خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

پارت اول تا اخر رمان شاهدخت پسرنما

رمان شاهدخت پسرنما

قسمتی از رمان:

ارباب دانیار”
با تابش مستقیم نور خورشید به صورتم چشمام رو باز کردم که نگاهم رو صورت
نرگس ثابت موند..
با یاد اوری دیشب لبخندی زدم 
نرگس_سیرمونی نداری تو دانیار
_کی از تو سیر میشه اخه ؟

_اخ که شیطونک….
زد :ساعت چنده؟!
_ ساعتو ولش کن بچسب به اقاتون
..
باز هم تشنه ی این
دختر بودم
نرگس با صدای پر از استرسی گفت :وای دانیار بابام برگشت زود برو زیر تخت زود
باش …

با چشمای گشاد شده نگاه میکردم که هولم داد زیر تخت و پتو رو کشید رو خودش …
با باز شدن در باباش با لبخند نگاهش کرد و نزدیک تخت شد
_نرگس بیدار شو دیگه بابا
نرگس چرخی زد و دستشو رو دستم گذاشت و خواست دستمو پس بزنه 
پدرش با تعجب گفت : چیشد دخترم؟!
نرگس در حالی که پاهاشو محکم چفت هم کرده بود که مبادا به دستم حرکتی بدم
گفت :بیدارم بابا شما برید بیرون منم الان میام ..
با بیرون رفتن پدر نرگس سریع پتو رو کنار زدمو دوباره سرم رو بین پاهای بازش
فرو بردم..
صورتمو بالا اوردم و چشمکی بهش زدم
_خوش گذشت …

چشمکی زدمو به حموم اشاره زدم …
_بریم حموم تو وقتمون صرفه جویی شه … ۱ ساعت دیگه باید راه بیوفتم سمت روستا
همین الانش هم کلی دیر شده همه دیشب منتظرم بودند …
نرگس با ناز از روی تخت بلند شد
نرگس_ولی من مهم تر از رعیتتم …

برای خواندن رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه کنید یا از اینجا وارد شوید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.