خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۱۰

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

_اونوقت میخوای رییس شرکت رو به چه جرمی تحویل پلیس بدی ؟!

هنوز همونجا ایستاده بود که بهش نزدیک شدم و با تمسخر ادامه دادم :

_یالله برو زنگ بزن دیگه !!

دستپاچه دستی به موهاش کشید و به طرفم برگشت و درحالیکه سرتا پام رو از نظر میگذروند پوزخند صدا داری زد و گفت:

_هه…تو ؟! اونم رییس شرکت به این بزرگی ؟؟! مگه تو خواب ببینی آقا

خواست به طرف اتاقش بره که با یادآوری چیزی عقب گرد کرد و همونطوری که به طرف در خروجی میرفت زمزمه وار با خودش گفت:

_پلیس تا برسه دیر میشه و ممکنه در بره باید به نگهبانای شرکت بگم…. آره

آنچنان اخماش رو توی هم فرو کرده بود و با خودش کلنجار میرفت که توی اوج عصبانیت با دیدن خنگ بازی های این دختر خندم گرفت ، با شنیدن صدای خنده هام به عقب چرخید و شاکی گفت :

_واه ببین چه میخنده هم ….دزد به پرویی تو ندیده بودم بشر !!

دستمو توی هوا به نشونه برو بابا تکون دادم و بعد از جمع کردن وسایلم به طرف دری که مستقیما به پارکینگ وصل میشد رفتم ، یعنی واقعا اینقدر خنگ بود که نمیدونست شرکت به این بزرگی با این همه دوربین و نگهبان کسی نمیتونه الکی واردش بشه ؟!

چطوری میخواستم این همه مدت برای اجرای نقشه هام این دختر رو تحمل کنم خدا میدونه !!

هنوز توی سالن بودم که در ورودی با صدای بدی باز شد و نگهبانا سراسیمه وارد شدن و هراسون نگاهشون رو به اطراف چرخوندن ، چون توی تاریکی ایستاده بودم هنوز من رو ندیده بودن

یکی یکی در اتاق ها رو باز میکردن و خطاب به همدیگه با تعجب و وحشت فریاد میزدن :

_کجاست ؟ چطوری تونسته وارد بشه

رییس نگهبان ها خطاب به بقیه بلند گفت :

_زود همه جا رو بگردید نباید بزارید در بره

آینازی که همه چی از گور اون بلند میشد وارد شد و با نگاهی به ته سالن و جایی که من بودم بلند گفت :

_اونجاست !!

یکدفعه سر همه به این سمت چرخید که چند قدم جلو اومدم و از تاریکی بیرون زدم نگهبانا با دیدنم خشکشون زد و رییسشون ناباور زیرلب زمزمه کرد :

_شمایید قربان ؟!

سرم رو به نشونه تاسف به اطراف تکون دادم و بدون توجه به آینازی که با چشمای گشاد شده همونجا خشکش زده بود خطاب بهشون عصبی فریاد زدم :

_این خانوم با اجازه کی این وقت شب توی این شرکت مونده هاااا ؟!

رییس نگهبانا با تعلل یک قدم جلو گذاشت و با شرمندگی گفت :

_خیلی خواهش کردن قربان قرار بود زود کارشون تموم ک…..

دستمو جلوش گرفتم و خشن گفتم :

_گفتم با اجازه کی ؟؟

سرش رو پایین انداخت و با صدای آرومی لب زد :

_ببخشید قربان !!

پوزخندی بهش زدم و عصبی گفتم :

_معلوم نیست من شما رو برای چی استخدام کردم … شانس آوردید با وجود سهل انگاری شما تا حالا هیچ اتفاقی نیفتاده ولی این کارتون غیرقابل بخششه !!

دستپاچه سرش رو بالا گرفت و گفت :

_ولی قربان من ن….

عصبی بین حرفش پریدم :

_هیچی نگو و ساکت باش …. اگه من مخفیانه و از راه پارکینگ وارد شرکت نمیشدم و متوجه این چیزا نمیشدم و اتفاق بدتری میفتاد چی ؟؟! پس حواستون کجاست ؟؟!

پرونده رو محکم تر توی دستام فشردم و همونطوری که به سمت در خروجی میرفتم بلند گفتم :

_فردا اول وقت تکلیف همتون رو مشخص میکنم

وارد پارکینگ شدم و پشت رول نشستم ولی هنوز حرکت نکرده بودم که کسی به شیشه ماشین کوبید سرمو به طرف پنجره چرخید که با دیدنش دندونام با حرص روی هم فشردم

” آیناز “

چیزی که میدیدم باورم نمیشد یعنی واقعا اینکه الان رو به روم ایستاده برادر نوراس ؟! اونم چی ؟؟ رییس شرکت به این بزرگی ؟! از آبروریزی که راه انداخته بودم و باعث شدم اون نگهبانای بدبخت اینطوری گیر بیفتن عذاب وجدان گرفتم و حالم گرفته بود

تموم مدتی که داشت اونا رو توبیخ میکرد من با سری پایین افتاده و دستایی مشت شده کناری ایستاده بودم مدام زیر لب به خودم لعنت میفرستادم اینقدر حالم بد بود که قدرت سربلند کردن و چشم تو چشم شدن با اون نگهبانای بیچاره رو نداشتم

وقتی به خودم اومدم که هیچ کس توی سالن نمونده بود با عجله کیفم رو چنگ زدم و قبل از اینکه دیر بشه با دو از پله ها پایین رفتم و خودم رو به پارکینگ رسوندم خواست حرکت کنه که با نفس نفس کنار ماشینش ایستادم و ضربه ای به شیشه اش کوبیدم

به طرفم برگشت و با دیدنم اخماشو توی هم کشید و بی اهمیت بهم خواست حرکت کنه که جلوی راهش ایستادم و دستامو که از شدت سرما به گِز گِز افتاده بودن روی کامپوت ماشینش گذاشتم

شیشه رو پایین کشید و درحالیکه سرش رو بیرون میاورد عصبی فریاد زد :

_برو کنار زود !!

تموم قدرتم رو جمع کردم و لرزون لب زدم :

_باید باهات حرف بزنم

دستشو روی بوق فشرد و کلافه فریاد زد :

_من وقت سروکله زدن با دختربچه ای مثل تو رو ندارم

به چه جراتی من رو بچه خطاب میکرد ؟!

دستامو مشت کردم و همونطوری که یک پامو روی زمین میکوبیدم عصبی جیغ کشیدم :

_من بچه نیستم !!

با این حرفم پوزخندی گوشه لبش نشست و شنیدم که زیرلب زمزمه کرد :

_معلومه !!

سرجاش صاف نشست و با دستش بهم اشاره کرد سوار شم ، نیم نگاهی به ماشین خودم انداختم که با یادآوری نگهبانای که معلوم نبود بخاطر من فردا چه بلایی سرشون میومد دودلی رو کنار گذاشتم و قبل از اینکه پشیمون بشه با عجله سوار ماشینش شدم

پاشو روی گاز فشرد و با سرعت از پارکینگ شرکت بیرون زد آب دهنم رو صدادار قورت دادم و درحالیکه به طرفش میچرخیدم لرزون لب زدم :

_مقصر تموم اتفاقات امشب منم….ببخشید !!!

بی اهمیت به حرفای من درحالیکه با یک دستش فرمون توی مشتش میفشرد ، پشت دستش دیگه اش روی لبهاش گذاشت و به جاده خیره شد

بی اختیار نگاهم روی اجزای صورتش به گردش در اومد چه جذاب بود …. برای اولین بار بعد از اون ماجرا و درگیری های تو ایران از نزدیک میدیدمش اوووه آیناز ، دختر الان وقت گیر آوردی به این چیزا فکر کنی ؟!!

امروز نمیدونیم چم شده بود عصبی احمقی زیرلب خطاب به خودم زمزمه کردم که انگار شنید چون برگشت و چشم غره ای بهم رفت

صاف نشستم و مظلومانه لب زدم :

_با خودم بودم !!

نمیدونم اشتباه دیدم که برای لحظه ای لبخند روی لبهاش شکل گرفت ولی زود توی جلد مغرور بودنش فرو رفت و باز اخماش توی هم کشید

باید چیزای که امشب خراب کردم درست میکردم با این فکر دستامو بهم چلوندم و با شرمندگی لب زدم :

_مقصر خودم بودم با خواهش و التماس ازشون خواستم کمکم کنن تا کار پرونده ها به فردا نکشه ویه جورای خواستم توی کارم خودی نشون بدم که می…..

کلافه سکوت کردم و درحالیکه نفسم رو آه مانند بیرون میفرستادم لرزون ادامه دادم :

_اونا رو اخراج نکن به جاشون ….به جاش من رو اخراج کن

پوزخندی گوشه لبش نشست و خطاب بهم چیزی گفت که ناباور نگاهش کردم و خشکم زد

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.