خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا

رمان دلربا پارت۴۳

رمان دلربا جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید ناباور چندین بار پلک زدم! اول فکر کردم فقط قصد داره من و بترسونه تا زودتر برگردم اما اگه یک درصد هم امکان داشت که حقیقت رو بگه و واقعا در خطر باشم چی؟ ترسیده پرسیدم: _چی شده بابا؟ اتفاقی افتاده! مثل همیشه من و توی خماری گذاشت …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت۴۲

رمان دلربا جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید با کمی تعلل و مِن و مِن بالاخره کلمات رو کنار هم چید و پرسید: _شما ازدواج کردید؟ طبق تجربه ای که توی این پنج ماه کسب کرده بودم، می دونستم غربی ها آدمای رکی هستن و سریع میرن سره اصل مطلب. مونده بودم چی بهش بگم که …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت۴۱

رمان دلربا جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید حتی میلی متری از جاش تکون نخورد. عصبی خواستم دره خونه رو ببندم که با پاش مانعم شد و در رو به سمتم هل داد که یه قدم به عقب رفتم و اون پیروزمندانه وارد خونه شد. در رو پشت سرش بست و گفت: _آخه جوجه تو زوره …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت۴۰

رمان دلربا جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید دانیال تا جایی که امکان داشت بدرقم کرد. از غمی که داخل چشماش چمبرک زده بود کاملا مشخص بودش که دلش راضی به رفتن من نیست. اما من کاملا مصر بودم. چون می دونستم اگر یه تصمیم درست توی زندگیم گرفته باشم، اون هم همین رفتنم و دور …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت۳۹

رمان دلربا جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید هه! این دیگه چه مدل غیرتی شدن و رگ گردن باد کردن بود؟ کاش می فهمید غیرت به گیر دادن های الکی و خط و نشون کشیدن نیست. غیرت واقعی یعنی هیچ وقت اجازه ندی زنت، یا حداقل کسی که ادعا می کنی می خوایش، عذاب بکشه…به خاطر …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت۳۸

رمان دلربا جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید به سختی آب دهانمو قورت دادم و ترسیده نگاهش کردم که اون مرده متعجب پرسید: _ تو این دختره رو میشناسی سورن؟ در حالی که داشت با اون چشمای به خون نشستش برام خط و نشون می کشید جواب اون مرده رو داد: _آره…به نوچت بگو ولش کنه. …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت۳۷

رمان دلربا جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید کلافه نفسمو بیرون فرستادم و به شخصی که پشت فرمون نشسته بود زل زدم. یکی از بدنام ترین و آویزون ترین پسرای دانشگاه بود. با دیدن نگاه خیره من، سیگارشو از کنج لبش برداشت و لبخند ژکوندی زد. _برسونمت خانم بزرگ مهر؟ عصبی گفتم: _گمشو. و بعد پا …

توضیحات بیشتر »

پارت اول تا اخر رمان دلربا

رمان دلربا قسمتی از رمان دلربا کفشای پاشنه پنج سانتیمو از پام در آوردم و گوشه ای از باغ پرت کردم. با استرس برگشتم و نیم نگاهی به پشت سرم انداختم. به علت بزرگی درختای باغ،چیزی مشخص نبود اما صداهاشون خبر از این میداد که نزدیک هستن…! نفس عمیقی کشیدم و دامن بلند لباسمو از زیر پام جمع کردم. و …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت۳۶

رمان دلربا جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید سرمو بلند کردم و دلخور بهش خیره ‌شدم. نه آشفته بود و نه نامرتب…! برعکس من که مثل میت ها شده بودم و حالم حسابی داغون بود. چیزی نگفتم که جدی ادامه داد: _من طلاقت نمیدم. ته دلم حسابی خوشحال شدم چون دوستش داشتم و با اون همه …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت۳۵

رمان دلربا جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید مبهوت به دره بسته شده ی اتاق زل زدم. وقتی دیدم چاره ای ندارم، از سره اجبار به اتاقم رفتم و بعد از تعویض لباسم و پاک کردن آرایشم به اتاق اون عوضی رفتم. با رفتارش داشت منو زیره پاهاش خورد می کرد. اما اشکالی نداره…آسیاب به نوبت! …

توضیحات بیشتر »