خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان همسر دوم خان زاده پارت۴۱

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_ تینا
با شنیدن صدای نیلوفر عصبی بهش خیره شدم و گفتم :
_بله
لبخند مصنوعی روی لبهاش نشوند و گفت :
_ چرا انقدر عصبی هستی من که هنوز ازت چیزی نپرسیدم !؟
به چهره ی بدجنسش خیره شدم و گفتم :
_ میدونم الان قصد داری یه سئوال خیلی مزخرف بپرسی یا یه کاری کنی من قاطی کنم وگرنه هیچ دلیلی نداشت تو بخوای از من سئوالی بپرسی .
بعدش بلند شدم خواستم برم که صداش اومد :
_دیدن مامان نیایش ات نمیری .
خشک شده سر جام ایستاده بودم اصلا قادر به حرکت کردن نبودم یعنی چی چرا داشت این سئوال رو میپرسید حتما یه قصد و نیتی داشت اون هیچ سئوالی رو بدون دلیل نمیپرسید ، با صدای گرفته ای گفتم :
_ به تو ربطی نداره
و خواستم برم که اینبار با صدای بلند تری گفت :
_مامان نیایش ات گفت بهت سلام برسونم .
به سمتش برگشتم و با شک گفتم :
_ چی !؟
الکی مثلا تعجب کرد با چشمهای گشاد شده بهم خیره شد و گفت :
_ وای تینا من تازه با مادرت آشنا شدم خیلی آدم خوبیه دوست داره تو رو ببینه چرا دیدنش نمیری آخه !؟
با خشم بهش خیره شدم و از کوره در رفتم فریاد کشیدم :
_ خفه شو
ساکت شد اما طولی نکشید که صدای خاله هما از پشت سرم اومد :
_تینا چیشده !؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ این یه آدم عوضیه با مامان لاشی من همدست شده قصد ندارم میخواد یه کاری انجام بده .
خاله هما به سمت اون دختره برگشت و گفت :
_قصدت چیه میخوای چیکار کنی !؟
_وای مامان شما چرا!
خاله هما عصبی بهش خیره شد و گفت :
_من مادر تو نیستم .
_اما من عروس شما هستم و شما مادر شوهر من پس میتونیم راحت باشیم
خاله هما عصبی نفسش رو بیرون فرستاد و گفت :
_وقتش شده تکلیف تو یکی مشخص بشه ، من نه تو رو به عنوان عروس قبول دارم نه هیچ چیز دیگه ای .

با عصبانیت به نیلوفر خیره شدم و گفتم :
_ فکر نکن چون آرتان باهات خوب شده و دوباره میخواد بهت یه فرصت بده هر غلطی خواستی میتونی بکنی ، من نمیزارم شک نکن اگه با اون نیایش عوضی نقشه ای کشیده باشید بلایی سرت درمیارم تا عمر داری فراموش نکنی .
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت :
_ باشه عزیزم .
بعدش گذاشت رفت همین خونسردیش داشت من رو دیوونه میکرد میدونستم یه نقشه ای داره اما چی خدا میدونست کاش میشد حسابش رو میرسیدم اما فعلا نه نمیشد ، صدای خاله هما اومد :
_ تینا
به سمتش برگشتم سئوالی بهش خیره شدم و گفتم :
_جان
_ چرا با نیلوفر ….
میدونستم چی میخواد بگه نذاشتم ادامه بده و آهسته گفتم :
_ فعلا یه مدت صبور باشید به زودی حق این دختره رو میزارم کف دستش .
خاله هما اومد سمتم دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت :
_ اصلا نمیخواد ناراحت باشی بخاطر نیایش وقتی مامان فرشته ات رو داری بابات رو داری .
لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ و شما رو دارم .
_ میدونم من نمیتونم جای مادرت رو برات پر کنم ، اما سعی خودم رو میکنم حداقل تا زمانی که مادرت برگرده درست مثل تموم این مدت که تو هواست به من بود ‌.
بی اختیار محکم بغلش کردم و گفتم :
_ خیلی دوستتون دارم .
_ منم همینطور .
صدای سیانا اومد :
_ به به شما دوتا چه خوب خلوت کردید .
با شنیدن صداش از هم جدا شدیم ، که سیانا با حرص گفت :
_ تنها تنها !؟
_ خیلی حسود شدی
پشت چشمی نازک کرد و گفت :
_ نه خیر اصلا من حسود نشدم شما دوتا معلوم نیست چتون شده راه به راه هم رو بغل میکنید ، اصلا مگه شما دوتا شوهر ندارید برید شوهراتون رو بغل کنید خوب .
صدای سیاوش خان اومد :
_قربون خواهر گلم برم که انقدر فهمیده اس
بعدش سیانا رو بوسید که سیانا لبخند پت و پهنی زد
_ چه خبره امروز همه خوشحال هستید !؟
خاله هما به سیاوش خان خیره شد و گفت :
_ شما فعلا بچسپ به خواهرت بعدا حسابت رو میرسم .
سیانا چشم غره ای بهش رفت و گفت :
_ هما .
خاله هما دستاش رو بالا برد و گفت ؛
_ چیه شوهر خواهر بازیت گل کرده آره !؟
_ آره
همه شروع کردیم به خندیدن و خداروشکر که کنار همچین خانواده ای بودم که من رو دوست داشتند کاش هر چه زودتر اون دختره هم از بین ما میرفت .

آرتان به صورت من خیره شد و گفت :
_ خوب میشنوم چیشده بود که امروز با نیلوفر دعوا کردی !؟
شروع کردم به تعریف کردن وقتی حرفام تموم شد ، آرتان زیر لب لعنتی گفت بعدش نگاهش رو به من دوخت :
_ خوب دقت کن چی دارم بهت میگم تینا از امروز باید هواست به خودت باشه اینطور که معلوم هست اصلا اتفاق های خوبی در راه نیست .
با شنیدن این حرف آرتان هم ترسیدم هم متعجب شدم یعنی چی اتفاق های خوبی در راه نیست مگه قرار بود چی بشه
_ آرتان
با شنیدن صدای پر از ترس من به سمتم اومد دستاش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ ممکن با مادرت نیایش روبرو بشی
وحشت زده بهش خیره شدم که آرتان کلافه گفت :
_ گوش کن قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته شنیدی !؟
_ من نمیخوام اون زن رو ببینم هیچوقت .
آرتان نفس عمیقی کشید و گفت :
_ منم نمیخوام تو اون زن رو ببینی کسی که باعث کابوس های شبانه تو من فقط میخوام که تو آروم باشی ، و وقتی اگه یه روز اون زن رو دیدی انقدر خونسرد باشی که بتونی درست تصمیم بگیری و اون زن نتونه هیچ آسیبی بهت برسونه .
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و بغضم رو به سختی فرو بردم که با صدای گرفته ای گفتم :
_ خیلی سخت دیدن دوباره اون زن اما سعی میکنم حرف هایی که زدی رو فراموش نکنم و بهشون عمل کنم .
_میدونم که میتونی .
_آرتان
_جان
._ پس نیلوفر چی میشه !؟
آرتان صورتش قرمز شد با صدای خش دار شده ای گفت :
_ نگران نباش اون هم مجازات میشه و به سزای کار هاش میرسه .
با شنیدن این حرفش لبخندی کنج لبهام نشست مطمئن بودم آرتان هیچ حرفی رو بدون دلیل نمیگه .
_ آرتان خیلی دوستت دارم .
با عشق بهم خیره شد من رو محکم بغل کرد و گفت :
_ منم همینطور .
با شنیدن صدای در اتاق ازش فاصله گرفتم که صدای آرتان بلند شد :
_ بیا داخل
در اتاق باز شد و خدمتکار اومد داخل و گفت که برای شام همه منتظر ما هستند آبی به دست و صورتم زدم بعدش همراه آرتان به سمت پایین رفتیم سر میز شام نشسته بودیم که صدای نیلوفر بلند شد :
_تینا
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ بله
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت :
_ معذرت میخوام !
پوزخندی روی لبهام نشست میدونستم داره جلوی آرتان معذرت خواهی میکنه تا خودشیرینی کنه اما نمیدونست تموم اعضای خانواده اون رو خیلی خوب میشناختند و میدونستند چه ذات کثیفی داره .

_ بابت چی داری معذرت خواهی میکنی !؟
با شنیدن این حرف من مثلا شرمنده شد و با پشیمونی گفت :
_ نباید درمورد مادرت نیایش باهات صحبت میکردم ، اما من نمیدونستم باهاش رابطه خوبی نداری .
دستام مشت شد ولی خونسرد بهش چشم دوختم و گفتم :
_ مهم نیست من اصلا ناراحت نشدم .
میتونستم ببینم چقدر متعجب شده حتما دوست داشت من ناراحت شده باشم و الان بلند بشم داد و بیداد راه بندازم اما اینکه خونسرد باشی و خیلی آروم برخورد کنی باعث میشه خیلی عصبی بشه .
_ تینا
به سمت سیانا برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم که گفت :
_ دیروز یکی رو دیدم داشت درمورد تو میپرسید .
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ درمورد من !؟
سری تکون داد و گفت :
_ آره
_ خوب با من چیکار داشت آخه ، اصلا کی بود که درمورد من میپرسید !؟
شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ والا نمیدونم تا حالا ندیده بودمش و فکر نمیکنم از اهالی روستا بوده باشه ، یه زن خیلی شیک پوش بود معلوم بود وضع مالی درست حسابی داره ، مسن بود .
با شنیدن این حرفش حالت تهوع بهم دست داد ، داشت نشونه های مامان نیایش رو میگفت لعنتی صدای سیاوش خان اومد :
_ تینا دخترم حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم سری به نشونه ی تائید تکون دادم و به سختی گفتم ؛
_ نمیشناسمش
بعدش بلند شدم که صدای نیلوفر بلند شد :
_ شاید مامان نیایش تو بوده باشه باهاش صحبت نکردی !؟
دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم تا همینجا صبوری من کافی بود با خشم به سمتش برگشتم و فریاد کشیدم :
_ هیچ معلوم هست چی از جون من میخوای !؟
وحشت زده بلند شد و بهم خیره شد توقع داشت الان چه رفتاری باهاش داشته باشم با صدای آهسته ای گفت :
_ آروم باش .
_ خفه شو !
ساکت با چشمهای گشاد شده از ترس داشت بهم نگاه میکرد که گفتم :
_ تو حق نداشتی این شکلی با من صحبت کنی شنیدی !؟
با شنیدن این حرف من اون هم شروع کرد به حرف زدن :
_ مگه من چی بهت گفتم انقدر عصبی شدی !؟
_ تو میدونی من حساس هستم عمدی شروع کردی درمورد صحبت کردن از اون زن .
_ من از کجا باید بفهمم آخه !

_ تو باید از کجا بفهمی آره همه میدونند من چقدر از اون زن تنفر دارم و هیچکس درموردش صحبت نمیکنه اما تو عمدی صحبت میکنی تو …
_تینا !
با شنیدن صدای محکم سیاوش خان ساکت شدم نفس عمیقی کشیدم رو به سیاوش خان کردم و گفتم :
_ معذرت میخوام .
بعدش به سمت اتاقم رفتم داخل اتاق شدم روی زمین نشستم و شروع کردم به گریه کردن بشدت حالم بد بود دوست داشتم برم جایی که هیچکس نباشه و خودم رو خالی کنم ، صدای باز شدن در اتاق اومد بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم :
_آرتان برو بیرون میخوام تنها باشم .
صدای سیاوش خان اومد :
_ اما من نمیتونم تو رو تنها بزارم .
با شنیدن این حرفش به سمتش برگشتم و گفتم :
_شما
اومد کنارم نشست و گفت :
_ چرا داری گریه میکنی !؟
با شنیدن این حرفش آه تلخی کشیدم و گفتم :
_ پس چیکار کنم انقدر غم تو دلم نشسته که حتی لحظه ای من و رها نمیکنه !.
با شنیدن این حرف من دستش رو روی بازوم گذاشت و گفت :
_ بخاطر اون زن !؟
_ اون زن حتی لیاقت نداره درموردش صحبت بشه ازش متنفرم ، اون کابوس هر شب منه !
_ ازش میترسی !؟
_ شما باشید ازش نمیترسید اون وقتی بابام نبود کاری باهام کرد که هر ثانیه آرزوی مرگ کنم حتی بویی از انسانیت نبرده
سیاوش خان آه تلخی کشید و گفت :
_ انقدر گریه نکن بلاخره درست میشه !
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی زدم و گفتم :
_ قرار نیست چیزی درست بشه اینو من مطمئنم .
_ از کجا مطمئنی !؟
_ چون اون زن برگشته و شک ندارم من رو پیدا میکنه یه بلایی سرم درمیاره .
_ گوه خورده !
با شنیدن صدای عصبی آرتان سرم و بلند بهش خیره شدم که اومد کنارم نشست و گفت :
_ فکر کردی من تنهات میزارم تا منو داری هیچکس حق نداره اذیتت کنه .
بعدش محکم بغلم کرد که شروع کردم به گریه کردن نمیدونم چقدر گذشت اما انقدر گریه کردم تا آروم شدم صدای خش دار سیاوش خان اومد :
_ من برای اون زن یه فکری دارم کاری میکنم درس عبرت بگیره و برای همیشه گورش رو گم کنه .
ترسیده به سیاوش خان خیره شدم و گفتم :
_ شما اون و نمیشناسید خیلی خطرناک ممکن بلایی سر شما دربیاره لطفا بهش نزدیک نشید .
سیاوش خان پوزخندی زد و گفت :
_ من از اون زن خطرناکترم نمیخواد نگران باشی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.