خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت۴۰

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

داشتم خیلی آروم شام میخوردم که نگاهم به نیلوفر افتاد دلشت برای آرتان دلبری میکرد کثافط حتی سر میز شام هم دست بردار نبود با صدای خشک و خش داری گفتم:
_نیلوفر
با شنیدن صدام حرصی نگاهش رو از آزتان گرفت و بهم خیره شد گفت:
_بله !؟
_میگم‌ وقت هست برای دلبری کردن پیش آرتان اما موقع غذا خوردن اصلا درست نیست
نیلوفر لبخندی روی لبهاش نشست و خیلی خونسرد گفت:
_چقدر حسود شدی
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و خواستم یه جواب درست حسابی بهش بدم اما سکوت کردم و با صدای خش داری گفتم:
_من اصلا حس حسادتی نسبت به تو ندارم میدونی چرا چون اصلا ارزش نداری بخوای باهام رقابت کنی ، بعدش مطلب دوم کمتر به چرندیاتت فکر کن
صدای خشک آرتان بلند شد
_کافیه
با شنیدن صدای آرتان ساکت شدم ، آرتان نگاه عمیقی به من انداخت و بعد از چند دقیقه گفت:
_بهتره دیگه به هیچ عنوان به نیلوفر توهین نکنی اون زن اول و عشق منه
با شنیدن این حرفش حرصی بلند شدم و گفتم؛
_ پس من چی نباید به اون توهین کنم اما اون هر موقع دلش خواست به من توهی کنه با چه منطقی داری حرف میزنی هان !؟
هیچکس جرئت نداشت به زبون بیاره
ذهنم اشوب شده بودم بااینکه میدونستم همه چیز غیر واقعیه با اینکه عصبی شده بودم اما اصلا به روی خودم نیاوردم بلند شدم

عصبی داشتم وسط اتاق راه میرفتم از دست آرتان خیلی عصبی شده بودم ، سر میز شام نشست از نیلوفر طرفداری کرد با اینکه میدونستم رفتارش همش فیلم اما این حس حسادت مثل خوره افتاده بود به جونم دندون قروچه ای از شدت حرص کردم که در اتاق با شدت باز شد
نگاهم به آرتان افتاد در رو محکم بست و فریاد کشید :
_به چه حقی با نیلوفر بد صحبت کردی !؟
با چشمهای گرد شده از تعجب بهش خیره شدم این چی داشت میگفت به جای اینکه من عصبی باشم اون عصبیه دهن باز کردم فحش بارش کنم که دست ارتان روی دهنم نشست و با صدای آهسته ای که فقط من بشنوم گفت :
_هیس آروم باش همکاری کن باهام
با شنیدن این حرفش سری به نشونه تائید تکون دادم ، چند دقیقه ای گذشت که من و آرتان داشتیم دعوا میکردم الکی وقتی نیلوفر از پشت در اتاق رفت ، آرتان نفسش رو آسوده بیرون فرستاد و گفت :
_وای خداروشکر که رفت سرم رفت از دستش دختره ی عوضی
دست به کمر داشتم بهش نگاه میکردم که لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_معذرت میخوام
_عجب فقط همین !؟
_دیگه باید چیکار کنم مگه
_چجوری باهام صحبت میکردی مثل اینکه یادت رفته !؟
_نه
خشمگین بهش نگاه کردم که با صدای گرفته ای گفت :
_فقط یه مدت صبور باش
_دیگه چقدر آخه

_ تا موقعی که بتونم از شر اون دختره راحت بشم بعدش دیگه نیازی به نقش بازی کردن نیست .
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ خیلی چندش عوضی نمیتونم تحملش کنم میدونی خیلی سخته ببینم اون کنارت باشه و تو بخاطرش باهام بد صحبت کنی درسته همش یه نقشه اس و فیلم اما خوب من نمیتونم خودم رو کنترل کنم میتونی درک کنی منو !؟
با شنیدن این حرفم به سمتم اومد محکم بغلم کرد و با صدای گرفته ای گفت :
_خودت رو ناراحت نکن تینا بهت قول میدم خیلی زود همه ی این مشکلات رو حل میکنم باشه !؟
با شنیدن این حرفش لبخندی زدم و گفتم :
_کاش بشه حلش کنی !
* * * * * *
_تینا
_جان خاله هما !؟
خاله هما لبخندی روی صورتش شکل گرفت و با مهربونی گفت :
_خیلی دوست دارم مادرت رو از نزدیک ببینم
با شنیدن این حرفش دلم برای مامان فرشته تنگ شد ، کاش میشد هر چه زودتر ببینمش با لبخند تلخی بهش خیره شدم و گفتم :
_ مامان فرشته من به معنی واقعی فرشته اس خیلی زیاد دلم براش تنگ شده ، میدونم که به زودی میبینمش و بعدش حاضر نیستم ازش جدا بشم
صدای سیانا اومد :
_از کی قرار نیست جدا بشی !؟
_فضولی مگه !؟
با شنیدن این حرف من چشم غره ای به سمتم رفت و گفت :
_نخیر من فقط کنجکاو هستم
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن که خاله هما هم خندید ، سیاوش خان اومد کنار خاله هما نشست و گفت :
_من و کاشتی اونجا خودت نشستی با عروست خلوت کردی !؟
_آره
_هما
با شنیدن صدای حرصی سیاوش خان ، خاله هما شونه ای بالا انداخت و گفت :
_آخه همش نشستی داری حرص منو درمیاری !
سیاوش خان به صورتش خیره شد و گفت :
_پس میخواستی چیکار کنم !؟
_بابا
با شنیدن صدای آرتان سیاوش خان بهش خیره شد و گفت :
_جان
_بیا باهات کار دارم .
سیاوش خان بلند شد همراه آرتان رفت که صدای متعجب سیانا بلند شد :
_ این دوتا خیلی مشکوک شدند

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.