خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۸

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_آره آرتان شنیدم نباید تو کار هایی که بهم مربوط نیست دخالت کنم مخصوصا کارهایی که به نیلوفر ربط داشته باشه چون اون وقت تو عصبی میشی
بعدش پوزخندی بهش زدم که باعث شد عصبی بشه
_سیانا تو برو بیرون
سیانا سری تکون داد از اتاق رفت بیرون و در رو هم پشت سرش بست راستش ترسیده بودم اما اصلا نمیخواستم به روی خودم بیارم و همچنان با ظاهری حفظ شده بهش خیره شده بودم که صداش بلند شد؛
_من نیلوفر رو دوست ندارم
با کنایه گفتم:
_آره از بوسه ی عاشقانتون مشخص بود هیچ علاقه ای نسبت بهش نداری
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_حسودیت شده !؟
عصبی بهش خیره شدم و با صدای تقریبا بلندی گفتم:
_چرا باید حسودی کنم به اون دختره ی زشت آخه که اصلا معلوم نیست با خودش چند چنده و میخواد چه غلطی بکنه
آرتان متعجب بهم خیره شد و گفت:
_اما رفتارت همش از حسادت چرا جوری رفتار میکنی که انگار اصلا هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و من برای تو مهم نیستم
_چون واقعا دیگه برای من مهم نیستی مخصوصا با کار هایی که انجام دادی رفتی اون زنیکه ی هرزه رو بوسیدی
نفس عمیقی کشید و با صدایی که سعی میکرد بالا نره گفت
_من مجبور شدم تینا
با شنیدن این حرفش شروع که با صدای بلند خندیدن وقتی خنده ام تموم شد حرصی بهش خیره شدم و گفتم:
_معلومه حال خوبی نداری که نشستی داری چرت و پرت میگی آرتان مجبور شدی اون و ببوسی !؟
_آره
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم
_باشه میگی مجبور شدی اما چرا !؟
_چون من هیچوقت دوستش نداشتم و از وقتی به تو قول دادم اون و داشتم از زندگیم پرت میکردم بیرون تا اینکه اتفاق هایی افتاد که خودت هم درجریانی اما واقعیت اینه نیلوفر اصلا حامله نیست و مهم تر از همه هم اینه که اون اومده اینجا تا تو و مادرم رو همراه عمه سیانا به قتل برسونه
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهت زده داد زدم:
_چی
_هیش ساکت باش قصد داری همه خبر دار بشند
شکه به آرتان خیره شده بودم باورم نمیشد نیلوفر تا این حد کثیف شده باشه ، با صدای لرزون شده ای گفتم؛
_تو مطمئنی آرتان !؟
_آره

ترسیده به آرتان خیره شده بودم ، واقعا هم ترسیده بودم نیلوفر خیلی خطرناک بود یه اسلحه هم داشت و اینجا داشت زندگی میکرد چون میخواست ما رو بکشه به آرتان خیره شدم و با ترس گفتم:
_پس چرا هیچ کاری انجام نمیدی و اون رو آوردی اینجا ندیدی حتی اسلحه هم آورده
_فقط صبر کردم تا زمان مناسب با پلیس هم هماهنگ کردم نمیزارم قسر در بره اون باید تقاص پس بده کارش باهاش میکنم هیچوقت نتونه فراموش کنه
_من فکر نمیکردم اون اینه همه پست شده باشه
_اون همیشه همین بود اما دیر خودش رو نشون داد پس نباید فکر کنیم که اون ….
ساکت شد ادامه نداد کلافه چنگی توموهاش کشید و گفت:
_من قصد نداشتم فعلا چیزی بهت بگم اما مجبور شدم تینا واقعیت رو بهت بگم پس یه مدت صبر کن و اصلا چیزی بروز نده فهمیدی !؟
_اما اون تو هر لحظه میخواد به شما نزدیک بشه
آرتان با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_من نمیزارم اون به من نزدیک بشه حالا انقدر بیقراری نکن باشه !؟
_اما ….
محکم گفت:
_تینا
_باشه اما دوست ندارم اون دوباره تو رو ببوسه یا تو اون رو این تحملش خیلی برای من سخته میفهمی !؟
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_تو خیلی حسودی
_حسود نیستم اما روی کسی که دوستش دارم تعصب خاصی دارم ، شما هم کسی رو دوست داشته باشید روش تعصب خاصی پیدا میکنید غیر اینه !؟
_نه
آرتان به چشمهام خیره شد و با لحن خاصی گفت:
_خیلی دوستت دارم تینا
با شنیدن این حرفش احساس کردم صورتم گر گرفت خجالت زده بهش خیره شده بودم که صداش بلند شد
_از شوهرت خجالت میکشی
_آرتان
با شنیدن این حرف من محکم بغلم کرد جوری که احساس میکردم استخونام هر لحظه در حال شکستن هستند

نگاهم به نیلوفر افتاد که سر میز شام نشسته بود و داشت با چشمهای دریده شده اش به من نگاه میکرد
دوست داشتم از سرجام بلند بشم برم چشمهاش رو از کاسه دربیارم کثافط عوضی چطور میتونست همچین کاری انجام بده و الان هم خیلی پرو پرو روبروی من نشسته بود اون قصد داشت ما رو به قتل برسونه یه آدم چقدر میتونست پست و عوضی باشه آخه دلیلش هم زیاد بزرگ نبود جز یه حسادت بچگانه ، صدای خانوم بزرگ‌ اومد:
_تینا
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
با شنیدن این حرف من لبخندی به صورتم پاشید و گفت:
_با خانواده ات صحبت کردی دخترم !؟
_آره
_حال مامان فرشته ات چطوره !؟
_خوب بود ممنون سلام رسوند
_میخوام تو یه فرصت خیلی مناسب وقتی حال مامان فرشته ات بهتر شد دعوتشون کنم ایران و بیارمشون اینجا به دور از دود و دم یه جایی سر سبز خوش آب و هوا مثل این روستا
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست مامان بزرگ خیلی مهربون شده بود
_شما لطف دارید
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_نظر تو چیه دخترم موافق هستی !؟
_آره
_وقتی از آینده خبر نداری نباید براش برنامه ریزی کنی معلوم نیست قراره چه اتفاقی بیفته
با شنیدن این حرف نیلوفر با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم رسما داشت تهدید میکرد کثافط ، تو آینده تو قرار بود نباشی نه ما که اصلا نشستی یه مشت نقشه ی چرت و پرت کشیدی برای خودت
_تو الان داری تهدید میکنی !؟
با شنیدن این حرف سیانا بهش خیره شد پوزخندی زد
_نه من چرا باید شما رو تهدید کنم آخه مگه همچین چیزی امکان داره !؟
سیانا هم مثل خودش پوزخندی زد و گفت:
_از خودت دلیلش رو بپرس چرا نشستی کسشعر تلاوت میکنی بعدش تو انقدر جرئت نداری بشینی همچین نقشه هایی بکشی
لبخندی روی لبهام نشست خیلی خوب بود که سیانا داشت جوابش رو میداد ، این دختره باید روش کم میشد
_ حرف هایی که زدی رو هیچوقت فراموش نکن
بعدش بلند شد نیشخندی به صورت خندون من زد و گفت:
_همونطور که شوهرت رو از چنگت در آوردم قراره خیلی چیزا رو ازت بگیرم
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم

این کثافط خیلی پرو بود من چطور میتونستم ساکت باشم در برابرش و به حرف های مفت و بی سر تهش گوش کنم با پوزخند بهش خیره شدم و گفتم:
_داری گنده تر از دهنت حرف میزنی بچه جون
_حالا به زودی میفهمی
خواست بره که بازوش رو گرفتم ایستاد به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_خوب گوشت رو باز کن ببین چی دارم بهت میگم تو حق نداری بشینی تو صورت من ، من رو تهدید کنی تو جز یه هرزه خیابونی هیچی نیستی هیچ گوهی هم نمیتونی بخوری حالا هری
و محکم دستش رو ول کردم که به میز برخورد کرد و صدای اخش بلند شد با لذت به درد کشیدنش خیره شدم از درد کشیدنش لذت میبردم
_اینجا چخبره !؟
با شنیدن صدای آرتان خونسرد بهش خیره شدم که نیلوفر با گریه مصنوعی بهش خیره شد و گفت:
_اون داشت بهم توهین میکرد و قصد داشت که …..
آرتان عصبی به من خیره شد و داد زد
_به چه جرئتی به همسر اول من توهین میکنی هان !؟
با شنیدن این حرف آرتان خنده ام گرفته بود چقدر خوب داشت نقش بازی میکرد خوب شد واقعیت رو بهم گفته بود وگرنه حالم خیلی خراب میشد
_اون نشسته توهین میکنه بعد توقع داشتی قربون صدقه اش برم آره !؟
با شنیدن این حرف من به نیلوفر که داشت الکی گریه میکرد خیره شد و گفت:
_راسته !؟
_نه
_پس چرا حرف های تینا یه چیز دیگه اس
شدت گریه ی نیلوفر شدیدتر شد و گفت:
_تو من و باور نداری زن خودت و نشستی حرف های اینو باور میکنی که فقط قصدش اینه زندگی ما دوتا رو خراب کنه!
آرتان به سمتش رفت محکم بغلش کرد و گفت:
_ناراحت نباش
با دیدن این صحنه دستام مشت شد نیلوفر عوضی داشت میخندید همش فیلم بود ، آرتان ازش جدا شد تهدید امیز بهم خیره شد مثلا و گفت:
_دیگه حق نداری به همسر من نزدیک بشی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش عصبی شدم
_چشمهاش رو از کاسه درمیارم بخواد دروغ سر هم کنه حالا ببینید
بعدش هم بدون توجه بهشون به سمت اتاق خودم رفتم روی تخت نشسته بودم داشتم حرص و جوش میخوردم که در اتاق باز شد و آرتان اومد داخل اتاق

_چرا نشستی داری حرص و جوش میخوری تو که میدونی همش فیلم بود
_میدونی چیه آرتان شانس آورد من به سختی داشتم خودم رو کنترل میکردم وگرنه بدون شک امشب یه بلایی سرش درمیاوردم دختره ی عوضی دروغگو
آرتان با خونسردی بهم خیره شد و گفت:
_تو که میدونی رفتار های من همش فیلم پس چرا همش حرص میخوری و عصبی میشی آخه !؟
_دست خودم نیست آرتان اون نیلوفر کثافط باعث میشه من سگ بشم
با شنیدن این حرف من محکم بغلم کرد و با خنده گفت:
_بی اعصاب خودمی دیوونه
با حرص ازش جدا شدم و گفتم:
_آرتان
دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت:
_من تسلیم
همچنان با حرص داشتم بهش نگاه میکردم و اون داشت میخندید که در صدای در اتاق اومد صدام رو صاف کردم
_بفرمائید
در اتاق باز شد و سیاوش خان اومد داخل در رو بست آرتان متعجب بهش خیره شد و گفت:
_چیزی شده بابا !؟
_آره
_چی !؟
_مثل اینکه نیلوفر نقشه ی کثیفی کشیده باید هر چه زودتر یه فکری به حالش بکنیم اون اصلا حامله نیست ، فقط اومده اینجا همرو بکشه جز من و تو تا برای خودش و مادرش بمونیم همه اش هم با نقشه اس و ….
آرتان حرفش رو قطع کرد
_میدونم
سیاوش خان با بهت بهش خیره شد و گفت:
_اگه میدونستی پس چرا چیزی نگفتی !؟
_چون قصد داشتم خودم کارش رو یکسره کنم فقط مجبور شدم به تینا هم نقشه ام و واقعیت رو بگم چون داشت از من دور میشد
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_من فقط دلیل اون بوسه رو میخواستم بفهمم
_تینا
شونه ای بالا انداختم که صدای سیاوش خان بلند شد
_حالا قصد داری چیکار کنی این زن یه دیوونه اس و اصلا باهاش امنیت جانی نداریم
_باید یه مدت صبر کنیم بعدش همه چیز درست میشه و روز موعود حسابش رو میزاریم کف دستش
_اسلحه اش !؟
آرتان به پدرش خیره شد و گفت:
_من و دست کم گرفتی یه نقشه ی درست حسابی براش دارم که اصلا به فکر هیچکس نرسیده!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.