خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۹

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

سیاوش خان از وقتی که واقعیت رو شنیده بود اصلا چشم دیدن نیلوفر و مادرش رو نداشت اما تمام مدت فقط سکوت کرده بود لبخندی روی لبهام نشست چقدر دوست داشتم هر چه زودتر آرتان نقشه اشون رو خراب کنه و حالشون رو بیاره سر جاش یه درست و حسابی هم بهشون بده با چه فکری همچین نقشه ی کثیفی کشیدند
_تینا
نگاهم رو به آرتان دوختم و خونسرد گفتم:
_بله
_میشه بیای باهات کار دارم !؟
با شنیدن این حرفش به سمتش رفتم و گفتم:
_چه کاری باهام داری !؟
_میخوام با نیلوفر دعوا راه بندازی شنیدی !؟
چشمهام گرد شد
_چی !!!
_باید باهاش دعوا راه بندازی راه به راه بهش طعنه بزن سعی کن عصبیش کنی شنیدی !؟
متعجب از شنیدن حرف هاش گفتم:
_باشه اما دلیلش چیه چرا بهم میگی باید همچین کار هایی انجام بدم آخه !؟
_تو سئوال نپرس تینا فقط کاری که گفتم رو انجام بده
_باشه
نمیخواستم بیشتر از این اصرار کنم بلاخره هر وقت وقتش بشه اون خودش بهم میگه ، نفس عمیقی کشیدم آرتان به چشمهام زل زد و اسمم رو صدا زد
_تینا
_جان
_ازت معذرت میخوام!
_چرا داری معذرت میخواهی میکنی مگه چیکار کردی !؟
با شنیدن این حرف من لبخند تلخی روی لبهاش نشست و با صدای خش دار و گرفته ای گفت:
_من بخاطر نیلوفر باعث شدم ناراحت بشی گریه کنی و ..
ساکت شد ادامه نداد با شنیدن این حرفش حس خوبی بهم دست داد میدونستم براش ارزش دارم که داره اینجوری باهام صحبت میکنه ، به صورتش خیره شدم و گفتم:
_هیچ اشکالی نداره آرتان اصلا تقصیر تو نیست من ازت عصبی نمیشم هر چی بشه میدونم انقدر برات ارزش دارم که موضوع به این مهمی رو بهم گفتی
آرتان لبخند قشنگی روی لبهاش نشست و گفت:
_ممنون
با شنیدن صدای در اتاق متعجب شدم که صدای سرد آرتان بلند شد:
_بله
در اتاق باز شد و نیلوفر اومد داخل اتاق لعنتی پس برای همین آرتان سرد شد داشت جوری رفتار میکرد انگار با من دعوا کرده پس من هم باید باهاش همکاری میکردم الان وقت اجرا نقشه بود
_چرا دست از سر ما برنمیداری هان !؟
با شنیدن این حرف من با چشمهای گشاد شده داشت بهم نگاه میکرد

که عصبی تر از قبل ادامه دادم
_چرا میخوای زندگی من و آرتان رو خراب کنی اون بچه ی تو شکمت رو میکشم نمیزارم به دنیاش بیاری آرتان مال منه شنیدی مال من نه تو
اون انگار تازه داشت حرف های من رو هضم میکرد که اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_نه بابا دیگه چی وقتی آرتان حتی ذره ای نسبت بهت علاقه نداره انقدر خودت رو کوچیک نکن دختره ی احمق اون اصلا تو رو دوست نداری شنیدی !؟
با شنیدن این حرفش انگار دود از سرم بلند شد دیگه یادم رفت این یه دعوای الکی نیست و واقعی شده بود
_خفه شو عفریته
پوزخندی روی لبهاش نشست و عصبی گفت:
_عفریته من نیستم تویی شنیدی که با حرف هات بقیه رو نسبت به هم پر میکنی حالا دیدی آرتان دوستت نداره شروع کردی کوله بازی
به سمتش حمله ور شدم و سیلی محکمی تو گوشش خوابوندم و موهاش رو کشیدم که صدای آخش بلند شد با خشم غریدم:
_میکشمت هرزه
دستی روی بازوم نشست و صدای عصبی آرتان بلند شد
_تینا
با شنیدن صدای عصبیش انگار به خودم اومد به صورتش زل زدم و گفتم:
_بله چیه توقع داری در برابر رفتار های زشتش ساکت باشم آره !؟
خونسرد بهم خیره شد و نیلوفر رو مخاطب قرار داد:
_برو اتاقت من الان میام
نیلوفر فکر میکرد آرتان قراره یه درس درست حسابی به من بده برای همین لبخند خبیثانه ای زد و گذاشت رفت در اتاق رو هم پشت سرش بست که آرتان سئوالی به من خیره شد و گفت:
_برای چی همچین کاری کردی هان !؟
حرصی بهش نگاه کردم و گفتم:
_چیه توقع داشتی در برابر رفتار های زشتش ساکت باشم آره موهاش رو میکنم میزارم کف دستش آدم بشه
آرتان شروع کرد به خندیدن که با حرص گفتم
_من و حرص داده اون وقت تو نشستی داری میخندی !؟
وقتی خنده اش بند اومد گفت:
_بهت گفتم باهاش یه دعوای الکی راه بنداز اما تو یه جوری داشتی باهاش دعوا میکردی انگار واقعیه رسما میخواستی چشمهاش رو از کاسه دربیاری
_هیچکس حق نداره به شوهر من خیره بشه!
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی تاسف تکون داد
_تینا
ساکت بهش چشم دوختم که دستش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت:
_دیگه نمیخوام باهاش دعوا راه بندازی شنیدی تو حتی دعوا کردنت هم شبیه آدمیزاد نیست
با حرص اسمش رو صدا زدم
_آرتان
_چیه مگه آخه دارم دروغ میگم بهت !

 

یک دیدگاه

  1. اوووف چرا دوس دارم کله ی ارتان رو بکنم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.