خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۵

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

صدای نیلوفر بلند شد:
_عزیزم چی رو میخوای توضیح بدی تو که کار اشتباهی انجام ندادی فقط عشقت رو بوسیدی!
با شنیدن این حرفش دستام مشت شد نگاه ازش گرفتم این آدم یه عوضی بود و الان فقط قصد داشت من رو عصبی کنه پس بهتر بود سکوت کنم و چیزی بهش نگم
_تینا
به خاله هما خیره شدم و گفتم:
_بله
با شنیدن این حرف من لبخند قشنگی زد و گفت:
_پاشو بیا باهات کار دارم چند دقیقه
با شنیدن این حرفش بلند شدم همراهش به سمت اتاقش رفتم داخل اتاقش که شدم بهش خیره شدم که گفت:
_دوست داری گریه کنی !؟
_نه
_آرتان چیکار کرد !؟
_نیلوفر رو بوسید اون هوسباز
خاله هما به سمتم اومد محکم بغلم کرد که با صدای گرفته ای گفتم:
_خیلی سخت بود دیدن اون لحظه که داشت نیلوفر رو میبوسید اون اصلا من رو دوست نداشت!
خاله هما از من جدا شد بهم خیره شد و گفت:
_اون واقعا دوستت داره تینا
با شنیدن این حرفش بغض کردم و بهش خیره شدم
_اگه منو دوست داره پس چرا همچین کاری باهام کرد آخه قلب من شکست اصلا تحمل نداشتم اون رو ببینم که داشت نیلوفر رو میبوسید اون هم جلوی چشمهای من.
خاله هما به سمتم اومد محکم بغلم کرد و با صدای گرفته ای گفت:
_ببین میخوام خیلی رک و راست باهات صحبت کنم پس گوش کن ببین من چی دارم بهت میگم باشه !؟
سری به نشونه تائید تکون دادم که گفت:
_نباید بزاری نیلوفر به خواسته اش برسه درسته آرتان کار اشتباهی انجام داده اما نباید بزاری که نیلوفر ببینه و شاد بشه با این موضوع فهمیدی !؟
_آره اما
_میدونم سخته جوری وانمود کنی که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده اما ببین تو خلوت باهاش سرد باش بخاطر کاری که باهات انجام داد مجازتش کن اما وقتی دیدی نیلوفر اومد باهاش خوب باش نزار خوشحال بشه!
_باشه
_تینا
ناراحت بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_میدونم آرتان کار افتضاحی انجام داد اما تو اون و ببخش و یه فرصت دوباره به رابطه بینتون بده باشه !؟
لبخند محوی زدم و گفتم:
_باشه!
به سمت اتاق مشترک خودم و آرتان رفتم من چجوری میتونستم به این راحتیا آرتان رو ببخشم مخصوصا با صحنه ای که دیده بودم قلبم از درون داشت آتیش میگرفت.

آرتان رو به چشم یه آدم عیاش و هوسباز میدیدم دست خودم هم نبود با دیدن صحنه ی روبروم واقعا بشدت متاثر شده بودم و غمگین آرتان خودش نیلوفر رو بوسید بدون اینکه نیلوفر تحریکش کنه یا چیزی و همین هم باعث میشد من آشفته باشم ، با شنیدن صدای باز شدن در اتاق نگاهم به آرتان افتاد که اومده بود داخل اتاق نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم و گفتم:
_چیه میخوای کارت رو توجیه کنی !؟
_نه
پوزخندی روی لبهام نشست و به چشمهاش خیره شدم
_خوبه حداقل قصد نداری خودت رو توجیه کنی مخصوصا با کار هایی که انجام دادی
_من کاری انجام ندادم که بخوام خودم رو توجیه کنم اون بوسه هم دلم خواست همسرم رو ببوسم فقط همین!
با شنیدن این حرفش عصبی شدم به سمتش حمله ور شدم و مشتی روی سینه اش کوبیدم و داد زدم:
_بوسیدیش فقط همین آره عوضی !؟
دستام رو داخل دستاش گرفت و گفت:
_آروم باش
با شنیدن این حرفش آروم گرفتم و بهش خیره شدم که با چشمهای قرمز شده اش به چشمهای وحشی من خیره شد
_دوست ندارم عصبی بشم اما داری مجبورم میکنی
_نه بابا تو رفتی اون زنیکه ی هرزه رو بوسیدی حالا هم میخوای عصبی بشی آره !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و با حرص اسمم رو صدا زد:
_تینا
_اگه میخوای نیلوفر رو نگه داری من و طلاق بده
با شنیدن این حرف من چشمهاش یخ بست و لحنش سرد شد:
_به خواب ببینی که طلاقت بدم
_چرا تو خواب داخل واقعیت میبینم که من رو طلاق میدی پس زر مفت نزن
_مودب باش تینا من همیشه انقدر صبور نیستم
_مثلا صبور باشی میخوای چه غلطی بکنی !؟
دستش بالا رفت یهو که هینی کشیدم و با چشمهای گرد شده بهش ناباور بهش خیره شدم که دستش رو مشت کرد و عصبی گفت:
_فقط قصد داری من و عصبی کنی همین
بعدش از اتاق رفت بیرون همونجا روی زمین نشستم و خشک شده به مسیر رفتنش خیره شده بودم میخواست من رو بزنه اشکام روی صورتم جاری شدند قلبم داشت تیر میکشید چرا آرتان هی رنگ عوض میکرد پی در پی داشتم نفس عمیق میکشیدم که صدای خانوم بزرگ اومد:
_تینا
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم و با گریه بهش خیره شدم که اخماش رو توهم کشید به سمتم اومد کنارم نشست

_این چه حال و روزیه چرا اینجا نشستی داری گریه میکنی آرتان چرا عصبی بود !؟
با گریه بهش خیره شدم و نالیدم:
_من فقط ازش خواستم اگه نیلوفر رو دوست داره من رو طلاق بده نمیخوام بازیچه ی دستش بشم اما اون میخواست من رو بزنه
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد بهت زده بهم خیره شد و گفت:
_چی !؟
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست و اشکام رو پاک کردم و گفتم:
_اون نیلوفر رو دوست داره قصد طلاق دادنش رو هم نداره فقط میخواد چند تا چند تا زن داشته باشه
خانوم بزرگ با شنیدن این حرف من اخماش رو توهم کشید و گفت:
_چی داری میگی تینا درست حرف بزن بفهمم
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_من داشتم از کنار اتاق نیلوفر رد میشدم که در اتاق باز بود و آرتان نیلوفر داشتند صحبت میکردند ایستادم که یهو آرتان نیلوفر رو بوسید بدون اینکه نیلوفر بخواد اون رو تحریک کنه یا چیزی
خانوم بزرگ هاج و واج بهم خیره شد انگار باورش نمیشد آرتان همچین کاری کرده باشه با صدای گرفته ای گفت:
_واقعا همچین کاری انجام داده آرتان !؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:
_آره
نفس عمیقی کشید و گفت:
_باورم نمیشه اون که تو رو دوست داشت و از نیلوفر متنفر بود پس چجوری بهش نزدیک شده !؟
پوزخندی روی لبهام نشست
_اون عاشق من نبوده که اگه بود حتی به نیلوفر نگاه هم نمیکرد چه برسه به بوسیدن
_از آرتان پرسیدی چرا همچین کاری کرده !؟
_آره
_خوب چی بهت گفت !؟
_گفت نیلوفر هم همسرش هست و فقط اون رو بوسیده هیچ کار اشتباهی انجام نداده ، من بهش گفتم اگه نیلوفر رو دوست داره من و طلاق بده
_من باورم نمیشه آرتان چرا باید همیچین حرفی بزنه
_چون اون هنوز زن اولش رو دوست داره فقط همین!
خودم هم باور نداشتم آرتان همیشه نگاهش به نیلوفر پر از تنفر بود ، اما اگه ازش متنفر بود چرا داشت بهش نزدیک میشد چرا اون رو بوسید همه ی این سئوال هایی که تو ذهنم بود داشت دیوونه ام میکرد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.