خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۴

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

صدای بلند آرتان عمارت رو برداشته بود
_بسه هرزه واقعا فکر کردی باور میکنم حامله هستی من هنوز حرف های دکتر رو فراموش نکردم میبرمت پیش دکتر مشخص میشه حامله هستی یا نه
نیلوفر خونسرد بهش خیره شد
_من موافق هستم جفتمون میریم پیش دکتر ببینیم چی میگه اون وقت مشخص میشه مشکل از منه یا از تو!
با شنیدن این حرفش آرتان دستی داخل موهاش کشید
_الان گمشو بیرون از عمارت
نیلوفر خونسرد بهش خیره شد
_غیرتت اجازه میده همسرت رو بندازی بیرون
قبل اینکه آرتان بخواد چیزی بگه من پیش قدم شدم
_اگه دوست داری میتونی داخل عمارت بمونی
آرتان عصبی بهم خیره شد ، که چشمهام رو به معنی آروم باش روی هم فشردم ساکت شد
نیلوفر با خشم داشت به من نگاه میکرد با شنیدن این حرف من سعی میکرد خونسرد باشه همچنان
_پس من میرم اتاقم
با رفتن نیلوفر به سمت آرتان برگشتم و گفتم:
_اون قصد داره تو رو عصبی کنه میخواد عصبی بشی دعوا راه بندازی نمیدونم قصدش چیه اما اینو خوب میدونم میخواد تو عصبی بشی لطفا آرتان آروم باش آتو دستش نده
آرتان عصبی بهم خیره شد
_چجوری باید آروم باشم تینا اون زنیکه هرزه اومده داخل عمارت داره سواستفاده میکنه بعد تو میخوای آروم باشم
_یه امروز رو بخاطر من آروم باش
صدای خانوم بزرگ اومد
_حق با تینا پسرم بهتره آروم باشی تو نباید کاری کنی نیلوفر خوشحال بشه از اینکه داره به مقصودش میرسه
آرتان به خانوم بزرگ خیره شد
_خودت میدونی خانوم بزرگ تحمل دیدن اون زنیکه رو اینجا ندارم چجوری باید این همه مدت اینجا تحملش کنم آخه !؟
صدای سیاوش خان اومد
_چیشده
آرتان بهش خیره شد پوزخندی روی لبهاش نشست
_نیلوفر قراره اینجا بمونه
سیاوش خان با شنیدن این حرف آرتان بهت زده بهش خیره شد
_چی !!!!!؟
_قراره اینجا بمونه تا موقعی که بریم آزمایش ببینیم واقعا حامله اس یا نه
سیاوش خان متفکر به آرتان خیره شد
_مثل اینکه یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست اون روز با حال داغون رفت و امروز با حال خیلی خوبی اومده اونم بدون هیچ ترسی و بدون اینکه ناراحت باشه!
آرتان بهش خیره شد
_نمیدونم ، اما من نمیتونم اون و اینجا تحمل کنم!

همه سر میز شام نشسته بودیم نیلوفر هم اومده بود و صاف روبروی من نشسته بود حیف که مجبور بودم ساکت باشم وگرنه خیلی دوست داشتم برینم بهش دختره ی عوضی!
_عزیزم غذات رو بخور خیلی لاغر شدی
با شنیدن این حرف آرتان لبخندی بهش زدم و گفتم:
_حتما
مشغول خوردن غذام شدم وقتی تموم شد بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_آرتان
_جان
_میشه امشب با هم بریم پیاده روی خسته شدم هر روز داخل خونه
_باشه
چشمهاش برق زد که صدای نیلوفر بلند شد
_اگه اشکلی نداشته باشه من هم دوست دارم بیام
صدای سرد و خشک آرتان بلند شد:
_خودت میتونی تنهایی بری نه همراه ما
نیلوفر با شنیدن این حرف آرتان رسما ضایع شده بود صورتش توهم رفت و با صدای عصبی گفت:
_مثل اینکه خیلی خوشحال هستی از اینکه من رو طلاق میخوای بدی آره !؟
آرتان لبخندی به صورت عصبیش زد و گفت:
_درسته از کجا فهمیدی !؟
با شنیدن این حرف آرتان ساکت شد نفس عمیقی کشید دوست نداشت عصبی بشه این رو خیلی هممون میدونستیم صدای خاله هما بلند شد:
_تینا
_جان
_به مامان فرشته ات زنگ بزن باهات کار داشت
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد به سمت آرتان برگشتم که تلفنش رو بهم داد و گفت:
_بیا باهاش تماس بگیر
تلفن رو ازش گرفتم بلند شدم به سمت اتاق رفتم شماره اش رو گرفتم طولی نکشید که بلند کرد صدای گرفته اش داخل گوشی پیچید:
_بله بفرمائید
_سلام مامان جون
_تینا مادر تویی !؟
با شنیدن این حرفش اشک تو چشمهام جمع شد
_آره مامان خودم هستم حالت خوبه !؟
_خوبم دخترم دلتنگت شده بودم اما هر چی باهات تماس گرفتم گوشیت خاموش بود
_گوشیم خراب شده بود مامان با گوشی آرتان زنگ زدم بهت

_گریه کردی !؟
با شنیدن صدای آرتان با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم و با صدای خش دار شده از گریه گفتم:
_نه
با شنیدن این حرف من نیشخندی زد به سمتم اومد و گفت:
_اصلا درغگوی خوبی نیستی تینا
بدون توجه به حرفش رفتم و خودم رو داخل بغلش انداختم الان فقط میخواستم آروم باشم بدون فکر کردن به هیچ چیزی ، پی در پی داشتم نفس عمیق میکشیدم که صدای سرد آرتان بلند شد:
_مادرت چی بهت گفت اینجوری شدی تینا !؟
با شنیدن این حرف به چشمهاش خیره شدم
_هیچی
_تینا دلت تنگ شده میخوای بری پیششون !؟
_بدون تو جایی نمیرم آرتان تحمل دوری تو رو ندارم
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست خم شد بوسه ای روی لبهام کاشت و گفت:
_کارام رو درست میکنم خیلی زود با هم میریم پیش خانواده ات پس اصلا نگران نباش
_بهت اعتماد دارم آرتان میدونم پس نگران نیستم منتظر میمونم
با شنیدن این حرف من محکم بغلم کرد تو بغلش آرامش داشتم من آرتان رو دوست داشتم نمیتونستم بدون اون برم پیش خانواده ام اون شوهر من بود کسی که عاشقش شده بودم
_آرتان
_جان
_اگه خانواده ام بخوان از تو جدا بشم چی !؟
_مطمئن باش هیچوقت همچین خواسته ای ازت ندارند من خیلی وقته با خانواده ات صحبت کردم و از حسم نسبت به تو گفتم اونا هم فقط گفتند اگه تو راضی باشی حرفی ندارند
با شنیدن این حرفش با دهن باز بهش خیره شدم باورم نمیشد یعنی واقعا همچین کاری انجام داده بود
_داری جدی میگی آرتان !؟
_آره
دستم روی روی دهنم گذاشتم و با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم بی شک آرتان یه روانی بود چجوری جرئت کرده بود همچین کاری انجام بده صدای سرد آرتان باعث شد بهش خیره بشم
_تو راضی نیستی !؟
بدون مکثی جوابش رو دادم:
_من راضی هستم

2 دیدگاه

  1. پارت بعدی کِی میاد؟ ?????

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.