خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۳

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_هوی آرتان وحشی برو کنار ببینم
با خنده خواست به سمتم بیاد که صدای خاله هما اومد:
_آرتان
آرتان با شنیدن صدای وحشت زده خاله هما بهش خیره شد و گفت:
_چیشده !؟
خاله هما نفس عمیقی کشید و گفت:
_سیاوش
با شنیدن این حرفش نگران بهش خیره شدیم که صدای آرتان بلند شد:
_بابا چی !؟
_داره زنش رو کتک میزنه وسط حیاط
چشمهای جفتمون گرد شد منظورش مادر نیلوفر بود جفتمون به سمت حیاط دویدیم سیاوش خان داشت مادر نیلوفر و کتک میزد و صدای داد و فریاد کمک نیلوفر حیاط عمارت رو پر کرده بود آرتان به سختی پدرش رو جدا کرد
_ولم کن آرتان من باید حساب این مرتیکه رو بزارم کف دستش
دوباره خواست به سمتش هجوم ببره که صدای آرتان بلند شد:
_بابا کافیه
سیاوش خان نفس عمیقی کشید و گفت:
_شانس آوردی آرتان اومد وگرنه زنده ات نمیزاشتم
آرتان پدرش رو آروم کرد و خیره بهش پرسید:
_چیشده بابا !؟
_میخواستی چی بشه این دوتا عفریته اومدند مثلا زرنگی کنند
_یعنی چی !؟
_میخواستند هما و تینا رو بدنام کنند
آرتان چشمهاش گرد شد بهت زده فریاد زد:
_چی !!!
سیاوش خان خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_بپرس ببین میخواستند چ غلطی بکنند
آرتان به نیلوفر خیره شد و با خشم غرید:
_میخواستی چ گوهی بخوری هان !؟
نیلوفر به من من افتاد
_من هیچ کاره ام من نمیخواستم چیزی بشه من فقط میخواستم شما رو بترسونم

سیاوش خان با خشم فریاد کشید:
_وقتی جفتتون رو همینجا زنده زنده چال کردم میفهمی نباید با آبروی خاندان من بازی کنی فکر کردید چون گذاشتیم به حال خودتون باشید هر غلطی دلتون خواست میتونید انجام بدید آره !؟
با شنیدن این حرف سیاوش خان به من من افتاد
_من فقط …
_بسه نمیخوام هیچ صدایی ازت بشنوم فقط کافیه صداتون دربیاد
صدای آرتان بلند شد:
_بابا این دوتا عفریته رو بسپار به من آدمشون میکنم
قبل از اینکه سیاوش خان بخواد حرفی بزنه صدای خانوم بزرگ اومد:
_این دوتا رو بیارید داخل عمارت من با جفتشون کار دارم
انقدر محکم و جدی این حرف رو زد که هیچکس هیچ مخالفتی نکرد اون دوتا رو نگهبان ها بردند داخل عمارت به سمت سیاوش خان برگشتم که خاله هما به سمتش رفت و گفت:
_سیاوش
سیاوش خان به سمتش چرخید و بی هوا محکم بغلش کرد ، آروم اسم آرتان رو صدا زدم و بهش اشاره کردم بریم داخل خاله هما و سیاوش خان احتیاج داشتند تنها باشند
_آرتان
با شنیدن صدام صداش بلند شد:
_جان
_بنظرت خانوم بزرگ چه تنبیهی در نظر گرفته برای اون دوتا !؟
_نمیدونم اما هر چیزی باشه چیز خوبی نیست بی شک خانوم بزرگ همیشه بدترین بلا هارو سر دشمنش میاره.
_هوم یعنی کاری میکنه اون دوتا هیچوقت جرئت نکنند دیگه پاشون رو بزارن اینجا درسته!؟
_دقیقا!
_ولی واقعا کار اون دوتا خیلی مسخره و بچگانه بوده چجوری مثلا میخواستند ما رو بی آبرو جلوه بدند !؟
آرتان ایستاد نگاهش رو به من دوخت و گفت:
_تو هنوز اون دوتا رو نمیشناسی و خیلی زوده برای شناخت اونا پس نمیخواد زیاد خودت رو درگیر اون دوتا عجوبه بکنی
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم
_من هیچوقت دوست نداشتم درگیر دردسر بشم و همیشه تو جنگ جدل باشم مخصوصا بخاطر زندگی که داشتم!
_مامانت رو دوست داشتی !؟
_مامان واقعیم کسی که من رو بدنیا آورد رو اصلا اون هیچوقت برای من مادر نبود اما عاشق مامان فرشته بودم خیلی مهربون بود همیشه من و دوست داشت انگار نه انگار که مامان واقعی من نبود.

_آرتان چیشده چرا صورتت کبود شده !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_با چند نفر دعوا افتادم چیزی خاصی نیست نترس
_یعنی چی چیز خاصی نیست صورتت داغون شده ببین چیکار کردی آخه این کار درست اصلا
با شنیدن این حرف من نفسش رو تو صورتم فوت کرد و با صدای خش دار شده ای گفت:
_بسه انقدر بزرگش نکن دارم بهت میگم چیز خاصی نیست که
خاله هما به سمتمون اومد با دیدن صورت کبود شده آرتان چشمهاش گرد شد
_چیشده آرتان این چه سر و وضعیه!
آرتا نفس عمیقی کشید و همون حرف هایی که به من زد به خاله هما هم زد اما خاله هما هم عین من حرفش رو باور نکرد سیاوش خان به سمتمون اومد و گفت:
_انقدر نمیخواد سئوال پیچ کنید بچه رو هر مشکلی باشه خودش میاد میگه
آرتان با لبخند به باباش خیره شد که حرصی از کنارش رد شدم به سمت سالن نشیمن رفتم و نشستم که خاله هم اومد کنارم نشست و گفت:
_بدون شک یه چیزی شده سیاوش هم خبر داره
_نمیدونم چرا اما خیلی دلشوره دارم اما این آرتان که اصلا به حرف نمیاد بفهمیم چیشده!
_آره متاسفانه!
جفتمون ساکت نشسته بودیم نمیدونم چرا اما حس میکردم پشت این کتک های نیلوفر و مادرش هستند صدای گرفته ی خاله هما بلند شد:
_تینا
به سمتش برگشتم و خیره بهش شدم و گفتم:
_جان !؟
_تو هم مثل من شک داری بهشون !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_آره
_من شک ندارم پای اون دوتا تو این قضیه هست
صدای سیانا خانوم اومد
_چه قضیه ای از چی دارید صحبت میکنید!؟
خاله هما همه چیز رو براش تعریف کرد که سیانا خانوم متعجب بهمون خیره شد و گفت:
_واقعا
_آره
_اون دوتا عجوزه هنوز زنده هستند !؟
_آره
خانوم بزرگ با دیدن ما اومد کنارمون نشست و گفت:
_خلوت کردید چیزی شده !؟
صدای سیاوش خان اومد
_آره مامان نشستند برای ما نقشه میکشند!

خاله هما پوزخندی تحویلش داد و ازش رو برگردوند که سیاوش خان اومد کنارش نشست و گفت:
_چیه پوزخند میزنی تحویل نمیگیری خانوم خانوما
خاله هما با طعنه گفت:
_پسرم دعواش شده اون وقت بهم میگی چیزی نشده و معلومه پشت این ماجرا اون دوتا عجوزه هستند اما چر داری اینو مخفی میکنی نمیفهمم
سیاوش خان نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت:
_باید حتما از همه چیز خبر داشته باشی آخه !؟ تو که میدونی پس چرا میپرسی !؟
_چون میخوام واقعیت رو از زبون شوهرم بفهمم
سیاوش خان بهش خیره شد و بعد از چند ثانیه شروع کرد به تعریف کردن هر چقدر بیشتر میگذشت تعجب ما بیشتر شد وقتی حرف هاش تموم شد بهت زده بهش خیره شدم
_واقعا نیلوفر حامله اس !؟
_آره
احساس کردم قلبم از کار افتاده باورم نمیشد بلند شدم که صدای سیاوش خان بلند شد:
_کجا !؟
_باید با آرتان صحبت کنم باید بفهمم چیشده
سیاوش خان بهم خیره شد
_وایستا آرتان الان حالش خوب نیست چی رو میخوای بفهمی من خودم بهت میگم دخترم
بدون توجه به حرفش به سمت اتاق مشترکم با آرتان حرکت کردم داخل اتاق شدم آرتان نشسته بود اسمش رو صدا زدم
_آرتان
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت و با صدای بم شده اش گفت:
_جان
_نیلوفر واقعا حامله اس !؟
با شنیدن این حرف من چشمهاش قرمز شد و دستاش مشت شد با صدای عصبی گفت:
_آره
_اما چطوری تو که میگفتی اون هیچوقت نمیتونه حامله بشه !؟
با شنیدن این حرف من نفس رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت:
_منم نمیدونم چجوری باید ببرمش تهران پیش دکتر باید ببینم چی به چیه گرچه من بهش شک دارم و میدونم یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست!
_آرتان
_جان
_اگه واقعا حامله باشه چی میشه وضعیت من و تو !؟
با شنیدن این حرف من بلند شد به سمتم اومد دستاش رو دو طرف صورت من گذاشت و با صدای خش دار شده ای گفت:
_مطمئن باش من هیچوقت بیخیال تو نمیشم ، زن من تویی نه هیچکس دیگه ای.

5 دیدگاه

  1. مرسی که گذاشتیش میشه پارت های بعدی رو هم زودتر بزاری^-^

  2. پس پارت ۳۴ کوش؟❤?
    چرا پارت هارو دیر میزارید؟???

  3. پس پارت ۳۴ کوش ??????? بابا یکم زود بزارید رمان یادم رف

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.