خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت۲۹

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

آرتان به سمتم اومد و با اخم بهم خیره شد و گفت:
_اجازه نمیدم بری تو زن منی و بدون اجازه من قدم از قدم نمیتونی برداری!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_اون وقت میشه بدونم چرا اجازه نمیدی برم پیش خانواده ام مگه قرار ما از اول همین نبوده تو به دایی و پدرم قول دادی!
_من هیچ قولی دراین مورد ندادم
به صورت اخموش خیره شدم بیشتر از این نمیخواستم اذیتش کنم دلم نمیومد
_من بخاطر خانوم بزرگ نمیتونم یه مدت برم
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق زد و گفت:
_یعنی چی !؟
_خانوم بزرگ بهم اجازه نمیده از اینجا برم حالا فهمیدی !؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_اهان
_حالا یه جوری شاید راضیش کنم من باید برم پیش خانواده ام
صدای عصبیش بلند شد
_خیلی عجله داری انگار بری پیش خانواده ات هان !؟
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_وقتی چیزی ندارم چرا باید عجله نکنم حداقل اونجا خانواده ام هستند
_پس من چی من شوهرت هستم
_مثل همیشه باز هم میگم شوهر قراردادی
چشم هاش برق زد از شدت خشم بهم خیره شد و با صدای ترسناکی گفت:
_پشیمون میشی!
_نه چرا باید پشیمون بشم
_بابت اینکارت پشیمون میشی مطمئن باش
به چشمهاش که حالا عجیب ترسناک شده بود خیره شده بودم نمیدونستم چ نقشه ای داره اما میدونستم هر چی هست چیز خوبی در انتظارم نیست
_آرتان
با شنیدان صدام بهم خیره شد و سرد جوابم رو داد:
_بله
_میخوای چیکار کنی چرا انقدر ترسناک شدی !؟
نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_کاری که باید خیلی وقت پیش انجام میدادم
هیچ درکی از حرف هاش نداشتم نمیتونستم میخواد چیکار کنه اما حس میکردم اصلا اتفاق خوبی نیست لعنت به دهان بی موقع من که باز میشه!

_زود باش بخواب
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد با تعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_چی داری میگی حالت خوبه !؟
_زود باش بخواب میخوام حاملت کنم
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد با بهت بهش خیره شدم و گفتم:
_دیوونه شدی آرتان چی داری میگی !؟
چنگی به کمرم زد من رو به سمت خودش کشید و گفت:
_مگه نمیگفتی شوهر قراردادی من میخوام این ازدواج رو واقعی کنم
با بهت داد زدم
_چی
چشمهاش خمار شد
_میخوام امشب بکارتت رو بگیرم و یه توله بکارم تو شکمت تا هیچوقت دیگه نتونی حرف از رفتن بزنی فهمیدی !؟
_دیوونه شدی برو کنار ببینم هیچ معلوم نیست چت شده امشب داری این حرف هارو میزنی
با چشمهای خمار و تب دارش بهم خیره شد و گفت:
_وقتی امشب پارت کردم میفهمی
بعد تموم شدن حرفش لبهاش رو روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن خیلی عمیق داشت لبهام رو میبوسید وقتی بوسیدنش تموم شد با صدای خش داری گفت:
_دوست دارم امشب باهات به اوج برسم!
با صدای لرزون شده ای گفتم:
_تو دیوونه شدی
_آره دیوونه تو
من رو به سمت تخت برد پرتم کرد روی تخت و خودش خیمه زد روم با صدای خش دار شده ای گفت:
_وقتش رسیده این ازدواج قراردادی واقعی بشه!
با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_آرتان لطفا!
_چرا دوست نداری زن من بشی ؟!

مردمک چشمهاش داشت میلرزید من بشدت داشتم احساس ترس میکردم خیلی دوستش داشتم اما هیچوقت نمیخواستم این شکلی باهاش باشم
_آرتان برو کنار
_امشب باید زن من بشی
و لبهاش رو روی گردن من گذاشت خیلی عمیق بوسید جوری که احساس میکردم تموم بدنم به لرزه افتاد ، بدون توجه به تقلا های من کار خودش رو انجام داد .
_درد داری !؟
با شنیدن صداش با گریه بهش خیره شدم و گفتم:
_بهم تجاوز کردی
با شنیدن این حرف من عصبی شد به چشمهام خیره شد و با خشم غرید:
_خفه شو!
با شنیدن صدای عصبیش ساکت شدم و با ترس بهش خیره شدم که چونم رو تو دستش گرفت و گفت:
_من شوهرت هستم تا حالا هم بهت خیلی فرصت دادم با خودت کنار بیای پس سعی نکن من رو عصبی کنی فهمیدی !؟
با ترس سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره
خوبه ای گفت و فکم رو ول کرد با خشم دوباره بهم خیره شد و گفت:
_الانم نمیخواد انقدر ادا اصول از خودت دربیاری بتمرگ سر جات میخوام بخوابم سر و صدا نکن
و چشمهاش رو بست بیصدا داشتم به حال و روزم اشک میریختم چی میخواستیم چیشد!
* * * * *
صبح با احساس دردی زیر شکمم چشمهام رو باز کردم با دیدن وضعیت خودم آه از نهادم بلند شد
جای آرتان خیلی بود معلوم صبح زود بیدار شده رفته به سختی بلند شدم به سمت حموم رفتم بعد از اینکه غسل کردم از حموم خارج شدم لباس هام رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم
که خانوم بزرگ رو دیدم با دیدن صورت قرمز شده و رنگ پریده من با نگرانی گفت:
_حالت خوبه !؟
سری تکون دادم و گفتم:
_ممنون من خیلی حالم خوبه!

_زود باش برو داخل اتاق
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شده بودم که من رو داخل اتاق هل داد و خودش هم اومد داخل در رو پشت سرش بست بهم خیره شد و گفت:
_زود باش برو دراز بکش و استراحت کن به خدمه ها میگم نهارت رو بیارند اتاقت رنگ به صورت نداری معلومه ضعف کردی!
با شنیدن این حرفش فهمیدم همه چیز رو میدونه سرم رو پایین انداختم و گفتم:
_ممنون نمیخواد من حالم خوبه
_از صورت رنگ پریده ات مشخص!
اون روز به اصرار خانوم بزرگ اصلا از اتاق نتونستم خارج بشم تا اومدن آرتان ، آرتان که اومد متعجب بهم خیره شد و گفت:
_خوبی !؟
با سردی بهش خیره شدم و گفتم:
_خوبم!
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و با صدای عصبی گفت:
_چته داری از خودت ادا درمیاری این رفتارا چیه هان ؟!
با شنیدن این حرفش عصبی شدم بهش خیره شدم و با صدای بلندی گفتم:
_چی داری میگی برای خودت؟!
به چشمهام خیره شد و گفت:
_صدات رو بیار پایین
عصبی بهش خیره شدم و گفتم
_که هر چی دلت خواست به من بگی آره !؟ نه واقعا تو فکر کردی کی هستی !؟
عصبی بهش خیره شدم نمیدونم چرا اما دوست داشتم دهن باز کنم برینم بهش پسره ی عوضی چجوری میتونست انقدر طلبکار باشه آخه چی باید بهش میگفتم دیگه مونده بودم آخه ادم انقدر پرو ، بهم خیره شد و گفت:
_خفه شو!
با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم داشت سر من داد میزد چجوری میتونست انقدر وقیح باشه آخه !؟
خون داشت خونم رو میخورد به سختی خودم رو کنترل کرده بودم تا چیزی بهش نگم

با بیرون رفتن آرتان از اتاق عصبی جیغی کشیدم دوست داشتم با عشق باهاش رابطه داشته باشم نه یه رابطه زوری اما آرتان انقدر خودخواه بود که فقط میخواست به خواسته ی خودش برسه! عصبی از سرجام بلند شدم بدون اینکه هیچ توجهی به دردی که داشتم بکنم از اتاق خارج شدم و به سمت پایین رفتم که صدای سیانا اومد:
_تینا!؟
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم کنار پله ها ایستاده بود بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
با دیدن من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_ممنون من حالم خوبه!
_اما حال و روزت یه چیز دیگه داره میگه
_نه خوبم چیزی نیست!
صدای نیلوفر اومد
_همش داره ادا میاره چون آرتان بهش محل نمیده زیاد بهش توجه نکنید حالش از همه بهتره.
با شنیدن این حرفش بیشتر از قبل عصبی شدم اما سکوت کردم دوست نداشتم بهش چیزی بگم با صدای گرفته ای گفتم:
_من میرم بیرون هوا بخورم
و بدون اینکه منتظر جوابی باشم از سالن خارج شدم داخل حیاط ایستادم نفس عمیقی کشیدم که صدای خاله هما اومد:
_تینا !؟
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_چرا اینجا ایستادی میدونی آرتان ببینه عصبی میشه دعوا راه میندازه
با شنیدن این حرفش لبخند خسته ای زدم و گفتم:
_نمیدونم اما فضای خونه خیلی سنگین شده بود برای همین اومدم اینجا هوا بخورم
_انگار حالت خوب نیست غمگینی !؟
بهش خیره شدم و گفتم:
_نمیدونم حس میکنم قلبم داره درد میکنه!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.