خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت۲۸

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

آرتان از همه چیز خبر داشت و یه نقشه خیلی خوب داشت طراحی میکرد برای زمین زدن نیایش من تموم مدت خیالم راحت بود چون به آرتان اعتماد داشتم دوست داشتم مادر نیلوفر تاوان کارش رو پس بده صدای خاله هما بلند شد:
_تو واقعا حامله ای !؟
مادر نیلوفر با شنیدن این حرف خاله هما بهش خیره شد و گفت:
_آره حامله ام که چی !؟
خاله هما بیتفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت:
_اصلا قیافه ات شبیه زن های حامله نیست
صدای خانوم بزرگ بلند شد
_فردا وقت دکتر گرفتم برای جفتتون!
منظورش با نیلوفر و مادرش بود ، صدای نیلوفر بلند شد
_من نیازی به دکتر ندارم
خانوم بزرگ با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_برای بچه وقت دکتر گرفتم میخوام ببینم سالم یا نه سلامتی شما برای من پشیزی ارزش نداره
با شنیدن این حرف خانوم بزرگ حس کردم دلم خنک شد خیلی خوب حالشون رو گرفت
_خانوم بزرگ
با شنیدن صدای ارتان بهش خیره شد و گفت:
_جانم
_ نیایش برگشته اینجا!
با شنیدن این حرفش نگاهم و به مادر نیلوفر دوختم که گوش تیز کرده بود و داشت گوش میداد خانون بزرگ بهش خیره شد و گفت:
_اومده تینا رو ببره درسته ؟!
_اره
_بهش خبره بده دعوتش کن عمارت
خیلی خونسرد داشتم به حرف هاشون گوش میدادم میدونستم یه نقشه ای حتما کشیده
_خانوم بزرگ
با شنیدن صدام به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت:
_جان
_اون زن خیلی خطرناک مواظب باشید
پوزخندی روی لبهای خانوم بزرگ نشست و گفت:
_مثل اینکه هنوز ما رو نشناختی ما از اونا خطرناک تر هستیم اونا باید مواظب خودشون باشند تا بلایی سرشون درنیاد
صدای حرصی نیلوفر بلند شد
_همش دردسر داره چرا نمیفرستید بره پیش خانواده اش
با شنیدن این حرفش با عصبانبت بهش خیره شده بودم نمیتونستم سکوت کنم و جوابش رو ندم بنابراین بهش خیره شدم و گفتم:
_چرا باید از پیش شوهرم برم !؟
با شنیدن این حرف من با چشمهای گشاد شده بهم خیره شد و گفت:
_اون شوهر تو نیست شوهر منه
با خونسردی بهش خیره شدم و گفتم
_شوهر منم هست عزیزم بهتره یه نگاه به شناسنامه بندازی!

نیلوفر عصبی بهم خیره شد و فریاد کشید:
_بچه ی اون داخل شکم منه! من همسرش هستم نه تویی که حتی رغبت نکرده بهت دست بزنه و هنوز باکره ای
با شنیدت این حرفش عصبی بهش خیره شدم چجوری میتونستم ساکت باشم و بزارم هرجوری دلش خواست باهام صحبت کنه باید جوابش رو میدادم اگه ساکت میموندم زیادی خوش به حالش میشد
_از کجا میدونی من باهاش هیچ رابطه نداشتم هان !؟
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد
_باهاش رابطه داشتی !؟
با بدجنسی بهش خیره شدم و گفتم:
_ارتان شوهر منه پس فکر نکن من هنوز باکره ام به زودی من هم صاحب بچه میشم
با خشم بهم خیره شد و غرید:
_مثل سگ داری دروغ میگی
_من چرا باید بهت دروغ بگم آخه !؟
_چون …
صدای عصبی خانوم بزرگ بلند شد:
_کافیه دیگه مثل سگ و گربه افتادید به جون هم چخبرتونه ؟!
صدای عصبی نیلوفر بلند شد
_من هیچ کاری بهش ندارم منتها میدونی چیه داره از حسودی میمیره چون من حامله ام و عشقمون …
پقی زدم زیر خنده مثل دیوونه ها وقتی خنده ام تموم شد بهش خیره شدم و گفتم:
_عشقت!!!!!
خواست چیزی بگه که صدای آرتان بلند شد
_نیلوفر برو اتاقت
_اما
آرتان محکم اسمش رو صدا زد
_نیلوفر
نیلوفر با غیض نگاهی به من انداخت و به سمت اتاقش رفت شاید میخواست برینه بهم اما ریده شد به خودش لبخندی روی لبهام نشست که صدای آرتان بلند شد
_تو هم بیا اتاق من
با شنیدن این حرفش لبخند روی لبهام ماسید با اون حرف هایی که زده بودم چجوری روم میشد برم اتاقش!

وارد اتاقش شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_با من کاری داشتی !؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_خوب داشتی به نیلوفر گفتی که باکره نیستی بقیه اش چیشد ادامه بده
با شنیدن این حرفش حس کردم صورتم قرمز شد با صورت گل انداخته بهش خیره شدم و گفتم:
_من و آوردی اینجا اینارو بهم بگی !؟
با شنیدن این حرف من به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت:
_نه
متعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_پس چیکارم داشتی !؟
_درمورد مادر و پدرت
با شنیدن این حرفش با نگرانی بهش خیره شدم و گفتم:
_مامان بابام حالشون خوبه !؟
_نگران نباش مادر و پدرت خیلی حالشون خوبه و سالم هستند
_پس چیشده !؟
_اونا قصد دارند تو هر چ زودتر بری پیششون اما …
_اما چی !؟
_چون تو زن من هستی بدون من نمیتونی بری.
_چرا نمیتونم بدون تو برم مگه مشکلی هست !؟
_آره یه مشکلی وجود داره اون هم اینه من اجازه نمیدم تو بدون من جایی بری
_تو چی داری میگی ازدواج ما یه ازدواج قراردادی هست تو باید بزاری من برم پیش خانواده ام نمیتونی اینجوری نامردی کنی
با شنیدن این حرف من انگار عصبی شد چون با خشم به سمتم اومد دستش رو به کمرم زد و عصبی غرید:
_تو زن منی چ نامردی قراره بشه بهت !؟
با شنیدن این حرفش مثل خودش با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم:
_تو میخوای نامردی کنی و من رو اینجا زندونی کنی اون هم فقط و فقط بخاطر خودت
تا خواست چیزی بگه صدای در اتاق اومد آرتان عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_بیا داخل
در اتاق باز شد و خانوم بزرگ اومد داخل اتاق نگاهی به من و آرتان انداخت و گفت:
_چخبره اینجا چرا مثل گوش و گربه بهم خیره شدید
صدای آرتان بلند شد:
_همش تقصیر اینه خانوم بزرگ نشسته من رو عصبی کنه!
خانوم بزرگ ابرویی بالا انداخت و گفت:
_بهش گفتی !؟
_آره
خانوم بزرگ بهم خیره شد و گفت:
_آرتان اجازه نمیده بری!

با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم و گفتم:
_اما باید بهم اجازه بده خودتون که میدونید من نمیتونم باهاش بمونم ازدواج ما یه ازدواج قراردادی!
_من اون ازدواج رو واقعی میکنم
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم و گفتم:
_نمیشه چی داری میگی برای خودت !؟
صدای عصبی خانوم بزرگ بلند شد
_بسه!
جفتمون ساکت شدیم خانوم بزرگ عصبی بهم خیره شد و گفت:
_داری زیادی عصبیم میکنی
با شنیدن این حرفش موش شدم که صدای آرتان بلند شد
_من طلاقش نمیدم و نمیزارم برم
با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم اما نمیدونم چرا ته قلبم خوشحال بودم از اینکه نمیذاشت من برم
_تینا
به خانوم بزرگ خیره شدم و گفتم:
_جان
_بشین میخوام باهات صحبت کنم!
_چشم
رفتم روی مبل نشستم که خانوم بزرگ خطاب به آرتان گفت:
_تو برو بیرون
آرتان با مظلومیت بهش خیره شد و گفت:
_من چرا !؟
خانوم بزرگ با تحکم اسمش رو صدا زد:
_آرتان!
آرتان جدی شد سرش رو تکون داد و از اتاق خارج شد که صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_میخوام باهات درمورد موضوع مهمی صحبت کنم
بهش خیره شدم و گفتم:
_بفرمائید !؟
_همونطور که میدونی کارات درست شده و میتونی بری پیش خانواده ات منتها آرتان حاضر نیست طلاقت بده و بفرسته بری!
_اما چرا این ازدواج ….
وسط حرفم پرید و گفت:
_میدونم این ازدواج یه ازدواج قراردادیه اما آرتان بهت یه حس هایی داره
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم داره با شدت میکوبه خودش رو بهش خیره شدم و گفتم:
_غیر ممکن!
_غیر ممکن نیست واقعیه!
_اما …
_اما و اگر نداره پس قشنگ بشین فکر کن تو هم عاشق آرتان هستی مطمئنم پس نمیخوای براش بجنگی !؟
_کی گفته من عاشق آرتان هستم !؟
_نیازی نیست کسی بگه از چشمهات معلومه!

_من عاشق آرتان باشم چ فایده ای داره نه آرتان عاشق منه نه وضعیت جوری هست که من امیدوار باشم همسرش نیلوفر هم که حامله اس
خانوم بزرگ به صورتم خیره شد و با صدای جدی گفت:
_آرتان عاشق تو بعدش هم نیلوفر اصلا حامله نیس
چشمهام گرد شد
_حامله نیست !؟
خانوم بزرگ با خونسردی بهم خیره شد و گفت:
_نیلوفر هیچوقت قادر نیست مادر بشه اینکه یهو اومد گفت حامله ام عجیب اومد بعد از کمی زیر نظر گرفتنش معلوم شد نقشه کشیده وانمود کنه که حامله اس تا دل آرتان رو بدست بیاره.
_الان اون میدونه شما فهمیدید حامله نیس !؟
_نه اون نمیدونه
متعجب بهش خیره شدم
_اون نمیدونه !؟
خانوم بزرگ سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
_نه اون از چیزی خبر نداره و نمیدونه!
_آرتان هم میدونه !؟
_آره
لبخندی روی لبهام نشست دروغ چرا خوشحال شده بودم از اینکه باردار نیست صدای خانوم بزرگ بلند شد
_خوشحال شدی
با شنیدن این حرفش لبخندم رو جمع کردم و گفتم:
_نه من …
وسط حرفم پرید و گفت:
_نمیخواد کتمان کنی
ساکت شدم چرا باید دروغ میگفتم وقتی دستم براش رو شده بود
_به آرتان میگم من بهت اجازه ندادم بری
_اما ..
_دیگه اما و اگر نداره تو حاضر نیستی برای بدست آوردن عشقت زحمت بکشی !؟
_باشه!
خانوم بزرگ لبخندی زد د گفت:
_امیدوارم جفتتون سر عقل اومده باشید
بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفت بیرون از ته قلبم خوشحال شده بودم برای این موضوع!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.