خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت۲۷

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

هنوز تو شک کاری که نیلوفر انجام داده بود بودم ، باورم نمیشد بخاطر یه انتقام مسخره داشت بدترین بلایی که میتونست رو سرم درمیاورد یه نفر رو اجیر کرده بود تا بهم تجاوز کنه و با گرفتن دخترانگیم من رو از چشم ارتان بندازه ، ارتان بدرک به من فکر نکرد که قراره بعد از این ماجرا چه بلایی سرم دربیاد یه آدم چقدر میتونست پست باشه!
با شنیدن صدای در اتاق از افکارم خارج شدم
_بفرمائید
در اتاق باز شد و آرتان اومد داخل اتاق بهم خیره شد و گفت:
_میخوای چیکار کنی !؟
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_چی رو میخوام چیکار کنم !؟
_با نیلوفر قصد داری چیکار کنی !؟
_قصد ندارم باهاش کاری کنم اما منتظر یه حرکت از جانبش هستم تا اینبار نابودش کنم به بچه تو شکمش هم رحم نمیکنم اینبار!
نگاه عمیق و نافذی بهم انداخت و گفت؛
_نمیزارم هیچ آسیبی بهت برسه!
پوزخندی کنج لبهام نشست و گفتم:
_شاید اگه من همیشه به حرف تو گوش بدم خیلی از اتفاق هایی که نباید میفتاد!
_مثلا !؟
_یکیش همین تجاوز به من!
_میدونی همش یه نقشه انتقام مسخره بود که ناکام موند
_اگه همش درست پیش میرفت چی اگه بهم تجاوز میشد !؟
_هیچکس جرئت همچین کاری رو نداره
_فکر نمیکنی داری حرف مسخره میزنی!؟
_نه!
_لطفا تمومش کن به هیچ عنوان نمیخوام که …
وسط حرفم پرید و گفت:
_من همیشه مواظبت هستم
_تو دیگه مواظب من نیستی مواظب بچه ات هستی!
با شنیدن این حرف من نگاه سنگینی بهم انداخت و گفت:
_تو هم زن منی!
_یه زن قراردادی یادت که نرفته.
_قرارداد رو میشه باطل کرد
_منظورت چیه
_این ازدواج قراردادی میشه واقعیش کرد!

پوزخندی روی لبهام نشست و با تلخی بهش خیره شدم و گفتم:
_هیچوقت نمیخوام این ازدواج واقعی بشه!
به سمتم اومد دستش رو دور کمرم انداخت و من رو به سمت خودش کشید بهم خیره شد و گفت:
_هر وقت اراده کنم میتونم این ازدواج رو واقعی کنم اما من نمیخوام هیچ چیزی رو به زور بدست میارم اینو هیچوقت فراموش نکن!
با شنیدن این حرفش با پوزخند بهش خیره شدم و گفتم:
_منم تا وقتی که نخوام هیچکس نمیتونه بهم نزدیک بشه ، اون هم یه مرد زن دار که زنش حامله اس
چشمهاش خمار شد
_تو هم زن منی یادت که نرفته !؟
با شنیدن این حرفش عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_مثل اینکه یادت رفته این ازدواج یه ازدواج قراردادی و اصلا واقعی نیست !؟
_مثل اینکه خیلی دوست داری واقعی بشه هر روز تکرارش میکنی
_نه چرا باید دوست داشته باشم زن دوم مردی بشم مگه دیوونم دوست دارم زندگیم رو با مردی شروع کنم که اولینش باشم
فشار دستش رو دور کمرم بیشتر کرد و گفت:
_داری زیاد حرف میزنی هواست هست !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم
_دستت رو بردار
تا خواست چیزی بگه صدای در اتاق اومد با وحشت به آرتان خیره شدم که لبخند شیطونی زد و گفت:
_بفرمائید
قبل از اینکه بخوام حرکتی بکنم در اتاق باز شد و سیانا خانوم اومد داخل اتاق با دیدن وضعیت من و آرتان نیشش باز شد و گفت:
_انگار بد موقع مزاحم شدم
صدای آرتان بلند شد
_درسته عمه
چشمهام گرد شد
_چی داری میگی تو !؟
آرتان با شیطنت چشمکی حواله ام کرد و گفت:
_عزیزم خجالت کشیدی!؟
_عوضی!
صدای سیانا خانوم بلند شد
_وای یادم رفت برای چی اومده بودم
صدای شیطون آرتان بلند شد
_نکنه هوایی شدی عمه یاد شوهر عمه افتادی
سیانا خانوم چشم غره ای بهش رفت و گفت:
_مودب باش پسر شرم و حیا رو قورت دادی یه لیوان آب هم روش ، خدا به دادت برسه تینا

هر لحظه که میگذشت از اون دختره عوضی بیشتر متنفر میشدم چجوری میتونست همچین نقشه ای بکشه آخه اون هم مثل من یه دختر بود حالا هر چقدر کینه داشته باشه نمیتونست اینجوری رفتار کنه دوست داشتم گردنش رو خورد کنم بیشعور عوضی
_تینا
به سمت خاله هما برگشتم به صورت مهربونش خیره شدم و گفتم:
_جان
_دوست داری با هم بریم این اطراف کمی گشت بزنیم!؟
_دوست دارم اما نمیشه آرتان گفت اوضاع این اطراف اصلا خوب نیست و تا موقعی که نگفته تکون نخوریم از خونه
خاله هما سری تکون داد و گفت؛
_درسته من یادم رفته بود
با لبخند بهش خیره شده بودم که صدای نیلوفر اومد
_مامان هما
خاله هما به سمتش برگشت و خیلی سرد جوابش رو داد:
_بله
_شما دوست دارید نوه اتون چی باشه پسر یا دختر !؟
خاله هما یه نگاه عمیقی بهش انداخت و گفت:
_پسر و دختر هیچ تفاوتی ندارند امیدوارم فقط سالم باشند
با شنیدن این حرف خاله هما نیلوفر پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_اما من دوست دارم پسر باشه وارث خاندان باشه
سیانا خانوم جوابش رو داد
_وارث خاندان پسر تو نمیشه مطمئن باش چون عین خودت حریص و بدجنس میشه
با شنیدن این حرف سیانا خانوم لبخندی روی لبهام نشست خیلی خوب حالش رو گرفت البته حق بود این بشر اصلا ادم نبود که کسی بخواد ملاحضه اش رو بکنه
_اتفاقا پسر من وارث پدرش میشه اون هم به چشم کوری حسودا.
با شنیدن این حرفش نگاه عمیقی بهش انداختم میدونستم منظورش من هستم اما اصلا برام مهم نبود اون آدم نبود که بخوام به تیکه و کنایه هاش توجه کنم
_تینا
با شنیدن صدای آرتان بهش حیره شدم و گفتم:
_بله
_زود باش بیا اتاقم باهات کار دارم
_باشه

داخل اتاقش شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_چیشده !؟
_بشین میخوام باهات صحبت کنم
با شنیدن این حرفش متعجب رفتم روی مبل نشستم ببینم چخبر شده سئوالی و منتظر بهش خیره شدم نفس عمیقی کشید و گفت:
_ببین نمیخواد اصلا نگران بشی ولی موضوع مهمی که باید حتما باهات درموردش صحبت میکردم
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_ چ موضوع مهمی که باید با من صحبت کنی !؟
_ درمورد مادرت
با شنیدن این حرفش حس کردم رنگ از صورتم پرید همیشه حتی با شنیدن اسمش هم احساس بدی بهم دست میداد میدونستم هیچوقت هیچ خبر خوبی از اون در انتظار نیست و لابد باز هم یه جا گند بالا آورده بود ، به سختی لب باز کردم و گفتم:
_باز چیشده !؟
آرتان نفس عمیقی کشید و گفت:
_هیچ اتفاق خاصی نیفتاده اما …
ساکت شد نگاهش رو به صورت رنگ پریده من دوخت کلافی دستی داخل موهاش کشید و ادامه داد:
_دیروز من دیدمش!
با شنیدن این حرفش برای یه لحظه خشکم زد یعنی چی دیده بود اون رو این یعنی اینکه مادرم اینجا بود نیایش اینجا بود برگشته بود برای انتقام و من رو پیدا کرده بود
_اینجا رو پیدا کرده میدونه من اینجام
_نه
_ پس برای چی اومده اینجا !؟
_چون هدس زده من میدونم جای تو کجاست
با شنیدن این حرفش نفسم رو اسوده بیرون فرستادم
_چی بهش گفتی !؟
_گفتم نمیدونم کجا هستی اون هم بعد شنیدن این حرف گذاشت رفت
_بنظرت باور میکنه!؟
_باور کنه یا نکنه اصلا مهم نیست چون من نمیزارم بهت نزدیک بشه اون زنیکه هیچوقت نمیزارم هیچ بلایی سرت بیاره
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست با چشمهایی که داشت برق میزد بهش خیره شده بودم
_ممنونم
با شنیدن این حرف من تبسمی کرد و گفت:
_چرا داری از من تشکر میکنی !؟
_چون داری بهم کمک میکنی
_وظیفمه که بهت کمک کنم
_تو هیچ وظیفه ای در قبال من نداری همش از سر لطف
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_ تو زن منی یادت که نرفته
_فقط یه زن قراردادی
_هر روز داری این رو تکرار میکنی هواست هست!؟
_مگه غیر از اینه
عمیق به چشمهام خیره شد سرم رو پایین انداختم طاقت نگاه کردن به چشمهاش رو نداشتم صداش بلند شد:
_تینا
_بله
_من هیچوقت تو رو طلاق نمیدم!
با شنیدن این حرفش سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم که لبخندی زد و گفت:
_تو همیشه همسر من باقی میمونی
تا خواستم چیزی بهش بگم صدای در اتاق اومد ….

صدای خونسرد آرتان بلند شد
_بیا داخل
در اتاق باز شد و نیلوفر اومد داخل اتاق نگاهش بین من و آرتان در گردش بود صدای آرتان بلند شد
_چیکار داری نیلوفر !؟
نیلوفر نگاهی به من انداخت و گفت:
_میخوام باهات تنها صحبت کنم
به سمت آرتان برگشتم و گفتم
_خبری شد من رو در جریان بزار باشه ؟!
سری تکون داد و گفت:
_باشه حتما!
از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم خواستم برم که صدایی شنیدم
_ببین دختره اینجاست پس کی قراره بیای دخترت رو برداری ببری خسته شدم از دستش زندگی دخترم رو جهنم کرده
با شنیدن صدای مادر نیلوفر متعجب کنار در اتاقش ایستادم و گوش دادم نمیدونم چرا اما احساس میکردم دارند درمورد من صحبت میکنند ، صدای مادر نیلوفر دوباره بلند شد:
_ خوب گوش کن نیایش …
با شنیدن صدای اسم مادرم حس کردم سرم سوت کشید این زن داشت امار من رو به اون شیطان میداد که به خونم تشنه بود به سختی جلوی خودم رو نگه داشتم
_خیلی خوب به وقتش بهت خبر میدم بیای ببریش جوری که هیچکس خبردار نشه!
سریع از اتاقش فاصله گرفتم حس کردم قلبم داره تند تند خودش رو میزنه دوباره به سمت اتاق آرتان دویدم در اتاق رو باز کردم بی هوا که صدای عصبی نیلوفر اومد
_چشم نداری ببینی من و شوهرم تنهاییم میای …
آرتان عصبی حرفش قطع کرد
_بسه خفه شو صدات رو ببر
آرتان به سمتم اومد با نگرانی بهم خیره شد و گفت:
_حالت خوبه !؟
با ترس بهش خیره شدم و گفتم
_باید باهات صحبت کنم تنها الان
آرتان به سمت نیلوفر برگشت و گفت:
_برو بیرون
نیلوفر با حرص بهش خیره شد و گفت:
_اما
آرتان عصبی فریاد کشید
_بیرون
با بیرون رفتن نیلوفر از اتاق در رو بست به چشمهام خیره شد و گفت
_چیشده چرا صورتت انقدر رنگ پریده اس !؟
_نمیدونی چیشده
_چیشده انقدر استرس نداشته باش زود باش حرفت رو بزن
با شنیدن این حرف من با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و گفت:
_تینا!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_مادر نیلوفر داشت با مادر من نیایش صحبت میکرد داشت بهش امار میداد میگفت یه جوری ببرش هیچکس نفهمه وقتش بشه خبرت میکنم بیای ببریش
آرتان چشمهاش گرد شد
_مطمئنی تو آخه مادر نیلوفر مامان تو رو از کجا میشناسه !؟
_خودم با گوشای خودم شنیدم آرتان
آرتان با صدای آرومی گفت؛
_آروم باش بلاخره میفهمم
_من میترسم
_از هیچی نترس

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.