خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت۲۶

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

نیلوفر با چشمهای گرد شده بهش خیره شد و گفت:
_وا آرتان این چه حرفیه من فقط نظرم رو بهت گفتم!
_شما لازم نکرده هیچ نظری بدی فهمیدی!؟
با شنیدن این حرف آرتان ساکت شد بدجور ضایع شده بود تو جمع لبخند محوی روی لبهام نشسته بود صدای آروم سیانا خانوم کنار گوشم بلند شد:
_دلم خنک میشه وقتی آرتان حالش رو میگیره!
_دیوونه ای تو!
_دیوونه نیستم خوشم میاد این حالش گرفته بشه
_خوشحال شدی نیشت باز شده!؟
با شنیدن این حرف نیلوفر که مخاطبش من بودم بهش خیره شدم و گفتم:
_چی داری میگی فکر کردی انقدر برام مهمی بخوام بهت توجه کنم!؟
با شنیدن این حرف من ساکت شد و با غیض بهم خیره شد ، صدای خانوم بزرگ بلند شد
_تینا
بهش خیره شدم و گفتم
_بله خانوم بزرگ!؟
_مامانت باهات تماس نگرفت!؟
_هنوز نه!
سری تکون داد و گفت
_شب بهش زنگ بزن به بابات بگو حتما باهام در تماس باشه فهمیدی!؟
_باشه خانوم بزرگ
_مادر و پدرت چقدر ازت متنفر بودند که ….
_خفه شو!
صدای فریاد آرتان انقدر بلند بود که حتی من هم ترسیده بودم نیلوفر ساکت شد و با چشمهای گشاد شده از ترس بهش خیره شد و گفت:
_آرتان
_صدبار بهت گفتم خفه شو هر بار دهن گشادت رو برای گفتن اراجیف باز میکنی.
_ولی من ….
عصبی حرفش رو قطع کرد
_گمشو تو اتاقت جلوی چشمم نباش!

با رفتن نیلوفر من هم بلند شدم و به سمت اتاق خودم رفتم خسته شده بودم دیگه از اینجا موندن از حرف های تکراری نیلوفر دوست داشتم برگردم بیمارستان و دوباره مشغول به کار بشم با شنیدن صدای در اتاق با صدای گرفته ای گفتم:
_بیا داخل!
در اتاق باز شد و آرتان اومد داخل اتاق نگاهی به صورت گرفته من انداخت و گفت:
_بخاطر حرف های نیلوفر ناراحت شدی!؟
_خودش شخص مهمی نیست که بخوام بخاطر حرف هاش ناراحت بشم فقط یه آدم مریض احوال اون!
آرتان لبخندی زد و گفت:
_باهات موافق هستم واقعا مریض احوال. چرا گرفته ای پس چیزی شده!؟
_نه فقط دلم گرفته اینجا خسته شدم میخوام برگردم بیمارستان مشغول به کار بشم
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_چرا از اینجا خوشت نمیاد!؟
_خوشم میاد اما مدت زیادی هست که اینجاییم و حوصله ام داره اینجا سر میره مخصوصا با اتفاق هایی که افتاده
_یه چند روز دیگه میریم!
با شنیدن این حرفش خوشحال بهش خیره شدم و گفتم:
_واقعا!؟
نگاه خاصی بهم انداخت و گفت:
_آره واقعا!

با حس خیسی روی گردنم چشمهام رو باز کردم با دیدن مرد غریبه ای که داشت گردنم رو میبوسید چشمهام گرد شد وحشت زده بهش خیره شدم و داد زدم:
_داری چ غلطی میکنی عوضی
لبخند کریحی زد و گفت:
_میخوام باهات یه رابطه داشته باشم عروسک خان!
با شنیدن این حرفش وحشت زده فریاد زدم
_کمک کمک ….
دستش رو روی لبهام گذاشت و با خشم غرید
_خفه شو عفریته
خواست دوباره بیاد سمتم که در اتاق با صدای بدی باز شد و سنگینی اون مرد از روم برداشته شد آرتان افتاده بود به جونش و تا میخورد داشت کتکش میزد همه حالا اومده بودند داخل اتاق
اشکام با شدت روی گونم جاری بودند
وقتی سیر کتکش زد به نگهبان ها گفت ببرنش تو انبار!
آرتان به سمت من اومد و گفت:
_تینا خوبی بهت دست نزد که!؟
با گریه گفتم:
_میخواست بهم دست درازی کنه چجوری اومده بود داخل اتاقم
_هیش تموم شد خداروشکر به خیر گذشت.
تموم شب آرتان پیشم موند تا آرومم کرد و خوابم برد.
_اون چجوری اومده بود داخل اتاق تینا
آرتان به خانوم بزرگ خیره شد و گفت:
_به زودی میفهمیم باهاش کاری میکنم از زندگی کردنش پشیمون بشه!
_چ دشمنی با من داشته آخه!؟
آرتان عصبی دستش رو مشت کرد و گفت:
_شاید بخاطر دشمنی با من!
_شاید هم چون یکی میدونسته تینا هنوز دختره این رو فرستاده تا بی عفتش کنه
صدای عصبی مادر نیلوفر بلند شد
_منظورت با دختر منه!؟
خاله هما خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_چرا به خودت میگیری!؟
_تو منظورت با دختر من بود
_نمیدونم چرا به خودت میگیری من فقط یه نظریه دادم
تا خواست چیزی بگه صدای عصبی آرتان بلند شد:
_بسه دیگه ادامه نده لطفا!
ساکت شد و دیگه هیچ حرفی نزد که آرتان ادامه داد:
_خودم میفهمم کیه و به حسابش میرسم اون وقت نمیزارم زنده بمونه اون شخص
نگاهم به نیلوفر افتاد عجیب بود ساکت یه گوشه نشسته بود و رنگش پریده بود بشدت نمیدونم چرا حس میکردم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس.

_نیلوفر!
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد بهم خیره شد و گفت:
_بله
_چرا ساکت هستی انقدر تو نظری نداری!؟
با صدای لرزون شده ای بهم خیره شد و گفت:
_من از کجا باید بفهمم من ….
_آقا!
با شنیدن صدای نگهبان حرف نیلوفر نصفه موند آرتان به نگهبان خیره شد و گفت:
_چیشد!؟
_بلاخره اعتراف کرد!
_خوب کی همچین کاری کرده!؟
_نیلوفر خانوم همسر شما
آرتان عصبی بهش خیره شد و فریاد زد:
_چی!؟
_اون مرد اعتراف کرد آقا!
آرتان عصبی به سمت نیلوفر برگشت و فریاد زد
_گور خودت رو کندی چ غلطی کردی عوضی هان!؟
_آرتان داره دروغ میگه من ….
آرتان به سمتش هجوم برد که صدای عصبی خانوم بزرگ بلند شد
_وایستا آرتان!
آرتان ایستاد به خانوم بزرگ خیره شد
_اون یه زن حامله اس!
به سمتش رفتم با خشم بهش خیره شدم و گفتم:
_مطمئن باش تاوان پس میدی نمیزارم یه آب خوش از گلوت پایین بره!
بدون توجه به بقیه سیلی محکمی تو گوشش زدم و غریدم
_تو فقط یه هرزه هستی یه هرزه میتونه همچین غلطایی بکنه!
_تو حق نداری با من اینجوری صحبت کنی
عصبی به چشمهاش خیره شدم
_دهنت و ببند کثافط وگرنه بدبختت میکنم فهمیدی!؟
با شنیدن این حرف من ساکت شد!

با غیض داشت بهم نگاه میکرد اما جرئت اینکه چیزی رو بگه نداشت من هم عصبی با تنفر بهش خیره شده بودم که صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_تینا کافیه نیلوفر حامله اس این همه تنش براش خوب نیست
عصبی به سمت خانوم بزرگ برگشتم و فریاد زدم
_آره این همه تنش براش خوب نیست نشسته پشت سر من نقشه میکشه
تیز به سمت نیلوفر برگشتم و خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_هیچوقت نمیبخشمت امیدوارم بلایی دو چندان بدتر از این سرت بیاد
_بسه حق نداری زن حامله رو نفرین کنی
به سمت خانوم بزرگ برگشتم و گفتم:
_شاید اگه این اتفاق برای خود شما میفتاد هیچکدوم از اینارو تکرار نمیکردید
با شنیدن این حرف من ساکت شد فقط با چشمهای پر از بهتش بهم خیره شده بود چون شاید تا حالا هیچوقت من رو این شکلی ندیده بود بعد تموم شدن حرف هام صدای عصبی خاله هما بلند شد:
_خیلی بی چشم و رویی عوضی!
_تو حق نداری با دختر من اینجوری صحبت کنی
خاله هما عصبی جوابش رو داد
_بهتره مواظب دختر نمک نشناس و هرزه ات باشی بقیه رو مثل خودش هرزه نبینه هر گوهی دلش خواست بخوره اینبار به لطف بچه تو شکمش جون سالم به در برد دفعه بعدی حتی بچش هم نمیتونه نجاتش بده
از حمایت خاله هما خیلی خوشحال شده بودم خاله هما به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت:
_بریم
همراهش به سمت طبقه بالا رفتیم وقتی داخل اتاق خاله هما شدیم با اشک بهش خیره شدم و گفتم:
_خیلی پست!
_باید خیلی بیشتر از اینا مراقب خودت باشی میدونی ازش هر کاری برمیاد
_دیگه نمیزارم باهام کاری کنه بد بلایی به سرش درمیارم بهش رحم نمیکنم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.