خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت۲۴

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

با شنیدن این حرف آرتان بهت زده بهش خیره شدم باورم نمیشد آرتان همچین حرفی زده باشه به سختی خودم رو کنترل کردم و با صدایی که سعی میکردم هیچ لرزشی نداشه باشه گفتم:
_خوب چرا اینارو به من داری میگی!؟
_چون نمیخوام پیش خودت هیج فکر و خیال دخترونه ای بکنی!
با شنیدن این حرفش با بهت بهش خیره شدم و گفتم:
_چی
_ببین تینا بعد از اومدن خانواده من تو رو طلاق میدم ، نمیخوام پیش خودت فکر و خیالی داشته باشی و بعدا نابود بشی.
با خشم بهش خیره شدم و گفتم:
_من هیچوقت پیش خودم همچین فکر و خیالی نکردم مطمئن باش!
آرتان سرش رو تکون داد و گفت:
_امیدوارم!
سرد بهش خیره شدم و گفتم:
_حرفات تموم شد!؟
با شنیدن این حرف من با چشمهای ریز شده به صورتم خیره شد و گفت:
_آره تموم شد.
بدون اینکه بیشتر منتظر بمونم و بزارم با حرف هاش اذیتم کنه از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم در رو قفل کردم
همین که روی تخت نشستم به اشکام اجازه ی باریدن دادم ، من چرا از شنیدن حرف هاش ناراحت شده بودم و داشتم گریه میکردم اون پسر اصلا ارزشش رو نداشت، اون که به من هیچ امیدی نداده بود چرا باید الان ناراحت باشم و بخاطرش گریه کنم
با شنیدن صدای در اتاق اشکام و پاک کردم و با صدایی که سعی میکردم هیچ لرزشی نداشته باشه گفتم؛
_بله
_در رو باز کن.
با شنیدن صدای خاله هما به سمت در رفتم و بازش کردم

خاله هما به چشمهای قرمز شده ی من خیره شد و گفت:
_گریه کردی!؟
_نه
_برو داخل
خودش هم اومد داخل اتاق و در رو بست با صدای جدی گفت:
_به من نگاه کن!
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم که صداش بلند شد:
_چرا گریه کردی ، دروغ نگو که گریه نکردی از چشمهای قرمزت همه چیز پیداست!
با شنیدن این حرفش چونم لرزید و با صدای لرزون شده ای گفتم:
_آرتان!
_آرتان چی!؟
_نمیخواد از نیلوفر طلاق بگیره
با گریه همه ی حرف هاش رو به خاله هما گفتم خاله هما با اخم داشت به حرف هام گوش میداد وقتی حرف هام تموم شد صدای گرفته اش بلند شد:
_اون آرتان حق نداشت باهات اینجوری تحقیر آمیز حرف بزنه
_خاله هما من باید چیکار کنم
_تو فعلا اشک نریز و سعی کن آروم باشی باشه!؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_باشه
_تینا
_جانم
خاله هما به چشمهام خیره شد و گفت:
_گریه نکن حتما یه چیزی شده وگرنه غیر ممکن آرتان بخواد نیلوفر رو نگه داره بزار ته توش رو دربیارم.
لبخند تلخی بهش زدم که خاله هما اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_انقدر هم ناراحت نباش!

_من ناراحت نیستم بلاخره نیلوفر همسر و عشق اولشه ، من یه ازدواج صوری باهاش داشتم برای یه مدت کوتاه اون هم بعد تموم شدن یه مدت تموم میشه پس دلیلی وجود نداره برای ناراحتی.
خاله هما نگاه عمیقی به صورتم انداخت و گفت:
_اما تو به آرتان دلبسته شدی!
با صدای محکم و جدی گفتم؛
_نه
خاله هما لبخند تلخی زد
_برای انکار دیره تینا همه چیز واضح رفتارت برای منی که عاشق هستم کاملا واضح بهتره هواست به دلت باشه تا مثل من داغون نشی!
خاله هما بعد تموم شدن حرف هاش از اتاق رفت بیرون و من رو با یه دنیا دلهره تنها گذاشت واقعا باورم نمیشد
اما انگار حق با خاله هما بود من داشتم عاشق آرتان میشدم آرتانی که زن داشت و هنوز عاشق همسرش بود باید این فکر و این حس رو تو وجودم میکشتم تا بیشتر از این ضربه نخورم!
* * * * *
_چیزی لازم نداری!؟
با شنیدن این حرف آرتان با صدای سرد و گرفته ای گفتم:
_نه
به چشمهام خیره شد و گفت:
_از من ناراحتی!؟
_دلیلی نداره ازت ناراحت باشم!
_پس چرا انقدر سرد برخورد میکنی!
_باید همیشه فاصله امون رو حفظ کنیم
آرتان کلافه دستی داخل موهاش کشید و خواست چیزی بگه که منصرف شد
_آرتان عشقم کجایی بیا دیرمون شد
آرتان با گفتن خداحافظ گذاشت رفت.

با رفتن آرتان درد عمیقی رو داخل قلبم احساس میکردم من واقعا داشتم عاشق آرتان میشدم وگرنه دلیلی نداشت اینجوری بیقرارش بشم و به نیلوفر حسادت کنم مشتم رو محکم روی قلبم کوبیدم و گفتم:
_آروم باش لعنتی!
نمیتونستم بیشتر از این داخل اتاق بمونم وگرنه فکر و خیال دیوونم میکرد ، از اتاق خارج شدم که همزمان با من مامان نیلوفر نرگس خانوم هم بیرون اومد بدون توجه بهش خواستم برم پایین که صداش بلند شد:
_تو هم مثل هما یه شکست خورده ای!
با شنیدن این حرفش عصبی بهش خیره شدم و خواستم فحش بارش کنم که صداش دوباره بلند شد:
_بهتره برای همیشه از اینجا بری وگرنه ضربه بدی میخوری
_شما نمیخواد نگران زندگی من باشید بهتره یه فکری به حال و روز خودتون بکنید!
با شنیدن این حرف من چشمهاش از شدت خشم برق زد:
_دختره ی عوضی
_بهتره مواطب حرف هاتون باشید قرار به فحش باشه من هم بلدم منتها احترام موی سفیدتون رو میکنم.
بعد تموم شدن حرفم از کنارش رد شدم و به سمت پایین رفتم باورم نمیشد هنوزم من اون حرف هارو به اون زنیکه زده باشم اما حقش بود.
_تینا
با شنیدن صدای سیانا خانوم از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم
_حالت خوبه چرا هر چی صدات میزنم جواب نمیدی!؟
سری تکون دادم و گفتم:
_معذرت میخوام اصلا هواسم نبود

با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و گفت:
_اون زن بهت چیزی گفته!؟
_نه!
_پس چرا صورتت انقدر رنگ پریده اس!؟
نفسم رو بیرون دادم و به سیانا خانوم خیره شدم و گفتم:
_مثل همیشه داشت نیش و کنایه میزد من هم اینبار نتونستم سکوت کنم و جوابش رو دادم صبوری من هم حدی داشت!
با شنیدن این حرف من سیانا خانوم با تفکر بهم خیره شد و گفت:
_مثل همیشه نرگس درسته!؟
_جز اون و دخترش کی میتونه اعصاب و روان بقیه رو تا این حد بهم بریزه
_راست میگیا!
_همش توهم دارند من بیست و چهار ساعت بیکار نشستم دارم برای اینا نقشه میکشم اول ببینید ارزش نقشه کشیدن من رو دارید!؟
_جفتشون چندش و نچسپن بیخیال بهشون فکر نکن.
نفسم رو با حرص بیرون دادم و گفتم:
_معذرت میخوام تو رو هم ناراحت کردم!
_نه این چه حرفیه!
تا خواستم چیزی بگم صدای خدمتکار اومد:
_خانوم خانوم
سیانا خانوم به سمت خدمتکار که رنگ از صورتش پریده بود برگشت و گفت:
_چیشده!؟
_خان تصادف کردند
چشمهای سیانا خانوم گرد شد با وحشت داد زد:
_چی!؟
_تصادف کردند اما حالشون خوبه الان تو عمارت هستند!
سیانا خانوم به سمت بیرون دوید که من هم همراهش دویدم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.