خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت۲۳

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

تموم مدت مهمونی به هیچکدوممون خوش نگذشت خاله هما وانمود میکرد حالش خوبه اما هممون میدونستیم تا چه اندازه حالش خراب شده وقتی مهمونی تموم شد آرتان انقدر عصبی شده بود که منتظر یه حرف از جانب نیلوفر بود تا زیر مشت و لگد بگیره اون رو
_آرتان
آرتان عصبی بهش خیره شد که نیلوفر ادامه داد:
_بنظرت بچه ی مامان چیه!؟
با شنیدن این حرف آرتان کنترلش رو از دست داد به سمت نیلوفر هجوم برد و قبل از اینکه کسی بتونه جلوش رو بگیره سیلی محکمی بهش زد
نیلوفر تعادلش رو از دست داد و پرت شد روی زمین بهت زده به آرتان خیره شد که صدای داد مادر نیلوفر بلند شد
_چ غلطی کردی پسره ی عوضی!
صدای فریاد آرتان بلند شد:
_شما هرزه ها زندگی من و بابام رو خراب کردید جفتتون رو میکشم
و دوباره خواست به سمت نیلوفر هجوم ببره که صدای داد خاله هما بلند شد:
_آرتان وایسا!
آرتان به سمت خاله هما برگشت و گفت:
_مامان
_بس کن دست زنت رو بگیر برید اتاقتون
و به من اشاره کرد که صدای عصبی نیلوفر بلند
_زن آرتان منم نه هیچکس دیگه ای!

خاله هما پوزخندی تحویلش داد و گفت:
_تو اگه برای شوهرت زن بودی آرومش میکردی نه اینکه داغونش کنی تو خیلی وقته برای پسرم مردی
بعد تموم شدن حرفش به سمت آرتان برگشت و با جدیت گفت:
_به وکیل میسپارم دونبال کار های طلاقت باشه!
آرتان سرش رو به نشونه ی باشه تکون داد که صدای مادر نیلوفر بلند شد:
_از حسادت داری دیوونه میشی
_به چی باید حسادت کنم تو!؟ زنی مثل تو ارزش نداره برای حسادت کردن
با خشم بهش خیره شد و گفت:
_از اینکه سیاوش تو رو نخواسته و منو …
_سخت در اشتباهی سیاوش هنوزم عاشق منه منم عاشقش هستم همیشه منتظرش میمونم بهش گفتم روزی که تو رو طلاق بده و برگرده پیشم با آغوش باز ازش استقبال میکنم
_هرزه هایی مثل تو فقط دنبال شوهر بقیه هستند!
خاله هما لبخندی زد و گفت:
_لقب خودت رو به بقیه نده
صدای آرتان بلند شد
_گمشید کثافطا
بعدش به سمت مادرش برگشت و گفت:
_مامان برو استراحت کن نمیخواد با حرف زدن با اینا اعصابت رو خورد کنی!

صدای مادر نیلوفر بلند شد:
_تو هیچوقت نمیتونی به سمت سیاوش برگردی چون سیاوش قراره برای همیشه مال من بشه بهتره فکر داشتن سیاوش رو از سرت بندازی بیرون چون سیاوش قراره پدر بچه ی من بشه!
_چقدر مطمئن حرف میزنی اما همیشه مواظب باش چون سیاوش هیچ علاقه ای بهت نداره
صدای آرتان بلند شد:
_مامان نمیخواد با امثال این دهن به دهن بشی بیا بریم
صدای خاله هما که مخاطبش آرتان بود بلند شد:
_من هیچ حرفی با این زن ندارم پسرم اما یه سری چیزا باید روشن میشد تا این زن حد خودش رو بدونه درسته!؟
آرتان سرش رو به نشونه ی تائید تکون داد و گفت:
_حق با تو مامان!
مامان نیلوفر عصبی نگاهی بهشون انداخت و رفت که صدای سیانا خانوم اومد:
_دیر رسیدم من!؟
آرتا سرش رو تکون داد و گفت:
_آره
_خیلی بد شد چون شدید دلم میخواست امشب حساب این دوتا رو برسم
صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_اون حامله اس بهتره باهاش کاری نداشته باشید!
_چون حامله اس باید هر کاری دلش خواست انجام بده خانوم بزرگ!؟
خانوم بزرگ سرش رو تکون داد و گفت:
_من با کار هایی که اون انجام میده اصلا موافق نیستم و از رفتارش هم خوشم نمیاد اما اون حامله اس و حساس تا بدنیا اومدن بچه مراعات کنید!
صدای خاله هما بلند شد:
_حق با شماست خانوم بزرگ ببخشید
خانوم بزرگ لبخندی زد و گفت:
_تو همیشه با درک بودی برای همینه عروس من شدی
صدای عصبی آرتان بلند شد:
_اما من میخوام نیلوفر رو طلاق بدم
_تو با من بیا باهات کار دارم آرتان
آرتان همراه خانوم بزرگ رفت که به سمت خاله هما برگشتم و گفتم:
_انگار اینجا همیشه قراره متفاوت باشه!
خاله هما لبخندی زد و سرش رو تکون داد
_دوست دارم هر چ زودتر برگردم پیش خانواده ام
_چیه ما رو دوست نداری!؟
_شما رو دوست دارم اما بعضیا رو نه باعث اذیت میشند!
_باید اون بعضیا رو همیشه نادیده بگیر اینجوری نمیتونی زندگی کنی همیشه هر جایی یه کسی هست که قلب آدم رو بسوزنه و اذیت کنه.

سر سفره نشسته بودم صدای آرتان بلند شد:
_تینا
بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم.
_فردا قراره یه سفر چند روزه برم شهر و برگردم چیزی لازم نداری!؟
_چرا یه چند تا وسیله لازم دارم برات مینویسم برام بیار
آرتان سرش رو تکون داد که صدای نحس نیلوفر بلند شد:
_عزیزم وقت نمیشه که بخوایم بریم براش وسیله بگیریم
آرتان چنان نگاهی بهش انداخت که ساکت شد اما من خشک شده به زمین خیره شده بودم یعنی آرتان میخواست همراه نیلوفر بره شهر نمیدونم این حس حسادت چی بود مثل خوره افتاده بود به جون من!
_تینا
با شنیدن صدای خاله هما بهش خیره شدم که گفت:
_امروز قرار بود بریم بیرون بعد نهار ، نهارت و خوردی برو آماده شو
گیج سرم رو تکون دادم که صدای نیلوفر بلند شد:
_منم میام!
_قراره سه تایی بریم
این صدای سیانا خانوم بود که نیلوفر با شنیدن حرفش پشت چشمی براش نازک کرد و دیگه هیچ حرفی زده نشد!

* * * * * *
_تینا ناراحتی!؟
_نه چرا باید ناراحت باشم ، اصلا ناراحت نیستم
داشتم مثل سگ دروغ میگفتم
_از اینکه آرتان داره با نیلوفر میره هیچ ناراحت نیستی!؟
_نه
_پس دلیل رفتنش رو هم نمیخوای بدونی برات مهم نیست
با شنیدن این حرف خاله هما کنجکاو بهش خیره شدم و سریع گفتم:
_چرا میخواد بره همراهش؟!
_قراره کارای طلاق رو آماده کنند!
با شنیدن این حرف چشمهام برق زد و لبخندی روی لبهام نشست که صدای سیانا خانوم بلند شد:
_ذوق مرگ نشی حالا
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_من کجا ذوق زده شدم
_کاملا از چشمهات معلومه
_وا
_والا
با شنیدن این حرفش ساکت شدم

از شنیدن حرف های سیانا خانوم درمورد طلاق نیلوفر و آرتان خوشحال شده بودم چراش رو واقعا نمیتونستم درک کنم اما این رو هم میدونستم حس خوبی داشتم از شنیدتش
_تینا
به سمت خاله هما برگشتم که لبخندی بهم زد و گفت:
_بریم پیش بقیه داخل سالن اینجا تنها نشستی که چی!
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_بریم
رفتیم داخل سالن نشستیم همه نشسته بودند نیلوفر هم کنار آرتان نشسته بود رسما بهش چسپیده بود دختره ی چندش دلم میخواست سر به تنش نباشه!
آرتان با دیدن من جمع و جور نشست که صدای نیلوفر بلند شد:
_قراره فردا بهمون خوش بگذره!
میدونستم برای عصبی کردن من داره این حرف رو میزنه پس خیلی بیتفاوت نگاه ازش گرفتم و با سیانا خانوم مشغول حرف زدن شدم که صدای آرتان بلند شد:
_تینا
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و گفتم:
_جان
_بیا تو اتاق باهات کار دارم
_باشه
آرتان بلند شد ، منم پشت سرش بلند شدم و به سمت اتاق رفتم که صداش بلند شد:
_من نمیخوام نیلوفر رو طلاق بدم دیگه!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.