خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۴

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

بهش خیره شدم و با خشم فریاد کشیدم :
_ آره دیوونه شدم اما همش بخاطر آرتان اون عوضی دروغگو که همش باعث میشه من تو این اوضاع با وجود حامله بودنم ناراحت بشم .
کلافه بهم خیره شد :
_ نمیتونم درکش کنم
_ منم همینطور
بعدش نفس عمیقی کشیدم که خاله هما دستم رو گرفت و گفت :
_ بیا بشین
رفتم نشستم چون واقعا حالم خوب نبود اون هم کنارم نشست بهم خیره شد و گفت :
_ حالت خوبه ؟
سرم رو تکون دادم :
_ نه
_ از دست آرتان ناراحت هستی ؟
پوزخندی زدم :
_خیلی زیاد همش باعث میشه من ناراحت بشم بعدش جوری رفتار میکنه انگار اصلا مقصر نیست
دستش رو روی دستم گذاشت و گفت :
_ باشه آروم باش درستش میکنیم
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم بعدش به چشمهاش خیره شدم :
_ نیاز نیست درست بشه من خسته شدم
با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد :
_ پس میخوای چیکار کنی ؟
لبخندی کنج لبهام نشست :
_ واضح میخوام باهاش کاری کنم به گوه خوردن بیفته
چشمهاش رو ریز کرد
_ تینا ؟
با لبخند جوابش رو دادم :
_ جان
_ باز چه نقشه ای تو ذهنت هست هان ؟
_ هیچ نقشه ای تو ذهن من نیست
_ مطمئنی ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ کاملا مشخص ، اما امیدوارم دردسر درست نکنی برای خودت .

_ مامان فرشته داره میاد !
با شنیدن این حرفم همه ساکت شدند ، اولین نفر خاله هما بود که با خوشحالی بهم خیره شد و گفت :
_ جدی میگی تینا ؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم که صدای نیلوفر بلند شد :
_ چه عجب بلاخره مادرت داره میاد من فکر میکردم برای همیشه ترکت کرده نیز که خبری هم ازش نشده بود .
با شنیدن این حرفش از درون عصبی شدم اما در ظاهر لبخندی بهش زدم و جوابش رو دادم :
_ عزیزم همه که مثل مامان تو نیستند
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد
_ منظورت چیه ؟
_ منظوری نداشتم عزیزم
صدای مادرش بلند شد :
_ تو به من طعنه زدی ؟
با لبخند بهش خیره شدم :
_ نه ، مگه شما مادر بدی هستید که من بهتون طعنه بزنم که به خودتون میگیرید ؟
با شنیدن این حرف من چشم غره ای به سمت من رفت و گفت :
_ نه
بعدش مشغول خوردن شد نگاهم به خاله هما افتاد که ریز ریز داشت میخندید چشمکی حواله اش کردم که صدای خانوم بزرگ بلند شد :
_ دوستت کجاست تینا ؟
با شنیدن این حرفش نگاه همه به سمتم افتاد
_ خسته راه بود داره استراحت میکنه !
صدای آرتان بلند شد :
_ دوستت ؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ ببخشید عشقم یادم رفت بهت بگم ، امروز اومده بود من و غافلگیر کنه
آرتان متعجب شده بود میدونستم بخاطر حرف زدن منه اما باید عادت میکرد چون من حالا حالاها نقشه هایی داشتم !

_ سلام
با شنیدن صدای شفق همه ساکت شدند به سمتش برگشتم لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ حالت خوبه عزیزم خوب خوابیدی ؟
با شنیدن این حرف من سرش رو تکون داد و گفت :
_ آره
بعدش اومد نشست کنارم که نیلوفر پرسید :
_ دوستت چقدر قصد داره اینجا باشه ؟
با شنیدن این حرفش عصبی شدم به اون هیچ ربطی نداشت شفق چقدر اینجا میخواد باشه خواستم جوابش رو بدم که شفق قبل من گفت :
_ من قراره تا اومدن خاله فرشته همینجا باشم ازم خواست بیام پیش تینا چون حامله هست و باید مراقبش باشم اما مگه موندن باعث اذیت شدن شما میشه ؟
آرتان جواب داد :
_ نه شما تا هر وقت بخواین میتونید اینجا حضور داشته باشید .
بعدش به سمت نیلوفر برگشت و گفت :
_ بهتره درست حرف بزنی
نیلوفر با غیض مشغول خوردن غذا شد منم ذوق زده شروع کردم به خوردن غذا همین که حال نیلوفر گرفته شده بود باعث شده بود من یه حال خیلی خوبی داشته باشم !
_ تینا
به سمت خانوم بزرگ برگشتم و گفتم :
_ جان
_ باید برای سلامتیت بریم پیش دکتر تا هر وقت خواست چکاب بشی
سرم رو تکون دادم :
_ باشه
صدای آرتان بلند شد :
_ هر وقت خواستید برید هماهنگ کنید خانوم بزرگ
_ باشه پسرم
باز نیلوفر نتونست ساکت باشه و گفت :
_ حالا واقعا حامله هستی یا داری نقش بازی میکنی ؟
با شنیدن این حرفش خندیدم که سیانا گفت :
_ اگه داره نقش بازی میکنه چرا شکمش اومده بالا نیلوفر جون ؟
نیلوفر جون رو با حرص خاصی گفت ، آرتان با سردی گفت :
_ نیلوفر بهتره مزخرف گفتن رو تمومش کنی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.