خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۲

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_ خوب حالا چرا اخم کردی ؟
_ تو نباید بهم خبر میدادی ؟
_ ببخشید خیلی درگیر شده بودم
_ مشخص
_ حالا ناراحت نشو از دستم ، چجوری فهمیدی اومدم روستا ؟
_ از شوهرت پرسیدم !
_ آرتان ؟
سرش رو تکون داد
_ آره
_ بیا داخل باید خسته باشی
_ آره
بعد اینکه با خاله هما احوالپرسی کرد اومد نشست خیره به من شد و گفت :
_ خوب میشنوم
_ چی رو ؟
_ اتفاق هایی که این مدت افتاده بود همش رو میخوام بفهمم ک چیشده
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به تعریف کردن وقتی حرفام تموم شد ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ یعنی الان قصد داری بفهمی زن اول شوهرت برای چی برگشته بدون اینکه خودتون بپرسید و غرورتون شکسته بشه ؟
_ آره
چند دقیقه ساکت شد بعدش گفت :
_ من به شما کمک میکنم
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چجوری ؟
_ با نقشه ای که خانوم بزرگ کشیده موافق هستم و بنظرم درست ترین کار
_ باشه
_ راستی تینا
_ جان
_ خاله فرشته میگفت حامله هستی
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم
_ با مامان مگه حرف میزنی تو ؟
چشم غره ای به سمتم رفت و گفت :
_ آره
_ نمیدونستم
_ همه که مثل تو بی وفا نیستند
_ بسه دیگه خیلی نامرد شدیااا !

با اومدن شفق احساس خیلی خوبی داشتم چون فکر میکردم دیگه تنها نیستم اون بهترین دوست من بود حتی میشد گفت اون مثل یه خواهر به من نزدیک بود برای همین بود که یه جور خاص دوستش داشتم !
_ تینا
با شنیدن صدای خاله هما از افکارم خارج شدم ، نگاهم رو بهش دوختم :
_ جان
_ از این دوستت مطمئن هستی ؟
_ شفق ؟
_ آره
لبخندی زدم بهش و با اطمینان گفتم :
_ شفق کاملا مورد اعتماد پس نیاز نیست انقدر ازش بترسید و بهش بد بین باشید
_ حق باتوئه اما بعد اومدن اون دوتا جادوگر من اعتماد خودم رو نسبت به همه از دست دادم .
_ صبور باشید حساب اون دوتا رو هم میرسیم
_ امیدوارم
_ راستی خاله هما
بهم خیره شد و گفت :
_ جان
_ من میخواستم با شما درمورد مسئله مهمی صحبت کنم !
ابرویی بالا انداخت
_ چی ؟
خواستم چیزی بگم که صدای سیانا اومد :
_ تینا
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ این شفق دوست توئه ؟
_ آره
سرش رو تکون داد و اومد نشست که خاله هما گفت ؛
_ چی میخواستی بگی ؟
_ چیز مهمی نبود
انگار فهمید دوست ندارم جلوی سیانا بهش چیزی بگم چون ساکت شد و دیگه اصرار نکرد صدای سیانا بلند شد
_ چیشده ؟
_ چیزی نیست
_ مطمئن هستید ؟
_ آره
_ اما خیلی مشکوک هستید شما دوتا
خاله هما خندید
_ سیانا خل شدی تو !
سیانا نیشخندی زد :
_ با وجود اتفاق هایی که تو این عمارت افتاده مگه کسی هست که عاقل باشه ؟
_ نه

_ چرا جلوی سیانا نگفتی ؟
_ چون نمیخوام هیچکس بفهمه چی به شما گفتم پس بهتره شما هم این قضیه رو مخفی نگه دارید .
_ باشه
بلند شدم که احساس کردم سرم داره گیج میره و اگه خاله هما من و نگرفته بود پخش زمین میشدم وقتی حالم بهتر شد تازه متوجه خاله هما شدم نگران پرسید :
_ حالت خوبه ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
_ چیشده چرا انقدر ناراحت هستی ؟
با شنیدن این حرفش نفسم رو کلافه بیرون فرستادم
_ ناراحت نیستم یه لحظه سرم گیج رفت شاید بخاطر اینه از صبح چیزی نخوردم
چشمهاش گرد شد
_ از صبح چیزی نخوردی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
با شنیدن این حرف من چشم غره ای به سمتم رفت و گفت :
_ چیزی نخوردی توقع داری حالت خوب باشه آره ؟
_ آره
_ میگم دیوونه هستی
بعدش بلند شد
_ کجا ؟
_ بشین همینجا میام یه چیزی برات بیام بخوری
_ اما من گرسنه نیستم ..
_ تینا
ساکت شدم که خاله هما رفت همونجا نشسته بودم که صدای آرتان اومد :
_ سلام
سرم ک بلند کردم جوابش رو دادم که روبروم نشست و گفت :
_ بقیه کجا هستند
_ همینجا تو خونه
خواست دوباره چیزی بگه که خاله هما اومد سینی غذا رو گذاشت و گفت :
_زود باش بخور
با عجز بهش خیره شدم و گفتم :
_ اما من گرسنه نیستم
_ میدونی که باید بخوری ؟
ناچار سرم رو تکون دادم
_ پس زود باش شروع کن منتظر هستم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.