خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۱

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_ تینا
_ جان
اخماش رو تو هم کشید :
_ ما باید بفهمیم قضیه چیه اما چجوری ؟
متفکر بهش خیره شدم واقعیتش من هم نمیدونستم باید چجوری بفهمم چرا اون دوتا عفریته رو دوباره آورده بودند تو این خونه و اصلا قصدشون از اینکار چی بود
نفس عمیقی کشیدم که صدای آرتان اومد :
_ تینا
به سمتش برگشتم و گفتم ؛
_ جان
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت شاید چون باهاش بد رفتاری میکردم و بهش محل سگ نمیدادم .
_ من دارم میرم شهر چیزی نیاز نداری ؟
_ نه
_ باشه پس من میرم تا شب میام مراقب خودت باش
لبخندی بهش زدم ؛
_ تو هم همینطور
با شنبیدن این حرف من شکه شده بود اما فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد و رفت خاله هما با خنده گفت :
_ تو هم مثل اینکه خیلی خوب یاد گرفتی !
با شنیدن این حرفش آهسته خندیدم
_ پس چی از مادر شوهرم یاد گرفتم چجوری باید رفتار کنم .
سرش رو تکون داد
_ آفرین
_ راستی مامان
_ جان
_ حالا باید چیکار کنیم ؟
_ چی رو ؟
نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و گفتم :
_ همین قضیه ی اینکه اون دوتا عفریته چیکار دارن ؟
_ من بهتون میگم
با شنیدن صدای خانوم بزرگ به سمتش برگشتیم جفتمون رنگ از صورتمون پریده بود و شکه داشتیم بهش نگاه میکردیم که با صدای لرزون شده گفت :
_ بشنید
_ حالتون خوبه ؟
سرش رو تکون داد
_ آره
_ اما صداتون داره میلرزه ؟
_ چیزی نیست

بعد حرفایی که خانوم بزرگ زد ذهن جفتمون درگیر شده بود ، یه جورایی هم دیدیم حق با خانوم جون هست پس بهتر بود با نقشه ی خانوم بزرگ پیش بریم ، بعدش نگران پرسیدم :
_ خانوم بزرگ
_ بله
_ حالتون خوبه آخه رنگ از صورتتون پریده ؟
_ فقط یخورده مریض شدم انگار میرم استراحت کنم ، حرفایی که زدم هم جفتتون یادتون نره
_ چشم
بعد رفتن خانوم بزرگ خاله هما متفکر بهم خیره شد و گفت :
_ بنظرت حق با خانوم بزرگ بود ؟
_ آره
_ عمل میکنیم به حرفاش ببینیم چی میشه .
لبخندی بهش زدم
_ خیلی نگران هستم
ابرویی بالا انداخت
_ نگران چی ؟
_ اینکه خوب پیش نره
_ شک نکن خوب پیش میره
بعدش بلند شدم تا به سمت اتاقم برم که صدای خدمتکار اومد :
_ تینا خانوم
بهش خیره شدم و گفتم :
_ بله ؟
_ مهمون دارید
متعجب پرسیدم :
_ کیه ؟
_ نمیدونم خانوم گفتند دوستتون هستند
_ بگو بیاد داخل
سرش رو تکون داد
_ چشم
بعدش رفت ، چند دقیقه گذشت که همراه مهمون اومد با دیدن شفق دوستم چشمهام گرد شد
_ شفق
لبخندی زد
_ تینا
با خوشحالی به سمتش رفتم محکم بغلش کردم بعدش ازش جدا شدم و با ذوق گفتم :
_ چجوری فهمیدی من اینجا هستم ؟
اخماش رو تو هم کشید
_ میدونستم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.