خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۰

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_ الان دکتر خبر میکنم بیاد یه نگاهی بهت بندازه همش لجبازی میکنی آخر و عاقبتش میشه این .
با طعنه گفتم :
_ خودت باعث حال خراب من میشی بعدش خودت شروع میکنی به متلک انداختن خوبه پس ، خاله هما کمکم کن برم اتاقم میشه لطفا ؟
_ آره عزیزم
آرتان با حرص به سمتم اومد و رو به خاله هما گفت :
_ نیازی نیست شما برید استراحت کنید
_ اما حالش خوب نیست .
آرتان نفسش رو با حرص بیرون فرستاد
_ من مواظبش هستم مامان مثل اینکه زن من هست چرا جوری باهاش رفتار میکنید انگار من دشمنش هستم
_ نیستی ؟
با غیض بهم خیره شد
_ دهنت و ببند
با شنیدن این حرفش عصبی خواستم بهش چیزی بگم ، که دوباره چشمهام سیاهی رفت برای یه دقیقه و ساکت شدم مامان با حرص به آرتان توپید :
_ خجالت بکش چرا مثل بچه ها رفتار میکنی ؟
آرتان کلافه دستی داخل موهاش کشید و رفت بیرون که نیلوفر گفت :
_ دیگه حنات برای آرتان رنگی نداره اون زن خودش رو دوست داره نه یه دختر آویزون .
بعدش در مقابل چشمهای گرد شده من گذاشت رفت ، خاله هما دستش رو روی شونه ی من گذاشت و گفت :
_ آروم باش عزیزم اصلا نیاز نیست به چیزی فکر کنی باشه ؟
_ دیدید چی گفت ؟
_ تینا به من نگاه کن ببینم !
به چشمهاش خیره شدم که گفت :
_ تنها هدفش این بود که عصبیت کنه پس سعی که واکنش نشون ندی ، به آرتان هم کم محلی کن اصلا برات مهم نباشه نزار بفهمن چه احساسی داری باشه ؟

سرم رو تکون دادم :
_ سخته اما تلاشم رو میکنم .
آهسته خندید :
_ درست مثل من سخته اما جوری رفتار میکنم انگار مهم نیست ، احساس میکنم سیاوش بدتر از من شده حالش
چشمهام گرد شد :
_ واقعا ؟
_ آره
_ بعدش دخترم تو حامله هستی باید مراقب خودت باشی میفهمی ؟
با ناراحتی نگاهم رو بهش دوختم :
_ این روزا خیلی حالم بد میشه
_ چون همش داری خودت و اذیت میکنی
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم :
_ دوست ندارم حالم اونقدر بد بشه که نفهمم دارم چیکار میکنم بهم کمک کنید .
_ من بهت کمک میکنم اما گوش نمیدی
_ از امروز قول میدم که گوش بدم
_ آفرین
صدای سیانا اومد :
_ چیشده ؟
خاله هما خندید :
_ تو چرا همش دیر میای برای غیبت ؟
سیانا مظلوم بهمون خیره شد :
_ خوب همش تقصیر شما دوتاس دیگه
جفتمون زدیم زیر خنده که صدای سیاوش خان اومد :
_ همیشه به خنده
خاله هما بهش خیره شد و عادی پرسید :
_ جایی میری ؟
سیاوش خان سرش رو تکون داد :
_ آره میریم بیرون
_ با کی ؟
_ من ؟
با دیدن مامان نیلوفر که یه تیپ خیلی خوشگل هم زده بود چشمهای هممون گرد شد متعجب شده بودم ، خدایی این چه حال و روزی بود برای خودش ساخته بود
_ خوش بگذره
سیاوش خان متعجب به خاله هما خیره شد
_ ممنون

یک دیدگاه

  1. میشه زودتر پارت بعدی رو بذارید؟؟؟
    مـرسی⁦❤️⁩

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.