خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۴۹

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

وقتی تنها شدیم به خاله هما خیره شدم و متعجب پرسیدم :
_ قضیه چیه چرا انقدر عجیب غرید رفتار کردید ؟
شروع کرد به تعریف کردن وقتی حرفاش تموم شد چشمهام گرد شد با بهت پرسیدم :
_ چجوری تونستی خودت رو کنترل کنی ؟
_ خونسرد بودم چون با اومدن نیلوفر میدونستم مادرش هم میاد برای همین شکه نشدم و خیلی خوب باهاش رفتار کردم ما فقط باید بفهمیمم چخبر شده
_ چی ؟
چشم غره ای به سمتم رفت و گفت :
_ خنگ نبودی !
شرمنده بهش خیره شدم و گفتم :
_ ببخشید واقعا من اصلا هیچ اعصاب درست حسابی واسم نمونده که
_ باشه
صدای سیاوش خان اومد :
_ هما
خاله هما به سمتش برگشت و گفت :
_ بله
سیاوش خان دستی داخل موهاش کشید
_ تو از دست من عصبی شدی ؟
_ ن
_ مطمئن هستی ؟
_ آره مطمئن هستم .
_ از اومدن مامان نیلوفر عصبی نشدی ؟
خاله هما برعکس تصور سیاوش خان لبخندی بهش زد و مثل همیشه جوابش رو داد :
_ نه چرا باید ناراحت بشم بلاخره اونم زن تو هست ازت حامله هست بنظرم حتی خوب کاری کردی آوردیش این که ناراحتی نداره منم انقدر بی رحم و بی وجدان نیستم همچین کاری بکنم .
_ درسته
بعد رفتن سیاوش خان جفتمون زدیم زیر خنده
_ چقدر عالی بهش ریدی !.
_ میدونی من میدونم چی باعث میشه عصبی بشه برای همین از نقطه ضعفش استفاده میکنم
_ و اگه ناراحت بشه ؟
_ نمیشه
_ خوب اگه شد ؟
_ شد هم شد اون دیدی باهام چیکار کرد ؟
_ آره
خندید
_ پس اینم باشه انتقامش تو هم شاهد باش ببین قراره چه بلا هایی سرش دربیارم .

_ آرتان و سیاوش از اون مادر و دختر متنفر هستند باید بفهمیم چیشده که اونا رو دوباره آوردند اینجا
چشمهام گرد شد
_ مگه حتما دلیل خاصی داره ؟
چشم غره ای به سمتم رفت و با حرص گفت :
_ پس نکنه فکر کردی عاشقش هستند ؟
_ آره
محکم زد روی سرم و گفت :
_ فکر میکردم عاقل هستی اما میبینم یه دیوونه به تمام معنا هستی ، آخه چرا باید عاشق همچین کسایی باشند ، مخصوصا آرتان عاشق کسی باشه که میخواست خانواده اش رو بکشه یه قاتل
_ حق باتوئه
_ مشخص که حق با منه !
_ خوب میگی حالا چیکار کنیم ؟
_ واضح باید بفهمیم دلیلش رو
_ چه شکلی ؟
_ خوب گوش کن بهت چی میگم باشه ؟
_ باشه
بعدش شروع کرد حرف زدن وقتی حرفش تموم شد با لبخند بهم خیره شد و گفت :
_ متوجه شدی ؟
سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم
_ آره متوجه شدم
_ پس بریم اتاقمون
_ باشه .

بعدش خواستم برم که سرم تیر کشید دستم رو روش گذاشتم و آخی گفتم که خاله هما با نگرانی به سمتم اومد و گفت :
_ چیشد
_سرم درد میکنه
بهم کمک کرد بشینم بعدش به خدمتکار گفت برام آب قند بیاره ، صدای نیلوفر اومد :
_ این چرا عین مرده ها افتاده
بی حال گفتم :
_ من تا جون تو رو نگیرم شک نکن جایی نمیرم الانم دهنت رو ببند گمشو از جلوی چشمهام .
خواست چیزی بگه که خاله هما با حرص گفت :
_ برو فعلا وقت کلکل نیست
_ چیشده ؟
با شنیدن صدای آرتان خواستم بهش بگم چیزی نیست که خاله هما گفت :
_ سرش خیلی درد میکرد
آرتان به سمتم اومد و گفت :
_ مامان داره درست میگه ؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم :
_ نه
_ بسه انقدر دروغ نگو
آرتان هم اومد کنارم نشست و گفت :
_ از حال و روزت مشخص پس نیاز نیست دروغ بگی .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.