خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۴۶

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

آرتان با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ قصد نداری عاقل بشی نه ؟
زبونم رو براش در آوردم و گفتم :
_ نه
_ پاشو بریم پایین زود باش
همراهش رفتیم پایین آرتان به خدمتکار گفت میز رو آماده کنه که سر و کله ی ترانه پیدا شد
_ سلام
لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ سلام عزیزم
_ خوبی تینا حال فسقل خاله چطوره ؟
_ ممنون عزیزم اونم خوبه
_ من برم لباس عوض کنم میام
وقتی ترانه رفت بالا آرتان بهم خیره شد و گفت :
_ خیلی عوض شده نه ؟
سرم رو تکون دادم و گفتم :
_ آره خیلی زیاد
_ هی شما دوتا
با شنیدن صدای خانوم بزرگ به سمتش برگشتیم و متعجب بهش خیره شدیم که گفت :
_ چیشده بود امروز ؟
آرتان شکه پرسید :
_ چی ؟
_ وقتی اومدم عمارت دیدم نشستید اینجا و حالتون خیلی خراب هست چیشده زود باشید تعریف کنید ؟
همه چیز رو برای خانوم بزرگ تعریف کردیم وقتی حرفامون تموم شد ، خانوم بزرگ خیلی سرد و خشک گفت :
_ اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه .
آرتان با حرص گفت :
_ منم همینو بهش گفتم اما مگه گوش میده همش میگه مواظب خودت باش ….
خانوم بزرگ وسط حرفش پرید :
_ درست میگه مواظب خودت باش وقتی یکی خطرناک هست و دیوونست هر کاری از دستش برمیاد اما باید مواظبش باشیم تا دست از پا خطا نکنه ‌
_ خانوم بزرگ
نگاهش رو بهم دوخت و گفت :
_ بله ؟
_ ممنون

_ مامان
_ جان عزیزم
اشکام روی صورتم جاری شدند چقدر دلم برای صداش تنگ شده بود ، اگرچه من و به دنیا نیاورده بود اما مثل مامان واقعیم بود خیلی بیشتر از اون من و دوست داشت وقتی اون داشت من رو بدبخت میکرد مامانم بفکرم بود .
_ چیشده عزیزم چرا داری گریه میکنی ؟
_ معذرت میخوام مامان من و ببخش
با تعجب پرسید :
_ برای چی داری معذرت خواهی میکنی عزیزم ؟
_ نیایش
با تعجب پرسید ؛
_ نیایش چی ؟
_ اون باعث شد داداش من تصادف کنه
بهت زده داد زد :
_ چی ؟
وقتی همه چیز رو براش تعریف کردم اونم مثل من ترسیده بود اما سعی داشت من رو آروم کنه
_ عزیزم تو الان حامله هستی با این حالی که داری نباید به این چیزا فکر کنی میفهمی ؟
_ آره
_ ببین تینا من با پدرت صحبت میکنم تا خیلی زود برگردیم پیشت ذاتا اینجا هم نمیتونم زندگی کنم برای همیشه برمیگردیم من تنهات نمیزارم .
_ ممنون که هستی مامان !.
مامان با گریه گفت :
_ شاید من تو رو به دنیا نیاورده باشم اما مثل دختر واقعی خودم دوستت دارم نمیخوام اشک به چشمهات بیاد پس مراقب خودش باش دخترم
_ چشم مامان شما اصلا نگران نباشید
بعد اینکه گوشی رو قطع کردم با صدای بلندی شروع کردم به گریه کردن که در اتاق باز شد آرتان نگران به سمتم اومد و گفت :
_ حالت خوبه ؟
_ خوبم
_ پس چرا گریه میکنی چیزی شده نکنه باز هم نیایش زنگ زده آره ؟
_ نه
کلافه گفت :
_ پس چیشده
_ با مامان صحبت کردم !
_ خوب
_ دلتنگش شدم با شنیدن صداش فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده کاش سایه ی اون عوضی از سر زندگی ما کم بشه .

_ ببین تینا تو الان حامله هستی باید به فکر سلامتی بچمون هم باشی دوست ندارم این شکلی غمگین و افسرده تو رو ببینم بهم گوش بده ببین چی دارم بهت میگم باشه ؟
_ باشه
_ نیایش رو تحت کنترل قرار دادیم یعنی دست از پا خطا کنه میفهمیم پس خیالت راحت باشه میمونه موضوع خانواده ات من با بابات صحبت کردم قرار شده یه خونه بخرم داخل تهران که دو تا ویلا داشته باشه که هممون با هم زندگی کنیم چون قراره برای همیشه برگردند
با گریه گفتم :
_ داری جدی میگی آرتان ؟
اخماش رو تو هم کشید ، دستی روی صورتم کشید و گفت :
_ اما اول باید اشکات رو پاک کنی شنیدی ؟
_ باشه
بعدش تند تند اشکام رو پاک کردم که خندید و گفت :
_ دیگه هم هر چی شد گریه نکن میدونی که هیجان برای تو سمه بفکر بچمون باش .
_ چشم
_ بی بلا ، حالا هم پاشو بریم پایین باید یه چیزی بخوری .
همراه آرتان به سمت پایین رفتیم که سیاوش خان گفت :
_ چه عجب بلاخره شما دوتا اومدید
آرتان خندید
_ خوب دیگه باید میومدیم همش که نمیشه تو اتاق موند.
_ داداش
آرتان به سمت ترانه برگشت
_ جان
_ من امروز یه خانومی رو دیدم تو روستا انگار اهل اینجا نبود گفت یه پیغام بهت بدم .
آرتان متعجب گفت :
_ چه پیغامی ؟
_ گفت بهش بگو نیایش برگشته خیلی مراقب باشید .
چشمهام گرد شد وحشت زده به آرتان خیره شدم که به سمتم برگشت چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ آروم باش عزیزم اصلا چیزی نیست درستش میکنیم همه با هم
_ من میترسم آرتان
محکم بغلم کرد و کنار گوشم گفت :
_ تا وقتی من هستم اصلا نترس تینا حرفایی که بهت زدم رو به هیچ عنوان فراموش نکن شنیدی ؟
_ باشه
ازش جدا شدم که سیاوش خان خونسرد گفت :
_ نیاز به ترس نیست همه چیز تحت کنترل منه
آرتان به سمت ترانه برگشت و گفت :
_ دیگه به هیچ عنوان به اون زن نزدیک نمیشی شنیدی ؟
ترانه ترسیده گفت :
_ من نمیشناسمش که چیشده مگه ؟
_ چیزی نشده ، بعدش یه مدت اوضاع روستا خراب حق نداری بیرون شنیدی ؟
_ آره
خانوم بزرگ گفت :
_ وقتش رسیده دوباره مثل قدیم حساب همشون رو برسید تا جرئت نکنند به خانواده ما گوشه چشمی بندازن
_ حق با شماست
_ همیشه حق با من بوده اما شما دوتا گوش شنوا نداشتید .

_ چرا نیایش خودش رو به ترانه نشون داده آرتان چرا سعی کرده به ما بفهمونه تو این روستاست چه سودی واسش داره اینکار ؟ اگه نقشه ای تو ذهنش بود همچین کاری نمیکرد
آرتان سرش رو تکون داد و گفت :
_ درسته اما اینطور که مشخص اون هیچ نقشه ای نداره و نمیخواد بلایی سر تو و بچمون بیاره اما میخواد تو رو بترسونه تا به اهدافش برسه .
چشمهام گرد شد
_ من بترسم چجوری میخواد به اهدافش برسه ؟
آرتان پوزخندی زد
_ نیایش خیلی زرنگتر از تصور ماست اون میخواد با استفاده از ترس تو هر کاری دلش خواست باهات انجام بده ما هم بهش کمک میکنیم تو این راه .
چشمهام گرد شد
_ چجوری بهش کمک میکنید میشه من بفهمم ؟
_ آره
_ میشنوم ؟
_ باهاش بازی میکنیم هر طوری اون میخواد رفتار میکنیم ک به وقتش بتونیم همه ی نقشه هاش رو خنثی کنیم .
نیشخندی زدم
_ واقعا فکر کردی همچین چیزی ممکن ؟
_ آره ممکن
_ تو واقعا دیوونه شدی
_ آره دیوونه شدم !
_ آرتان من خیلی خسته شدم از این بازیا قایم موشک ها دوست دارم بریم جایی که هیچکس ما رو نشناسه آروم زندگی کنیم !
آرتان به سمتم اومد دوتا دستش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ منم میخوام یه زندگی آروم برات بسازم اما باید اول شر اون زن رو از زندگیمون کم کنیم میفهمی ؟
_ آره
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ تینا
_ جان
_ میدونم برات سخته اما تحمل کن تا همه ی اینارو پشت سر بزاریم و همه ی زندگیمون نیاز نباشه با ترس و لرز زندگی کنیم باشه ؟
لبخندی بهش زدم درک میکردم چی میگفت با صدای گرفته ای گفتم :
_ باشه
_ خانواده ات هم قراره به زودی بیان کاش بتونم تا اون موقع همه چیز رو حل کنم .
_ ببخشید آرتان
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ بابت ؟
سرم رو پایین انداختم
_ بابت اینکه اذیتت کردم و باعث شدم اینجوری بشه ‌همه ی این مشکلات بخاطر من هست شاید اگه من تو زندگیت نبودم تو هم مجبور نبودی این همه سختی …
_ بسه
با شنیدن صدای عصبیش ساکت شدم ، چند بار نفس عمیق کشید بعدش بهم خیره شد و گفت :
_ خیلی احمق هستی
_ چرا اینو میگی ؟
_ چون واقعا یه احمق هستی تینا من دوستت دارم هر سختی که باشه تحمل میکنم ، مشکل تو مشکل منم هست تو ناموس منی من خیلی راضی هستم از ازدواج باهات میدونی که عاشقتم دوستت دارم پس چرا باید عذر خواهی کنی از من از شوهرت ؟

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.