خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۴۴

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_ امروز خیلی سر حال هستی چیزی شده تینا !؟
با شنیدن این حرف خاله هما نگاهم به آرتان افتاد که با شیطنت داشت بهم‌ نگاه میکرد ، چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :
_ نه چیزی نشده من مثل همیشه هستم شما اینطور میبینید .
_ نه امروز چشمهات یه برق خاصی داره .
وای خاله هما امروز قصد کرده بود من رو دیوونه کنه این آرتان عوضی هم که همش داشت چشم ابرو میومد و با دمش گردو میشکوند
صدای شیطون آرتان اومد :
_ آره مامان حق با شماست امروز تینا خیلی خوشحال .
خواستم یه جواب دندون شکن بهش بدم که صدای فریاد یه زن اومد :
_ بیاید بیرون
متعجب به هم خیره شدیم آرتان و سیاوش خان بلند شدند رفتند بیرون منم با شنیدن صدای داد و فریاد هایی که داشت میومد از تو حیاط بلند شدم رفتم بیرون خانوم بزرگ خاله هما سیانا هم اومدند با دیدن فرد روبروم چشمهام گرد شد مادر نیلوفر با شکم برجسته شده اومده بود
خاله هما کم مونده بود پس بیفته .
صدای عصبی آرتان بلند شد :
_ تو چی میخوای برای چی برگشتی هیچکس اینجا منتظر تو نبود شنیدی !؟
با شنیدن این حرفش مامان نیلوفر عصبی خندید
_ باید هم منتظر من نباشید دخترم رو معلوم نیست کجا فرستادید باهاش چیکار کردید ، مامان هرزه ات رو انداختی به شوهر من و …
صدای فریاد سیاوش خان بلند شد :
_ بسه صدات رو ببر
_ چرا باید ساکت باشم بچه ی تو داخل شکم منه اون وقت نشستی از یکی دیگه حمایت میکنی آره ؟!
_ اون زن منه اما تو هیچ نسبتی با من نداری
_ پس این بچه چی !؟
سیاوش خان سرد گفت :
_ برگرد همونجایی ک بودی من نه تو رو نه بچت رو نمیخوام .
مامان نیلوفر چشمهاش گرد شد
_ تو نمیتونی انقدر پست باشی چجوری میتونی باهام اینکارو بکنی تو …
سیاوش خان به نگهبان ها اشاره کرد و گفت :
_ ببریدش جایی که این مدت بود و بهش اجازه ندید وارد روستا یا نزدیک من بشه شنیدید !؟
_ بله ارباب
خوبه ای گفت وقتی نگهبان ها مامان نیلوفر رو داشتند میبردند اون فقط داشت فحش میداد و نفرین میکرد ، سیاوش خان نگاهش به خاله هما افتاد و گفت ؛
_ هما
خاله هما گذاشت رفت داخل که سیاوش خان پشت سرش رفت ، خانوم بزرگ سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت :
_ چقدر عجیب
_ چی !؟
_ دنیا !

_ آرتان
_ هان
خواستم ازش درمورد نیلوفر سئوال بپرسم که صدای خدمه اومد :
_ آقا مهمون های شما اومدند .
_ باشه الان میام
متعجب شده بودم مگه چه کسی قرار بوده بیاد که من خبر نداشتم قبل از اینکه از آرتان سئوال کنم گذاشت رفت پایین پسره ی حرص درار به سمت پایین رفتم که با دیدن دختر جوونی همراه یه زن و پسر متعجب شدم آرتان خیلی گرم مشغول صحبت باهاشون شده بود
به سمتش رفتم و گفتم :
_ سلام
با شنیدن صدام همشون جوابم رو دادند که به آرتان خیره شدم و گفتم :
_ نمیخوای معرفی کنی عزیزم !؟
_ عزیزم !!!
با شنیدن صدای اون دختره ابرویی بالا انداختم
_ من همسر آرتان هستم
چشمهاش گرد شد بهت زده داد زد :
_ چی !؟
متعجب داشتم به رفتارش نگاه میکردم که با غیض به آرتان نگاهی انداخت و گفت :
_ تو زن گرفتی !؟
_ آره
اون دختره چشمهاش برق بدی زد خدایا چخبر شده بود باز حوصله یه دردسر جدید رو نداشتم
_ عزیزم من خاله ی آرتان هستم خوشبختم از آشناییت
با مامانش که خیلی خوش برخورد بود دست دادم و با داداشش آشنا شدم اما اون دختره عین سگ داشت برخورد میکرد وقتی با همه احوالپرسی کردند رفتند تا استراحت کنند
_ آرتان
_ جان خانومم
لبخندی از روی حرص زدم
_ اون دختره دوستت داره !؟
خودش رو زد به نفهمی
_ کدوم !؟
_ همین عفریته که گذاشت رفت !
_ آهان اون آره .
نفس عمیقی کشیدم چه خونسرد بود و رک جواب میداد بلند شدم به سمت اتاقم رفتم روی تخت نشسته بودم که در اتاق باز شد و آرتان اومد داخل ازش چشم دزدیدم که اومد کنارم نشست و گفت :
_ ناراحت شدی !؟
نیشخندی تحویلش دادم :
_ اگه منم بهت گفتم عاشق یکی شدم اصلا ناراحت نشیا !
چشمهاش قرمز شد
_ غلط میکنی
_ پس تو چطور راحت میگی یکی عاشقت شده هان !؟
_ ببخشید دیگه تکرار نمیشه
بعدش من رو محکم بغل کرد تا حرفش رو فراموش کنم .

سر میز شام نشسته بودم اما انقدر اعصابم خورد شده بود که حد نداشت نیلوفر رفت از دستش راحت شده بودم یکی دیگه اومده بود برای حرص دادن من آخه این هم شده بود زندگی که من داشتم
_ تینا
با شنیدن صدای آرتان به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ چرا غذات رو نمیخوری !؟
_ میل ندارم
آرتان اخماش رو تو هم کشید و خواست چیزی بگه که صدای ترانه عفریته بلند شد :
_ اه آرتان ولش کن تو که انقدر قدیما این شکلی نبودی خودش خواست غذاش رو میخوره نخواست هم گرسنه میمونه .
با شنیدن این حرفش دندون قروچه ای کردم و خواستم یه فحش درشت بارش کنم که آرتان گفت :
_ من دوست دارم به همسرم این شکلی محبت کنم ترانه ، من با نیلوفر ازدواج کردم اما خیلی زود حسی که فکر میکردم نسبت بهش دارم و اسمش عشق ته کشید .
_ پس میتونی عاشق تینا هم نباشی !
_ نه عاشقش هستم
ترانه نیشخندی زد
_ آره
بعدش دوباره مشغول غذا خوردن شد ، نگاهم به خاله هما افتاد که چشمهاش رو باز و بسته کرد به معنی آروم باش یه لیوان آب خوردم و بلند شدم که آرتان گفت :
_ کجا
_ سرم درد میکنه عشقم میرم بخوابم .
_ باشه برو .
به سمت اتاق رفتم داخل اتاق که شدم مشتم رو محکم به دیوار کوبیدم که باعث شد دردم بگیره اما دردی که تو قلبم بود به این حد نمیرسید اون زن قصد داشت من و روانی کنه چجوری جرئت میکرد همچین رفتار زشتی داشته باشه باهام باید یه نقشه میکشیدم و حسابش رو میرسیدم .
* * *
_ تینا
_ جان عشقم
_ تو مطمئنی حالت خوبه !؟
چشمهام رو خمار کردم
_ مگه میشه خوب نباشم اون هم با دیدن تو
آرتان لبخندی گوشه لبش نشست
_ شیطون شدی خوشگل خانوم
_ بودم
آرتان دستش رو پشت گردنم گذاشت و همین که سرش جلو اومد صدای سرفه ترانه اومد که من لبهام رو روی لبهاش گذاشتم و خیلی عمیق بوسیدمش وقتی ازش جدا شدم نگاهم به ترانه افتاد که با عصبانیت گذاشت رفت لبخند خبیثی روی لبهام نشست
_ بدجنس شدی
با شنیدن این حرف آرتان سئوالی بهش خیره شدم
_ منظورت چیه !؟
_ منظورم واضح صدای سرفه اش رو شنیدی اما با این وجود باز هم من رو بوسیدی دلیل این همه کینه چی میتونه باشه !؟
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم :
_ هر بلایی سرش دربیاد حقش عفریته چرا چشمش دنبال شوهر های بقیه اس
_ حسود شدی !
_شوهر منی هیچکس حق نداره بهت چپ نگاه کنه .

_ خاله هما
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
با حرص شروع کردم به حرف زدن درمورد اون دختره ی زشت و موزی که اسمش ترانه بود وقتی حرف هام درموردش تموم شد خاله هما با تعجب پرسید :
_ چرا انقدر از ترانه متنفر شدی آخه !؟
پوزخند عصبی زدم
_ آخه شما مگه نگاه هاش رو به شوهر من ندیدید !؟
_ منظورت چی بود از این حرف آخه
_ یعنی ارتان رو دوست داره بعدش همش با من دعوا داره تیکه میندازه سعی میکنه ناراحتم کنه تو خلوت من و آرتان مزاحم میشه پس معنی این رفتار و کاراش چی میتونه باشه خاله هما شما بگید !؟
خاله هما با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ واقعا نمیدونم چی بگم من شرمنده ات هستم تینا باز که تازه از شر نیلوفر خلاص شدیم و مادرش حالا خواهرزاده من شروع کرده به …
وسط حرفش پریدم :
_ شما چرا شرمنده هستید آخه بعدش نگران نباشید من حالش رو جا میارم نمیزارم زیاد برای شوهرم عشوه بریزه بعدش من به آرتان اعتماد دارم اون اصلا به این نگاه هم نمیندازه
خاله هما خیلی آهسته خندید
_ پس وقتی میدونی آرتان بهش نگاه نمیندازه چرا انقدر حرص میخوری همین برای من سئوال شده
_ یه نفر رو پیدا کنم برا سیاوش خان عشوه بیاد اون وقت میفهمید چرا حرص خوردم
خاله هما با حرص گفت :
_ تینا
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
_ خودتون گفتید پس به من چ !
صدای خانوم بزرگ اومد
_ چیشده باز شما دوتا نشستید جلسه راه انداختید
خاله هما با خنده به سمتش برگشت و گفت :
_ تینا داره حرص میخوره
_ چرا !؟
_ ترانه گویا به آرتان چشم داره .
خانوم بزرگ متعجب پرسید :
_ درسته !؟
با ناراحتی سرم رو تکون دادم که گفت :
_ نمیتونم باور کنم آخه اون دختر که اصلا سنی نداره چجوری میتونه عاشق شده باشه حتما اشتباه میکنید .
تموم چیز هایی که شده بود رو براش تعریف کردم وقتی حرف هام تموم شد خانوم بزرگ گفت :
_ باید کاری کنیم این دختره ذهنش منحرف بشه بلاخره خواهرزاده هما هست و از طرفی سن و سالش کوچیک خیلی زود شکست بخوره .
با ناله گفتم :
_ چرا همه عاشق شوهر من میشن آخه !؟
_ چون شوهرت خیلی خوشتیپ و خاص
با شنیدن صدای آرتان به پشت سرم برگشتم و خواستم یه چند تا فحش درشت بارش کنم که سر و کله ی ترانه خانوم با شنیدن اسم آرتان پیدا شد .

با حرص دندون قروچه ای کردم که صدای زنگ موبایل من بلند شد با دیدن شماره مامان لبخندی روی لبهام نشست بلاخره باهام تماس گرفته بود یعنی چه کاری میتونست داشته باشه ، سریع جواب دادم
_ سلام مامان جون حالت خوبه !؟
صدای پر از آرامش و همیشه مهربونش بلند شد :
_ سلام دختر گلم ممنون من حالم خوبه تو چطوری چیکار میکنی !؟
_ من خوبم مامان هیچی میگذره مثل هر روز ، چرا پس نمیاید من خیلی دلم براتون تنگ شده
_ راستش تینا یه اتفاقی افتاده !
با شنیدن این حرفش نگران پرسیدم :
_ چیشده مامان همه حالشون خوبه !؟
_ نگران نباش دخترم ، داداشت یه تصادف کوچیک داشته برای همین …
هین بلندی کشیدم
_ الان حالش چطوره مامان راستش رو بگید داداشم چیزیش شده !؟
_ نه دخترم الان حالش بهتره باید یه مدت صبر کنیم نگران نباش فقط خواستم بهت بگم سفر به تاخیر افتاده تا حال داداشت خوب بشه بعدش همه با هم میایم
با بغض گفتم :
_ مامان مواظب داداش باشید دوست ندارم هیچ اتفاق بدی براش بیفته اون باید حالش خوب بشه مامان ‌.
_ نگران نباش دخترم ، تو هم مواظب خودت باش هر کاری داشتم باهام تماس بگیر باشه !؟
_ باشه مامان شما هم همینطور
بعد اینکه گوشی رو قطع کردم اشکام روی صورتم جاری شدند آرتان با عجله به سمتم اومد و پرسید :
_ چیشده تینا مامان حالش خوبه !؟
_ آره
_ پس چرا به این حال و روز افتادی چی بهت گفت مامانت ؟!
_ داداشم
_ خوب
_ تصادف کرده
ارتان نگران پرسید :
_ الان حالش چطوره ؟!
_ نمیدونم مامان گفت حالش خوبه اما من اصلا نمیتونم باور کنم قلبم داره تند تند میزنه خیلی حالم بده
آرتان با آرامش گفت :
_ نگران نباش وقتی مادرت بهت خبر داده یعنی حال داداشت خوبه یه مدت بگذره میان پاشو باید استراحت کنی این چه حال و روزیه برای خودت درست کردی آخه
با گریه نالیدم :
_ آرتان داداشم
اخماش رو تو هم کشید
_ نگران نباش بهت میگم داداشت خوب میشه بهت قول میدم بعدش فردا خودم با بابات تماس میگیرم صحبت میکنم باشه ؟!
با شنیدن این حرفش کمی آرومتر شده بودم

داخل سالن داشتم راه میرفتم آرتان مثلا از صبح نبود و من قلبم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید همش منتظر یه خبر بد بودم خیلی احساس بدی داشتم
_ تینا
با شنیدن صدای ترانه ایستادم بهش خیره شدم
_ ها
نگران گفت :
_ تو مطمئنی حالت خوبه چرا این شکلی شدی آخه !؟
دستی به صورتم کشیدم و گفتم :
_ نه چیزی نیست بخاطر کمبود بیخوابیه
_ اما رنگ به صورت نداری تینا مشخص حالت اصلا خوب نیست
_ خوبم من
_ تینا
با شنیدن صدای آرتان نگاه از ترانه گفتم به سمتش رفتم و گفتم :
_ آرتان چیشد از داداشم خبری داری !؟
_ هیس آروم یواش
_ باشه من آروم هستم حالا لطفا تو برای من تعریف کن
_ با پدرت تماس گرفتم .
با نگرانی گفتم :
_ خوب چیشد !؟
_ یه تصادف کوچیک بوده و الان حال داداشت کاملا خوبه ، پس نیازی نیست نگران باشی میخوای باهاش حرف بزنی !؟
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ فقط امروز نه
بعدش خواستم به سمت اتاقم برم که صدای آرتان بلند شد
_ وایستا
ایستادم که اومد سمتم و گفت :
_ کجا !؟
_ اتاق
اخماش رو تو هم کشید
_ که چی بشه گریه کنی آره !؟
اشکام روی صورتم جاری شدند ، که من رو بی هوا محکم بغل کرد و سعی داشت آرومم کنه اما شدت گریه ی من بیشتر شده بود نمیدونم چند دقیقه گذشت که از من جدا شد و گفت :
_ تینا
_ جان
_ به من اعتماد داری !؟
_ آره
_ پس گریه نکن قول بهت میدم هیچ اتفاقی واسش نیفته شنیدی !؟
_ آره
_ آفرین عزیزم
صدای نگران ترانه اومد
_ تینا
با شنیدن صداش از آرتان جدا شدم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ گریه نکن حالت داداشت خوب میشه منم براش دعا میکنم .
لبخندی روی لبهام نشست پس بلاخره ترانه هم سر عقل اومده بود و دیگه قصد نداشت من و آرتان رو اذیت کنه ، آرتان هم متعجب شده بود اما اصلا به روی خودش نیاورد .

مامان باهام تماس گرفت حال داداشم بهتر شده بود ، و همین باعث شده بود من خیلی راحت زندگی کنم ، صدای عصبی سیاوش خان اومد :
_ وای از دست این زن دوست دارم سرم رو بکوبم تو دیوار چرا هر جا میفرستمش باز سر و کله اش پیدا میشه ، شیطونه میگه سر به نیستش کن خودت رو راحت کن .
خاله هما با نگرانی پرسید :
_ چیشده !؟
سیاوش خان نفسش رو با حرص بیرون فرستاد
_ همون زن دیوونه اومده میگه میخوام باهات عمارت زندگی کنم تو شوهر من هستی و از این مزخرفات
_ خوب تو چی بهش گفتی !؟
_ میخواستی چی بهش بگم خیلی رک ریدم بهش و گفتم گورش رو از زندگی من گم کنه .
خاله هما با ناراحتی گفت :
_ نباید هیچ وقت باهاش ازدواج میکردی
بعدش خواست بره که سیاوش خان دستش رو گرفت و با عصبانیت گفت :
_ به من نگاه کن
خاله هما بهش خیره شد که سیاوش خان با عصبانیت گفت :
_ یه چیز هایی هست که تو اصلا متوجه نمیشی اما باید بهت بگم و یه سری چیز ها روشن بشه
_ چی باید روشن بشه سیاوش !؟
سیاوش خان کلافه دستی داخل موهاش کشید
_ من هیچوقت قصد ازدواج با اون زن رو نداشتم اما یه اتفاق هایی افتاد که مجبور شدم عقدش کنم
خاله هما گیج گفت :
_ مگه دوستش نداشتی !؟
پوزخندی زد
_ مگه میشه اون زن رو هم دوست داشت با اون اخلاق گندی که داره !؟
_ پس دلیل ازدواج شما چی بود !؟
_ بهم مشروب داد انقدر که اصلا نمیدونستم چی به چیه و باهاش همخواب شدم من تموم مدت رابطه فکر میکردم تو هستی اما اون بوده بعدش مجبور شدم عقدش کنم چون با فیلمی که از اون شب گرفته بود میخواست کاری کنه تو نابود بشی ‌
خاله هما با گریه نالید :
_ چرا واقعیت رو بهم نگفتی !؟
_ اون موقع شرایط این شکلی نبود ، ولی الان خیلی پشیمون هستم که چرا سکوت کردم .
_ من بهت اعتماد داشتم کاش واقعیت رو بهم میگفتی
_ خودم هم پشیمون هستم اما پشیمونی فایده ای نداره
_ درسته
تک سرفه ای کردم که سیاوش خان به سمت من برگشت و گفت :
_ فالگوش ایستادی
_ نه
_ پس اینجا چیکار میکنی عروس خانوم
_ من از اول اینجا بودم شما هم دیدید من و یادتون رفت
دستش رو روی پیشونیش کوبید
_ اگه اون عفریته برای من هوش و حواس گذاشت
_ میخوام ببینمش
سیاوش خان با بهت داد زد :
_ چی !؟
_ میخوام باهاش صحبت کنم سیاوش .

آرتان اومد کنار من نشست خم شد بوسه ای روی گونه ی من کاشت و پرسید :
_ چیشده چرا خونه انقدر سوت و کور شده خبریه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و همه ی حرف های سیاوش خان و خاله هما رو براش تعریف کردم وقتی حرف هام تموم شد آرتان سرش رو تکون داد و گفت :
_ بابا اصلا بلد نیست چیکار کنه این زن از سرش وا بشه اما من میتونم ، تا حالا هم چون خودش خواست کاری نکردم اما دیگه نمیتونم ساکت تماشاگر باشم اینبار نمیزارم زندگی مامان من خراب بشه .
_ آرتان
کلافه به من خیره شد و گفت :
_ جان
_ انقدر نمیخواد خودت رو اذیت کنی بلاخره شر اون زن هم از زندگی ما کم میشه و هممون راحت میشیم ، من خیلی دوست دارم پدر و مادرت زندگی شادی داشته باشند حق جفتشون هست
آرتان سری با تاسف تکون داد و گفت :
_ درسته
_ ما باید بهشون کمک کنیم
_ میکنیم فقط بزار ببینیم بابا میخواد چیکار کنه
_ باشه
_ آرتان
با شنیدن صدای خاله اش شیما به سمتش برگشت و گفت :
_ جان
_ مامانت چرا انقدر ناراحته چیزی شده نکنه من کاری کردم !؟
_ نه
خاله اش اومد روبروش نشست و گفت :
_ از وقتی برگشتم حال مامانت انگار اصلا خوب نیست نگرانش شدم چیشده !؟
_ چیزی نشده خاله درست میشه .
دست آرتان رو گرفتم میدونستم چقدر مادرش رو دوست داره کاش دوباره هممون خوشحال و خوشبخت بشیم بدون هیچ دردسری تو زندگیمون
_ آرتان
_ جان خاله
_ میتونی به تیام رسیدگی کنی !؟
آرتان ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ یعنی چی !؟
خاله اش آه مانند نفسش رو بیرون فرستاد
_ جدیدا خیلی اخلاقش بد شده همش سیگار میکشه با منم حرف نمیزنه میترسم چیزی شده باشه برای همین گفتم .
آرتان سرش رو تکون داد و گفت :
_ باشه خاله شما نگران نباشید .
_ ممنون پسرم
خاله بلند شد رفت که آرتان گفت :
_ خاله مامان و خیلی دوست داره اما نباید چیزی بفهمه میفهمی !؟
متعجب گفتم :
_ چرا !؟
_ چون قلبش مریضه طاقت نداره همه ی این اتفاق های بد رو یکجا درک کنه حالا فهمیدی !؟
_ آره
گونه ام رو بوسید که لبخندی روی لبهام نشست
_ خیلی دوستت دارم تینا تو باعث آرامش من شدی
با عشق به چشمهاش خیره شدم
_ منم همینطور .

_ تینا حالت خوبه چرا این شکلی شدی تو آخه !؟
بهش خیره شدم و گفتم :
_ من اصلا خوب نیستم آرتان نمیدونم چرا این شکلی شدم سردرد بدی دارم ، حالت تهوع چند روز این شکلی شدم
آرتان کلافه دستی داخل موهاش کشید
_ اون وقت تو الان باید به من بگی چیشده آره !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ ببین آرتان …
وسط حرفم پرید و خیلی جدی گفت :
_ زود باش استراحت کن نمیخوام به توجیه های الکی تو گوش کنم دکتر خبر میکنم .
_ اما آرتان من …
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ تینا
با شنیدن صدای محکمش که اسمم رو صدا زد ساکت شدم که به سمتم اومد مجبورم کرد روی تخت دراز بکشم و خودش از اتاق رفت بیرون ، نمیدونم چیشد که چشمهام گرم شد و خوابم برد .
_ خوب خانوم دکتر حال زن من چطوره !؟
با استرس بهش خیره شدم که لبخندی زد و گفت :
_ تبریک میگم
آرتان متعجب پرسید :
_ برای چی !؟
_ خانوم شما حامله اس
چشمهام گرد شد و اشک تو چشمهام نشست که صدای بهت زده آرتان بلند شد :
_ واقعا زن من حامله اس !؟
_ آره و باید بهتون بگم که خیلی باید مراقبش باشید اینطور که معلومه اصلا مواظب خودش نیست و تغدیه ی درست حسابی نداره این میتونه براش مشکل ساز بشه
_ مواظبش هستیم
بعد از یه سری توصیه دکتر رفت که آرتان اومد کنارم نشست و با خوشحالی بهم خیره شد و گفت :
_ باورم نمیشه یعنی قراره ما …
ساکت شد که من ادامه دادم :
_ بچه دار بشیم .
خم شد پیشونیم رو بوسید و با عشق بهم خیره شد
_ نمیتونی حدس بزنی من چقدر خوشحال شدم ، هیچوقت فکرش رو نمیکردم قراره بچه دار بشم
آروم خندیدم
_ منم همینطور
_تینا
_ جان
_ حالا که حامله هستی باید بیشتر مراقب خودت باشی نباید برای جفتتون هیچ اتفاقی بیفته .
لبخندی بهش زدم
_ چشم حتما
آرتان نمیدونم به چی فکر کرد که با ناراحتی گفت :
_ نمیتونی خانواده ات رو ببینی من …
بین حرفش پریدم :
_ نمیخواد به این موضوع فکر کنی باشه !؟
سرش رو تکون داد که آهسته خندیدم

میدونستم حالا که حامله شدم نمیتونم خیلی راحت برم دیدن خانواده ام اما از طرفی هم نگران نبودم چون میدونستم بلاخره خودشون میان دیدن من ، همه با شنیدن خبر حامله شدن من خیلی خوشحال شدند ، مخصوصا خانوم بزرگ که داشت با دمش گردو میشکوند
_ تینا
با شنیدن صدای سیاوش خان از افکارم خارج شدم :
_ جان
_ با خانواده ات تماس گرفتی این خبر خوش رو بهشون دادی !؟
_ آره
ترانه اومد کنارم نشست و گفت :
_ مگه خانواده ات کجا هستند ؟!
ناراحت جوابش رو دادم :
_ خارج از کشور
_ جای خیلی خوبی رفتند ، اما اصلا بنظرم ناراحت نباش برای تعطیلات میان دیدنت تا اون موقع پسرت هم شاید به دنیا اومده باشه هان !؟
خندیدم
_ دیوونه .
ترانه به سمت سیاوش خان برگشت و گفت :
_ مگه دروغ میگم !؟
سیاوش خان گفت :
_ نه
بلند شدم و خواستم برم که صدای آرتان از پشت سرم اومد :
_ کجا !؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ آشپزخونه
_ چرا !؟
متعجب بهش خیره شدم که خودش فهمید و گفت :
_ دوست ندارم با این وضعیتی که برات پیش اومده پاشی بری آشپزخونه ، هر چیزی لازم داشتی به خدمتکار ها بگو
_ اما …
حرف من رو قطع کرد :
_ هیچ اعتراضی نمیخوام .
بعدش دست من رو گرفت و گفت :
_ خوب میشنوم
با شنیدن این حرفش متعجب پرسیدم :
_ چی رو !؟
_ چی دوست داری بخوری !؟
_ من
_ آره

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.