خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۴۳

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_ تینا کجا داری میری !؟
با شنیدن صدای آرتان ایستادم و نفسم رو عصبی بیرون فرستادم تموم مدت تو این عمارت مثل یه زندونی داشتم زندگی میکردم حالا تصمیم گرفتم دوباره درستش کنم
_ بیرون
_ نمیتونی بری بیرون تینا میدونی چقدر خطرناک
کلافه به سمتش برگشتم و گفتم :
_ آرتان من خسته شدم هم روحی هم جسمی تموم مدت مثل یه زندونی داخل عمارت داشتم زندگی میکردم اما حالا میخوام برم بیرون و برای خودم یه زندگی تازه داشته باشم من ….
ساکت شدم نمیدونستم چجوری بهش بفهمونم میخوام برگردم تهران ، به چشمهاش زل زد و گفت :
_ بدون من !؟
_ نه
به سمتم اومد و خیلی جدی پرسید :
_ مگه قرار نشد صبر کنی هر وقت نیلوفر رفت با هم برگردیم بعدش بریم پیش مامان فرشته !؟
_ آره
_ پس چیشد خیلی زود خسته شدی جا زدی که قصد رفتن کردی و بدون خبر دادن میخواستی بری !؟
_ آرتان من نمیخواستم جایی برم میخواستم برم تو روستا یکم بگردم تو اصلا انگار نمیفهمی من چی دارم میگم ، بعدش من فقط میخواستم تو ….
_ تینا
ساکت شدم به چشمهای خسته و قرمز شده اش خیره شدم که گفت :
_ میخوام یه چیزی بهت بگم اما میترسم عصبی بشی !
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چی !؟
_ نیایش
با شنیدن این حرفش اخمام بشدت تو هم رفت و با غیض گفتم :
_ نیایش چی !؟
_ دوباره برگشته تو روستا بوده برای همین بهت گفتم بیرون نرو دنبال یه فرصت مناسب تا تو رو ببره میترسم از دستت بدم تینا من رو درک کن .
با شنیدن این حرفش حس کردم از یه بلندی سقوط کردم اون زن خیال نداشت انگار دست از سر من برداره ازش متنفر بودم اون هم خیلی زیاد .
_ تینا حالت خوبه !؟
با شنیدن صداش گیج بهش خیره شدم
_ نه
_ ببین من مواظبت هستم نمیزارم چیزی بشه پس نمیخواد نگران باشی فقط از عمارت خارج نشو باشه !؟
به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم که آرتان دستش رو دورم حلقه کرد و گفت :
_ تموم میشه بلاخره یه روز میرسه خوشبخت میشیم .

با دیدن عصبانیت سیاوش خان متعجب شدم چیشده بود نصف شب ، آرتان به پدرش خیره شد و گفت :
_ چیشده !؟
سیاوش خان عصبی به نیلوفر خیره شد و گفت :
_ این دختره قصد داشت امشب تموم خانواده رو بفرسته رو هوا که من مچش رو گرفتم به نگهبان ها خبر دادم اومدند و قراره یه کاری باهاش بکنند تا عمر داره فراموش نکنه .
آرتان نگاهش رو به نیلوفر دوخت
_ آرتان همش یه دروغ من کاری انجام ندادم من فقط …
_ بسه
با شنیدن صدای فریاد بلند آرتان ساکت شد که آرتان با خشم بهش خیره شد و ادامه داد :
_ من خیلی وقته میدونستم تو میخوای چیکار کنی اما تموم مدت ساکت شدم فقط منتظر یه فرصت مناسب تا دست تو رو رو کنم که انگار امشب خودت باعث شدی دستت رو بشه و حالا باید مجازات بشی .
_ چی !؟
آرتان پوزخندی بهش زد
_ فکر کردی با اون نقشه های احمقانه ات میتونی هر کاری دلت خواست انجام بدی !؟
نیلوفر ساکت داشت به حرف های آرتان گوش میداد انگار باورش نمیشد همچین رو دستی خورده باشه و دستش به این زودی رو بشه ، با صدای گرفته ای گفت :
_ میخوای با من چیکار کنی من حامله ام !
_ تو حامله نیستی .
_ چی !؟
آرتان به سمتش رفت و گفت :
_ واقعا فکر کردی انقدر احمق هستم باور میکنم حامله شدی یا انقدر عاشقت هستم که تو رو نگه میدارم پیش خودم هوم !؟
اشک تو چشمهاش جمع شد
_ تو بخاطر این دختره زندگی منو نابود کردی آرتان من هیچوقت ازت نمیگذرم
_ داری اشتباه میکنی نیلوفر من بخاطر تینا از تو نگذشتم بخاطر نقشه های کثیف تو و مادرت ، رفتار بدی که با مادرم داشتی همش باعث شد به مرور از چشمم بیوفتی .
_ اما من دوستت داشتم آرتان !
آرتان عصبی بهش زل زد و گفت :
_ تو هیچوقت عاشق من نبودی نیلوفر تو فقط پول های من و دوست داشتی پس بهتره دست برداری از فیلم بازی کردن .
_ آرتان ….
_ بسه
صدای سیاوش خان اومد :
_ بفرستم همراه نگهبان ها !؟
_ آره بابا یه جایی بفرست که هیچوقت نتونه برگرده همراه مادرش بفرستش دوست ندارم هیچوقت دیگه چشمم به این دو تا بیفته .

_ آرتان تو نمیتونی باهام اینکارو بکنی نمیتونی انقدر سنگدل باشی من دوستت دارم تو رو خدا کاری نکن بعدا پشیمون بشی آرتان !
آرتان خیلی سرد بهش چشم دوخت و گفت :
_ اصلا پشیمون نمیشم چقدر احمق بودم که یه زنی مثل تو رو دوست داشتم کسی که انقدر بدجنس و حیله گر تو به هیچکس رحم نمیکنی حتی اگه اون شخص مادرت باشه .
نیلوفر به سمت من برگشت با تنفر بهم خیره شد و گفت :
_ همه ی اینا تقصیر توئه هیچوقت نمیبخشمت حتی یک روز مونده باشه به زندگیم کار تو یکی رو یکسره میکنم شک نکن شنیدی !؟
نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ هیچکدوم اینا تقصیر من نیست تقصیر خودته
عصبی پوزخندی زد و گفت :
_ تا قبل اومدن تو همه چیز خوب بود اما همین که اومدی باعث شدی خیلی از اتفاق های بد بیفته .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ داری گناه های خودت رو میندازی گردن من با اینکه خودت مقصری .
خواست عصبی حرفی بزنه که صدای جدی سیاوش خان بلند شد :
_ دیگه کافیه .
بعد اسم دو تا از نگهبان ها رو صدا زد که اومدند به سمتمون سیاوش خان رو بهشون کرد و گفت :
_ طبق همون حرف هایی که زدم میدونید اینو کجا ببرید درسته !؟
_ بله قربان
_ زود باشید دوست ندارم دیگه این زن رو اصلا دور اطراف خانواده ام ببینم میبریدش جایی که گفتم وای به حالتون اگه کم کاری کنید .
_ چشم رئیس .
صدای فریاد نیلوفر بلند شد :
_ تو نمیتونی باهام اینکارو بکنی شنیدی تو …..
وسط حرفش پرید :
_ میتونم و انجام میدم حالا بهتره خفه بشی !
نیلوفر ساکت شد با چشمهای گشاد شده به بابا خیره شد شاید باورش نمیشد این شکلی باهاش صحبت بشه ، نفس عمیقی کشیدم که صداش بلند شد :
_ تینا
_ جان بابا
_ بریم سالن
_ چشم
بعد اینکه نیلوفر رو بردند همه خانواده یه روز خیلی خوب کنار هم بودیم بدون هیچ ترس و اضطرابی اون شب فکر میکردم تموم بدبختی های من دیگه تموم شده اما انگار اشتباه فکر کرده بودم چون تازه شروع شده بود .
* * * *
_ تینا
با شنیدن صدای نیایش حس کردم تموم وجودم یخ بست با صدای گرفته ای نالیدم :
_ چی میخوای !؟
_ چرا میترسی من فقط میخوام ببینمت دلم برات تنگ شده .
_ فکر کردی باورم میشه تو دلتنگ من باشی !؟

قهقه ی بلندی زد که باعث شد ازش بترسم این زن همیشه همین بود ترسناک و دیوونه با صدایی که حالا خش دار شده بود گفت :
_ خوشم میاد مادرت رو خیلی خوب میشناسی توله سگ .
اخمام به شدت تو هم رفت و با صدای گرفته ای گفتم :
_ تو اصلا مادر من نیستی !
_ من تو رو به دنیا آوردم تو از گوشت و خون منی .
نفس عمیقی کشیدم و اینبار محکم گفتم :
_ تو فقط من رو به دنیا آوردی اما مادر من نیستی ، مادر من فرشته اس کسی که زن دوم بابام شد و همیشه من رو مثل دختر واقعی خودش دوست داشت نه تو که همیشه باعث شرمساری من میشی !
_ اون هرزه مادر تو نیست .
با شنیدن این حرفش عصبی فریاد کشیدم
_ درمورد مادر من درست صحبت کن شنیدی تو حق نداری بهش توهین کنی تو فکر کردی کی هستی هان !؟
_ بسه خفه شو !
_ خودت خفه شو .
بعدش عصبی گوشی رو قطع کردم و شروع کردم به فحش دادن بهش اون حق نداشت درمورد مامان من اون شکلی صحبت کنه زنیکه ی عوضی هیچ حسی نسبت بهش نداشتم‌ . صدای باز شدن در اتاق اومد کلافه به آرتان خیره شدم‌ کمی به صورتم خیره شد بعدش به سمت من اومد و گفت :
_حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ آره
_ اما صورتت گرفته اس
روی تخت نشستم که اومد کنارم نشست و دستش رو دور من حلقه کرد بهش تکیه دادم و گفتم :
_ نیایش زنگ زده بود .
متعجب گفت :
_ چی داشت میگفت !؟
پوزخندی زدم و گفتم :
_ به نظرت اون چه کاری میتونه داشته باشه مثل همیشه زنگ زده فقط زر زده میدونی حالم ازش بهم میخوره خیلی عوضیه !
_ باهاش حرف نزن وقتی بعدش اینقدر حالت بد میشه .
_ چرا دست از سر من برنمیداره .
صدای آروم آرتان بلند شد :
_ فقط قصد داره اعصابت رو خورد کنه یعنی تو هنوز اون زن رو نشناختی آخه !؟
_ میشناسمش
_ پس چرا باز داری خودخوری میکنی !؟
_ نمیدونم هر وقت باهاش صحبت میکنم بعدش این شکلی میشم افسرده و دپرس کاش میشد همه چیز رو فراموش کرد .
_نترس بلاخره درست میشه !

_ تینا یه خبر خیلی خوش برات دارم !؟
به چشمهای خوشحال آرتان خیره شدم ابرویی بالا انداختم و پرسیدم‌ :
_ چخبری داری خیر باشه خیلی خوشحال هستی !؟
_ مامان بابات دارند میان ایران .
با شنیدن این حرفش چند دقیقه ساکت بهش خیره شدم و بعدش جیغ بلندی کشیدم که آرتان خندید با شادی بهش خیره شدم
_ واقعا داری راست میگی !؟
_ آره همین الان با داییت صحبت کردم .
اشک تو چشمهام جمع شد باورم نمیشد بلاخره داشتم خانواده ام رو میدیدم با صدای گرفته ای گفتم :
_ باورم نمیشه آرتان
_ باید باور کنی .
قطره اشکی روی گونم چکید که آرتان اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_الان برای چی داری اشک میریزی !؟
_ خیلی خوشحال هستم
_ برای خوشحالی !؟
_ آره
_ اصلا دوست ندارم گریه کنی تینا حتی اگه اون اشک ها اشک های خوشحالی باشند شنیدی !؟
_ آره
خم شد محکم گونه ام رو بوسید و گفت :
_ آفرین خوشگل خانوم !
صدای خاله هما اومد :
_ تینا
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
با نگرانی پرسید :
_ چیشده داری گریه میکنی حالت خوبه !؟
لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ امروز خیلی حال من خوبه خیلی خوشحال هستم بلاخره بعد از مدت ها میخوام مادرم رو ببینم .
خاله هما با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست به سمتم اومد و گفت :
_خیلی خوشحال شدم تینا بلاخره داری به آرزوت میرسی بلاخره تموم کابوس های بد داره تموم میشه .
_ آره
مشغول صحبت شده بودیم که صدای ترسیده خدمتکار اومد :
_ آقا
آرتان به سمتش برگشت و گفت :
_ بله
_ یه خبر خیلی بد دارم .
_ بگو میشنوم !
_ یه دختر هجده ساله تو روستا بهش تجاوز شده توسط ارباب ده بالایی و بعدش اون دختر خودکشی کرده و کشته شده .
آرتان عصبی فریاد کشید :
_ چی !!!

از وقتی آرتان رفته قلبم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید دلشوره داشتم احساس میکردم قراره اتفاق بدی بیفته ، شب شده بود و هیچ خبری از آرتان نشده بود همین باعث شده بود بیشتر نگرانش بشم چشمهام رو بسته بودم و داشتم دعا میکردم که صدای ترسیده خاله هما باعث شد چشمهام رو باز کنم .
_ نکنه اتفاقی افتاده براش !؟
صدای عصبی خانوم بزرگ بلند شد :
_ آروم باش عروس خودت میدونی همیشه از این اتفاق ها میفته و آرتان همیشه سالم میاد و قرار نیست اتفاق بدی براش بیفته پس آروم باش شنیدی !؟
_ آره
با شنیدن حرف های خاله هما حالا من هم بشدت ترسیده بود و اشک تو چشمهام جمع شده بود
_ تینا
به سمت سیانا برگشتم و با بغض گفتم :
_ جان
با دیدن چشمهای پر از اشک من و صدای بغضدارم به سمتم اومد محکم بغلم کرد و گفت :
_ نبینم اشک تو چشمهات رو چرا انقدر گرفته هستی آخه مگه قراره اتفاق بدی بیفته !
_ میترسم
_ نترس آرتان صحیح و سالم میاد .
ازش جدا شدم که صدای خدمتکار اومد :
_ خانوم آقا اومدن
با شنیدن این حرفش نفسم رو آسوده بیرون فرستادم که صدای آرتان اومد :
_ چیشده
خانوم بزرگ خیره بهش شد و گفت :
_ بیا حال زنت خیلی بده
آرتان با شنیدن این حرف خانوم بزرگ نگران به سمت من اومد و گفت :
_ چیشده حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم :
_ آره من خوب هستم نگران نباشید .
_ پس چیشده !؟
_ چون چند ساعت دیر کردی فکر کرده چیزی شده کم مونده بود گریه کنه .
آرتان چنان نگاه گرم و با محبتی بهم انداخت که احساس کردم لپهام گل انداخت سرم و پایین انداختم که صداش بلند شد :
_ قربونت بشم من یه کاری برام پیش اومده بود بعدش نیاز نیست با هر بار دیر کردن حالت خراب بشه شنیدی !؟
_ آره
اینبار مردونه خندید دستش رو باز کرد و گفت :
_ بیا بغل آقات
چشمهام گرد شد به دور بر اشاره کرده که بیشتر خندید دستم رو گرفت من و محکم بغل کرد
_ آرتان
با صدای خش دار شده گفت :
_ جان

همه داخل سالن نشسته بودم و به دهن آرتان خیره شده بودیم که گفت :
_ ارباب ده بالا باید قصاص میشد اما برای جلوگیری از قتل و عام قرار شد خواهر اون دختره که کشته شد به عقد برادرش دربیاد و خواهر خودش با برادر اون دختره ازدواج کنه .
_ قبول کردند !؟
_ اول نه اما برادرش انقدر مرد بود که قبول کرد و قول داد همچین اتفاقی دوباره نیفته خیلی شرمنده و ناراحت بود .
خانوم بزرگ با ناراحتی سری تکون داد
_ خانواده اش داغون شدند
_ دختره سنی نداشت برای همین مادرش چون خیلی وابسته بهش بود و دوستش داشت سکته کرد فوت شد .
دستم رو روی دهنم گذاشتم عجب سرنوشت بدی داشتند اصلا نمیتونستم همچین چیز هایی رو درک کنم
_ تینا
با شنیدن صدای آرتان بهش چشم دوختم و گفتم :
_ جان
_ پاشو دیر وقت باید بخوابی .
_ اما …
_ تینا !
_ باشه
بلند شدم به سمت اتاقم حرکت آرتان هم پشت سر من اومد داخل اتاق که شدیم من رو محکم بغل کرد و گفت :
_ خوبی !؟
_ آره
خیلی قشنگ خندید و گفت :
_ پس نگران من شده بودی آره !؟
چشمهام رو تو حدقه چرخوندم
_ نه
دستش رو بی هوا زیر پاهام انداخت و بلندم کرد که جیغ خفیفی کشیدم من رو روی تخت گذاشت و خودش خیمه زد روم و خش دار گفت :
_ خیلی وقته با هم نبودیم بهت نیاز دارم تینا !
با شنیدن این حرفش گر گرفتم
_ آرتان
_ جووون
خواستم چیزی بگم که لبهاش روی لبهام قرار گرفت و خیلی
داغ شروع کرد به بوسیدن دستش رفت زیر لباسم و اون رو بیرون آورد ….
_ تینا پاشو
خوابالود گفتم :
_ کاریم نداشته باش آرتان تا صبح باهام ور رفتی نذاشتی بخوابم حالا میگی پاشو آره !؟
_ ظهر شده صبحانه نخوردی نهار هم نخوری ضعف میکنی .
سرم رو تو بالشت فرو کردم
_ نمیخوام
دستش روی موهاش نشست و شروع کرد به نوازش کردن لبخندی روی لبهام نشست چشمهام رو باز کردم به چشمهاش خیره شدم که با مهربونی گفت :
_ پاشو عزیزم خیلی وقته خوابیدی
_ باشه
_ آفرین خوشگل من !

_ تینا
با شنیدن سیاوش خان رفتم کنارش نشستم و خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ هما از دست من ناراحت شد میشه باهاش صحبت کنی دوست ندارم این قهر طولانی بشه همیشه همین قهر ها باعث جدایی میشه
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ چشم حتما باهاش صحبت میکنم شما نگران نباشید .
بعدش خواست چیزی بگه که صدای آرتان اومد :
_ چیشده
سیاوش خان لبخندی زد و گفت :
_ داشتم بهش راه حل میدادم چجوری از دستت خلاص بشه .
آرتان چشمهاش گرد شد و با صدای متعجی گفت :
_ داشتیم بابا
_ آره
منم به خنده افتادم چقدر خوب داشت آرتان رو حرص میداد ، سیاوش خان و آرتان داشتند کل کل میکردند منم فرصت رو مناسب دیدم بلند شدم به سمت اتاق خاله هما رفتم تقه ای زدم که صداش بلند شد :
_ غذا نمیخورم برم
پس فکر میکردم خدمه اس صدام رو صاف کردم
_ منم تینا
با شنیدن صدام گفت :
_ بیا داخل .
داخل اتاق شدم یه گوشه کنار پنجره ایستاده بود و در باز بود هوای سردی داشت میومد به سمتش رفتم و گفتم :
_ حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرف من پوزخندی زد و گفت ؛
_ سیاوش تو رو فرستاده !؟
_ یه جورایی
_ خودش که عرضه نداره اول حسابی قلب آدم رو میشکنه بعدش میخواد از دل آدم دربیاره
_ خاله هما
_ جان
_ سیاوش خان چیکار کرد شما ناراحت شدید !؟
_ درمورد همسر سابقه اش صحبت کرد .
نفس عمیقی کشیدم پس خاله هما حسودیش شده بود
_ شما هم درمورد یکی از کسایی که عاشقتون هست صحبت میکردید حالش گرفته میشد .
خاله هما خندید به سمتم برگشت و گفت :
_ من دلم نمیاد اذیتش کنم
_ پس باهاش آشتی کنید
_ چرا دوست داری باهاش آشتی کنم آخه !؟
_ چون خیلی دوستتون داره .
_ از کجا میدونی !؟
لبخندی زدم
_ باهام صحبت کردم تا بیام شما رو راضی کنم باهاش آشتی کنید ، پشیمون بود .
_ باهاش آشتی میکنم اما اول یکم باید حرص بخوره بخاطر ‌کاری که کرد .

خاله هما و سیاوش خان گرم صحبت شده بودند ، لبخندی روی لبهام نشست و به بیرون خیره شدم خیلی زود زمستان هم از راه رسید زودتر از اونی که فکرش رو میکردم همه چیز درست شده بود اما یه چیز این وسط کم بود تنهایی بیش از حد من آرتان همش بیرون بود و داشت مشکلات مردم روستا رو حل میکرد آخر شب همه خسته میومد دوست داشتم بچه دار بشم .
_ تینا
با شنیدن صدای خانوم بزرگ به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ به چی داری فکر میکنی !؟
با شنیدن این حرفش لبخند محوی روی لبهام نشست و صادقانه جوابش رو دادم :
_ بچه
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ دوست داری بچه دار بشی !؟
آه غمگینی کشیدم و گفتم :
_ من اینجا خیلی تنها شدم آرتان که همش بیرون و آخر شب خسته میاد ، حداقل اگه من حامله بشم بعد بدنیا اومدن بچه میتونم باهاش سرگرم بشم و بعدش ما نیاز داریم به یه بچه غیر اینه !؟
خانوم بزرگ هم اینبار خندید
_ نه
ساکت شدم که خانوم بزرگ وقتی خودش رو تخلیه کرد گفت :
_ تینا
_ جان
_ میخوام خیلی جدی درمورد موضوع مهمی باهات صحبت کنم فقط ناراحت نشو با شنیدنش باشه !؟
متعجب باشه ای گفتم که خانوم بزرگ تک سرفه ای کرد و گفت :
_ خانواده ات
_ خوب
_ دلت برای دیدنشون تنگ نشده !؟
_ خیلی زیاد تنگ شده
_ پس ….
وسط حرفش پریدم :
_ خانواده ی من قراره خودشون بیان شما نگران نباشید نیازی نیست من برم و اگه حامله بشم آسیبی به بچه ام برسه من بچه دوست دارم نمیخوام بقیه ی عمرم تنها باشم .
خانوم بزرگ به سمتم اومد و خیلی بی هوا من رو بغل کرد چشمهام گرد شده بود
_چخبره !؟
با شنیدن صدای آرتان از هم جدا شدیم که خانوم بزرگ چشم غره ای بهش رفت و گفت :
_ یعنی من حق ندارم عروس خودم رو بغل کنم !؟
_ چرا حق دارید .
خانوم بزرگ رفت که آرتان اومد سمتم گونه ام رو پرسید و گفت :
_ چیشده خانوم بزرگ انقدر احساساتی شده بود .

داخل اتاق نشسته بودم داشتم فکر میکردم چجوری به آرتان باید بگم من میخوام حامله بشم اما همش یه استرس خاصی هم همراه من بود که نمیذاشت به این موضوع فکر کنم ، صدای باز شدن در اتاق اومد و پشت بندش صدای آرتان بلند شد :
_ تینا
به صورتش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه !؟
دستی به صورت عرق کرده ام کشیدم و گفتم :
_ آره من خوبم
ابرویی بالا انداخت
_ پس چرا وقتی هوا انقدر سرد شده تو عرق کردی !؟
با شنیدن این حرفش لبخندی تحویلش دادم
_ نه چیزی نیست
بعدش بلند شدم خواستم برم سرویس که آرتان دستم رو گرفت من رو به سمت خودش کشید مجبورم کرد به چشمهاش خیره بشم و با صدای گرفته ای گفت :
_ چرا انقدر صورتت گرفته است آخه تو داری به چی فکر میکنی هان !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم
_ چیزی نیست آرتان
_ نمیخواد به من دروغ بگی من میخوام واقعیت ها رو بفهمم تو چرا انقدر حالت بد شده آخه !؟
_ من میخوام حامله بشم .
چشمهاش گرد شد بهت زده گفت :
_ چی
با دیدن چشمهای گرد شده و حالت صورتش خجالت کشیدم خواستم دستم رو از دستش بکشم بیرون و برم که فهمید دستم رو محکم تر گرفت و با صدایی که حالا خش دار شده بود گفت :
_ تو چی گفتی !؟
با شنیدن این حرفش خجالت زده سرم رو پایین انداختم که دوباره صداش بلند شد :
_ به من نگاه کن
با شنیدن این حرفش سرم و بلند کردم به چشمهاش خیره شدم که گفت :
_ تو واقعا دوست داری حامله بشی !؟
به سختی گفتم :
_ آره
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت :
_ بخاطر همین انقدر خجالت کشیدی و به این حال و روز افتادی خوب چرا زودتر نگفتی فکر میکردی من مخالفت میکنم !؟
_ نمیدونستم بچه دوست داری یا نه !
_ من عاشق بچه ام
بعدش چشمهاش خمار شد من رو پرت کرد روی تخت خیمه زد روم و گفت :
_ هنوز هم دوست داری حامله بشی !؟
چشمهام برق زد
_ معلوم دوست دارم حامله بشم
_ پس زود باش روی تخت دراز بکش میخوام یه توله بکارم تو شکمت .
با شنیدن این حرفش ریز ریز شروع کردم به خندیدن

یک دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.