خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۷

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

انقدر مشغول شده بودم ک زمان از دستم در رفته بود توجهی به پچ پچ های بقیه نمیکردم چون اصلا برام مهم نبودند بخوام بهشون اهمیت بدم اینا همیشه دنبال پیدا کردن سوژه بودند برای غیبت کردن صدای فاطمه بلند شد
_تینا؟!
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم؟
_یه دکتر جدید اومده دیدیش؟!
_نه چطور؟!
_وای تینا خیلی خوشگل و جذاب بود قیافه اش رو ندیدی.
پوزخندی زدم و گفتم:
_انقدر گرفتاری دارم ک دنبال این چیزا نباشم تو هم پاشو برو سر کارت به جای این حرفا.
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_چقدر گوشت تلخی تو!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_همینه ک هست .
با رفتن فاطمه در حالی ک داشتم غر میزدم زیر لب به سمت اتاق ۲۰۲ ک یه بیمار نوجوون بود و باید چک میشد حرکت کردم چون سرم پایین بود و داشتم پرونده رو میخوندم هواسم به روبروم نبود با برخورد به چیزی پخش زمین شدم صدای آخم بلند شد. با خشم سرم رو بلند کردم و گفتم:
_مگه کوری؟!
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد یه پسر تقریبا ۲۸ ساله بود
_شما سرتون پایین بود من مقصر شدم.

با شنیدن این حرفش شرمنده سرم رو پایین انداختم حق با اون بود من سرم پایین بود با صدای آرومی گفتم:
_ببخشید.
و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش بشم به سمت اتاق مریض رفتم و بعد اینکه چکش کردم بیرون اومدم از اتاق ک صدای زنگ موبایلم بلند شد با دیدن شماره ی دایی دکمه ی اتصال رو زدم و گفتم:
_سلام دایی.
صدای خسته اش بلند شد:
_سلام عسل دایی خوبی؟!
_ممنون دایی شما خوبی؟!
_آره دخترم تو چی کارات چطور پیش میره خونه ی آرتان اذیت ک نمیشی.
_نه دایی اذیت نمیشم مادرش اینقدر خوبه با هم دوست شدیم.
صدای خنده اش بلند شد:
_این ک خیلی خوبه.
_آره دایی.
_دایی؟!
_جانم
_مامانم حالش چطوره؟!
_داره بهتر میشه کم کم امیدوارم کامل خوب بشه خیلی برای دیدنت بیقراری میکنه.
لبخندی زدم و گفتم:
_مواظبش باشید دایی.
_چشم

کنار مامان آرتان نشسته بودم اون داشت از گذشته اش حرف میزد و اینکه چجوری با شوهرش ازدواج کرده بود گرم صحبت شده بودیم.
_میبینم خوب خلوت کردید؟!
با شنیدن صدای نیلوفر سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم مامان آرتان پوزخندی زد و گفت:
_چیه نکنه میخوای حرف زدن رو ممنوع کنی؟!
با شنیدن این حرف نیلوفر هم عین خودش پوزخندی زد و گفت:
_میترسم دیوونه بشی بیفتی روی دست شوهرم وگرنه اونم بهت اجازه نمیدادم.
مامان آرتان با خونسردی از س جاش بلند شد و روبروی نیلوفر رفت ایستاد با کاری ک کرد چشمهام از بهت و تعجب گرد شد از طرفی هم خنده ام گرفته بود صدای جیغ نیلوفر بلند شد. مامان آبمیوه اش رو خالی کرده بود روی صورت نیلوفر . صدای عصبی آرتان بلند شد:
_اینجا چخبر شده باز؟!
صدای گریه ی نیلوفر بلند شد ک آرتان با صدای خشداری گفت:
_چرا داری گریه میکنی؟!
نیلوفر به سمتش برگشت و گفت:
_ببین مادرت چیکار کرد.
_مامان؟!
مامان آرتان بی تفاوت نگاهی بهشون انداخت و گفت:
_حقش بود داشت بهم بی احترامی میکرد.
صدای نیلوفر بلند شد:
_تو رو میفرستم خونه ی سالمندان پیرزن روانی‌‌.
_ببند دهنت و تا پر خونش نکردم.
نیلوفر شکه به آرتان ک چشم هاش از شدت خشم قرمز شده بود نگاه میکرد.

نیلوفر تا خواست چیزی بگه آرتان بهش گفت:
_کافیه یکبار دیگه ببینم به مادرم بی حرمتی میکنی اون وقت ک بد حسابت رو میرسم.
چشمهای نیلوفر پر شد و با دو به سمت پله ها رفت آرتان به سمت مادرش برگشت و گفت:
_کار شما هم درست نبود مامان!
مامانش شونه ای بالا انداخت و گفت:
_حرف بارم کرد جوابش رو گرفت.
آرتان کلافه دستی داخل موهاش کشید و رفت.
هنوزم تو شک رفتارشون بودم عجب خانواده ای بودند.
_تینا؟!
_جانم؟!
_پاشو برو استراحت کن صبح باید بری سر کار.
لبخندی زدم و گفتم:
_شما خوبید؟!
با مهربونی گفت:
_من خوبم دخترم.
_پس با اجازتون شب بخیر.
_شب بخیر.
به سمت اتاقم رفتم و چشمهام رو بستم طولی نکشید ک خوابم برد ، با شنیدن صدای زنگ گوشیم چشمهام رو باز کردم بدون اینکه شماره رو نگاه کنم دکمه ی اتصال رو زدم ک با شنیدن صدای آشنایی خشکم زد بازم اون بود!

صدای نسترن کابوس شب هام کسی ک آزار و اذیتم کرد صداش حتی برای من کابوس بود یه کابوس ترسناک!
_دختر خوشگلم خوش میگذره!؟
با صدایی ک سعی میکردم لرزشش معلوم نباشه گفتم:
_چی میخوای؟!
صدای قهقه اش بلند شد:
_زنگ زدم حال دخترم رو بپرسم مگه حتما باید چیزی ازش بخوام!؟
دستام از عصبانیت مشت شد میدونستم حتما یه هدفی داره از این کارش ک بهم زنگ زده و میخواد اعصابم رو بهم بریزه خواستم گوشی رو قطع کنم ک صداش بلند شد:
_حال فرشته چطوره؟!
با شنیدن این حرفش برای لحظه ای شکه شدم اون با مامان فرشته چیکار داشت!
_با مامان فرشته چیکار داری؟!
صدای پوزخندش بلند شد:
_مامان فرشته!؟
با حرص و عصبانیت گفتم:
_چی میخوای از جون ما هان کی میخوای دست برداری چرا قبول نمیکنی ک بابا اصلا دوستت نداشت!؟
صدای کینه توزانش بلند شد:
_اون دوستم داشت اون زن باعث شد ازم فاصله بگیره نمیزارم حتی یه روز خوش ببینه انتقامم رو ازش میگیرم.
پوزخندی به حال و روزش زدم من واقعا دیگه این زن رو نمیشناختم چقدر کینه و نفرت چشمهاش رو پر کرده بود.
_تو حتی به دختر خودت هم رحم نکردی ازت متنفرم!
و بدون اینکه منتظر شنیدن حرف هاش باشم تلفن رو قطع کردم هر چی چشمهام رو بستم اصلا خواب به چشمهام نیومد تموم مدت ذهنم درگیر حرف هاش بود یعنی ممکن بود بلایی سر مامان فرشته بیاره اما نه این غیر ممکن بود.
* * * *
_تینا؟!
با شنیدن صدای آرتان به سمتش برگشتم لبخندی بهش زدم و گفتم:
_بله؟!
با دیدن لبخند روی صورتم متعجب گفت:
_حالت خوبه؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_آره چطور مگه؟!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.