خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۶

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

مادر جون لبخندی زد و گفت:
_من آخرش این دختره رو آدم میکنم.
در حالی ک میخندیدم به سمتش رفتم و گفتم:
_چرا انقدر از این دختر متنفری؟!
لبخند تلخی زد و گفت:
_این مادر و دختر زندگیم رو ازم گرفتند تا زجرشون ندم آروم نمیگیرم.
متعجب گفتم:
_یعنی چی؟!
_این دختره هست؟!
سری تکون دادم و گفتم:
_آره خوب؟!
آه تلخی کشید و ادامه داد:
_اولش خودش اومد با پسرم ازدواج کرد بعدش هم مادرش اومد با شوهرم ازدواج کرد.
چشمهام گرد شد با شک گفتم:
_چی!
_میدونم سخته باور کردنش اما واقعیت این دختر و مادر زندگی من رو خراب کردند هیچوقت نمیتونم به این راحتی ازشون بگذرم باید تقاص پس بدند.
نگاهش و بهم دوخت و گفت
_ببخش دخترم تو رو هم ناراحت کردم.
_نه مشکلی نیست من فقط تعجب کردم.
تا خواست حرفی بزنه صدای عصبی آرتان اومد:
_مامان؟!
مادر جون با خونسردی گفت:
_بله؟!
آرتان اومد به سمتش و گفت:
_باز چی به نیلوفر گفتی ک اشکش رو در آوردی مگه نگفتم این بحث هارو تمومش کن چرا هر بار تکرار میکنی؟!
_کدوم بحث من ک با زن تو کاری ندارم.
_پس نیلوفر چی داره میگه ک الکی بهش گیر دادی؟!
مامان شونه ای بالا انداخت و گفت:
_من چیزی بهش نگفتم پسرم اون اومد از ماه عسل بابات و مادرش تعریف کرد منم جوابش و دادم. اما اگه این ناراحتت کرد ازت معذرت میخوام.
بعد تموم شدن حرفش رفت ، اشک داخل چشمهام جمع شد مادر جون چقدر زندگی تلخی داشت هم شوهرش رو از دست داده بود هم پسرش داشت بخاطر دروغ های زنش مادرش رو بازخواست میکرد.
صدای عصبی آرتان بلند شد:
_داری به چی نگاه میکنی؟!

بغضم رو فرو بردم ، لبخند حرصی زدم و گفتم:
_به اینکه چجوری داشتی با مادرت حرف میزدی.
پوزخند عصبی زد و گفت:
_تو فقط یه مهمونی. پس حدت رو نگه دار نزار جور دیگه ای باهات حرف بزنم تو کار هایی ک بهت مربوط نیست دخالت نکن.
پوزخندی به عصبانیتش زدم و بدون اینکه بیشتر از این اعصابم رو خراب کنم و منتظر حرف هاش باشم از اونجا به سمت اتاقم حرکت کردم ، پسره ی خودخواه مادرش رو ناراحت کرده بود حالا میخواست عصبانیتش رو سر من خالی کنه واقعا اون فکر کرده بود کیه.
_هی تو؟!
با شنیدن صدای نیلوفر ایستادم به سمتش برگشتم سئوالی بهش خیره شدم ک به سمتم اومد روبروم ایستاد و گفت:
_از شوهر من دور باش!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_منظورت چیه؟!
پوزخندی زد و گفت:
_میدونم ک با مادر شوهرم نقشه کشیدید تا من رو اذیت کنید اما دست بردارید از این کار ها چون من خیلی بد تلافی میکنم.
_برو خدا روزیت رو یه جا دیگه بده فکر کنم مخت تاب برداشته.
عصبی گفت:
_حرف دهنت و بفهم.
بدون اینکه بهش توجهی کنم داخل اتاقم شدم تو این خونه همه روانی بودند اون از آرتان این از زنش رسما دیوونه خونه بود
با شنیدن صدای زنگ موبایلم ، بدون اینکه نگاهی به شماره بندازم جواب دادم:
_بله بفرمائید؟!
_دخترم
با شنیدن صدای بابام اشک داخل چشمهام جمع شد.

با دلتنگی به صداش گوش دادم!اون بابای من بود اشکام با شدت روی گونه هام جاری شدند و صدام بلند شد:
_بابا!
_جون بابا دختر قشنگم ، عشق بابا دلم برات یه ذره شده.
حس میکردم الان ک قلبم از جاش کنده بشه چجوری میتونستم نسبت بهش بیتفاوت باشم وقتی بابام اینجوری داشت برام پر پر میزد
_بابا.
_من و ببخش دخترم بزودی میام پیشت تو رو هم میبرم نمیذارم کسی اذیتت کنه من و ببخش دخترم‌.
_دوستت دارم بابا مواظب مامان فرشته باش.
بعدش قطع کردم دیگه نتونستم بیشتر از اون ادامه بدم تنها چیزی ک تونستم بهش بگم همون حرف بود ، سرم رو روی بالش گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن واقعا سخت بود خیلی تحمل کردن این همه اتفاق اونم برای من.
نمیدونم چقدر گذشت ک اشک ریختم اما بلاخره آروم شدم و خوابم برد.
صبح با شنیدن صدای در اتاق چشمهام رو باز کردم طول کشید تا هوشیار شدم با صدای خشداری گفتم:
_بله؟!
_زود باش بیدار شو خواب موندی.
صدای آرتان بود ، با صدای گرفته ای گفتم:
_باشه
صدای پاش نشون از این میداد ک رفت بیحال روی تخت نشستم بخاطر گریه های دیشب سردرد گرفته بودم. به سختی بلند شدم و به سمت سرویس رفتم.
بعد از اینکه آماده شدم از اتاق خارج شدم ک همزمان با من در اتاق کناری اتاق آرتان و همسرش باز شد .آرتان نگاهی بهم انداخت و گفت:
_برو صبحانه ات رو بخور با هم میریم.

بعد تموم شدن صبحانه ام ، بلند شدم ک آرتان هم بلند شد و رو به من گفت:
_بریم.
خواستم همراهش برم ک صدای همسرش نیلوفر بلند شد:
_کجا؟!
مخاطبش آرتان بود ، صدای خشک و سرد آرتان بلند شد:
_بیمارستان.
نیلوفر حرصی فقط سرش رو تکون داد و گفت:
_باشه عزیزم مواظب خودت باش.
و پشت چشمی برای من نازک کرد ، این زن واقعا تعادل نداشت مونده بودم آرتان چرا عاشقش شده.
سوار ماشین شدیم ک آرتان حرکت کرد ، با شنیدن صداش به سمتش چرخیدم.
_از بابات خبری داری؟!
با شنیدن این حرفش به سمتش برگشتم و گفتم:
_آره امروز باهاش حرف زدم.
_پس آشتی کردی!؟
متعجب گفتم:
_آره
این از کجا میدونست من با بابام حرف نمیزدم ، شاید دایی بهش گفته بود بیخیال شونه ای بالا انداختم ک دوباره صداش بلند شد:
_تصمیمت برای زندگیت چیه؟!
متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_یعنی چی؟!
_بعد اینکه کارات درست شد برای همیشه میخوای بری پیش پدر و مادرت خارج از کشور زندگی کنی؟!
_اگه کارام درست بشه میرم ، اینجا چیزی ندارم ک بخاطرش بخوام بمونم.
_پس نسترن خانوم مادر واقعیت چی میشه؟!
پوزخند عصبی زدم و گفتم:
_اون مادر من نیست.
آرتان ساکت شد و دیگه حرفی نزد من هم چیزی نگفتم اصلا حوصله ی حرف زدن باهاش رو نداشتم چون سعی داشت با حرف هاش فقط عصبیم کنه.

با ایستادن ماشین پیاده شدم ، سنگینی نگاه بقیه رو حس کردم اما اصلا برام اهمیتی نداشت خیلی خونسرد به سمت بیمارستان رفتم داخل ک شدم صدای فاطمه از پشت سرم بلند شد:
_تینا تینا!
با شنیدن صداش به عقب برگشتم و گفتم:
_چیشده؟!
_تو چرا از ماشین دکتر کیانی پیاده شدی؟!
لبخندی به فضول بودنش زدم و گفتم:
_چون خانواده ام رفتند مسافرت من هم یه مدت مهمون خونه ی دکتر کیانی و خانواده اش هستم.
چشمهاش گرد شد و گفت:
_جدی میگی؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_آره
_نمیدونی الان پشت سر شما دوتا چه حرف هایی ک نمیزنند.
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_چی میگند پشت سر ما مگه؟!
_اینکه شما دوتا با هم رابطه دارید و و ….
کلافه پووفی کشیدم و گفتم:
_ولشون کن اینا همشون خاله زنکن، انگار نه انگار تحصیل کرده ان همشون و دارند کار میکنند اینجا فقط دنبال یه سوژه هستند برای غیبت.
_آره والا
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_تو هم ک سر دستشونی.
لبخندی زد و گفت:
_من ک غیبت نمیکنم.
_آره جون عمت تو ک راست میگی.
شونه ای بالا انداخت ک گفتم:
_از بس من و به حرف میگیری کارم دیر شد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.