خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۴۲

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

 

خیلی زیاد نگران سیاوش خان بودم ، میترسیدم یه بلایی سرش دربیاره اون نیایش رو نمیشناخت نمیدونست چقدر خطرناک و هر کاری از دستش برمیاد ، صدای آرتان بلند شد :
_ تینا
بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ حالت خوبه !؟
_ نه
_ چیشده چرا انقدر صورتت گرفته اس !؟
_ بابات میخواد حساب نیایش رو برسه من خیلی نگرانش هستم شما اون زن رو نمیشناسید نمیدونید تا چه حد خطرناک و چه کار هایی از دستش برمیاد .
آرتان دستش رو روی بازوی من گذاشت و گفت :
_ نگران نباش تینا من هواسم به همه چی هست اون زن نمیتونه از پس بابا بربیاد ، بابام انقدر تو این کار ها ماهر هست که تو نمیتونی فکرش رو بکنی ناسلامتی یه روزی ارباب اینجا بوده .
با چشمهای گرد شده از تعجب بهش خیره شدم
_ واقعا !؟
_ آره
لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ من نمیدونستم
_نمیدونی و انقدر نگران بابا شدی باید نگران اون زن باشی که قراره چه بلایی سرش بیاد .
_ آرتان
_ جان
_ من هیچ حسی نسبت به اون زن ندارم میدونی چرا !؟
ابرویی بالا انداخت و خش دار گفت :
_ چرا !؟
_ چون اون زن یه کار هایی در حق ما انجام داده که اصلا نمیشد اسمش رو گذاشت مادر من از اون زن فقط بدی دیدم هیچوقت محبتش رو ندیدم برای همینه انقدر ازش بدم میاد .
_ من نمیزارم اون زن دیگه به تو نزدیک بشه پس انقدر نگران نباش و خودت رو اذیت نکن باشه !؟
_ باشه
_ راستی تینا !؟
_ بله
_ درمورد نیلوفر میخواستم یه چیزی بهت بگم !
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چی !؟
_ اینکه قراره خیلی زود نقشه اش رو برملا کنیم فقط باید یه جوری تحریکش کنیم که نقشه اش رو بخواد زود عملی کنه ‌.
_ مواظب خاله هما و بقیه خانواده باشید میترسم اتفاقی براش بیفته .
با شنیدن این حرف من پیشونیم رو بوسید و گفت :
_ تو نمیخواد به این چیزا فکر کنی من مواظب همه چی هستم ‌.
_ باشه

با دیدن زن روبروم احساس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه به سختی خودم رو کنترل کرده بودم ، نیایش اینجا چیکار میکرد اون از کجا فهمید من اینجا هستم به سختی سر پا ایستاده بودم به سمتم اومد و با ناراحتی که کاملا مصنوعی بود گفت :
_ چرا از مادرت فرار کردی عزیزم اون زن تو رو علیه من پر کرده بود آره عزیزم !؟
بعدش خواست بیاد من رو بغل کنه که خودم رو عقب کشیدم با خشم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جلو نیا
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت ؛
_ چرا از من میترسی !؟
با تنفر لب زدم :
_ گمشو
خواست چیزی بگه که صدای عصبی آرتان اومد :
_ به زن من نزدیک نشو !
نیایش با شنیدن این حرف آرتان از من فاصله گرفت بهم چشم دوخت و با صدای خش دار شده ای گفت :
_ تو شوهر تینا هستی !؟
_ بله
_ اون وقت با اجازه کی !؟
آرتان پوزخندی تحویلش داد و گفت :
_ با اجازه پدر و مادرش .
نیایش چشم هاش برق بدی زد و با عصبانیت گفت :
_ این ازدواج اصلا قبول نیست چون مادر تینا من هستم و اصلا قبول ندارم این ازدواج رو شنیدی ، حالا هم دخترم رو برمیدارم و میرم .
خواست دست من رو بگیره که دستش رو با شدت پس زدم و خیلی محکم گفتم :
_ من با تو جایی نمیام
_ میای
پوزخندی به صورت عصبیش زدم :
_ من ازدواج کردم و تو هیچ حقی نسبت به من نداری پس الان گمشو از اینجا حضور نحس تو رو داخل زندگیم نمیخوام
نیایش پوزخندی زد و گفت :
_ تو دختر منی نه هیچکس دیگه ای من فقط حق دارم برای زندگی تو تصمیم بگیرم .
_ تو فقط میتونی برای زندگی خودت تصمیم بگیری نه من .
قبل از اینکه چیزی بگه صدای سیاوش خان بلند شد :
_ زود باش برو بیرون تا نگهبان ها رو خبر نکردم بندازنت بیرون
با شنیدن این حرف سیاوش خان پوزخندی زد و گفت :
_ هیچ غلطی نمیتونی بکنی !
سیاوش خان خونسرد بهش خیره شد و داد زد :
_ نگهبان !
طولی نکشید که نگهبان های عمارت اومدند و دست نیایش رو گرفتند ، اون دستش رو محکم کشید به سمت من برگشت و گفت :
_ تو باید همراه من بیای شک نکن امروز نشد فردا حتما تو رو میبرم پس زیاد دلت رو خوش نکن شنیدی !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش زل زدم :
_ من با تو حتی بهشت هم نمیام ، تو اصلا مادر من نیستی پس گورت رو از زندگی من گم کن .

بعد رفتن نیایش روی زمین نشستم و شروع کردم به گریه کردن تا همینجا هم به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم این زن خیلی وقاحت داشت و با کار هایی که انجام میداد همیشه باعث عذاب من بود الان هم اومده بود تا انتقام بگیره ، صدای آرتان اومد :
_ تینا
با چشهای خیس از اشک بهش چشم دوختم که طاقت نیاورد و من رو خشن بغل کرد با صدای خش دار شده اش گفت :
_ هیس آروم باش گریه نکن .
با شنیدن این حرفش شدت گریه ی من بیشتر شد ازم جدا شد بهم خیره شد و گفت :
_ چرا انقدر بیقراری میکنی آخه !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ خیلی سخته
_ میدونم دیدن اون زن چقدر باعث ناراحتیت شده اما تو نباید انقدر زود کم بیاری .
_ کم نیاوردم آرتان
_ پس چرا داری گریه میکنی !؟
_ هر وقت که اون زن رو میبینم بی اختیار یاد روز های تلخی که داشتم میفتم میتونی من رو درک کنی !؟
_ آره
_ دلیل حال بد من یاد آوری خاطرات تلخ گذشته اش .
دستش رو روی شونه ام گذاشت فشاری بهش آورد و گفت :
_ هیس آروم باش .
صدای نیلوفر اومد :
_ یعنی تا این حد از مادرت تنفر داری !؟
با خشم بهش خیره شدم به اون هیچ ربطی نداشت که من با مادرم مشکل دارم یا نه ، با صدای عصبی گفتم :
_ تو یکی خفه شو !
با شنیدن این حرف من پشت چشمی نازک کرد و رفت که خاله هما اومد کنارم نشست و گفت :
_ تینا
_ بله
_ بهم اعتماد کن من همیشه هواسم بهت هست نمیزارم هیچ اتفاق نگران کننده ای برات بیفته ، ما هممون کنارت هستیم تو نباید از اون زن هیچ ترسی داشته باشی .
_ ممنون
صدای سیاوش خان اومد :
_ درسته تینا تو نباید با دیدن اون زن حالت بد بشه ، گذشته ها گذشته مهم آینده اس که ما نمیزاریم برات هیچ اتفاق بدی بیفته پس انقدر بد به دلت راه نده .
_خیلی خوشحال هستم شما کنار من هستید .
خاله هما لبخند مهربونی زد
_ الان هم پاشو باید ببرمت استراحت کنی .
با شنیدن این حرفش بلند شدم و به سمت اتاقم حرکت کردم از بس گریه کرده بودم چشم هام سوزش داشت و همه ی اینا تقصیر اون زن بود ، هیچ بویی از انسانیت نبرده بود انتقام چشم هاش رو کور کرده بود که حتی بچه ی خودش رو هم نمیدید تموم عمرش داشت از من انتقام میگرفت منی که از گوشت خون خودش بودم .

_ مامان فرشته خیلی دلتنگتون هستم پس کی قراره بیاید پیش من یعنی من رو فراموش کردید !؟
صدای گرفته اش اومد :
_ نه‌ مگه میشه من دخترم رو فراموش کنم آخه ، من هیچوقت نمیتونم تو رو فراموش کنم خیلی زود میام پیشت دوباره پس یه مدت فقط صبر کن باشه !؟
_ باشه
_ دوستت دارم تینا .
_ منم همینطور مامان ‌
یکم صحبت کردیم بعدش قطع کردم ، بعد حرف زدن با مامان فرشته خیلی آرومتر شده بودم و احساس خوبی داشتم ، صدای آرتان اومد :
_ تینا
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم
_ آره
_ با مادرت داشتی صحبت میکردی !؟
با شنیدن این حرفش لبخند روی لبهای من عمیق تر شد و با صدای خش دار شده گفتم :
_ آره
_ حالش چطور بود !؟
_ خوب بود خیلی زود هم برای دیدن من میان
آرتان اومد کنارم نشست دستش رو دورم حلقه کرد و گفت :
_ اگه این اتفاق ها نیفتاده بود من میتونستم تو رو پیش مادرت ببرم و الان صورتت خیلی خوشحال بود .
لبخندی بهش زدم :
_ این اتفاقات تموم میشه اون وقت ما هم طعم خوشبختی رو حس میکنیم
_ درسته
صدای در اتاق اومد که آرتان گفت :
_ بیا داخل
در اتاق باز شد و سیانا اومد داخل نگاهی به من و آرتان انداخت و حرصی گفت :
_ اعصابم خیلی خورد شده آرتان خودت اومدی اینجا ور دل تینا نشستی اون وقت اون عفریته رو پایین نشوندی مخ ما رو بخوره آره !؟
آرتان متعجب بهش خیره شد و گفت :
_ چیشده !؟
_ میخواستی چی بشه اون نیلوفر عوضی داره دق میده
با شنیدن این حرفش به خنده افتادم که صدای عصبی سیانا بلند شد :
_ تینا
با شنیدن این حرفش دستم رو به نشونه ی تسلیم بالا بردم و گفتم :
_ باشه
آرتان از اتاق خارج شد که سیانا پشت سرش رفت ، انگار این دعوا ها اصلا تمومی نداشت البته تا موقعی که اون نیلوفر جادوگر همینجا بود و قصد داشت روان همه رو خراب کنه .

با دیدن آرتان که داشت با پدرش صحبت میکرد به سمت خاله هما رفتم کنارش نشستم و گفتم :
_ چیشده چرا سیانا انقدر عصبی شده بود !؟
خاله هما خیلی آروم خندید
_ نیلوفر باهاش دعواش شد برای همین عصبی شده بود میشناسیش دیگه خیلی زود مخش داغ میکنه و هر چی از دهنش درمیاد بار همه میکنه .
سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم :
_ هر موقع از شر نیلوفر ناراحت شدیم همه ی اعضای خانواده در آرامش زندگی میکنند .
_ درسته .
با اومدن نیلوفر دیگه هیچ حرفی نزدیم بهش خیره شدم و گفتم :
_ چند ماهت شده نیلوفر !؟
با شنیدن این حرف من هول شد و گفت :
_ تازه سه ماه شده .
باید هم هول کنه حامله نبود داشت دروغ میگفت ، لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ بسلامتی به دنیا بیاریش .
با شنیدن این حرف من خودش رو جمع و جور کرد و شد همون نیلوفر عوضی با کنایه گفت :
_ الان از سر حسادت تبریک گفتی .
_ نه
_ مشخص بود .
سیانا که تازه اومده بود و حرفای ما رو شنیده بود گفت :
_ آخه تو چی داری بخواد بهت حسادت کنه .
نیلوفر ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ خیلی چیزا
سیانا پوزخندی زد
_ اون خیلی چیزا چی هستند بگو ما هم بدونیم .
با شنیدن این حرف سیانا خانوم عصبی شد و گفت :
_ به تو هیچ ربطی نداره .
صدای آرتان اومد
_ چیشده !؟
سیانا بهش خیره شد و گفت :
_ هیچی بابا زنت الکی داغ کرده ، میشناسیش دیگه دیوونه اس ‌
نیلوفر با خشم بهش خیره شد و گفت :
_ دیوونه تویی عقده ای
سیانا خونسرد گفت :
_ حرص نخور شیرت خشک میشه عشقم
با شنیدن این حرفش به خنده افتادم که صدای آرتان بلند شد :
_ جفتتون ساکت باشید .
نیلوفر عصبی بلند شد رفت که سیانا شروع کرد به خندیدن ، صدای آرتان بلند شد :
_ چرا باهاش کل کل میکنی !؟
_ خوشم میاد حرص بخوره .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.