خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۴

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

شماره اش رو گرفتم بعد از خوردن چند تا بوق صدای گرفته اش بلند شد:
_بله بفرمائید!؟
با شنیدن صداش بغضم ترکید اشکام روی صورتم جاری شدند با صدایی ک از گریه داشت میلرزید گفتم:
_سلام!
چند ثانیه هیچ صدایی نیومد تا اینکه صدای لرزونش بلند شد:
_تینا دخترم تویی!
با بغض نالیدم:
_مامان
بغضش ترکید صدای گریه اش بلند شد من هم داشتم اینجا اشک میریختم چقدر دلم براش تنگ شده بود برای آغوش مادرانه اش برای بوش برای دیدنش دلم داشت پر میکشید صداش بلند شد
_جون دلم خوبی دخترم کجایی تو اذیتت کردیم آره چجوری دلمون اومد ما رو ببخش دخترم من میام تو رو میبرم پیش خودم به زودی میام نمیزارم اونجا بمونی!
میون گریه لبخندی روی لبهام نشست این زن چقدر دلش بزرگ بود با اینکه دختر واقعیش نبودم بازم دوستم داشت معذرت میخواست میگفت منتظر بمونم میاد دنبالم
_مامان!؟
_جون دلم دخترم!؟
_مواظب خودت باش خودت رو اذیت نکن باشه؟!
_من خوبم دخترم تو مواظب خودت باش پیش اون زن نرو باشه من میام تو رو میبرم تو دختر منی نه اون
با گریه گفتم:
_مامان من پیش کسی نمیرم منتظرت میمونم تو فقط زود خوب شو خودت رو اذیت نکن دایی اینجا خیلی مواظبمه خیلی دوستم داره درست مثل شماس همیشه هوام رو داره با وجود دایی دلم قرصه شما هم زود خوب بشید باشه؟!
_من خوب میشم دخترم بخاطر دیدن دوباره ی تو خوب میشم
لبخندی روی لبهام نشست!
بعد از اینکه کلی حرف زدیم به سختی خداحافظی کردیم از شدت گریه به هق هق افتاده بودم اما روحم آروم شده بود صدای دایی آرسام اومد:
_تینا دخترم خوبی؟!
با شنیدن صدای دایی به سمتش برگشتم و گفتم:
_دایی
_جانم
_میشه بغلم کنید؟!
به سمتم اومد و محکم بغلم کرد تو بغلش زار زدم احتیاج داشتم به یه بغل به کسی ک حس کنم من هم کسی رو دارم تنها نیستم!
چند روز گذشته بود حالم خیلی بهتر شده بود مخصوصا بعد از اون روز ک مامان هر روز بهم زنگ میزد حالم رو میپرسید و قربون صدقه ام میرفت خیلی حس خوبی بود!
_تینا!؟
با شنیدن صدای فاطمه به سمتش برگشتم و با صدای شادی گفتم:
_جونم؟!
با شنیدن صدای شاد و شنگولم ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چخبر شده تو امروز انقدر مشکوک میزنی!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_مگه باید چیزی شده باشه؟!
_تو خیلی عجیب شدی امروز.
بدون توجه به حرفش گفتم:
_چیکارم داشتی تو!؟
کمی به کله ی پوکش فشار آورد و گفت:
_دکتر کیانی باهات کار داره؟!
_الان میرم!
و راهم رو به سمت اتاقش کج کردم کلافه شده بودم از دستش باز چیکارم داشت هر وقت ک به اتاقش میرفتم آخرش با اعصاب داغون از اتاقش میومدم بیرون مرتیکه ی هوس باز!
تقه ای زدم ک صدای خشک و بمش بلند شد:
_بیا تو!
در اتاقش رو باز کردم و داخل شدم با صدای آرومی گفتم:
_سلام با من کاری داشتید؟!
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و گفت:
_چون چند روز نبودی از کارهایی ک باید یاد میگرفتی عقب افتادی خانوم حمیدی نکته های لازم رو بهت میگه برو پیشش!
_باشه.
خواستم از اتاق برم بیرون ک صداش بلند شد:
_من بهت اجازه دادم بری بیرون!؟
متعجب گفتم:
_خوب من من …..
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_بعد از تموم شدن ساعت کاریت هم منتظرم باش!
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم و گفتم:
_چرا ؟!
خیلی کوتاه جواب داد:
_داییت ازم خواست، حالا میتونی بری
از اتاقش خارج شدم این چرا میخواست بیاد خونه ی دایی اصلا چرا دایی چیزی به من نگفته بود از این موضوع
_تینا!
با شنیدن اسمم از زبون خانوم حمیدی سرم رو تکون دادم و به سمتش رفتم تا کار هایی ک دکتر کیانی گفته بود رو انجام بدم!

وقتی سوار ماشین دکتر کیانی شدم همه با حسادت و تنفر بهم خیره شده بودند بعضیا هم متعجب عجب نفهم هایی بودند خوب بود میدونستند ک دکتر کیانی زن داره اون وقت داشتند حسادت میکردند بعضی وقت ها تو کار های اینا میموندم ک انقدر عجیب بودند! یارو زن داشت اون وقت بهش چشم داشتند میخواستم کمی به این دکتر مغرور و پروی هوس باز نیش بزنم نگاهم رو به نیم رخش دوختم و گفتم:
_شما بچه دارید؟!
با شنیدن حرفم صدای خشدارش بعد از چند ثانیه بلند شد:
_نه
_چرا اخه دیگه داره سنی ازتون میگذره ازدواج هم ک کردید!
_فعلا تو فکرش نیستم.
دیگه حرفی نزدم اه لعنتی میخواستم عصبیش کنم اما این بشر ک خیلی خونسرد بود لعنتی لبخندی از سر حرص زدم و به بیرون خیره شدم دیگه تا رسیدن به خونه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد. با ایستادن ماشین نگاهم به خونه ی دایی افتاد ک رسیده بودیم پیاده شدم از ماشین و منتطر موندم ک دکتر کیانی هم بیاد بعد از چند دقیقه ک ماشین رو پارک کرد اومد اول زنگ رو زدم بعدش در رو باز کردم و همراهش حرکت کردیم دایی آرسام و زن دایی کنار در ورودی ایستاده بودند با رسیدن ما دکتر کیانی باهاشون احوالپرسی کرد و داخل خونه شد منم همراهشون رفتم زن دایی دکتر کیانی رو ک به سمت نشیمن برد من به سمت اتاقم رفتم تا یه دوش بگیرم و لباس هام رو عوض کنم اصلا احساس خوبی نداشتم تو این لباس ها.
وقتی لباس هام رو عوض کردم به سمت پایین حرکت کردم دایی نشسته بود کنار دکتر کیانی و داشتند حرف میزدند زن دایی هم نشسته بود و داشت گوش میداد با اومدن من همشون ساکت شدن! متعجب شدم درمورد چی داشتند مگه حرف میزدند ک با اومدن من ساکت شدند صدای دایی آرسام بلند شد:
_دخترم خسته شدی استراحت میکردی.
بهت زده از این حرفش ک وقتی مهمون بود بهم میگفت استراحت میکردی گفتم:
_نه دایی خسته نیستم.
زن دایی بلند شد و گفت:
_تا شما حرف هاتون رو میزنید من و تینا میریم تو آشپزخونه به بقیه کمک کنیم.
و بعد گفتن این حرفش بهم اشاره کرد ک بلند بشم از سر جام بلند شدم و همراهش رفتم داخل آشپزخونه ک شدیم گفتم:
_زن دایی ؟!
_جونم دخترم
_چیزی شده؟!
_نه دخترم چی باید بشه مگه؟!
_خیلی مشکوک میزنید آخه‌
زن دایی دستپاچه گفت:
_نه چیزی نشده بیا برو به غذا ها سر بزن
چشمهام گرد شد و گفتم:
_زن دایی حالت خوبه؟!
_آره
_ولی انگار خوب نیستی!
بعد از اینکه با کمک خدمه ها میز شام رو چیدیم دایی و دکتر کیانی ک حالا فهمیده بودم اسمش آرتان رو صدا زدیم همه سر میز شام نشسته بودیم و مشغول خوردن بودیم ک صدای زن دایی بلند شد:
_آرتان جان از همسرت چخبر حالش خوبه؟!
ابرویی بالا انداختم زن دایی چه زود باهاش صمیمی شده بود آرتان جان! صدای آرتان بلند شد:
_ممنون خوبه.
_تینا دخترم؟!
با شنیدن صدای دایی به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم
_بعد از شام تو سالن باش کارت دارم
متعجب سری تکون دادم و گفتم:
_باشه دایی.

داخل سالن منتظر نشسته بودم تا دایی بیاد و حرفی ک میخواست بهم بزنه رو بگه دایی بعد از سکوت طولانی سرفه ای کرد و گفت:
_دخترم من و زن داییت قراره بریم پیش فرشته اصلا حالش خوب نیست اون!
با شنیدن اسم مادرم با نگرانی گفتم:
_دایی مامانم چش شده؟!
دایی با آرامش گفت:
_نگران نباش دخترم چیزی نشده ولی زیاد حال روحی و جسمیش خوب نیست مخصوصا با دیدن فیلمی ک بهت گفته بودم.
_دایی به من ک دروغ نمیگید حال مامانم خوبه؟!
_چرا باید دروغ بگم دخترم آخه حالت مادرت خوبه چیزیش نشده ک.
ساکت شدم اما هنوز هم نگران بودم بهم خیره شد و ادامه داد:
_طناز رو میتونیم با خودمون ببریم اما تو رو فعلا تا کارات درست نشده نمیتونیم ببریم خودت ک خوب میدونی!
سری به نشونه ی تائید حرفش تکون دادم ک گفت:
_آرتان پسرم رو ک میشناسی!
و اشاره ای به دکتر کیانی کرد ک گفتم:
_آره
_من آرتان رو خوب میشناسم پسر دوست صمیمی منه و مطمئنم خوب میتونه ازت مواظبت کنه این مدت ک ما نیستیم تو میری پیش آرتان زندگی میکنی تا درست شدن موقعیت ک بیای پیش ما باشه؟!
_من میتونم مراقب …..
دایی حرفم رو قطع کرد و گفت:
_میدونم ک میتونی مراقب خودت باشی اما برای راحت شدن خیال من تو پیش آرتان میمونی خانواده اش هم هستند و اینکه دخترم مادرت نسترن…..
با خشم گفتم:
_اون مادر من نیست!
_باشه عزیزم عصبی نشو.
_من آرومم
مکثی کرد و بعد از چند ثانیه ادامه داد:
_نسترن هنوز هم دنبالته پس بهتره پیش آرتان باشی باشه دخترم؟!،
ناچار گفتم:
_باشه
دایی لبخندی زد ک گفتم:
_دایی؟!
_جانم
_کی قراره برید؟!
_هفته آینده

روز ها داشت با سرعت طی میشد جوری ک اصلا حس نمیشد هر روز با مادرم تلفنی حرف میزدم و حالش رو میپرسیدم جوری ک حس میکردم انگار حال جسمی و روحیش اصلا خوب نبود و همه ی اینا تقصیر مامان واقعیم‌نسترن بود پوزخندی روی لبهام نشست اسم اون رو هم میشه گذاشت مادر!
_تینا؟!
با شنیدن صدای طناز به سمتش برگشتم گفتم
_جانم؟!
_فردا میای بریم خرید؟!
_فردا ک نه باید سر کار شیفت دوستم هم باید بمونم به جاش.
با ناراحتی سری تکون داد ک گفتم
_خوب پسفردا مرخصی میگیرم با هم بریم
چشمهاش از خوشحالی برق زد با هیجان گفت
_راست میگی
_آره
به سمتم اومد و محکم بغلم کرد ک گفتم
_خوب حالا خودت و لوس نکن
ازم جدا شد و چشم غره ای بهم رفت ک خنده ام گرفت . صدای دایی بلند شد
_تینا دخترم؟
با خنده به سمتش برگشتم و گفتم
_جونم دایی
_هنوزم نمیخوای با بابات حرف بزنی؟!
با شنیدن این حرف ناراحت شدم دلم میخواست باهاش حرف بزنم اما وقتی یاد این میفتادم ک من رو یادش رفته و هیچوقت دوستم نداشته باعث میشد قلبم به درد بیاد و نخوام باهاش حرف بزنم.
با صدای گرفته ای گفتم:
_نه
_میل خودته دخترم ولی هر وقت نظرت عوض شد بهم بگو باشه؟!
_باشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.