خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۳

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

نگاهم و متعجب به نسترن دوختم و گفتم
_چخبره امروز اینا دارند غیبت کیو میکنند باز
نسترن با هیجان گفت
_همسر رئیس بیمارستان اومده بود!
با شنیدن این حرف حس کردم برای یه لحظه خشکم زد با صدای گرفته ای گفتم
_چی؟!
_همسرش اومده بهت گفته بودم ک امروز هم اومده وای تینا ندیدیش چقدر خوشگل بود
لبخند مصنوعی زدم
من اصلا چرا ماتم زده بود بدرک ک زنش اومده بود مرتیکه ی هوس باز زن داشت و سعی میکرد به من هم نزدیک بشه حالم ازش بهم میخورد
به سمت رختکن رفتم و لباس هام رو عوض کردم اما تموم مدت فکرم درگیر دکتر کیانی و همسرش بود یعنی واقعا زن داشت!اصلا من چرا داشتم به اون بد اخلاق مغرور فک میکردم
از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق بیمار ها حرکت کردم تا چکشون کنم ک صدای ستایش بلند شد
_تینا
لبخندی زدم و گفتم
_جانم
_دکتر کیانی تو اتاقش منتظرته کارت داره
با شنیدن اسمش اخمام تو هم رفت سری به نشونه ی باشه تکون دادم و راهم رو به سمت اتاقش کج کردم از وقتی شنیده بودم ک زن داره ازش متنفر شده بودم کنار در اتاقش ک رسیدم تقه ای زدم ک صداش بلند شد
_بیا تو
داخل اتاقش شدم و سرد گفتم
_با من کاری داشتید
نگاهی بهم انداخت و گفت
_آره بیا این مدارک مریض اتاق ۲۰۳ تحقیق کن درموردش برو الان هم چکش کن درمورد مریضیش بهم بگو!
_باشه
خواستم از اتاق خارج بشم ک صداش بلند شد
_وایستا
ایستادم و به سمتش برگشتم ک از روی میزش بلند شد به سمتم‌ اومد و روبروم ایستاد و گفت

_خوبی!؟
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_ببخشید!
پوزخندی زد و گفت:
_از وقتی اومدی داخل اتاق داری جبهه میگیری خانوم دکتر!
خانوم دکتر رو جوری کشیده گفت انگار داشت مسخره ام میکرد اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_ببخشید من کار دارم حوصله ی گوش دادن به اراجیف شما رو ندارم
و بعد بدون اینکه توجهی بهش بکنم از اتاق خارج شدم پسره ی عوضی میخواست از خوشحالی داخل اتاق لابد براش بشکن بزنم بعد از اون کاری ک کرد تازه زن هم داشت!
بعد از تموم شدن کار هام خسته لباس هام رو عوض کردم ک صدای نسترن اومد:
_تینا!؟
به سمتش برگشتم و گفتم:
_هان؟!
_هان چیه بگو جانم!
چشم غره ای بهش رفتم و با حرص گفتم:
_خسته ام حوصله ندارم زود باش کارت رو بگو میخوام برم!
با شنیدن این حرفم انگار یادش افتاده برای چه کاری اومده ک چشمهاش برقی زد و گفت:
_فردا شب به جشن دعوتی!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_جشن کی!؟
_جشن خونه ی آقا رئیس همه دعوتیم زود باش این کارت رو بگیر تو هم دعوتی
بی میل کارت رو ازش گرفتم و با خداحافظی کوتاهی به سمت خونه رفتم حالا ‌کی حال داشت فردا شب به این جشن بره اونم خونه ی اون مرتیکه ی هوس باز
داخل خونه شدم ک با شنیدن صدای آشنایی خشکم زد:
_من دخترم رو میبرم
صدای عصبی دایی آرسام بلند شد:
_تو نمیتونی تینا رو جایی ببری فهمیدی تو یه بیمار روانی هستی ک حتی به دخترت رحم نکردی و با آزار و اذیت اون فقط خودت رو داشتی آروم میکردی.
_به تو ربطی نداره من با دخترم چیکار میکردم اومدم دخترم رو ببرم نزاری زنگ میزنم پلیس بیاد!
دایی آرسام پوزخندی زد و گفت:
_زنگ بزن پلیس بیاد اول خودت رو میدم دستش روانی!
با شنیدن این حرفش مامان عصبی انگشت تهدیدش رو به سمتش گرفت ک با عصبانیت داد زدم:
_تو اینجا چیکار میکنی!؟

با شنیدن صدام به سمتم برگشت با دیدنم پوزخندی زد و گفت:
_چطوری دخترم دلت برای مامانت تنگ نشده بود!
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_چی میخوای اومدی اینجا هان؟!
قدمی به سمتم برداشت و در حالی ک به چشمهای عصبی و سردم خیره شده بود گفت:
_میبینم جسور شدی!
پوزخند عصبی زدم و با خشم غریدم:
_نکنه فکر کردی همون دختر ضعیفی هستم ک پیشت بودم کتک میخورد و خفه خون میگرفت همونی ک مثل برده ات باهاش رفتار میکردی؟!
با شنیدن حرف هام لبخند شیطانی زد و گفت:
_درسته! و میخوام ببرمت پیش خودم تو هم با من میای نامزدت منتظرته همونی ک سر سفره ی عقد پیجوندیش!
و لبخند کریحی زد ک بدنم به لرزه افتاد یاد اون شب اون پیرمردی ک قرار بود من رو به عقدش دربیاره افتادم.
صدای عصبی دایی آرسام بلند شد:
_ببند دهنت و!
مامان پوزخندی زد و گفت:
_تو چته چرا جوش میاری؟!
_از خونه من برو بیرون نمیخوام توی کثافط رو اینجا ببینم از جون این دختر چی میخوای هان؟
_من دخترم رو میخوام
با عصبانیت داد زدم:
_من دختر تو نیستم!
با شنیدن این حرفم به سمتم برگشت و گفت:
_تو دختر منی الانم راه بیفت بریم خیلی صبوری کردم ک تا الان گذاشتم اینجا بمونی.
به سمتم اومد و دستم رو گرفت ک محکم دستم رو از دستش کشیدم و داد زدم:
_چی میخوای از جون من گمشو از اینجا برو من نمیخوام باهات بیام میفهمی تو یه بیمار روانی هستی برو خودت رو درمان کن تمام این مدت از ترس اینکه کسی رو ندارم ساکت بودم اما دیگه نمیتونم ساکت باشم اگه یکبار دیگه بیای سر راهم سبز بشی یا بیای اینجا میرم ازت شکایت میکنم هنوزم آثار آزار و اذیت هایی ک کردی روی بدنم هست راحت میتونم بندازمت زندان.
با چشمهای گرد شده اش داشت بهم نگاه میکرد انگار توقع نداشت اون دختر ضعیف و ترسویی ک تا دیروز داشت ازش کتک میخورد الان اینجوری باهاش حرف بزنه بدون هیچ ترسی!
خیره به چشمهام شد و با لحن ترسناکی گفت:
_من میرم اما یادت بمونه دوباره میام تو باید تقاص کارهایی ک بابات باهام کرد رو پس بدی!
قهقه ی عصبی زدم و گفتم:
_بابام!یا کارهایی ک تو با بابام کردی واقعا ک مریضی باید ببرنت تیمارستان.
صدای عصبی دایی آرسام اومد:
_گمشو!
نگاه عصبی و تهدید آمیزی بهم انداخت و رفت با رفتنش چشمهام تار شد و تاریکی مطلق.

با سر درد شدیدی چشمهام رو باز کردم ک دایی رو کنارم دیدم دایی با دیدن چشمهای بازم سریع بلند شد و با عجله به سمت بیرون رفت نگاهم به اتاق نا آشنایی ک داخلش بودم افتاد هنوز گیج و منگ بودم و تازه داشتم به یاد میاوردم ک در اتاق باز شد و دایی آرسام همراه دکتر کیانی اومدند داخل اتاق!
صدای خشک و خشدار دکتر کیانی بلند شد:
_حالت خوبه؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_فقط سرم خیلی درد میکنه!
_طبیعیه الان میگم یه مسکن برات بزنن بهتر میشه!
بعد از چک کردنم رو کرد به دایی آرسام و گفت:
_میتونید برید امروز برگه ی ترخیصش رو بگیرید!
دایی آرسام لبخند خسته ای زد و گفت؛
_باشه ممنون آقای دکتر!
با رفتن دکتر کیانی از اتاق دایی آرسام به سمتم برگشت و گفت:
_خوبی؟!
سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_دایی ببخشید شما رو هم تو زحمت ….
وسط حرفم پرید و گفت:
_هیچ زحمتی نیست تو مثل دختر خودمی وظیفمه دیگه از این حرفا نشنوم
لبخند تلخی زدم فقط در جوابش دایی آرسام برعکس بقیه خیلی بهم کمک کرده بود هیچوقت نمیتونستم این لطفش رو جبران کنم برای من ن مادرم مادری کرد نه پدرم پدری کرد!
بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم چند روز بهم مرخصی دادند ک میتونم استراحت کنم و سر کار نرم روی تخت نشسته بودم ک صدای در اتاق اومد با صدای آرومی گفتم:
_بفرمائید!؟
در اتاق باز شد و زن دایی فاطمه اومد داخل اتاق روی تخت نشستم ک گفت:
_راحت باش عزیزم باید استراحت کنی
_خوبم من!
نگاهش و به صورتم دوخت و جدی گفت
_میخوام باهات حرف بزنم تینا
متعجب گفتم:
_چیشده!؟
روی تخت کنارم نشست و گفت:
_فرشته اصلا حالش خوب نیست!
با شنیدن این حرفش تموم وجودم شد پر از نگرانی و ناراحتی با صدای لرزونی گفتم:
_خوبه مگه نه!؟
نگاهش رو به صورتم دوخت و گفت:
_آروم باش خوبه!
_پس چش شده تو رو خدا !؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
_نسترن براش یه فیلم فرستاده
با صدای لرزونی گفتم
_چه فیلمی!؟

نفس عمیقی کشید و گفت:
_موقعه هایی ک داشته تو رو کتک میزده اذیتت میکرده فیلم گرفته رفته برای فرشته فرستاده فرشته حالش بد شده فعلا تو بیمارستان بستری میخواد بیاد اما تا درست نشدن کاراش و خوب شدن حالش نمیتونه آرشام بیارتش برا همین داره بی قراری میکنه میخواستم بهت بگم باهاش حرف میزنی؟!
با شنیدن حرف هایی ک زن دایی زد حس کردم چیزی تو قلبم تکون خورد با صدای گرفته ای گفتم:
_بهم فرصت بدید!بهش زنگ میزنم
_خوبی تینا!؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_خوبم
نگاهش رو به صورتم دوخت و گفت:
_مطمئنی؟!
_آره
زن دایی بلند شد و با گفتن استراحت کن رفت از اتاق بیرون اما من تموم فکرم پیش مامان فرشته بود اینکه الان حالش چطوره بهتر شده یا نه دلم نمیخواست براش اتفاقی بیفته دوستش داشتم اون برعکس مامان خودم نسترن خیلی مهربون و خوب بود و صد البته مظلوم!
آهی کشیدم و روی تخت خوابیدم چشمهام رو بستم و سعی کردم افکار آزار دهنده ام رو پس بزنم و بخوابم اما اصلا تا صبح خواب به چشمم نیومد!
چند روز گذشته بود تصمیم گرفته بودم بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم به خودم ک نمیتونستم دروغ بگم من اونارو هنوزم دوست داشتم راضی نبودم ناراحت بشند!
_دایی!؟
دایی آرسام با شنیدن صدام به سمتم برگشت لبخندی زد و گفت:
_جانم
_شماره مامان فرشته رو دارید!؟
با شنیدن این حرفم اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_دارم برای چی میخوای؟!
_میخوام باهاش حرف بزنم.
_مطمئنی!؟
_آره

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.