خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۲۲

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

بلاخره شب مهمونی خیلی زود رسید لباسم رو آرتان برام فرستاده بود پوشیدم و یه آرایش ملایم انجام دادم با شنیدن صدای در اتاق صدام رو صاف کردم و گفتم:
_بفرمائید
در اتاق باز شد و خدمتکار شخصی خانوم بزرگ اومد داخل اتاق
_خانوم گفتند بهتون بگم همه ی مهمونا اومدند تشریف بیارید
_باشه تو برو منم میام
سرش رو تکون داد و از اتاق رفت بیرون داخل اینه برای اخرین بار نگاهی به خودم انداختم همه چیز خوب بود نفسم رو بیرون دادم و از اتاق خارج شدم کاش مهمونی امشب به خیر بگذره میدونستم اون نیلوفر امشب هر کاری ازش سر میزنه تا این مهمونی رو کوفتم کنه!
دخترا و پسرای جوون مشغول رقصیدن بودند و بزرگتر ها هم نشسته بودند مشغول حرف زدن بودند نگاهی به اطراف انداختم با دیدن خاله هما که کنار دوتا زن جوون ایستاده بود به سمتشون رفتم
_سلام
با شنیدن صدام به سمتم برگشتند و با خوش رویی جوابم رو دادند که صدای یکی از اونا بلند شد
_هماجون معرفی نمیکنید!؟
خاله هما لبخندی زد و گفت:
_تینا عروس من ، و ایشون هم سیمین یکی از دوستای خانوادگی ما
لبخندی زدم و گفتم؛
_خوشبختم
_همچنین

صدای سیمین خانوم که مخاطبش خاله هما بود بلند شد:
_مگه نیلوفر همسر آرتان نبود
خاله هما لبخندی زد و گفت:
_تینا همسر جدید آرتان ، نیلوفر و ارتان قراره جدا بشند
دیگه هیچکدومشون هیچ سئوالی نپرسیدند اما سنگینی نگاهشون و پچ پچ کردنشون داشت اعصابم رو خورد میکرد صدای خاله هما بلند شد
_تینا
بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم
_بریم پیش سیانا تنهاست
سرم رو تکون دادم و همراه خاله هما به سمت سیانا رفتیم که صداش بلند شد
_ناراحت شدی!؟
_ناراحت نه اما کلافه شدم
_کلافه چرا!
_چون واقعا داشتم از شنیدن حرف هاشون اذیت میشدم
با رسیدن به میز سیانا دیگه نشد حرفی بزنیم همین که رسیدیم صدای سیانا خانوم بلند شد
_کجا بودید من اینجا تک و تنها اعصابم خورد شد
_چرا اعصابت خورد شد اون وقت!؟
_بخاطر اون دوتا عفریته
و اشاره ای به جلو کرد با دیدن نیلوفر و مادرش نفسم رو پر حرص بیرون دادم
صدای خاله هما بلند شد
_چرا این شکلی کردند خودشون رو
پوزخندی زدم و گفتم:
_شاید فکر کردند این ریختی خیلی خوشگل میشند
_از صبح چسپیدند به مامان!
نگاهم به خانوم بزرگ افتاد که با اخم داشت بهشون نگاه میکرد لبخندی روی لبهام نشست که صدای سیانا بلند شد
_به چی میخندی تو
_به خانوم بزرگ نگاه کنید!

همین که نگاهش به خانوم بزرگ افتاد شروع کرد به بلند بلند خندیدن که صدای متعجب خاله هما بلند شد
_چتون شده شما دوتا
اشاره ای به خانوم بزرگ کردم که خاله هما بهش خیره شد طولی نکشید که صدای خنده ی اون هم بلند شد
_به چی دارید میخندید
با شنیدن صدای آرتان با خنده به سمتش برگشتم و گفتم:
_اونجاور نگاه کن!
نگاهش و به سمت خانوم بزرگ دوخت و گفت:
_خدا بهش رحم کنه امشب چجوری میخواد با این دوتا سر کنه
_از وقتی اومدند چسپیدند به مامان
_خوب معلومه میخوان با وجود خانوم بزرگ به همه معرفی بشند
آرتان دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
_افتخار یه دور رقص و میدید بانو!
برای اینکه حرص نیلوفر رو دربیارم با خنده دستم رو تو دستش گذاشتم و گفتم:
_البته
همراه با هم به سمت پیست رقص رفتیم و شروع کردیم به رقصیدن
صدای آرتان کنار گوشم بلند شد
_خیلی خوشگل شدی امشب
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و گفتم:
_من همیشه خوشگل بودم
_برمنکرش لعنت
تا خواستم چیزی بگم نگاهم به نیلوفر افتاد با غیض داشت به من و آرتان نگاه میکرد
_به چی خیره شدی!؟
_به همسرت

آرتا پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_اما من فقط یه همسر دارم
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_مطمئنی فقط یه همسر داری!؟
_آره
_پس نیلوفر چی!؟
_به زودی طلاقش میدم همونطور که گفتم
ساکت شدم دوست نداشتم دیگه حرفی بزنم و آرتان رو عصبی کنم بلاخره بعد از نیم ساعت رقصیدن خسته به سمت بقیه رفتیم خاله هما با چشمهای خوشحالش بهمون خیره شد و گفت:
_عالی بود بچه ها!
لبخندی بهش زدم و تا خواستم چیزی بگم صدای نچسپ آشنای نیلوفر اومد:
_عشقم
با شنیدن این حرفش عقم گرفت دلم میخواست بالا بیارم چ چندش ناز و عشوه میومد ، صدای سرد و خشک آرتان بلند شد:
_زود باش کارت رو بگو!
_میای برقصیم!
_نه
_آرتان عشقم چرا نمیای
آرتان کلافه به سمتش برگشت و خیلی جدی گفت:
_وقتی میگم نه یعنی نه انقدر شعور داری حالیت بشه چی گفتم درسته!؟
نیلوفر با تنفر نگاهی به من انداخت و گفت:
_با این دهاتی بلدی برقصی با زنت رقصیدن عاره برات نه
_تو زن من نیستی

_هر چقدر دوست داری خودت رو قانع کن و این حرف رو بزن اما یه سر به شناسنامه ات بزن بعدش اسم من داخل شناسنامه ات هست من همسرت هستم و هیچ چیزی نمیتونه این رو عوض کنه.
صدای خاله هما بلند شد
_کافیه بچه ها اینجا خونه نیست
نیلوفر پوزخندی به خاله هما زد و گفت:
_تو هم به همین خیال باش سیاوش مامانم رو طلاق بده تو رو بگیره
صدای عصبی آرتان بلند شد:
_هی هی یواش یواش دخترجون کاری نکن همینجا فکت و بیارم پایین
نیلوفر لبخندی زد و ادامه داد:
_مامانم حامله است هما جون!
بعد تموم شدن این حرفش خیلی شاد و بیخیال گذاشت رفت نگاهم به خاله هما افتاد که بهت زده به جای خالی نیلوفر خیره شده بود لعنت بهش باز نیشش رو زده بود
_مامان حالت خوبه!؟
خاله هما با شنیدن صدای آرتان به خودش اومد به سختی لبخندی زد و گفت:
_آره
صدای عصبی سیانا خانوم بلند شد
_من بد حال اینو میگیرم!
صدای آرتان بلند شد
_همش تقصیر منه
_آرتان پسرم لطفا تمومش کنید چیزی نشده دارید شلوغش میکنید
_مامان
خاله هما با لبخند بهش خیره شد

یک دیدگاه

  1. پارت بعدی کی میاد؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.