خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۲۱

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

انگشتم رو به نشونه ی تهدید جلوش گرفتم و گفتم:
_خوب گوشت رو باز کن ببین چی میگم آرتان این ازدواج هیچ وقت واقعی نمیشه چرا چون من هیج حسی نسبت به تو ندارم پس سعی نکن بهم نزدیک بشی
با شنیدن این حرف من چشمهای آرتان از شدت عصبانیت قرمز شد و با خشم گفت:
_خیلی زود این ازدواج واقعی میشه و تو هم زن من میشی اون موقع میخوام ببینم بازم حرف های الانت رو تکرار میکنی.
_این ازدواج صوری مطمئن باش واقعی نمیشه
آرتان پوزخندی زد و گفت:
_خواهیم دید خوشگلم
بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفت بیرون که نفسم رو پر صدا بیرون دادم ، معلوم نبود چش شده ازدواج واقعی واقعی برا من راه انداخته بهتر بود با دایی صحبت میکردم آرتان خطرناک شده بود دیگه داشتم ازش میترسیدم
با شنیدن صدای در اتاق با صدای گرفته ای گفتم:
_بفرمائید
در اتاق باز شد و سیانا خانوم اومد داخل اتاق لبخند گل گشادی زد و گفت:
_تو چرا تو اتاق موندی پاشو بیا بیرون هم بیرونند
لبخندی بهش زدم و گفتم
_اینجا راحتم
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_یعنی چی اینجا راحتم پاشو بیا همه دور هم نشستیم
سرم رو تکون دادم و همراهش رفتم همه نشسته بودند با دیدن آرتان که روی مبل دو نفره نشسته بود و نیلوفر داخل بغلش تقریبا لم داده بود اخمام رو تو هم کشیدم پسره ی هوسباز چند تا چند تا رو دل نکنی یه وقت!

شیطونه میگفت بشینم ابروش رو ببرم اما خوب از اونجا که دختر خوبی بودم بیخیال رفتم کنار خاله هما نشستم و مشغول صحبت کردن باهاش شدم که صدای نیلوفر بلند شد
_تینا
با شنیدن صداش نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_بله
_شنیدم خانواده ات خارج از کشور هستند!
ابرویی بالا انداختم و با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم که لبخند شیطانی زد و گفت:
_مادر واقعیت که همینجاست چرا پیشش نموندی!؟
میدونستم با پرسیدن این حرفش تنها قصدش اینه حال من رو خراب کنه اما این اجازه رو بهش نمیدادم خیلی خونسرد بهش خیره شدم و گفتم
_لازم نمیبینم که مسائل خصوصی زندگیم رو برای یه آدم غریبه تعریف کنم
با شنیدن این حرف من اخماش تو هم رفت و گفت:
_ما که از زندگیت خبر داریم چه غریبه ای!؟
پوزخندی زدم و گفتم:
_من یادم نمیاد باهات دردودل کرده باشم
تا خواست چیزی بگه صدای آرتان بلند شد
_کافیه نیلوفر
نیلوفر ساکت شد اما همچنان داشت با غیض به من نگاه میکرد
_تینا
_جانم
سیاوش خان با لبخند بهم خیره شد و گفت:
_همیشه آرزو داشتم یه دختری مثل تو عروس من بشه!
برای در آوردن حرص نیلوفر لبخند گل گشادی زدم و سرم رو پایین انداختم که صدای پر از حرص نیلوفر بلند شد:
_اون زن آرتان نیست.

سیاوش خان ابرویی بالا انداخت و گفت:
_نیلوفر شما کی قراره طلاق بگیرید!؟
نیلوفر با خشم به سیاوش خان خیره شد و گفت:
_هیچوقت طلاق نمیگیریم فهمیدی شما هیچکدومتون به خواسته اتون نمیرسید
از سر جام بلند شدم و با گفتن بااجازه به سمت اتاقم کردم از این بحث تکراری خسته شده بودم نمیخواستم بشینم و به حرف های تکراری نیلوفر گوش کنم.
* * * * *
_تینا
با شنیدن صدای سیانا خانوم به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم
لبخندی زد و گفت:
_امشب یه مهمونی قراره برگزار بشه یه چند تا مدل لباس برات آماده کردم میفرستم ببین از هر کدوم خوشت اومد بپوش
_ممنونم لازم به زحمت نبود
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_دیگه از این حرفا نزن
_این نمیتونه بیاد بیخودی لباس اماده کردید!
با شنیدن صدای نیلوفر لبخندی زدم که سیانا خانوم به نیلوفر خیره شد و گفت:
_اون وقت کی گفته تینا نمیتونه بیاد!؟
نیلوفر با پوزخند نگاهی بهم انداخت و گفت:
_چون همه من رو به عنوان زن آرتان میشناسن پس اومدن شخص ایشون فقط گوه میزنه به آبروی آرتان پس دلیلی نداره که بیاد

صدای سیانا خانوم بلند شد
_تینا هم به این جشن میاد ، لازم نیست هم به عنوان همسر آرتان معرفی بشه اون …
صدای خشک و خشدار آرتان از پشت سرم اومد
_تینا به این مهمونی میاد اون هم به عنوان زن من!
صدای عصبی نیلوفر بلند شد
_آرتان تو قصد داری چیکار کنی هیچ میفهمی چی داری میگی!؟
آرتان با پوزخند به نیلوفر خیره شد و گفت:
_نکنه یادت رفته من قصد دارم تو رو طلاق بدم!
سیانا خانوم ریز شروع کرد به خندیدن و زیر لب گفت
_خوردی نوش جونت
با شنیدن این حرفش منم خنده ام گرفت که صدای فریاد نیلوفر بلند شد
_به چی داری میخندی عفریته!؟
با شنیدن این حرفش نگاهم و بهش دوختم و گفتم
_نکنه خندیدن من هم به تو مربوط!
_بلایی به سرت درمیارم …
آرتان حرفش رو قطع کرد
_کافیه یه کاری کنی تا از روی زمین محوت کنم
با شنیدن این حرفش نگاهم رو به آرتان دوختم که با خشم داشت به نیلوفر نگاه میکرد
صدای نیلوفر بلند شد
_پشیمون میشی آرتان مطمئن باش
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت که صدای سیانا خانوم بلند شد
_چقدر نچسپه واقعا
صدای آرتان بلند شد
_انقدر سر به سرش نزار
سیانا خانوم شونه ای بالا انداخت و گفت:
_من چیکار به اون روانی دارم خودش هی میاد میپره به من توقع داره منم هیچی بهش نگم.

_آرتان
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و سئوالی بهم خیره شد که با صدای گرفته ای گفتم:
_کی برمیگردیم !؟
_فعلا نمیشه یه مدت باید همینجا باشیم هر وقت موقعش شد بهتون میگم، چیه خسته شدی از اینجا!؟
_از اینجا خسته نشدم
_پس چی!؟
_از اینکه صبح تا شب بخوام با نیلوفر سر و کله بزنم خسته شدم صداش واقعا رو اعصاب همش یا تیکه میندازه یا آماده دعواست
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_بهش محل نده و سعی کن باهاش هم صحبت نشی
صدای سیانا خانوم بلند شد
_اون دختره انقدر وحشیه که الکی میپره به آدم
آرتان با گفتن
_سعی کنید بهش توجه کنید
به بحث خاتمه داد و رفت ، با رفتنش به به سیانا خانوم خیره شدم و گفتم
_من واقعا از اون دختره ی چندش متنفرم
_منم ازش متنفرم
_خدا کنه هر چ زودتر بتونم برم پیش خانواده ام
سیانا خانوم لبخندی زد و گفت:
_انشالله تو هم مشکلت حل میشه!
_تینا
با شنیدن صدای خانوم بزرگ به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم
_لباس داری برای امشب!؟
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_نمیدونم باید نگاه کنم

خانوم بزرگ سری تکون داد به سمت سیانا برگشت و گفت:
_اون دختره کجاست!؟
سیانا خانوم متعجب گفت:
_کدوم
_همون وحشی که همیشه در حال داد و بیداده سیانا خانوم لبخندی زد و گفت:
_عصبی شد رفت طبقه بالا
_من برم باهاش یه سری صحبت دارم نمیخوام گند بزنه به مهمونی امشب
با رفتن خانوم بزرگ به سمت سیانا خانوم برگشتم و گفتم:
_نمیشه من امشب نیام!
_نه
کلافه سرم رو تکون دادم
_نمیدونم اما اصلا دوست ندارم تو همونی امشب باشم
_چرا دوست نداری!؟
_بخاطر نیلوفر آرتان و اینکه اصلا حس خوبی ندارم
_نترس چیزی نمیشه درمورد نیلوفر هم اگه استرس داری خیالت راحت باشه هیچ کاری نمیتونه انجام بده خانوم بزرگ الان داره بهش اخطار های لازم رو میده
سرم رو فقط تکون دادم که مشتی به بازوم زد و گفت:
_اینقدر دپرس نباش درست میشه
لبخندی زدم بهش

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.