خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۲

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

بعد از تموم شدن ساعت ‌کاریم یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم بعد از یکساعت رسیدم پول راننده رو حساب کردم و پیاده شدم در خونه رو باز کردم و داخل شدم ک صدای شاد زن دایی فاطمه داشت میومد
_امشب چه شبیست شب مراد است امشب!
لبخند موزی روی لبهام نشست داخل شدم و با لحن شیطونی گفتم
_زن دایی میبینم کیفت کوکه امشبم ک شب جمعه میخوای حسابی از الان بترکونی آره
با چشمهای گرد شده بهم خیره شده بود ک چشمکی حواله اش کردم تازه به خودش اومد و صدای داداش بلند شد
_دختره ی چش سفید چی داری میگی تو!
با خنده به سمت پله ها دویدم و خوندم
_امشب چه شبیست شب مراد است امشب!
هنوز صدای غر غر هاش داشت میومد با لبخند داخل اتاقم شدم و لباس هام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم به امروز فکر کردم روز خوبی بود جدا از حرص و جوش هایی ک خورده بود نگاهم رو به عکس بزرگ شده ی مامان فرشته و بابا ک روی دیوار آویزون شده بود دوختم کاش اونا هم بودند و موفقیت من رو میدیدند دلم براشون تنگ شده بود!
آهی کشیدم و چشمهام رو بستم نیاز داشتم کمی بخوابم نمیخواستم دیگه گریه کنم تصمیم گرفته بود قوی باشم نه یه دختر تو سری خور و ضعیف ک هر چی بهش گفتند زود قبول کنه میخواستم از اون تینایی ک مامان نیایش ساخته بود ازم دور بشم چشمهام رو بستم تا بدون فکر کردن به افکار آزار دهنده ای ک هر شب میومد سراغم بخوابم!
* * * * *
_تینا ؟!
با شنیدن صدای زن دایی فاطمه به سمتش برگشتم و گفتم
_جانم فاطی جون!؟
با صدای گرفته ای گفت
_بابات باهات کار داره!
با شنیدن اسم بابام برای چند لحظه خشکم زد اما بعدش پوزخندی روی لبهام نشست و با خونسردی گفتم
_اما من باهاش کاری ندارم درضمن من بابایی ندارم فعلا خداحافظ زن عمو من دیرم شده باید برم
و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم رفتم بغضی ک تو گلوم گیر کرده بود داشت خفم میکرد اما من نباید گریه میکردم اونا من رو تنها گذاشتند فراموشم کردند پس من هم باید فراموششون میکردم چه کاری میتونست با من داشته باشه یعنی بعد از این همه مدت تازه یادش افتاده دختری هم داره! واقعا مسخره بود اخه کدوم پدری بچه ی خودش رو یادش میره حس میکردم گاهی شاید من بچه ی واقعیش نبودم
تا رسیدن به بیمارستان فقط به بیرون خیره شده بودم وقتی تاکسی ایستاد حساب کردم و پیاده شدم ک همزمان رئیس بیمارستان رو هم دیدم ک داشت میومد

بدون اینکه حتی بهش نگاه کنم داخل بیمارستان شدم بعد از اینکه طبق معمول لباس فرمم رو پوشیدم به سمت پذیرش ک لیلا ایستاده بود رفتم با صدای گرفته ای گفتم
_سلام
صدای متعجبش بلند شد
_سلام خوبی چرا گرفته ای؟!
_چیزی نیست فقط یکم سرم درد میکنه!
_مطمئنی
سری به نشونه ی تائید تکون دادم و بی حوصله گفتم
_من امروز باید چیکار کنم؟!
صدای خشک و خشدار دکتر آرتان کیانی از پشت سرم بلند شد
_باید با من میای میخوام مریض ها رو چک کنم
به سمتش برگشتم مثل همیشه خوشتیپ و خوش پوش بیتفاوت سری تکون دادم ک حرکت دنبالش حرکت کردم اون هم خیلی جدی شروع کرد به سر زدن به مریض ها چیزهایی رو ک میگفت با دقت گوش میدادم و بعضی چیزا رو ک میگفت یاد داشت میکردم وقتی چک کردن مریض ها تموم شد به سمت اتاقش همراهش حرکت کردم داخل اتاقش ک شدم یهو برگشت به سمتم ک هینی کشیدم و با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم در اتاق رو ک قفل کرد با بهت گفتم
_داری چیکار میکنی؟!
بدون توجه به حرفم نگاهش رو سر داد روی لبهام با صدای بمی گفت
_رژ قرمز بهت میاد!اما فکر نمیکنی زیادی پر رنگ زدی!؟
دستم اومد بالا ک دستم رو گرفت و با صدای خماری کشیده گفت
_رنگ قرمز وحشیم میکنه!
و لبهاش رو روی لبهام گذاشت ک چشمهام گرد شد از شدت شکی ک بهم وارد شده بود حتی جرئت حرکت کردن هم نداشتم با گازی ک از لبهام گرفت به خودم اومدم و دستم رو روی سینه ی ستبرش گذاشتم و پسش زدم اما مگه کنار میرفت وقتی دید دارم نفس کم میارم زبونش رو روی لبهام کشید و ازم جدا شد!
با عصبانیت گفتم
_تو تو تو ……
خونسرد گفت
_خوب؟!
_چجوری جرئت میکنی من رو ببوسی
_مگه بوسیدن یه گربه ی وحشی هم جرئت میخواد؟!
از شدت حرص داشتم نفس نفس میزدم دلم میخواست تا میتونم فحش بارش کنم و داد و بیداد کنم تا همه بریزن داخل اتاق و آبروش بره اما میدونستم اون رئیس بیمارستان و همه بهش اعتماد دارند در نتیجه ابروی خودم میرفت و از کار بیکار میشدم دستم رو به نشونه ی تهدید جلوش گرفتم و گفتم
_اگه یکبار دیگه بهم نزدیک بشی آبروت رو میبرم مرتیکه ی هوس باز!

خونسرد به سمت میزش رفت و نشست و با صدای سرد و یخ زده اش گفت
_میتونی بری سر کارت!
با شنیدن این حرفش تعجب کردم این مرد تا چند دقیقه پیش داشت لبام رو از جاش میکند و حالا خیلی خونسرد و بیتفاوت نشسته بود و میگفت از اتاقش برم بیرون عوضی دستام رو از حرص مشت کردم بلاخره یه روزی بدجور آبروت رو میبردم دکتر هوس باز!
در اتاق رو باز کردم و از اتاقش خارج شدم سنگینی نگاه بقیه رو احساس میکردم اما بدون توجه به سمت دستشویی داشتم میرفتم ک صدای نسترن از پشت سرم اومد
_تینا وایستا دختر نفسم بند اومد!
ایستادم به عقب برگشتم تینا در حالی ک داشت نفس نفس میزد به سمتم میدودید وقتی بهم رسید بریده بریده گفت
_دختر یه خبرایی دارم ک نگو
متعجب گفتم
_چیشده
نگاهی به دور و اطراف انداخت و گفت
_اینجا نمیشه بریم داخل اتاق خالی
در اتاق هارو باز کرد با دیدن یه اتاق خالی دستم رو گرفت و داخلش برد با هیجان گفت
_وای تینا اگه بدونی چی کشف کردم
خسته و بی حوصله گفتم
_چیشده نسترن چی کشف کردی باز؟!
_ایش بی ذوق
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_خوب
_دکتر کیانی هست همون خوشتیپ ک قراره زیر دستش کار کنی رئیس بیمارستان
با شنیدن اسمش کنجاو و منتظر به نسترن خیره شدم ک ادامه داد
_یه پسر خوشگذرون و هوس بازه میگن خیلی پولداره چند تا بیمارستان شرکت و کلی مال و اموال داره اما سابقه اش اصلا خوب نیست انگار با دخترا برای یه شب میره رو تخت فردا میندازتشون بیرون
_همینارو کشف کردی دانشمند؟!
پشت چشمی نازک کرد و گفت
_اون یه زن داره
برای یه لحظه شکه شدم خشک شده به دهن نسترن خیره شدم ک ادامه داد
_زنش هم مثل خودش پولدار و از یه خانواده ی بد اصل و نسب اما میگن عاشق زنش هست اما تنوع طلب هم هست و با بقیه میخوابه این موضوع هم برای زنش خیلی عادیه چون نمیتونه حامله بشه و شوهرش ک کیانی باشه یه خانزاده است ک باباش خان بوده قبلا برا همین اگه با هزار تا زن بخوابه و باشه مشکلی براش نیست

با چشمهای گشاد شده داشتم به نسترن نگاه میکردم یعنی دکتر کیانی متاهل بود پس چرا من هیچوقت حلقه ای داخل دستش ندیدم با شنیدن حرف هایی ک نسترن میزد هر لحظه بیشتر از قبل تعجب میکردم با صدای متعجبی گفتم
_مگه عاشق زنش نیست؟!
_هست
_پس چرا با بقیه تیک میزنه و رابطه داره
با صدای آرومی گفت
_از من نشنیده بگیر اما میگن هوس باز تنوع طلبه دوست داره با دختراز مختلف باشه و تست کنه
آهانی گفتم ک نسترن گفت
_خوب من برم به کارم برسم بیکار شدم میام بقیش رو هم تعریف میکنم
سری تکون دادم ک از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتنش به فکر فرو رفتم یعنی واقعا زن داشت وقتی یاد حرف ها و کاراش میفتادم ازش چندشم میشد مرتیکه ی هوس باز کثافط وقتی زن داشت چجوری میتونست اینجوری وقیحانه رفتار کنه رفتارش رو مخم بود مرتیکه ی عوضی!
سری تکون دادم تا دیگه به این چیزا فکل نکنم و رفتم سر کارم
* * * * *
شب شده بود و هیچ ماشینی نبود میخواستم برم سر خیابون تاکسی بگیرم ک کسی بوق زد کنا پام بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم
_آقا مزاحم نشو!
صدای دکتر کیانی اومد
_سوار شو!
با شنیدن صداش ایستادم و به سمتش برگشتم ک شیشه ی ماشین رو داده بود پایین و با پرستیژ خاصی نشسته بود پشت فرمون با صدای حرصی گفتم
_ممنون خودم میرم
بدون اینکه حتی دیگه تعارفی کنه رفت از این حرکتش عصبی شدم و زیر لب شروع کردم به فحش دادن و نفرین کردن چی میشد یه تعارف میزد دوباره سوار میشدم هوا سرد بود خیلی حالا من چجوری تو این هوا ماشین پیدا کنم آخه!

بعد از چند دقیقه بلاخره یه تاکسی پیدا کردم و به خونه رفتم اون پسره عوضی حتی به خودش زحمت نداد یکبار دیگه تعارف کنه هر وقت بهش فکر میکردم کفرم درمیومد مخصوصا با چیزایی ک ازش شنیده بودم یعنی واقعا حرف های نسترن درست بود اون زن داشت اما اصلا بهش نمیومد سرم و تکون دادم تا دیگه بهش فکر نکنم با ایستادن ماشین پولش رو حساب کردم و پیاده شدم به سمت خونه حرکت کردم صدای دایی و همسر داشت میومد ک انگار مخاطبشون من بودم
_باید با تینا حرف بزنیم آرسام!
صدای عصبی دایی اومد
_بسه فاطمه دیگه نمیخوام این بحث تکراری رو گوش کنم تینا مثل دخترمه و من خودم تا آخر عمرم نوکریش رو میکنم و مواظبش هستم وقتی میدونم نسترن ک خواهرمه یه شیطان پست شده ک هنوز روحش آروم نشده و دنبال انتقام گرفتن از فرشته و آرشام!
صدای زن دایی بلند شد
_آرسام ببین تو …
_نمیخوام دیگه بحثی بشنوم آرشام و فرشته حالا ک رفتن حق برگشت ندارند اون طفل معصوم رو اینجا تنها و بیکس جا گذاشتند پیش اون شیطان ک روحش مریض معلوم نیست باهاش چیکار کرده من نمیزارم دیگه تینا اذیت بشه تو هم این بحث و تموم کن!
با شنیدن حرف های دایی اشک داخل چشمهام جمع شد انگار یکی بود ک تو این دنیا من و دوست داشته باشه!
اشکم رو پس زدم و لبخندی زدم و در خونه رو باز کردم ک دایی و زن دایی به سمتم برگشتن با صدای خسته ای گفتم
_سلام
دایی با شنیدن صدای خسته ام به سمتم برگشت و گفت
_خوبی عزیزم دیر اومدی
_آره امشب یکم دیر شد ماشین هم گیر نمیومد
_میگفتی میومدم دنبالت خوب
_نه دیگه اومدم خودم
صدای مهربون زن دایی اومد
_شام خوردی
_ممنون زن دایی تو بیمارستان خوردم الان خیلی خسته بااجازتون برم استراحت کنم
_برو دخترم
به سمت اتاقم ک کنار اتاق طناز بود رفتم داخل اتاق ک شدم بدون اینکه لباس هام رو عوض کنم با همون لباس ها روی تخت خوابیدم انقدر خسته بودم ک حتی نمیتونستم بلند بشم چشمهام رو بستم ک از خستگی زیاد خوابم برد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.