خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۱۷

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

داخل سالن نشیمن همه نشسته بودیم که خانوم بزرگ تک سرفه ای کرد و گفت:
_فردا مراسم عقد داریم همه آماده باشید
با شنیدن این حرف خانوم بزرگ قلبم شروع کرد به تند تند زدن شاید از واکنش بقیه میترسیدم خوب اونا نمیدونستند این ازدواج یه ازدواج صوری و فقط برای یه مدت کوتاه تا اومدن خانواده ی من!
_مراسم عقد کیه مامان!؟
این صدای سیانا خانوم بود که داشت این سئوال رو میپرسید خانوم بزرگ با صدای محکمش گفت:
_مراسم عقد آرتان و تینا
صدای داد بلند نیلوفر اومد
_چی
همه سکوت کرده بودند و من با ترس فقط به نیلوفر خیره شده بودم و منتظر عکس العملی از جانبش بودم که صدای خانوم بزرگ بلند شد
_بهتره خونسردیت رو حفظ کنی دخترجون تنها بی ادبی یا بی حرمتی ازت ببینم پرتت میکنم بیرون فکر نکن چون تا الان ساکت بودم و هیچ کاری باهات نداشتم از این به بعد هم همون شکلیه!
_تو …
خانوم بزرگ بلند شد و گفت:
_مهمون داریم فردا اهالی روستا هم هستند پس اماده باشید
با رفتن خانوم بزرگ سرم رو بلند کردم که صدای خاله هما بلند شد:
_تینا
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم
_تو واقعا میخوای با آرتان ازدواج کنی!؟
سری تکون دادم که صدای عصبی نیلوفر بلند شد
_من نمیزارم

با شنیدن این حرف نیلوفر خیلی خونسرد بلند شدم تا به سمت اتاق خودم برم از قبل میدونستم نیلوفر واکنش خوبی نشون میده هر زن دیگه ای هم جای نیلوفر بود نمیتونست این و بپذیره که شوهرش دوباره ازدواج کنه و همسر دوم داشته باشه!
_وایستا
با شنیدن صدای عصبی نیلوفر ایستادم به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم که با خشم فریاد زد
_هدفت از اینکارات چیه هان!؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_منظورت رو درک نمیکنم چی داری میگی!؟
_چرا میخوای با آرتان ازدواج کنی هان بخاطر پول من هر چقدر بخوای بهت میدم فقط از زندگیمون گمشو
پوزخندی بهش زدم و گفتم
_مگه من مثل توام بخاطر پول با کسی ازدواج کنم من تو خانواده مرفه ای بزرگ شدم ک اصلا چشمم دنبال پول نیست عزیزم
چشمهاش از شدت تنفر و عصبانیت برق زد خواست به سمتم هجوم بیاره که صدای داد آرتان بلند شد
_وایستا سر جات
به عقب برگشتم آرتان پشت سرم بود و عصبی داشت به نیلوفر نگاه میکرد اومد کنارم ایستاد و گفت:
_خوبی!؟
سری تکون دادم ک نگاهش رو به نیلوفر دوخت و عصبی داد زد:
_میخواستی چیکار کنی هان!؟
_ارتان تو میخوای ازدواج کنی بااین!؟
_آره
_اما من زن توام چجوری میتونی باهام اینکارو بکنی!؟

آرتان پوزخندی بهش زد و عصبی گفت:
_تو زن منی چه حرف خنده داری آره واقعا زن من بودی اما نیتت از ازدواج با من چی بود پول هدفت نابود کردن زندگی مامانم بود بخاطر اینکه اون مادر هرزه ی خودت رو به بابام بچسپونی از وقتی وارد زندگیمون شدی فقط داره بدبختی برامون میباره هر چه زودتر طلاقت میدم تا از شر تو راحت بشم.
نیلوفر عصبی خندید و گفت:
_من طلاق نمیگیرم آرتان من دوستت دارم
_دوست داشتنت رو بزار برای خودت چون من ازت متنفرم
_آرتان
با شنیدن صدای سیاوش خان آرتان به عقب برگشت و با چشمهاش سرخ شده اش به باباش خیره شد و گفت؛
_جانم
_واقعا دوستش نداری!؟
آرتان بدون اینکه حتی ذره ای مکث کنه محکم گفت:
_نه دوستش ندارم
سیاوش خان سری تکون داد و گفت
_تو که قبلا جونت براش در میرفت
_اون قبلا بود الان تنها حسی ک بهش دارم بیتفاوتیه حتی متنفر هم ازش نیستم
_پس بیخود قضیه رو کش ندید سر اولین فرصت برید طلاق بگیرید
_من شوهرم رو دوست دارم طلاق نمیگیرم
سیاوش خان به نیلوفر خیره شد و گفت:
_خودت رو گول نزن دختر جون تو عاشق آرتان نیستی!

_من عاشقش هستم چرا فکر میکنید عاشق شوهرم نیستم چرا قصد دارید ما رو از هم جدا کنید چی عایدتون میشه از جدایی ما دو تا!؟
سیاوش خان نگاه عمیقی بهش انداخت و گفت:
_ما قصد نداریم شما رو جدا کنیم اونی که تو رو نمیخواد خود آرتان که قصد جدا شدن داره درضمن بهتره به خودت حالی کنی مقصر خودتی نه هیچ کس دیگه ای.
سپس به سمت من برگشت و گفت:
_دخترم بریم تو سالن میخوام باهات حرف بزنم
سری تکون دادم و گفتم:
_البته
همراهش به سمت سالن رفتم روی مبل نشستم که صداش بلند شد:
_حالت بهتره
_ممنون شکر خدا بهترم
_چرا میخوای با آرتان ازدواج کنی!؟
_بخاطر مادر واقعیم چون میخواد از طریق من از بابام انتقام بگیره برای همین باید با آرتان ازدواج کنم تا موقعی که بابام بیاد.
کمی بهم خیره شد و گفت:
_میدونی که با ازدواج با آرتان ممکن برات اتفاق های خوبی نیفته!؟
سری تکون دادم و گفتم:
_همه ی اینارو میدونم
_پس با دونستن همه ی اینا موافق هستی!؟
_راه دیگه ای ندارم درضمن من به آقا آرتان اعتماد دارم
سیاوش خان لبخندی زد و گفت:
_منم هواسم بهت هست دخترم
_ممنونم

با لبخند به سیاوش خان خیره شده بودم چقدر روح بزرگی داشت هما خانوم حق داشت عاشق همچین مرد بزرگی بشه
_تینا
با شنیدن صدای خانوم بزرگ به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله خانوم بزرگ
_پاشو برو اتاق آرتان باهات کار داره
_چشم
بلند شدم و به سمت اتاق آرتان حرکت کردم متعجب بودم آرتان چیکارم داشت از طرفی هم میترسیدم باز اون نیلوفر ببینه بیاد داد و بیداد راه بندازه تقه ای زدم و منتظر موندم که صداش بلند شد
_بیا تو
داخل اتاق شدم و در رو بستم آرتان پشت میز نشسته بود با دیدن من دست از کار کشید که گفتم:
_خانوم بزرگ گفت باهام کار داری
_درسته بشین
روی مبل تک نفره نشستم و سئوالی بهش خیره شدم که تک سرفه ای کرد و گفت:
_میدونی که هفته دیگه قراره ازدواج کنیم!؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_میدونم
_آماده هستی!؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.