خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۱۶

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

خانوم بزرگ خیره به چشمهام شد و گفت:
_تو باید همسر آرتان بشی
پوزخند عصبی زدم و گفتم:
_شماها حالتون خوبه هیچ معلوم هست چی دارید میگید نکنه زده به سرتون من واقعا نمیتونم بیشتر از این اینجا بمونم و به چرندیات شما گوش بدم.
اومدم بلند بشم که صدای خشک آرتان بلند شد:
_تینا این تصمیم پدر و مادرت و داییت هم هست!
با شنیدن این حرف آرتان سرجام خشکم زد بهت زده بهش خیره شدم و با صدایی که به زور شنیده میشد گفتم:
_یعنی چی چرا خانواده ی من باید بخواد که من با تو ازدواج کنم
_آروم باش تا توضیح بدم
_من آرومم
آرتان نفس عمیقی کشید و شروع کرد به گفتن هر چی بیشتر میگفت من بیشتر شکه میشدم وقتی حرف هاش تموم شد گفت:
_بهت وقت میدم فکرات رو بکنی به مادر و پدرت هم زنگ بزن سئوالی داشتی بپرس.
از سر جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم که تو راهرو صدای نیلوفر رو شنیدم
_دختره ی هرزه تو اتاق شوهر من چه گهی میخوردی
انقدر فکرم درگیر بود که اصلا حال و حوصله ی جواب دادن به این دختره ی نجس رو نداشتم

اومدم از کنارش رد بشم که موهام رو گرفت و محکم کشید که صدای جیغ پر از دردم بلند شد با عصبانیت داد میزد:
_میکشمت نمیزارم زنده بمونی فهمیدی!؟
_ولم کن داری چه غلطی میکنی!
صدای داداش بلند شده بود
_میکشمت فهمیدی دختره ی نجس
_احمق ولم کن دیوونه شدی
موهام رو محکمتر از قبل کشید که صدای فریاد دردمندم بلند شد پشت بندش در اتاق با شدت باز شد و صدای عربده آرتان بلند شد:
_داری چه غلطی میکنی زنیکه ی احمق!؟
نیلوفر موهام رو بیخیال شد و با صدای گرفته ای گفت:
_من میکشمش
آرتان به سمتش رفت و سیلی محکمی بهش زد ک پخش زمین شد هینی کشیدم ک آرتان با داد گفت:
_چند بار بهت گفتم بس کن اینکارای مزخرفت رو هان من طلاقت میدم دوستت ندارم میفهمی دوست داری زنده زنده چالت کنم همچین کارایی میکنی!؟
_تو دوستم داشتی
_دیگه ندارم آشغال بفهم
با شنیدن این حرف آرتان نیلوفر ساکت شد و فقط با چشمهای پر از اشکش بهش زل زد ….

صدای سیاوش خان داخل سالن پیچید:
_اینجا چخبره!؟
آرتان به سمتش برگشت خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_بابا من دوستش ندارم نیلوفر رو نمیخوام میخوام طلاقش بدم
سیاوش خان خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_اگه دوستش نداری طلاقش بده بهترین کار رو میکنی.
صدای داد نیلوفر بلند شد:
_من طلاق نمیگیرم فهمیدید
آرتان با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_بهتره زیاد حرص نخوری چون من طلاقت میدم.
بعد تموم شدن حرفش هم به سمت بیرون رفت خانوم بزرگ سری از تاسف تکون داد و رو به من گفت:
_خوبی تینا
_ممنون خانوم بزرگ بهترم
_برو اتاقت خوب استراحت کن
سری تکون دادم و اولین قدم رو برداشتم که صدای نیلوفر بلند شد:
_هی پیرزن
چشمهام گرد شد چقدر بی ادبانه مخاطبش خانوم بزرگ بود
ایستادم و به عقب برگشتم خانوم بزرگ خونسرد داشت بهش نگاه میکرد
_حرفت و بزن

_تو نمیتونی زندگی من و مامانم رو خراب کنی بهتره هر نقشه ای که با اون دخترت ریختی رو تمومش کنی وگرنه خیلی برات گرون تموم میشه فهمیدی!؟
خانوم بزرگ پوزخندی بهش زد با تحقیر نگاهش رو به نیلوفر دوخت و گفت:
_فکر کردی کی هستی من بخوام برات نقشه بکشم و وقتم رو تلف کنم بخاطرت هان جز یه شیاد کلاهبردار فکر کردی چی هستی
نیلوفر چشمهاش از شدت خشم و حرص گشاد شده بود تا خواست حرفی بزنه صدای محکم مادرش اومد:
_نیلوفر بسه!
نیلوفر به سمت مادرش برگشت که مادرش اومد کمک کرد نیلوفر بلند بشه سپس با صدای عصبی گفت:
_زود باش از خانوم بزرگ معذرت خواهی کن
_اما مامان اون …
_زود باش نیلوفر
نیلوفر به سمت خانوم بزرگ چرخید و گفت:
_معذرت میخوام
مادر نیلوفر به خانوم بزرگ خیره شد و با آرامش گفت:
_بابت رفتار نیلوفر من ازتون معذرت میخوام
خانوم بزرگ سری تکون داد ک نیلوفر و مادرش به سمت اتاقشون رفتند اصلا معلوم نبود فازشون چیه چرا اینقدر عجیب غریب رفتار میکردند
_تینا
به سمت خانوم بزرگ برگشتم که ادامه داد
_بهتره به رفتارهای این دوتا زیاد توجه نکنی هر کدومشون دنبال راهی هستند که بتونند زندگیشون رو حفظ کنند یکی با سیاست یکی با تهدید اما فایده نداره اونا دستشون رو شده.

داشتم به حرف خانوم بزرگ و آرتان فکر میکردم وقتی به دایی زنگ زدم گفت باید باهاش ازدواج کنم چون مادرت میخواد تو رو ببره پیش خودش این شکلی بدتر بدبخت میشیم از طرفی هم دایی به آرتان اعتماد داشت و میگفت تنها شخصیه که میتونه جلوی مامان نسترن بایسته از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق آرتان حرکت کردم کنار در اتاق که رسیدم تقه ای زدم
_بیا تو
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم آرتان کنار پنجره ایستاده بود و داشت سیگار میکشید این اولین بار بود که اون رو میدیدم داشت سیگار میکشید
_راجب پیشنهادت
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و ابرویی بالا انداخت و گفت:
_خوب
_من فکرام رو کردم
_نظرت چیه
_موافقم اما یه سری شرط دارم
_چه شرطی
_این ازدواج فقط یه ازدواج موقت بخاطر مامان نسترن نمیخوام هیچ تاثیری تو زندگیم داشته باشه
منظورم رو خوب فهمید سری تکون داد و گفت
_میفهمم چی داری میگی
_خوب بقیه رو بعدا بهت میگم
_باشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.