خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۱۴

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

نیلوفر برای یه لحظه ماتش برد اما زود به خودش اومد و گفت:
_چرا یهو اینجوری عوض شدی دلیلش رو بهم بگو آرتان حقمه که بدونم چیکار کردم تو انقدر عوض شدی؟!
آرتان بهش خیره شد و گفت
_واقعا میخوای دلیلش رو بدونی؟!
نیلوفر سرش رو تکون داد و گفت:
_آره میخوام دلیلش رو بدونم
آرتان بلند شد روبروش ایستاد و گفت:
_چون از نقشه های کثیف تو و مادرت خبر دارم چون تحمل تو برام سخت شده بود مخصوصا با بی احترامی هایی که به مادرم میکردی شانس آوردی اگه تا حالا نکشتمت و زنده نگهت داشتم.
چشمهای نیلوفر گرد شده بود بهت زده گفت:
_آرتان داری اشتباه میک…
_هیش نمیخواد الکی بهونه بیاری فهمیدی دلیل خواستی بهت گفتم الان از جلو چشمهام گمشو زود باش
_آرتان من…
_گمشو
با دادی که آرتان زد نیلوفر با دو شروع کرد به دویدن آرتان کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_کثافط
و از سالن رفت بیرون ، واقعا رفتارشون من رو متعجب میکرد خوب طلاقش بده راحت شو اصلا چه معنی داشت بعد از فهمیدن اینکه نیلوفر اون همه نقشه کشیده نگهش داری واقعا اعضای این خونه همشون یه دیوونه به تمام معنا بودند
_تینا
با شنیدن صدای خاله هما به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم
_چیشده چرا آرتان عصبی بود داشت میرفت بیرون.
_با نیلوفر بحثشون شد
خاله هما اه تلخی کشید و گفت:
_زندگی پسرم نابود شد
_از کجا میدونید نابود شد باید خداروشکر کنید آرتان نیلوفر رو شناخت شاید بعد اون زندگی بهتری در انتظارش باشه کی میدونه
_حق با تو اما من یه مادرم ناراحت میشم با دیدن ناراحتی پسرم
_میدونم حق دارید
_هما
با شنیدن صدای عصبی سیاوش خان ، خاله هما متعجب بهم خیره شد و گفت
_چیشده
شونه ای بالا انداختم ک حالا سیاوش خان داخل سالن اومده بود با خشم به خاله هما خیره شده بود با صدای عصبی گفت:
_تو به فرهاد گفتی تو این عمارت آره؟!
_نه
_دروغ نگو
خاله هما مثل خودش عصبی بهش خیره شد و گفت:
_سر من داد نزن میگم خبر ندارم.

_پس اگه تو خبر نداری کی بهش گفته بیاد هان؟!
_من گفتم
با شنیدن صدای سیانا خانوم سیاوش خان عصبی به سمتش برگشت و گفت:
_تو گفتی؟!
_آره
_میدونی من از اون مرتیکه متنفرم چرا بهش گفتی بیاد هان؟!
صدای جدی سیانا خانوم بلند شد:
_هما نمیتونه تا آخر عمرش تنها زندگی کنه و نیاز به یه همدم و همراه داره کی بهتر از فرهاد که عاشقش و هنوز بخاطر هما ازدواج نکرده اون میتونه خوشبختش کنه من بهش گفتم بیاد.
سیاوش خان فریاد زد:
_دیگه حق نداری بهش بگی پاش رو بزاره اینجا فهمیدی؟!
_نفهمیدم
عصبی داد زد:
_سیانا
_هما حق زندگی داره پس تو نمیتونی به من بگی چیکار کنم یا نکنم
بعد هم به سمت خاله هما رفت دستش رو گرفت و گفت:
_بریم فرهاد منتظره
همراه خاله هما خواستند برند که سیاوش خان دست خاله هما رو گرفت و گفت:
_حق نداری بری.
صدای خاله هما بلند شد
_دستم رو ول کن سیاوش
سیاوش خان خاله هما رو به سمت خودش برگردوند و گفت:
_میخوای به فرهاد فرصت بدی؟!
خاله هما خیره به چشمهاش با صدای محکمی گفت:
_بله
_اما من نمیزارم
و دست خاله هما رو گرفت به سمت اتاق طبقه بالا برد سیانا خانوم با داد اسمش رو صدا زد ک اصلا فایده نداشت صدای آرتان از پشت سرمون اومد
_چیشده چرا داد میزنی عمه؟!
سیانا خانوم با حرص به سمت آرتان برگشت و گفت
_برای مادر خواستگار اومده اون پدر بیشعورت مادرت رو بزور برداشت برد
آرتان با شنیدن این حرف تک خنده ای کرد و گفت:
_خوب این که واضح بابا نمیزاره کسی با مامان ازدواج کنه.

سیانا خانوم چشم غره ای به آرتان رفت و گفت:
_چه خوب پدرت رو میشناسی
_چه کنم دیگه به هر حال من پسر همون پدرم.
سیانا خانوم با ذوق به سمت آرتان رفت و گفت:
_بنظرت بابات الان چی داره به مامانت میگه ؟!
آرتان پورخندی زد و گفت:
_آخه این پرسیدن داره عمه؟!
_زود باش بگو اذیت نکن
آرتان لبخندی زد و گفت:
_داره میبوستش
صدای جیغ سیانا خانوم بلند شد
_چی؟!
_چرا داد میزنی سیانا
با شنیدن صدای خانوم بزرگ سیانا خانوم مثل بلبل شروع کرد به حرف زدن و تعریف کردن نقشه هاش و اینکه سیاوش خان هما رو برد اتاق و داره میبوستش ، چشمهام گرد شده بود که صدای خنده ی آرتان بلند شد
_عمه چیکار کردی
_چیکار کردم مگه؟!
_همه ی نقشه هات رو به خانوم بزرگ گفتی که
_واقعا
آرتان خم شد محکم گونه اش رو بوسید و گفت:
_آره واقعا
سیانا خانوم به سمت خانوم بزرگ برگشت مظلومانه بهش خیره شد

خانوم بزرگ لبخند محوی زد و گفت:
_من هما رو بیشتر دوست دارم
بعد از تموم شدن حرفش بدون اینکه چیز دیگه ای بگه گذاشت رفت به سیانا خانوم خیره شدم که متفکر داشت به رفتن خانوم بزرگ نگاه میکرد
_چقدر عجیب شده نه؟!
صدای آرتان بلند شد
_خانوم بزرگ مامان رو دوست داره جدا از نیش و کنایه هایی که بهش میزنه، همسر جدید بابا رو هم از خیلی وقت میشناسه درموردش تحقیق کرده و با چیز هایی که درموردش شنیده و فهمیده با چه قصد نیتی به بابا نزدیک شده اصلا بهش احساس خوبی نداره.
سیانا خانوم با چندش صورتش رو جمع کرد و گفت:
_منم هیچ حسی نسبت به اون زن عجوزه ندارم ، راستی کجاست تو عمارت نیست انگار ببینه شوهرش هما رو چجوری تو اتاق خفت کرده
_عمه
_چیه خوب مگه دروغ میگم؟!
آرتان پووفی کشید که صدای مادر نیلوفر اومد:
_سیاوش کجاست؟!
مخاطبش ما بودیم ، سیانا خانوم لبخند خبیثی زد و گفت:
_با همسر سابقه اش تو اتاق بالا هستند.
مادر نیلوفر بهت زده گفت:
_چی؟!
_اتاق طبقه بالا هستند میتونی بری.
مادر نیلوفر اولش چند دقیقه بهت زده بهمون خیره شد یهو به سمت طبقه بالا دوید
_خیلی بدجنسید.
با شنیدن این حرفم سیانا خانوم پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_حقشه اون عفریته خیلی اذیت میکنه آدم مخصوصا هما رو.
_من برم شما زن ها واقعا خبیث هستید
با شنیدن حرف آرتان چشمهام گرد شد که سیانا خانوم چشمک شیطونی بهم زد ، تا آرتان خواست بره صدای جیغ بلندی از طبقه بالا اومد وحشت زده به سیانا خانوم خیره شدم که رنگ از صورتش پرید و گفت:
_چیشد؟!
_فکر کنم با صحنه ی بدی مواجه شد.

همه با هم به سمت طبقه بالا رفتیم که با دیدن صحنه ی روبروم بهت زده بهشون خیره شدم یعنی تا این حد پیش رفت سیاوش خان هم خنده ام گرفته بود هم تو شک بود سیاوش خان با بالا تنه ی برهنه روی هما خانوم خیمه زده بود و لبهاش رژی بود ، مادر نیلوفر هم با شک و عصبانیت به صحنه ی روبروش خیره شده بود
_داشتید چیکار میکردید
با شنیدن این حرف مادر نیلوفر سیاناخانوم یهو با صدای بلندی گفت:
_داشتند خاله بازی میکردند
آرتان از شدت خنده منفجر شد با شنیدن این حرف عمه اش که صدای داد مادر نیلوفر بلند شد
_سیاوش بلند شو‌
سیاوش خان انگار تازه به خودش اومده باشه که از روی خاله هما بلند شد و روبروی مادر نیلوفر ایستاد و با صدای گرفته ای گفت:
_چخبرته؟!
_تو داشتی با اون زن هرزه چه غلطی میکردی هان؟!
_ببند دهنت و دفعه ی اخرت باشه میگی هرزه
چشمهاش گشاد شد و فریاد زد
_داشتی بهم خیانت میکردی
_مگه روزی که باهات ازدواج کردم بهت نگفتم من عاشقت نیستم و هیچ تعهدی نسبت به تو ندارم هان؟!
_تو نمیتونی با من اینجوری حرف بزنی میفهمی تو با اون زن هرزه داشتی لاس میزدی …
با سیلی محکمی که سیاوش خان بهش زد ساکت شد و بهت زده بهش خیره شد که….

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.