خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۱۳

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

خاله هما پوزخندی زد و گفت
_بهتره به همسر دو هزاریت بگی احترامش رو نگه داره من حوصله اش رو ندارم ک بشینم باهاش حرف بزنم چه برسه به اذیت کردن با این اشک های تمساحی ک داره میریزه.
و بعدش بدون حرف به سمت سالن نشیمن رفت من و سیانا خانوم رفتیم پیشش نشستیم ک صدای سیانا خانوم بلند شد
_چرا بهش نگفتی اول زن عفریته اش شروع کرده
_بیخیال من از این دعوا ها خوشم نمیاد
_چقدر این زن منفور
جفتمون ساکت شدیم ک خانوم بزرگ مادرنیلوفر ، آقا سیاوش و خود نیلوفر همه اومدند نشستند ک صدای مادر نیلوفر بلند شد:
_ماه عسلمون خیلی خوب بود خانوم بزرگ کاش شما هم بودید
_انشالله دفعه بعد جشن بدنیا آوردن بچه اتون.
نگاهم به خاله هما افتاد ک صدای سیانا خانوم بلند شد
_هما تو طلاق گرفتی درسته؟!
خاله هما متعجب گفت
_آره
_فرهاد رو یادته؟!
_آره
_خیلی پولدار شده برا خودش کاره ای شده خوشتیپ آقا خوش اخلاق مهربون
خاله هما لبخندی زد با مهربونی گفت
_فرهاد لیاقت همه چیز و داره
_هنوز هم عاشقته نمیخوای بهش یه فرصت بدی؟!
نگاهم به آقا سیاوش افتاد ک صورتش درجا کبود شده بود و دستش رو داشت از شدت عصبانیت فشار میداد

?
??
???

همسر دومـ مـℳـن, [۲۴٫۰۲٫۱۹ ۰۹:۴۶]
[In reply to همسر دومـ مـℳـن]
???
??
?

#پارت_۶۲
#همسردومـ_خان‌زاده

صدای خاله هما بعد از مکثی بلند شد
_باهاش حرف زدم دارم فکر میکنم
با شنیدن این حرف خاله هما آقا سیاوش بلند شد و رفت ک صدای مادر نیلوفر بلند شد
_بااین حرف هاتون میخواستید سیاوش رو تحریک کنید اما کور خوندید اون اصلا به این زن حسی نداره
سیانا خانوم پوزخندی زد و گفت
_آره دیدیم هیچ حسی نداشت و تحریک شد
مادر نیلوفر از سرجاش بلند شد و گفت
_بااین کار هاتون به جایی نمیرسید اون عاشق منه
و بعد از گفتن حرفش گذاشت رفت صدای سیانا خانوم بلند شد
_خودش هم میدونه ازدواجش زیاد پایدار نیست ک انقدر میترسه زنیکه ی فاسد.
با شنیدن حرف سیانا خانوم لبخندی زدم و گفتم
_هیچکس نمیتونه خاله هما رو از دست بده.
خاله هما لبخندی بهم زد ک صدای خانوم بزرگ بلند شد
_شماها هدفتون از این کار چیه؟!
چشمهام گرد شد ک صدای سیاناخانوم بلند شد
_مامان شما بهتره سکوت کنید و تو این کار دخالت نکنید خودتون هم خوب میدونید اون زن قصدش از ازدواج با داداش چیه.
تا خانوم بزرگ خواست حرفی بزنه صدای داد آقا سیاوش اومد
_میگم گمشو بیرون نمیفهمی؟!
متعجب داشتیم به همدیگه نگاه میکردیم ک با صدای شکستن چیزی اولین نفر خانوم بزرگ بلند شد رفت و بقیه ی ما هم دنبالش حرکت کردیم

?
??
???

همسر دومـ مـℳـن, [۲۵٫۰۲٫۱۹ ۱۰:۰۶]
[In reply to همسر دومـ مـℳـن]
???
??
?

#پارت_۶۳
#همسردومـ_خان‌زاده

آقا سیاوش و مادر نیلوفر داشتند دعوا میکردند و هممون خوب میدونستم ک این دعوا بخاطر حرف هایی ک سیانا زد و آقا سیاوش تا این حد به هم ریخته اس ، صدای سیانا خانوم بلند شد:
_دیدید گفتم ک
هنوز حرفش تموم نشده بود صدای سیلی محکم آقا سیاوش اومد ک به مادر نیلوفر زد صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_سیاوش داری چیکار میکنی؟!
با شنیدن صدای خانوم بزرگ نگاهش به ما افتاد با خشم بهمون نگاهی انداخت و از اتاقش خارج شد رفت ، مادر نیلوفر بلند شد نگاهش ک به ما افتاد با عصبانیت داد زد:
_چیه برای چی اومدید هان؟!
صدای سیانا خانوم بلند شد
_برای دیدن کتک خوردن تو نیومدیم!
با شنیدن این حرف انگار آتیش گرفت خواست چیزی بگه ک صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_بسه همه برید.
به سمت سالن دوباره رفتیم همین ک نشستیم صدای خاله هما بلند شد:
_سیاوش هیچوقت دست بزن نداشت.
_چون تو رو دوست داشت.
خاله هما تلخندی زد و گفت:
_هیچ دوست داشتنی در کار نبوده
_شاید مجبور شده باهاش ازدواج کنه وگرنه دوستتون نداشت دلیلی نداشت ک غیرتی بشه.

?
??
???

همسر دومـ مـℳـن, [۲۶٫۰۲٫۱۹ ۰۹:۴۶]
[In reply to همسر دومـ مـℳـن]
???
??
?

#پارت_۶۴
#همسردومـ_خان‌زاده

_الان دیگه دوست داشتنش چه فایده داره اون دوست داشتنش رو زیر پا گذاشت و با یه زن دیگه رفت با دوست داشتنش چی درست میشه غرور شکسته ی من ؟!
_ولی خاله هما شما هنوز هم دوستش دارید یه فرصت برای بهتر شدن زندگی جفتتون
خاله هما بلند شد و گفت
_هیچ فرصتی باقی نذاشته
و بعد تموم شدن حرفش به سمت اتاقش رفت ، سیانا خانوم نگاهش رو بهم دوخت و گفت:
_بنظرت هما میتونه داداشم رو ببخشه
_ذاتا الان هم بخشیده فقط ازش ناراحته
سیانا خانوم لبخند تلخی زد و گفت:
_خدا کنه زودتر عقلش بیاد سرجاش داداشم اون زن زندگیش رو نابود میکنه.
سری تکون دادم به نشونه ی تائید سیانا خانوم از سرجاش بلند شد و به اتاقش رفت ، تنها نشسته بودم ک آرتان از بیرون با دیدن متعجب گفت:
_سلام
_سلام
_چرا تنها نشستی؟!
_خاله هما و سیانا خانوم رفتند اتاقشون.
سری تکون داد و ادامه داد
_نیلوفر رو ندیدی؟!
_نه
اومد روی مبل کناریم نشست ، با صدای گرفته ای گفتم
_کی قراره برگردیم؟!
با شنیدن این حرفم خیره به چشمهام شد و گفت:
_هنوز معلوم نیست.

?
??
???

همسر دومـ مـℳـن, [۲۸٫۰۲٫۱۹ ۰۹:۲۹]
[In reply to همسر دومـ مـℳـن]
???
??
?

#پارت_۶۵
#همسردومـ_خان‌زاده

_اینجا اصلا جای دوست داشتنی نیست.
_خوشت نمیاد؟!
سری تکون دادم و گفتم:
_نه اصلا دلم برای بیمارستان تنگ شده دلم میخواد هر چه زودتر برگردیم.
با صدای خشک و خشداری گفت:
_به زودی برمیگردیم فعلا کار هایی که خانوم بزرگ گفته رو باید انجام بدم.
سری تکون دادم که صدای نیلوفر بلند شد
_آرتان؟!
آرتان بدون اینکه جوابش رو بده یدونه سیب برداشت و مشغول پوست کندنش شد ، نیلوفر وقتی دید آرتان جوابش رو نداده حرصی شد به من خیره شد و با عصبانیت گفت:
_تو بلند شو برو من میخوام با شوهرم حرف بزنم.
اومدم بلند بشم ک صدای آرتان بلند شد
_تینا بشین
نشستم و متعجب به جفتشون خیره شدم ، آرتان بدون به سمت نیلوفر برگرده گفت:
_زود باش کارت رو بگو
نیلوفر عصبی گفت:
_کی میخوای دست از این رفتارت برداری؟!
_کدوم رفتار؟!
_همین که از من روبرگردونی.
_چون دیگه عشقی نسبت بهت ندارم که بخوام نگاهت کنم.

?
??
???

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.