خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۱۱

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

آرتان خونسرد از جاش بلند شد و گفت:
_اون و تو تصمیم نمیگیری عزیزم
و بعد از گفتن حرفش بلند شد و رفت نیلوفر هم با عصبانیت بلند شد دنبالش حرکت کرد و رفت ، به سمت خاله هما برگشتم و گفتم:
_خاله هما
به سمتم برگشت و گفت:
_جانم
_این خانوم بزرگ کی بود؟!
آه تلخی کشید و گفت:
_مادر سیاوش
متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_سیاوش کیه؟!
_شوهرم
سری تکون دادم ک صداش بلند شد:
_پاشو اتاقت رو نشون بدم استراحت کن راه زیادی رو طی کردیم
_چشم
همراهش بلند شدم و حرکت کردم مامان اتاقی رو نشونم داد و گفت:
_این هم اتاق تو.
لبخندی زدم و ازش تشکر کردم و داخل اتاق شدم یه اتاق بزرگ و دلنواز بود یه پنجره ی بزرگ هم داشت ولی فعلا بیخیال برسی اتاق شدم لباسم رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم طولی نکشید ک چشمهام بسته شد و خوابم برد.
سر میز صبحانه نشسته بودیم ک صدای نیلوفر بلند شد:
_خانوم بزرگ
خانوم بزرگ بهش خیره شد و با صدای سردی گفت:
_بله
نیلوفر لبخند خبیثی زد و نیم نگاهی به خاله هما انداخت و گفت:
_مادر من با آقا سیاوش ازدواج کرده میدونستید؟!
_همون زن هرزه ای ک نقشه کشیده بود تا زندگیش رو خراب کنه و با یه دروغ مجبورش کرد باهاش ازدواج کنه ، اگه منظورت اون آره.
نیلوفر بهت زده گفت:
_چی؟!
_کر ک نیستی شنیدی چی گفتم.

نیلوفر چشمهاش از شدت خشم و عصبانیت گرد شد ، نفس عمیقی کشید سعی داشت خودش رو کنترل کنه ، خانوم بزرگ به سمت خاله هما برگشت و گفت:
_نباید میزاشتی شوهرت گول اون زن رو بخوره.
خاله هما با صدایی رسا و محکم گفت:
_اون خودش یه مرد عاقل و بالغ میتونست بیشتر فکر کنه و اینکارو انجام نده اما با خواسته خودش انجام داد پس دیگه هیچ ربطی به من نداره.
خانوم بزرگ سری تکون داد و مشغول شد طولی نکشید ک بلند شد و گفت:
_آرتان تو اتاق منتظرتم
آرتان سری تکون داد و گفت:
_باشه
آرتان هم پشت سرش بلند شد رفت ، صدای عصبی نیلوفر ک مخاطبش خاله هما بود بلند شد:
_چی گفتی به خانوم بزرگ ک اون شکلی درمورد مادرم حرف زد هان از حسادت رفتی چی پشت سر مادر من گفتی؟!
خاله هما با خونسردی زل زد بهش و گفت:
_انقدر وقت ندارم بشینم درمورد ادمی مثل مادر تو با خانوم بزرگ صحبت کنم ، درضمن بهتره اینو بدونی خانوم بزرگ نفوذ زیاد داره از جیک و پوک زندگی همه خبر داره.
بعد تموم شدن حرفش بلند شد منم پشت سرش بلند شدم ک صدای عصبی نیلوفر بلند شد:
_میدونم نقشه اتون چیه.
خاله هما ایستاد به سمتم برگشت و گفت:
_چه نقشه ای داریم
_اینکه این دختره با آرتان ازدواج کنه
چشمهام گرد شد خشک شده بهش خیره شدم این زن چقدر مریض بود

خاله هما به سمتش برگشت و گفت:
_همه مثل تو و مادرت مریض نیستند زندگی بقیه رو خراب کنند اونم فقط بخاطر پول چون عقده ی زندگی بقیه رو دارند ، بهتره به جای این چرندیات بشینی سر زندگی خودت
بعد تموم شدن حرفش به سمتم برگشت و گفت:
_تینا برو داخل اتاقت نشستن کنار اینجور آدما و گوش دادن به حرفاشون فقط جز اعصاب خوردی چیزی به همراه نداره.
سری تکون دادم و باشه ای گفتم:
_باشه
بعدش به سمت اتاق خودم ک بهم داده بودند حرکت کردم نیلوفر واقعا روان پریش بود مونده بودم آرتان چجوری این همه مدت تحملش کرده بود آخه مگه میشه عاشق این زن شد با این همه بد بودن
* * * * *
با شنیدن صدای تلفنم برداشتمش با دیدن شماره ی دایی لبخندی روی لبهام نشست دکمه ی اتصال رو زدم ک صداش مثل همیشه بلند شد:
_سلام عزیز دایی خوبی
_سلام دایی ممنون شما خوبید؟!
_خوبم عزیزم، تو کجایی
نگاهی به اتاق انداختم و گفتم:
_اومدیم روستا عمارت مادر بزرگ آرتان یه مدت.
_تینا
_جانم
_آرتان چند روز دیگه باهات حرف میزنه به حرفاش خوب گوش بده و عمل کن باشه چون این برای خودته.
متعجب گفتم:
_به چی باید عمل کنم
_تا چند روز دیگه خودت میفهمی
متعجب باشه ای گفتم ک بعد یه کم صحبت کردن خداحافظی کرد.

_آرتان
با شنیدن صدام به سمتم برگشت ک با صدای خشک و خشداری گفت؛
_بله
_دایی گفت باهام کار داری؟!
نگاه عمیقی به چشمهام انداخت و گفت:
_بعدا بهت میگم فعلا نه
_اما…
وسط حرفم پرید
_بهتره الان اصرار نکنی چون من بهت چیزی نمیگم تا به وقتش
ناچار سری تکون دادم و گفتم:
_خاله هما کجاست پس؟!
_تو سالن نشسته بودند
تشکری کردم و به سمت سالن حرکت کردم خاله هما همراه خانوم بزرگ نیلوفر و یه زن و دختر دیگه ک نمیشناسیدمشون نشسته بودند
_سلام
با شنیدن صدام به سمتم برگشتند همشون خیلی خونگرم جوابم رو دادند جز نیلوفر و خانوم بزرگ ک سرد جوابم رو داد
کنار خاله هما روی مبل دو نفره نشستم ک صدای اون زن بلند شد:
_معرفی نمیکنی هما ؟!
خاله هما لبخندی زد و گفت:
_ایشون تینا از دوست های خانوادگی ما هستند ک یه مدت با ما زندگی میکنند
سپس به اون خانوم و دختر اشاره کرد و گفت:
_ایشون هم سیانا خواهر سیاوش و دخترش ستاره
لبخندی زدم و گفتم:
_خوشبختم
_همچنین.

مشغول صحبت و حرف زدن بودیم ک نیلوفر اومد با ستاره و سیاناخانوم صحبت کرد، با خوش رویی جوابش رو دادند همین ک نیلوفر نشست شروع کرد به نیش زدن
_مادرم با برادرتون ازدواج کرده عمه جون!
صدای بهت زده ی سیانا خانوم بلند شد
_چی
انگار اصلا خبر نداشت ک آقا سیاوش ازدواج مجدد کرده به سمت خاله هما برگشت و گفت
_این چی داره میگه
خاله همه لبخند تلخی زد و سری به نشونه ی تائید تکون داد و گفت
_سیانا لطفا!
سیانا با عصبانیت بلند شد و به سمت تلفن رفت انگار شماره ی آقا سیاوش رو گرفته بود طولی نکشید ک صدای دادش بلند شد:
_تو چیکار کردی داداش رفتی زن گرفتی برای هما هوو آوردی آرع ؟!دلت خواست ک آره؟
مکث کرد نفس عمیقی کشید و گفت
_اوکی خوش باش با اون هرزه خانوم اما خوب گوش کن ببین چی میگم من زنگ میزنم فرهاد اون خیلی وقته حتی ازدواج هم نکرده و منتظر هماست شاید بهتر از تو قدرش رو بدونه.
و بدون حرف دیگه ای قطع کرد خاله هما بلند شد به سمتش رفت و گفت
_سیانا آروم باش من خیلی وقته با این موضوع کنار اومدم
_نمیتونم این مئسله رو درک کنم
_دیگه چیزیه ک شده
صدای نیلوفر بلند شد
_عمه خانوم بابا سیاوش عاشق مادرم شد و باهاش ازدواج کرد ازدواج با هما خانوم براش یه هوس بوده پس انقدر بیخود بابا سیاوش رو ناراحت نکنید.
صورت سیانا از شدت حرص و عصبانیت شبیه لبو شده بود به خشم داد زد
_ببند دهنت و
نیلوفر با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بود توقع نداشت این شکلی باهاش حرف بزنه.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.