خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۱

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

اشکی از گوشه چشمم چکید تموم بدنم درد میکرد و کبود شده بود بخاطر کتک هایی ک دیشب مامان بهم زده بود مادری ک در حقم مادری نکرد!
_تینا!
با شنیدن صدای داد مامان به سختی از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم اتاق مامان کنار اتاق من بود برای همین صداش واضح میومد همیشه تقه ای زدم ک صدای عصبیش بلند شد
_بیا تو!
مثل همیشه لباس های شیک و گرون قیمتش رو پوشیده بود با آرایش غلیظ ک روی صورتش بود و اون بیشتر شبیه زن های خیابونی میکرد تا یه زن نجیب ! مادرم بود اما اصلا دوستش نداشتم ازش متنفر بودم هیچوقت برام مادری نکرده بود

_ الان یه آرایشگر میاد و آماده ات میکنه لباس هایی رو هم ک میاره میپوشی و آماده میشی نبینم جفتک بپرونی و وحشی بازی دربیاری فهمیدی؟!
با تعجب بهش خیره شدم چرا آرایشگر داشت میومد مگه امشب چخبر بود سئوالی ک تو ذهنم بود رو به زبون آوردم
_امشب چخبره مگه قراره جایی بریم؟!
به چشمهام خیره شد از دیدن برق شیطانی تو چشمهای ترسیدم حس بدی بهم دست داد انگار امشب قرار بود اتفاق بدی بیفته!
پوزخندی زد و گفت
_به تو ربطی نداره گمشو الان آرایشگر میاد باید آماده بشی
_مامان م…..
حرفم و قطع کرد و مثل همیشه با عصبانیت داد زد
_به من نگو مامان فهمیدی دختره ی پتیاره من مامان تو نیستم
سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس کردم چونه ام لرزید با بغض بهش خیره شدم ک داد زد
_گمشو بیرون پدر سگ
با گریه از اتاقش خارج شدم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم روی تخت خودم و انداختم و شروع کردم به گریه کردن
همیشه حسرت داشتن مادر رو داشتم اما هیچوقت مادری نداشتم ک برام مادری کنه جز فرشته همسر دوم پدرم ک وقتی هفت سالم بود برعکس بقیه دوستم داشت بهم توجه میکرد اما بعدش یهو با اومدن مامان نیایش گذاشت رفت تا الان ک دوباره برگشته اما هیچوقت سراغ من و نگرفت فقط بچه های خودش رو برد بابام رو برد همشون رفتن فقط من موندم تو این عمارت قدیمی کنار مادرم کسی ک هنوزم از بابام و فرشته متنفر بود و با انتقام گرفتن از من سعی میکرد خودش رو خالی کنه!
چجوری یه مادر میتونست انقدر بد باشه ک حتی از بچه ی خودش هم متنفر باشه چقدر بدبخت بودم هر روز زیر دست و پاهاش کتک میخوردم له میشدم اما باز هم دوستش داشتم فقط تشنه ی محبت مادرانه اش بودم
هیچکس من و دوست نداشت هیچکس من و یادش نبود نه بابام نه فرشته نه داداشام تنهای تنها بودم !
* * * * *
_تموم شد!
با شنیدن صدای آرایشگر نگاهم و به آینه دوختم با تینای چند ساعت پیش خیلی فرق داشتم صورتم به طرز ماهرانه ای آرایش شده بود لب های غنچه ای ک با رژ قرمز خیلی بزرگتر دیده میشد چشمهای درشت قهوه ای رنگ با ابروهای پهنی ک اصلاح شده بود و دخترونه درستش کرده بود خیلی زیبا شده بودم آهی کشیدم وقتی قلبم خوشحال نبود زیبایی صورت به چه دردم میخورد!
با باز شدن در اتاق نگاهم و به خدمتکار شخصی مامانم دوختم ک پشت چشمی برام نازک کرد و با صدای تیزش گفت
_زود باش این و بپوش همه پایین منتظرن
بلند شدم به سمتش رفتم و لباس رو ازش گرفتم اشاره ای به آرایشگر کرد و جفتشون از اتاق رفتن بیرون لباس رو از کاور بیرون آوردم با دیدن لباس سفیدی ک بیشتر شبیه لباس عروس بود تا لباس مجلسی شکه بهش خیره شده بودم حتی جرئت تکون خوردن هم نداشتم
هنوز خشک شده سر جام ایستاده بودم و داشتم فکر میکردم چرا مامان من باید لباس عروس بده من بپوشم ک در اتاق با صدای بدی باز شد و صدای عصبی مامان داخل اتاق پیچید
_سه ساعت داری تو اتاق چه غلطی میکنی هان؟!
با بهت گفتم
_مامان این لباس عروس
پوزخندی زد و گفت
_آره لباس عروس
_من م… من چرا …باید ای..
به سمتم اومد با خشم بازوم و گرفت و گفت
_امشب قراره عروس بشی همسر یه مرد پولدار و قدرتمند میشی فهمیدی امشب تو ازدواج میکنی
بهت زده لب زدم
_چی؟!
بدون اینکه سئوالم رو جواب بده با خشم گفت
_بیست دقیقه فرصت داری لباس و بپوشی بیای پایین سر سفره ی عقد بشینی فقط بیست دقیقه کافیه یک دقیقه دیر کنی اون وقت ک میدم سگ های تو حیاط تیکه پارت کنن فهمیدی؟!
هنوز ساکت بودم با بهت بهش خیره شده بودم ک محکم تکونم داد و گفت
_فهمیدی؟!
با صدای گرفته ای لرزون شده از ترس و بهت گفتم
_آره
_بیست دقیقه فقط!
بعد از گفتن این حرف از اتاق رفت بیرون خدایا این چه سرنوشتی بود یعنی من باید به اجبار با مردی ک حتی ندیدمش باید ازدواج کنم این چه امتحانی بود کاش جرئت داشتم و فرار میکردم اما میدونستم فرار از دست مامان مساوی بود با مرگ!

با سرعت داشتم میدویدم با شنیدن صدای بوق ماشینی جیغ بلندی کشیدم ک صدای داد مرد غریبه بلند شد
_هوی مگه کوری اگه میخوای خودت و بکشی برو یه جا دیگه نه اینکه اومدی وسط جاده برای ما دردسر درست کنی!
اشکام روی صورتم جاری بودند با ترس نگاهی به پشت سرم انداختم میترسیدم پیدا کنند از سر سفره ی عقد فرار کرده بودم مامانم میخواست من و به عقد یه پیرمرد هفتاد ساله دربیاره گرچه اسمش رو نمیشد گذاشت مادر!
دوباره شروع کردم به دویدن نمیدونم چقدر راه رفتم تا رسیدم به یه جاده ی خلوت از سیاهی شب داشتم میترسیدم اما چاره ای نبود باید تحمل میکردم
صدای ماشینی اومد با خوشحالی به عقب برگشتم و دستی تکون دادم ک صدای خمار و کشیده ی مرد مسنی بلند شد
_جوون خانوم خوشگله کجا این وقت شب!
با ترس شروع کردم به دویدن صداش داشت میومد و معلوم بود ک داره میاد دنبالم اشکم در اومده بود عجب غلطی کرده بودم اومده بودم تو این جاده ی سوت و کور
_خانوم کمک میخوای؟!
با شنیدن صدای مرد غریبه ای به سمتش برگشتم و با ترس گفتم
_میشه کمکم کنید میخوام برم خونه ی داییم!
_آره سوار شو
صدای اون مرد مست هنوز هم داشت میومد از ترس کم مونده بود قلبم وایسته سریع سوار ماشینش شدم ک درش باز شده بود
نمیدونم چرا بهش اعتماد کردم شاید از شدت ترس و بی پناهیم بود
صدای بمش بلند شد
_آدرس!
انقدر ترسیده و هول شده بودم ک یادم رفته بود آدرس رو بهش بدم آدرس خونه ی دایی آرسام رو بهش دادم و با صدای لرزونی گفتم
_میشه موبایلتون رو بدید؟!
موبایلش رو ک داد سریع شماره ی دایی آرسام رو گرفتم بعد از خوردن چند تا بوق صدای خوابالودش داخل گوشی پیچید
_بله بفرمائید؟!
با گریه نالیدم
_دایی
با شنیدن صدام چند ثانیه مکث کرد و بعدش با نگرانی گفت
_تینا دخترم تویی خوبی چیشده؟!
با هق هق گفتم
_دایی تو رو خدا کمکم کنید
_تینا چیشده کجایی الان؟!
_نمیدونم دایی من فرار کردم
صدای دادش بلند شد
_چی!!!!؟
با گریه شروع کردم به تعریف کردن اتفاق هایی ک تو این مدت افتاده بود و جریان امشب رو ک مامان داشت من و به عقد یه پیرمرد هفتاد ساله در میاورد و مجبور شدم به هزار زحمت فرار کنم
_تینا الان کجایی آدرس بده بیام دنبالت
_دایی من الان دارم میام خونه ی شما
_گوشی رو بده به راننده
_چشم
گوشی رو به سمت پسر غریبه گرفتم و با صدای خشدار شده از گریه گفتم
_بفرمائید با شما کار داره!
_باشه حتما
و گوشی رو قطع کرد در تمام طول راه فقط داشتم بیصدا گریه میکردم
با ایستادن ماشین نگاهی به اطراف انداختم کنار خونه ی دایی آرسام بودیم خواستم پیاده بشم ک صدای سرد پسر غریبه بلند شد
_وایستا!
دستم کنار دستگیره خشک شد متعجب بهش نگاه کردم ک پیاده شد و در سمت من و باز کرد
من ک داشتم پیاده میشدم این مرده چشه بیخیال فکر کردن به رفتار عجیبش پیاده شدم ک دنبالم به سمت خونه اومد زنگ‌در خونه رو زدم ک باز شد
سریع به سمت خونه دویدم ک دایی اومده بود بیرون با دیدنش همه چیز رو فراموش کردم و سمتش دویدم محکم بغلش کردم تنها کسی ک این مدت بهم سر میزد و هواسش بهم بود
داخل خونه رفتیم تو بغلش نشسته بودم ک دستش و روی موهام میکشید صدای گرفته و عصبیش بلند شد
_گریه نکن عزیزم آروم باش
_دایی من خیلی میترسم
_نترس عزیزم من کنارتم دیگه نمیذارم اتفاقی برات بیفته
با شنیدن حرفش لبخندی روی لبهام نشست چقدر حس خوبی بود داشتن یکی ک هوات رو داره و حمایتت میکنه

چند روز گذشته بود حالم بهتر شده بود مامان اومده بود خونه ی دایی داد و بیداد راه انداخت میخواست باز من رو ببره ک دایی تهدیدش کرد اگه اتفاقی برام بیفته یا یک تار مو از سرم کم بشه بدبختش میکنه ولی مامان دست بردار نبود تا اینکه نمیدونم دایی چی بهش گفت بیخیال شد!
سعی کردم بدون فکر کردن به اتفاق هایی ک افتاده بود یه زندگی جدید شروع کنم کنار دایی و همسر و بچه هاش پزشکی خوندم بودم و درسم رو خیلی وقت بود ک تموم کرده بودم
امروز روز اول کاریم داخل بیمارستان بود بعد از اینکه آماده شدم یه تاکسی گرفتم و با عجله به سمت بیمارستان حرکت کردم نگاهی به ساعت انداختم ساعت هشت بود روز اول کاری دیر کرده بودم لعنتی بدون اینکه جلوی پام رو نگاه کنم
شروع کردم به دویدن ک محکم خوردم به یکی کیف و وسایلم پخش شد روی زمین آخ بلندی گفتم
با عصبانیت در حالی ک سرم رو بلند میکردم دادم زدم
_هوی یارو مگه کوری جلوی چشمهات رو نمیبینی باید بری چشم پزش..ک…

با دیدن فرد روبروم حرف تو دهنم ماسید! خدای من همون پسر جوونی بود ک اون شب من و نجات داده بود اون شب حتی دقیق آنالیزش نکرده بودم موهای قهوی مایل به سیاه چشم و ابرو مشکی با قد بلند و اندام ورزشکاری چشمهای سرد و یخ زده اش و اون غروری ک تو صورتش موج میزد باعث شده بود جذابیتش دو چندان بشه!
_تموم شد؟!
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم و گیج گفتم
_چی؟!
پوزخندی زد و گفت
_دید زدنتون تموم شد؟!
با شنیدن این حرفش تازه انگار به خودم اومدم با خشم بهش خیره شدم و با حرص گفتم
_مالی نیستی بخوام دید بزنمت داشتم نگاه میکردم ببینم واقعا کوری یا نه تا ببرمت یه چشم پزشکی جایی!
پوزخندی زد و گفت
_خوبه مالی نیستم داشتی درسته قورتم میدادی!
با حرص خواستم چند تا فحش بارش کنم ک نگاهی به ساعتش انداخت و گفت
_وقت کلکل با بچه ها رو ندارم
بدون توجه بهم رفت از عصبانیت داشتم منفجر میشدم پسره ی عوضی مغرور بلاخره یه جا حالت رو میگیرم و اون غرور کاذبت رو خورد میکنم نفسم و با حرص بیرون دادم و خم شدم و وسایلم رو از روی زمین جمع کردم و به سمت داخل بیمارستان رفتم ک نسترن رو دیدم با دیدنم به سمتم اومد و با حرص گفت
_کجا بودی تا الان تو؟!
با حالت زار بهش خیره شدم و گفتم
_خواب موندم
_زود باش برو لباست و بپوش باید بریم اتاق جلسه
باشه ای گفتم و به رختکن رفتم لباس فرمم رو پوشیدم و به سمت اتاق جلسه حرکت کردم

تا خواستم به سمت اتاق جلسه برم صدای رژینا از پشت سرم اومد
_تینا
ایستادم به عقب برگشتم با دیدنش ک با دو داشت به سمتم میومد لبخندی زدم و گفتم
_جانم؟!
مثل همیشه با لبخند پر انرژی ک روی لبهاش بود گفت
_برو اتاق رئیس بیمارستان این پرونده رو هم ببر آقای صفوی داد!
و پرونده ای رو به سمتم گرفت با لبخند پرونده رو از دستش گرفتم و به سمت اتاق رئیس ک طبقه ی سوم بود حرکت کردم وقتی رسیدم نفس عمیقی کشیدم و در اتاق زدم و ک صدای مردونه ی آشنایی اومد
_بیا تو!
در اتاق و باز کردم ک با دیدن پسر روبروم شکه چند دقیقه بهش خیره شده بودم این همونی بود ک چند دقیقه پیش باهاش برخورد داشتم و هر چی از دهنم در اومده بود بارش کرده بود لعنتی چقدر بد شانس بودم یعنی اون رئیس بیمارستان بود حتما اخراجم میکرد اونم روز اول کاریم داشت اشکم در میومد ک صدای سردش بلند شد
_چیکار داشتی؟!
نفس عمیقی کشیدم و مثل همیشه سعی کردم اعتماد بنفسم رو کامل حفظ کنم با صدای سردی مثل خودش مغرور جواب دادم
_این پرونده رو آقای صفوی دادن بیارم برای شما!
به سمتش رفتم و پرونده رو بهش دادم و گفتم
_بااجازه!
و اولین قدم رو برداشتم ک صداش از پشت سرم بلند شد
_دلقک کوچولو انقدر به خودت فشار نیار ک مودب باشی!
با شنیدن این حرفش دستام از عصبانیت مشت شد پسره ی عوضی مغرور
به سمتش برگشتم و درکمال خونسردی لبخندی زدم و گفتم
_دلقک بودن خیلی بهتر از بیشعور بودن!
نگاهش رو بهم دوخت پوزخندی زد و گفت
_مواظب خودت باش دلقک کوچولو توهین کردن به من عواقب خیلی خوبی نداره
با اینکه ترسیده بودم اما کم نیاوردم و گفتم
_هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
با ایستادنش از ترس حس کردم قلبم نزدیک وایسته اما همچنان ظاهرم رو حفظ کردم و با بیخیالی بهش خیره شدم به سمتم اومد روبروم ایستاد به چشمهام خیره شد و با صدای بمی گفت
_خوشم اومد خیلی سرکش و وحشی هستی
مسخ شده به چشمهاش خیره شده بودم لعنتی صداش چقدر جذاب و گیرا بود!
_میدونستی عاشق رام کردن دخترای سرکش و وحشیم!
و دستش رو نوازش وار روی صورتم کشید همچنان بدون اینکه حرفی بزنم مسخ شده بهش خیره شده بودم ک با قرار گرفتن دستش روی لبهام عین برق گرفته ها عقب رفتم و با عصبانیت گفتم
_داری چه غلطی میکنی مرتیکه ی پفیوز؟!
_داشتم نوازشت میکردم خوشگله!

از شدت عصبانیت دیگه داشت دود از سرم بلند میشد ک پوزخندی زد و گفت
_وقتی عصبانی میشی خیلی هات میشی!
با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم چقدر پرو بود این بشر چند بار دهنم رو باز و بسته کردم چند تا فحش بارش کنم اما پشیمون شدم و در آخر با حرص پام رو عین بچه هام به زمین کوبیدم و گفتم
_عوضی کثافط
و از اتاقش خارجش شدم اخه این بشر چقدر کثیف بود جچوری جرئت کرد با من اون شکلی رفتار کنه!
اه لعنتی چرا وقتی دستش روی صورتم بود عین ماست وایستاده بود به چشمهاش نگاه میکردم کاش با مشت میخوابوندم تو گوشش تا حالش میومد سر جاش

بعد از اینکه جلسه تموم شد با اعصاب خوردی از سالن زدم بیرون من باید زیر دست اون پسره ی مغرور و از خود راضی ک رئیس بیمارستان بود کار میکردم چجوری میتونستم آخه با اون کار کنم با حرص غریدم
_آخه مگه دکتر کم بود ک من باید زیر دست اون مرتیکه کار کنم!
نسترن با حرص سری تکون داد و بهم تشر زد
_همه از خداشونه ک با زیر دستش باشن و ازش کار بگیرن اون وقت تو نشستی غر میزنی؟!
ایستادم ک نسترن هم ایستاد بهش خیره شدم و گفتم
_من اگه نخوام با اون کار کنم کیو باید ببینم؟!
صدای خشدار و سردش از پشت سرم بلند شد
_من و !
بهت زده به سمتش برگشتم و اب دهنم رو قورت دادم ک پوزخندی به صورت ترسیده ام زد و گفت
_خوب داشتی میگفتی خانوم کوچولو؟!
نمیخواستم جوابش رو بدم تا از کار بیکار بشم من باید دوره ام رو کامل میکردم و اینجا بهترین بیمارستان برای کسب شهرت و یاد گرفتن کار بود پس سکوت رو ترجیح دادم لب به دندون گرفتم
ک با صدای خشدار و خشکی گفت
_چیه زبونت رو موش خورده؟!
جلوی زبونم رو گرفته بودم تا فحش بارش نکنم مرتیکه ی اسکول و اما مگه میذاشت!
_میبینم لال هم ک هستی!
دیگه بیشتر از این نمیشد ساکت شد و به اراجیفش گوش داد با حرص گفتم
_لال خودتی مرتیکه ی ….
با سلقمه ای ک نسترن بهم زد نگاه تندی بهش انداختم ک لبخندی زد و هول زده گفت
_ببخشید تو رو خدا آقای کیانی تینا فقط داشت شوخی میکرد
نگاه سردی بهم انداخت ک برای چند ثانیه حس کردم تموم تنم از نوع نگاهش لرزید و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه رفت هنوز ساکت ایستاده بودم و به جای خالیش خیره شده بودم ک نسترن مشت محکمی به بازوم زد و گفت
_به چی خیره شدی تو اونجوری داشتی کاری میکردی ک اخراجت کنه
نفسم رو کلافه دادم بیرون و گفتم
_خیلی رو اعصابم رژه میره نمیتونم تحمل کنم کسی بهم زور بگه یا حرفی بزنه من و میشناسی ک !
با تاسف سری تکون داد و گفت
_با آرتان کلکل نکن ک آخر و عاقبت نداره سر به سرش نزار اون خیلی خطرناک تینا ازش دوری کن!
متعجب از این حرفش بهش خیره شده بودم تا خواستم بپرسم منظورش از این حرفش چی بوده ک صدای خانوم صادقی بلند شد
_نسترن زود باشید بیاید کجا موندید!
نسترن دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید و گفت
_اومدیم خانوم صادقی
و اجازه ی فکر کردن بیشتر رو بهم نداد!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.