خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان معشوقه فراری استاد پایان فصل اول

لبخند محوی روی لبش نشست و چشم‌هاش‌و باز کرد.
– اوایل مهر بود، اولین کلاسی بود که با من داشتی، دیر رسیدی و فکر کردی استاد نیومده.
خندید و ادامه داد: همین‌طور سرت‌و انداختی پایین و اومدی توی کلاس، وقتی ازت پرسیدم اینجا در نداره گفتی داره، من‌و با یکی از دانشجوها اشتباه گرفته بودی.
سرم تیری کشید که چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
نگران گفت: مطهره؟
با درد گفتم: ادامه بده.
باز سردردم شروع شد که دست‌هام‌و مشت کردم و لبم‌و به دندون گرفتم.
با صدایی که نگرانی توش مشهود بود گفت: وقتی فهمیدی استادتم کلی معذرت خواهی کردی.
سردرد شدیدتر شد که خم شدم و اشک زیادی توی ‌چشم‌هام حلقه زد.
با ترس گفت: مطهره؟
به زور لب باز کردم: ادامه‌ش.
بازوهام‌و از پشت گرفت که خودم‌و جلو کشیدم و دستش‌و پس زدم و با درد و چشم‌های پر از اشک داد زدم: گفتم ادامه‌ش‌و بگو.
با ترس گفت: بیخیال باید ببرمت دکتر.
خواست دست‌هام‌و باز کنه که از سردردم جیغی کشیدم و این دفعه اشک‌هام روونه شدند.
انگار مغزم‌و داشتند تیکه تیکه می‌کردند و طاقت چشم باز کردن نداشتم.
– اونوقت مگه کلاس طویله‌ست که همین‌جوری سرت‌و بندازی پایین و بیای تو؟
– ببخشید، دقیقا مشکل چیه؟ نکنه دانشگاهم مبصر داره و خبر ندارم؟
مدام کلمات و جملات مفهوم و نامفهومی به یادم میومد اما تصویری به یادم نمیومد.
گوشم سوت می‌کشید و حرف‌های مهرداد رو نمی‌شنیدم.
فقط حس می‌کردم که داره دست‌هام‌و باز می‌کنه.
به سختی صدایی از خودم درآوردم: قرصم… ببین… توی جی… بمه؟
با حس اینکه دست‌هام باز شدند روی سرم گذاشتم و سرم‌و فشردم.
اشک‌هام تند تند پایین میومدند.
از درد دوست داشتم که بمیرم و راحت بشم؛ دیگه خسته شده بودم.
دستش‌و کنار پام حس می‌کردم.
– اوکی شدی خانم پررو؟
– ‌دارند شوخی می‌کنند نه؟
یه چیزی‌و روی لبم حس کردم که دستش‌و پس زدم و خواستم بلند بشم اما بدنم هنوز به تاج بسته شده بود.
یه دفعه فکم‌و گرفت و یه چیزی توی دهنم گذاشت که با حس کردن قرص خیالم راحت شد.
خواستم همینطوری قورتش بدم که با سردی آب توی دهنم به کمک آب خوردمش.
از گریه و درد به سکسکه افتاده بودم.
یه دستم روی سرم بود و یه دستمم مانتوم‌و تو مشتم گرفته بودم.
زیاد نگذشت که یه دفعه درد به یکباره خوابید و سوت کشیدن گوشم از بین رفت که چشم‌هام‌و باز کردم و به سرفه افتادم.
دست مهرداد دور شونم حلقه شد و با ترس گفت: بهتری؟
با دست تقربیا لرزونم دستش‌و پایین انداختم و تن کم جونم‌و به تاج تکیه دادم و چشم‌هایی که انگار ماه‌ها باز بودند رو روی هم گذاشتم.
سعی می‌کردم نفس بگیرم و قدرتم‌و جمع کنم.
با عجله گفت: میرم واست آب قند بیارم.
بعدم صدای باز شدن در رو شنیدم.
لب خشک شدم‌و با زبون تر کردم و آب دهنم‌و به زحمت قورت دادم.
با یادآوری اینکه دست‌هام بازند سریع چشم‌هام‌و باز کردم.
یه نگاه به بیرون که با باز بودن در مشخص بود انداختم و بعد نیروم‌و جمع کردم و مشغول باز کردن طناب‌های دورم شدم اما هنوز گره‌ی رو باز نکرده بودم که با ورودش نفس تو سینم حبس شد و سریع سرم‌و بالا آوردم.
در رو بست و قفل کرد.
– تا من نخوام جایی نمیری.
بعدم کلیدش‌و برداشت و به سمتم اومد.
کنارم نشست و لیوانش‌و روی میز گذاشت.
خواست دست‌هام‌و ببنده که تند گفتم: بذار دست‌هام باز باشند، خودت که اینجایی پس نمی‌تونم فرار کنم.
با تردید به چشم‌هام زل زد که مظلوم نگاهش کردم.
– آره، این همون نگاه اصلیه توعه، بی‌رحمی بهت نمیاد خانمم.
خواست موی ریخته شده توی صورتم‌و کنار بزنه اما عقب کشیدم.
ناامید دستش‌و انداخت.
لیوان‌و برداشت و به سمتم گرفت که ازش گرفتم و تا آخرش‌و خوردم.
لیوان‌و کنارم انداختم.
– ادامه بده.
سرش‌و تکون داد.
– نه، ادامه نمیدم.
اخم‌هام درهم رفت.
– میگم ادامه بده.
– ‌نمیدم چون طاقت ندارم که دوباره تو اون حال ببینمت.
بسته‌ی قرصم‌و بالا گرفت.
– فقط یه دونه دیگه مونده، اینجاهم اونقدر دور از تهرانه که زود نمی‌تونم برم بخرم‌و بیام.
با اخم گفتم: مگه اینجا کجاست؟
– وسط جنگلی که اون نیما حتی فکرشم نمی‌تونه بکنه.
با یادآوریش نگران شدم.
– حتما داره دنبالم می‌گرده، ولم کن بذار برم.
مصمم به چشم‌هام زل زد.
– ‌اونقدر اینجا می‌مونی تا وقتی که حافظت‌و به دست بیاری.
خیره نگاهش کردم.
نیما نمی‌خواد درمان بشم اما اون با وجود اینکه کلی بلا سرم آورده می‌خواد که به یاد بیارم؟ این منطقی نیست!
– مهرداد بودی دیگه؟
غم نگاهش‌و پر کرد و سری تکون داد.
– ببین مهرداد خان، حافظه‌ی من برنمی‌گرده، با اینجا موندنم فقط نیما رو عصبی‌تر می…
– اما این سردردا علائمند مطهره، یعنی اینکه تو درمان میشی، فقط نیاز به یه جرقه داری، باید تو موقعیت‌هایی قرار بگیری و جاهایی بری که قبلا تجربه‌ش‌و داشتی، یکی مثل همین کلبه.

گره اخمم کمی بازتر شد.
– من قبلا اینجا بودم؟
سری تکون داد.
– همون موقعی که بهت اعتراف کردم دوست دارم، فعلا به حافظه‌ت فشار نیار، فکر کنم همین اول ظهری به اندازه‌ی کافی مغزت کار کرده، اگه می‌خوای بخوابی بخواب.
چیزی نگفتم که بلند شد و خودش‌و روی کاناپه‌ی مشکی رو به روم انداخت.
یه چیزی‌و از جیبش درآورد که با دیدن جاسیگاری ابروهام بالا پریدند.
یه نخ برداشت و با فندک روشنش کرد.
همون‌طور که به پنجره‌ی رو به رو نگاه می‌کرد یه پک کشید و دودش‌و به بیرون فرستاد.
نگاه ازش گرفتم و دور اتاق چرخوندم.
اگه اینجا بودم پس باید یه چیز نامفهومیم که شده یادم بیاد.
چشم‌هام‌و بستم.
اما نه، واسه الان یا شایدم واسه امروز دیگه مغزم کشش فکر کردن نداره.
از طرفی می‌خواستم یه جوری فرار کنم اما از طرفی می‌خواستم حرف‌هاش‌و هر چند که اگه دروغ باشه بشنوم و با حرف‌های نیما مقایسه کنم.
دیگه واقعا نمی‌دونم باید به کی اعتماد کنم.
چشم‌هام‌و باز کردم و بهش چشم دوختم.
چشم‌هاش‌و بست بود و می‌کشید.
– از کی سیگار می‌کشی؟
چشم‌هاش‌و باز کرد.
کوتاه به من و بعد به سیگارش چشم دوخت.
– از وقتی که با چشم‌های خودم زیر خاک رفتنت‌و دیدم.
بهم نگاه کرد و با غم عجیب توی چشم‌هاش گفت: تو نمی‌دونی چه باری‌و تحمل می‌کردم.
تلخ خندید.
– اگه فراموشی نداشتی قطعا الان سرزنش که بماند با چماغ میفتادی دنبالم.
ناخواسته قلبم از لحنش درد گرفت، جوری که بی‌اراده ملحفه‌ی سفید روی تخت‌و توی مشتم گرفتم.
چشم ازم گرفت و به کشیدنش ادامه داد.
تو داری حقیقت‌و میگی یا نیما؟
نیما عکس‌هایی که کنار هم بودیم‌و نشونم داد، تو چه مدرکی داری؟
سیگارش ته کشید که باز یکی دیگه درآورد.
خواست روشنش کنه که با کلی کلنجار رفتن با خودم گفتم: نکش.
بهم نگاه کرد.
– همون یکی بسه.
کمی خیره نگاهم کرد و بعد با یه تلنگ سیگار رو روی زمین انداخت.
دست‌هاش‌و زیر سرش برد و به پنجره چشم دوخت.
نگاه ازش برداشتم و به دنبال کفشم چرخوندم.
عاشق اون کفشم، یعنی اگه بلایی سرش اومده باشه بیچارش می‌کنم.
وقتی پیداش نکردم با اخم رو بهش گفتم: کفشم کجاست؟
بهم نگاه کرد.
– تو زباله دونی.
اخم‌هام چنان در هم رفت که ابروهاش بالا پریدند.
غریدم: به چه حقی کفش من‌و دور انداختی؟ هان؟
پوزخندی زد.
– نیما جونت توی کفشت ردیاب گذاشته بود، خبر داشتی؟
جا خورده گفتم: چی داری میگی؟
– ردیاب توی کفشت بود.
متعجب بهش زل زدم.
پس بگو با اینکه گوشیم‌و خاموش کرده بودم چجوری اون شب پیدام کرده!
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و نگاه ازش گرفتم.
جاسوسی من‌و می‌کنه؟ مگه بچم که ردیاب واسم می‌ذاره؟ یا بهم اعتماد نداره؟
نفس پر حرصی کشیدم و موهام‌و جمع کردم.
– کش مو می‌خوام.
– ندارم.
پوفی کشیدم.
– گیره‌ی مو چی؟
از جاش بلند شد.
– باید ببینم.
کشوها رو دونه دونه باز کرد.
– ‌اگه نیست شالم‌و دور موهام می‌بندم.
سرش‌و خاروند و تا کمر توی کمد رفت که خندم گرفت.
بین لباس‌ها گم شده بود.
بیرون اومد و گفت: قبلا یه دونه اینحا دیدم اما نیست.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم و شالم برداشتم.
دور موهام پیچیدم و گره زدم.
در کمد رو بست و چرخید.
خواست حرفی بزنه اما نگاهش رو یه جایی ثابت موند که با ابروهای بالا رفته گفتم: چیزی…
با یادآوری کبودی گردنم بی‌اراده لبم‌و گزیدم و دستم‌و روش گذاشتم.
چشم‌هاش‌و بست و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
خواستم حرفی بزنم اما یه دفعه تصاویر نامفهومی توی ذهنم به یادم اومد.
درست مثل همین الان چشم‌هاش‌و بسته بود و دندون‌هاش‌و روی هم فشار می‌داد و منم ترس داشتم از این حالتش.
قبل از اینکه سردردی سراغم بیاد سرم‌و به چپ و راست تکون دادم.
عصبی چنگی به موهاش زد و بی‌حرف از اتاق بیرون رفت.
یعنی یادش رفت دست‌های من بازه؟!
از فرصت استفاده کردم و سریع طناب‌های دورم‌و باز کردم.
شالم‌و از دور موهام کندم و زود بلند شدم.
نگاهی به پنجره انداختم.
کوتاه به در نگاه کردم و بعد کاناپه رو تا زیر پنجره کشیدم.
روش ‌وایسادم و پنجره رو باز کردم.
ارتفاعش خیلی کم بود اما تنها مشکلش این بود که حفاظ داشت.
نفس عصبی کشیدم و از کاناپه پایین پریدم.
به سمت در رفتم و آروم بازش کردم.
وقتی دیدم نیست با احتیاط بیرون اومدم.
از توی آشپزخونه صداهایی میومد.
آروم یه قدم برداشتم.
تا خواستم قدمی دیگه بردارم با دیدن شمع‌ها و گلبرگ‌های توی هال پاهام میخ زمین شدند.
آشناست… این صحنه بیش از حد آشناست.
آروم به جلو رفتم و نگاه سردرگمم‌و اطرافم چرخوندم.
مطمئنم که اینجا بودم، این صحنه رو دیدم.

به مبل فیروزه‌ای دست کشیدم که یه دفعه نمی‌دونم چی شد که بدنم لرزید و جلوی چشم‌هام جرقه‌ای زده شد که سریع چشم‌هام‌و بستم.
با کمی مکث آروم چشم‌هام‌و باز کردم.
می‌ترسیدم بازم سردرد بگیرم.
با صدای مهرداد سریع بهش نگاه کردم.
– دلم نیومد جمعشون کنم.
دم آشپزخونه وایساده بود.
نگاهم‌و اطراف چرخوندم و بازم قدم برداشتم.
این صحنه رو حتی یه بارم توی خواب دیدم..‌ آره درسته.
– واست آشناس؟
گیج بهش نگاه کردم.
– خیلی.
به سمتم اومد.
– پس کمکت می‌کنم بیشتر یادت بیاد.
– من چرا اینجا بودم؟
گوشیش‌و از جیبش بیرون آورد و رو به روم وایساد.
منتظر نگاهش کردم.
چند ثانیه بعد سرش‌و بالا آورد و نگران گفت: می‌ترسم بهت نشون بدم بازم سردرد بگیری.
بی‌تاب گفتم: مهم نیست، این حس سردرگمی از سردردم بدتره.
بسته‌ی قرصم‌و از جیبش بیرون آورد.
– فقط یه دونه مونده.
خیره به چشم‌هاش گفتم: اشکال نداره.
اونقدر دستم‌و مشت کرده بودم که ناخون‌هام پوستم‌و بد می‌سوزوندند‌.
کمی دست دست کرد اما درآخر گوشی‌و به سمتم گرفت که بی‌طاقت از دستش گرفتم و بهش نگاه کردم.
با عکسی که دیدم ماتم برد.
همین‌جا، با مهرداد، شمعا روشن، خوشحال بودم، مهردادم خوشحال بود.
اون دستم‌و با زحمت بالا آوردم و بعدی‌و زدم.
این دفعه با حرص نگاش می‌کردم و اونم داشت می‌خندید.
بهش نگاه کردم و نفس بریده گفتم: اینا یعنی چی؟
لبخند محوی زد.
– بعدیا رو ببین.
انگار به زور نفسم بالا میومد.
بعدی زدم.
شمال بود، کنار دریا.
اینبار از پشت بغلم کرده بود.
سرم‌و به چپ راست تکون دادم.
– اینا واقعی نیستند، فتوشاپند.
چونم‌و گرفت و سرم‌و بالا آورد.
– برو به هر فتوشاپیستی که می‌خوای نشون بده، بهت میگه که نیست.
اما عکس‌های نیما… وای خدا دارم دیوونه میشم.
بعدی زدم.
داشتم گونه‌ش‌و می‌بوسیدم.
از سردرگمی اشک توی چشم‌هام حلقه زده بود.
فکر می‌کردم بازم برگشتم سر خونه‌ی اول.
– بیشتر عکسا توی لپ تاپه بخوای بهت نشون میدم.
عکس‌و رد کردم اما با عکسی که دیدم سرم تیری کشید که اخم‌هام به هم گره خوردند.
این آدما دیگه کیند؟
انگار ذهنم‌و خوند که گفت: مدلینگان، روز تولدم اینجا بودیم.
بهش نگاه کردم که دیدم اشک توی چشم‌هاشه.
– واست گیتار زدم، ماه بانوجان.
یه دفعه بدتر از هر موقع سرم تیر کشید که با آخ بلندی گوشی از دستم در رفت و نزدیک بود بیوفتم اما سریع پیرهن مهرداد رو گرفتم، اونم زود دستش‌و دورم حلقه کرد.
با ترس گفت: مطهره؟
لباسش‌و بیشتر تو مشتم گرفتم و چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
سردردم، عطرش، حرف‌هاش، عکس‌ها، همه دست به دست هم داده بودند تا من‌و تا مرز مردن ببرند و باعث بشند که به گریه بیوفتم.
برخلاف همیشه که سعی می‌کردم صدام درنیاد این دفعه با گریه داد زدم: سرم، دارم می‌میرم.
مهرداد سریع زیر زانو و گردنم‌و گرفت.
صدای هق هقم توی خونه پیچید.
دست‌هام‌و روی سرم گذاشته بودم و فشار می‌دادم.
روی مبل خوابوندم و با ترس گفت: بیا قرص‌و بخور.
چشم‌هام‌و به زور باز کردم ‌که دیدم ترس شدیدی توی نگاهش موج میزنه.
قرص‌و توی دهنم گذاشت که به زور قورتش دادم.
از درد می‌خواستم فریاد بکشم.
موهام‌و تو مشتم گرفتم و همون‌طور که تند تند اشک‌هام پایین میومدند داد زدم: این دفعه می‌میرم.
نفسم به زور بالا میومد.
یه دفعه تو بغلش گرفتم و با بغض گفت: غلط کردم نباید بهت می‌گفتم، خانمم طاقت بیار زود دردش می‌خوابه.
سرم‌و تو بغلش گرفت که صدای هق هقم تو بغلش خفه شد.
گرمای تنش! نه خدا دارم دیوونه می‌شم.
برای اولین بار با زجه خدا رو صدا زدم.
معلوم بود اونم گریه می‌کنه.
– تحمل کن نفسم.
انگار صداها توی سرم می‌پیچید و تصاویری از گذشته به یادم میومد اما چنان سرم‌و به درد میاورد که حتی نمیتونستم چشم‌هام‌و باز کنم و فقط اشک می‌ریختم.
کل تنم می‌لرزید و یخ کرده بود.
گوشیم‌و از دستش چنگ زدم و داد زدم: این چه کاری بود؟ هان؟ فال گوش وایسادید که چی بشه؟ به شما چه؟
عصبی گفت: مواظب لحنت باش دخترجون، انگار تو هم خوشت میاد که بهت زنگ بزنه، نه؟
این خاطره؟ مهرداد بود نه؟ اما کجا اتفاق افتاده؟
گوشم شدید سوت می‌کشید.
دقیقا داشتم طعم تلخ مرگ‌و می‌چشیدم.

به جعبه اشاره کردم.
– سوسکه اون توعه نه؟
آب دهنش‌و با صدا قورت داد.
با بدجنسی گفتم: فکر کنم باید برم به آقا محسن گزارش بدم که چه نوه‌هایی داره!
اون پسره کنارش چرا یادم نمیاد کیه؟
اما نه… آره خودشه… فکر کنم برادرش ماهانه.
اطراف واسم نامفهوم شده بود و حتی صدای مهردادم‌و بخاطر سوت کشیدن گوشم نمی‌شنیدم.
انگار تو ضمیر ناخودآگاهم گیر افتاده بودم و نمی‌تونستم چشم‌هام‌و باز کنم.
دقیقا حالت بین خواب و بیداری داشتم.
– اذیت نکن، فقط یه بوسه‌ست.
اولین باری که بوسیدم همینجا بود… اگه اشتباه نکنم تو یه مهمونی، تو یه راهرو.
– کبکت خروس می‌خونه دانشجو کوچولو!
– استاد…
بهم چسبید که بی‌اراده حرفم‌و قطع کردم و به دستش چنگ زدم.
نزدیک گوشم گفت: استاد نه، برای تو مهردادم!
استادم بود… مهرداد استادم بود!
– بخوای می‌تونی، مطهره بی‌رحمی نکن، تو شانس درمان شدنمی، شاید تو بتونی من‌و از این چاه دربیاری.
سرم‌و به چپ و راست تکون دادم.
– نمی‌تونم، متاسفم.
به سمت در چرخیدم.
تا خواستم بازش کنم از پشت سرم در رو بست.
– نکن اینکار رو باهام، نکن اینکار رو با هردومون، تو من‌و دوست داری.
عصبی گفتم: چرنده! من هیچ کسی‌و دوست ندارم.
یه بیماری‌ای داشت… درسته، مطمئنم، اما چی بود؟

#مهـرداد

با ترس به گونه‌ش زدم، درحالی که بدنش یخ زده بود عرق می‌ریخت!
حتی گریه هم نمی‌کرد و مدام یه چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد.
باز به گونه‌ش زدم و با گریه گفتم: خانمم چشم‌هات‌و باز کن، قربونت برم یه چیزی بگو.
دیگه نمی‌تونم صبر کنم.
سریع زیر زانو و گردنش‌و گرفتم و بلندش کردم.
هراسون به سمت در دویدم.
در رو با شدت باز کردم و قفل ماشین‌و زدم.
روی صندلی جلو نشوندمش و صندلی‌و خوابوندم.
سریع ماشین‌و دور زدم و در رو باز کردم اما تا خواستم بشینم یه دفعه صدای شلیک همه جا رو پر کرد و بلافاصله درد وحشتناکی توی بازوم پیچید که فریاد زدم و دردش واسه لحظه‌ای جون‌و از بدنم گرفت که پاهام سست شدند اما سریع در رو گرفتم و چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
با شنیدن صدای نیما نفس زنان سریع چشم‌هام‌و باز کردم.
– این فقط بخشی از تلافی بود.
دستم‌و روی بازوم گذاشتم که پر از خون شد.
با چشم‌های به خون نشسته درحالی که درد امونم‌و بریده بود به نزدیک شدنش نگاه کردم.
اسلحه‌ای توی دستش بود و دوتا از محافظاشم پشت سرش بودند.
امکان نداره که پیدامون کرده باشه!
رو به روم وایساد و اسلحه رو به سمتم گرفت.
ترسیده بودم اما سعی می‌کردم فقط خودم‌و عصبی نشون بدم.
– ‌ناموس دزد کثافت!
با مشتی که حواله‌ی صورتم کرد روی زمین پرت شدم و از درد دستم داد کشیدم.
یه دفعه پاش‌و روی بازوم گذاشت که از درد لرزیدم و خاک‌و تو مشتم گرفتم.
با نفرت و خشم آشکار توی صداش گفت: همه چیز اینجا تموم نمی‌شه مهرداد خان.
تا بخوام چشمم‌و باز کنم درد بدی توی سرم پیچید و دیگه چیزی نفهمیدم.

#مـطـهـره

پلک‌هایی که انگار ماه‌ها بسته بودند رو باز کردم و چندین بار پلک زدم تا دیدم نرمال شد.
آب دهنم‌و با تشنگی قورت دادم و نگاهی به موقعیتم انداختم.
انگار بیمارستانم!
کمی خودم‌و بالا کشیدم.
وقتی از پله‌ها پرت شدم پایین کی من‌و رسونده بیمارستان؟ نکنه اون نیمای دزد؟
خواستم یکی‌و صدا بزنم اما یه دفعه خون به مغزم دوید و خاطرات مثل سیل به ذهنم هجوم آوردند که با شتاب تکیه‌م‌و از تخت گرفتم و شکه دو دستم‌و روی دهنم گذاشتم.
دو ماه گذشته! من کنار نیما بودم! کنار بزرگ‌ترین دشمنم! حتی باهاش رابطه…
اشک زیادی توی چشم‌هام جوشید.
خدایا مهرداد!
من تو کلبه بودم اونم کنار مهرداد، حتما اینجاست، حتما اون من‌و آورده بیمارستان.
دست‌هام‌و پایین آوردم و با بغض داد زدم: مهر…
یه دفعه در باز شد که با دیدن نیما شدید قفل کردم و انگار لبام به هم دوخته شدند.
لبخندی زد و کیسه به دست وارد شد.
– خیلی خوابیدیا!
نفرت تموم وجودم‌و پر کرد.
نیما اینجا چی‌کار می‌کنه؟
مهرداد کجاست؟
بهم نزدیک شد و کیسه رو روی میز گذاشت.
این همه مدت پا به پای نیما توی خلاف‌هاش شرکت کردم، من‌و تبدیل به یه هیولا کرده بود!
آخ خدا مهرداد چی‌کشیده تو این دوماه!
فقط سکوت کرده بودم و با چشم‌های لبریز از اشک به چهره‌ی منفورش نگاه می‌کردم.
نگرانی نگاهش‌و پر کرد.
– مطهره؟ خوبی؟
جوابش‌و ندادم که دستش‌و کنار صورتم گذاشت.
– یه حرفی بزن.
خواستم دستش‌و پس بزنم اما زود جلوی خودم‌و گرفتم و دستم‌و مشت کردم.
اون نباید بفهمه که حافظم برگشته وگرنه زندانیم می‌کنه و دیگه رنگ آزادی‌و نمی‌بینم.
تو این مدت این کثافت‌و خوب شناختم.
به اجبار لبخندی زدم و دستم‌و روی دستش گذاشتم.
– می‌دونستم پیدام می‌کنی.
لبخند عمیقی زد و سرم‌و تو بغلش کشید که از گرمای تنش حالم به هم خورد.
روی سرم‌و بوسید.
– بهت گفتم که هروقت تو دردسر افتادی نترس، چون من هستم.
با نگرانی که سعی بر پنهانش داشتم گفتم: اون پسره چی شد؟ چی‌کارش کردی؟
ازم جدا شد و موهام‌و پشت گوشم برد.
– دارم یه کم ادبش می‌کنم.
نفسم بند اومد.
– یعنی چی؟
لبخندی زد.
– تو به اینا کار نداشته باش.
اخم کردم.
– چی‌کارش کردی نیما؟ دردسر میشه.
بلند خندید.
– کی؟ اون مهرداد؟ بیخیال عشقم.
خم شد و چونم‌و گرفت.
به زور این نزدیکی‌و داشتم تحمل می‌کردم.
– یه کم ادب بشه ولش می‌کنم.
می‌دونستم تا نخواد چیزی بهم نمیگه پس بهتر بود سکوت کنم و بعد خودم پنهانی ته قضیه رو درارم.
لبخندی زدم.
– باشه.
لبخندی زد و سرش‌و جلو آورد که بی‌اراده به عقب رفتم.
ابروهاش بالا پریدند.
سریع سعی کردم قضیه رو جمعش کنم.
– حس می‌کنم سرماخوردم.
– سرماهم بخوری بازم طعم لبات‌و از دست نمیدم.
این‌و گفت و بلافاصله لبش‌و روی لبم گذاشت که بدترین حس دنیا وجودم‌و پر کرد.
مثل همیشه عمیق و طولانی بوسیدم که به اجبار همراهیش کردم.
تو من‌و تبدیل به آدم پست کردی! من‌و از یاد خدا دور کردی! هزار درجه من‌و تغییر دادی، حتی با دروغ و دغل من‌و عقد خودت کردی نیما خان؛ قسم می‌خورم که این کارات‌و بی‌جواب نمی‌ذارم، میشم دوستی که از پشت بهت خنجر میزنه، فقط تماشا کن و ببین که چجوری به خاک سیاه می‌شونمت.
*********
همین که نیما رفت شرکت از فرصت استفاده کردم و وضو گرفتم.
چادری اینجاها پیدا نمی‌شد واسه همین از پتوی مسافرتی به عنوان چادر استفاده کردم.
مهرم پیدا نمیشه به جاش یه سنگ صاف پیدا کردم.
رو به روی مهر وایسادم و نفس عمیقی کشیدم.
شرمم می‌گیره خدا… می‌دونم که این مدت یه عوضی بودم اما می‌دونم که تو می‌بخشیم.
خوشحالم که دستم به خون کسی آلوده نشده، وگرنه نمی‌دونستم با عذاب وجدانش چجوری زندگی می‌کردم.
کمکم کن بتونم کثافت کاریای نیما رو رو کنم و بندازمش زندان اما نکته‌ی مثبت این مدت اینه که من‌و تبدیل به یه زن قوی و اراده کرده، دیگه خبری از اون مطهره‌ی ترسو که خودش‌و دست این و اون بده و بذاره واسش تصمیم بگیرند نیست.
حتی نیما باید تاوان سیگاری شدن مهرداد روهم بده.
نگران نباش آقای من، همه چیزو درست می‌کنم.
نمازم‌و که خوندم کت چرم مشکیم‌و پوشیدم و شال بافتنی‌و روی سرم انداختم و از اتاق بیرون اومدم.
دوماه نماز قضا دارم!
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
از پله‌ها پایین رفتم.
صدای سارا و رادمان از بیرون عمارت میومد.
انگار داشتند بازی می‌کردند.
از ساختمون بیرون اومدم که دیدم دارند برف بازی می‌کنند.
نگاه رادمان بهم خورد که به سمتم دوید و داد زد: خاله جون تو هم بیا بازی.
لبخندی زدم.
بهم که رسید دستم‌و گرفت.
– بیا.
به سارا نگاه کردم که دیدم مغرورانه نگاهم می‌کنه.
خم شدم و انگشتم‌و به نوک بینی سرخ شدش زدم.
– من یه کم کار دارم فسقلی، کارم که تموم شد میام.
بدون مخالفت گفت: باشه زود بیا.
بعد به سمت سارا دوید.

دست‌هام‌و داخل جیب‌هام بردم و به سمت سیروان که کنار احمد وایساده بود و حرف میزد رفتم.
نگاهشون بهم افتاد که سکوت کردند و کوتاه سر خم کردند.
سیروان: امری دارید خانم؟
با سر اشاره کردم که دنبالم بیا، بعدم چرخیدم و به سمت استخر رفتم که پشت سرم اومد.
وقتی رسیدم وایسادم و گفتم: نیما بهم زنگ زده که برم یه سر به اون پسره مهرداد بزنم و یه کم اطلاعات ازش بکشم، ماشین‌و آماده کن.
بدون چون و چرا گفت: چشم خانم.
پس قطعا نیما نگفته که من‌و اونجا نبرند چون فکر می‌کرده بیخیال شدم.
– میرم آماده بشم.
به سمت ساختمون رفتم.
بعد از پوشیدن پالتوی تا زیر زانوی چرمی که کنارش چاکی داشت و شلوار لی مشکی و سر کردن یه شال قرمز، چکمم‌و پام کردم و اسلحه رو به کمرم گیر دادم.
از عمارت بیرون اومدم که ماشین‌و رو به روی پله‌ها دیدم.
از پله‌ها پایین رفتم و در عقب‌و باز کردم.
نگاه کوتاهی به سارا که موشکافانه بهم نگاه می‌کرد انداختم و بعد سوار شدم که راننده از راه سنگ فرش شده روند.
دم در سعیدم سوار شد و از عمارت بیرون اومدیم.
نفس پر حرصی کشیدم.
هر جا میرم این پسره هم باید همرام باشه!
چندین دقیقه تو یه جاده‌ی خاکی که کمی از برف پوشیده شده بود می‌رفتیم.
یعنی اون جایی که مهرداده گرمه؟
ناخونم‌و گاز گرفتم.
کاش بشه فراریش بدم یا نیما رو راضی به آزاد کردنش کنم.
بالاخره بعد از کلی انتظار به یه کارخونه‌ی مخروبه رسیدیم که اخم‌هام درهم رفت.
تا حالا اینجا نیومده بودم.
سعید پیاده شد و در رو برام باز کرد.
پیاده شدم.
همون‌طور که به سمت داخل می‌رفتیم گفتم: بهش غذا دادین؟
– تو راهه.
– خوبه.
یه درآهنی بزرگ رو باز کرد که وارد شدم.
نگاهی به فضای نسبتا تاریکی که با نور کم جونی که از هواکش‌های بزرگ به داخل می‌تابید روشن می‌شد انداختم.
یه پوشش پلاستیکی‌و کنار زد که ازش رد شدم.
چندتا از آدمای نیما این اطراف پرسه می‌زدند.
یه در آهنی‌و باز کرد که وارد شدم اما همین که سر بالا آوردم با دیدن مهرداد و وضعیتش پاهام میخ زمین شدند و انگار حس کردم واسه یه لحظه قلبم نزد.
جوشش اشک‌و خوب حس می‌کردم.
یه دستش و تیکه‌ای از لباسش حسابی خون بود و دور بازوش باندی پیچیده شده بود.
کنار لبش پاره شده بود و قسمتی از صورتش کبودی داشت.
قبل از اینکه اشکی از چشمم پایین بیاد نگاه ازش گرفتم و با خشمی که سعی بر کنترلش داشتم گفتم: تنهامون بذارید.
سعیو: ولی خانم…
داد زدم: گفتم تنهامون بذارید این بحث محرمانه‌ست و فقط من‌و نیما باید حرف‌هاش‌و بدونیم.
با نارضایتی چشمی گفتند و هر سه تاشون از اتاق بیرون رفتند.
چونم از بغض لرزید و آروم به سمتش رفتم.
پلک‌هاش تکونی خوردند و خواست سر بالا کنه اما آخ آرومی گفت و چشم‌هاش‌و روی هم فشار داد.
خم شدم و خواستم دست لرزونم‌و روی صورتش بذارم اما یاد نقشه‌م افتادم و سریع عقب کشیدم.
بی‌جون لب زد: مطهره؟ خودتی نه؟
اشکی از چشمم چکید که سریع چرخیدم و چشم‌هام‌و بستم تا بغضم‌و مهار کنم.
چی‌کارش کرده که حتی طاقت چشم باز کردنم نداره؟!
دو دستم‌و توی صورتم کشیدم و یه صندلی برداشتم‌و رو به روش گذاشتم.
سعی کردم جدی باشم و ضعف نشون ندم.
– آره منم.
به زور چشم‌هاش‌و باز کرد و نگاهش‌و بالا آورد.
چقدر شب توی چشم‌هاش بی‌مهتاب شده!
لبخند بی‌جونی زد.
– خوشحالم که حالت خوب شده.
نگاهی به لب خشک شدش انداختم.
– آب می‌خوری؟
به چشم‌هاش نگاه کردم.
سرفه‌ای کرد و گفت: آره.
از یخچال قدیمی‌ای که کنار اتاق بود پارچ‌و درآوردم و آب‌و تو لیوان یه بار مصرف ریختم.
با بسته بودن دست‌هاش لیوان‌و روی لبش گذاشتم که چشم‌هاش‌و بست و آب‌و خورد.
معلوم بود داره درد می‌کشه.
لیوان‌و انداختم و سرجام نشستم.
– وقتی بی‌هوش بودم چی شد؟
به چشم‌هام خیره شد.
– همه چیز یادت اومده؟
خودم‌و نباختم.
– نه.
امید توی نگاهش پر کشید.
– اینجام تا سوالایی که نیما جواب نداده رو از تو بپرسم، دیروز چه اتفاقی افتاد؟
لبش‌و با زبونش تر کرد.
– خواستم ببرمت بیمارستان اما نیما پیدامون کرد… هنوزم توی شکم که چجوری پیدامون کرده.
نیشخند الکی زدم.
– نیما رو دست کم نگیر!
با درد خندید.
– آره، دست کمش گرفتم که تو رو ازم گرفت.
فقط سکوت کردم.
– بهم شلیک کرد.
ترس وجودم‌و پر کرد و سریع لب صندلی نشستم.
– کجات؟
– بازوم.
نفس بریده گفتم: بردت بیمارستان؟
چشم‌هاش‌و بست و خندید.
– واقعا فکر می‌کنی نیما دلش به حالم می‌سوزه؟
با ترس بلند شدم و باند دور بازوش‌و باز کردم.
– چی‌کار می‌کنی؟
باند رو که باز کردم با دیدن بخیه شدن زخمش انگار یه بار بزرگی‌و از رو دوشم برداشتند و چشم بسته نفس آسوده‌ای کشیدم.
– نگرانمی خانمم؟ نه؟
سریع چشم‌هام‌و باز کردم و با عصبانیت گفتم: چه نگرانی‌ای! فقط ترسیدم بمیری، چون مدلینگی اگه بمیری همه جا پخش میشه و نیما تو دردسر میوفته.

ابروهاش بالا پریدند.
– تو از کجا می‌دونی من مدلینگم؟!
از سوتی‌ای که دادم لبم‌و گزیدم اما سریع اخم کردم.
– درموردت تحقیق کردم.
معلوم بود قانع نشده.
باند رو دور بازوش بستم و سرجام نشستم.
– خب، الان که فهمیدی اون روز چی شده، چرا نمیری؟
– می‌خوام بیشتر واسم تعریف کنی.
– نه.
ابروهام بالا پریدند.
– اما این یه خواهش نبود که تو بگی نه!
خواست حرفی بزنه اما با باز شدن در سکوت کرد.
با اخم به سمت در چرخیدم که با سعید رو به رو شدم.
– آقا اینجان.
اخم‌هام از هم باز شدند و لبم‌و گزیدم‌.
این نیمای عوضی همیشه سر و کله‌ش پیدا میشه!
مهرداد خندید.
– نکنه نگفته بودی اینجایی!
چپ چپ بهش نگاه کردم و بلند شدم.
از اتاق بیرون اومدم که سعید در رو بست.
به سمت نیما که پشت بهم وایساده بود و داشت سیگار می‌کشید رفتم.
خودم پیش دستی کردم.
– نگفتم چون می‌دونستم اجازه نمیدی.
به سمتم چرخید.
سیگار رو بین سشت و اشاره‌ش گرفت و کمی پایینش برد.
– اومدی اینجا که چی بشه؟
تو صورتم خم شد.
– اون پسره برات مهمه؟
به صورتش نزدیک شدم و خیره به چشم‌هاش گفتم: نه.
درست وایساد و عصبی پک عمیقی از سیگارش کشید و سری تکون داد.
دودش‌و به بیرون فرستاد و با چهره‌ی سوالی و عصبانیت گفت: پس اینجا چه غلطی می‌کنی؟
اخم‌هام به هم گره خوردند.
– اومدم تا ببینم چه بلایی سرش آوردی.
عصبی خندید و خواست حرفی بزنه که انگشت‌هام‌و روی لبش گذاشتم.
– هیس، حرفم هنوز تموم نشده… پسره واسم مهم نیست که بمیره یا زنده بمونه، اگه اینجام بخاطر توعه، ببین نیما، پسره مدلینگه، بمیره خبرش مثل بمب می‌پیچه، اولین نفرم میان سراغ تو، چرا؟ چون دشمنشی، تحقیق کردم فهمیدم که رقیب شرکتتم هست، پس دیگه بدتر! عزیزدلم، من فقط نگران توعم وگرنه پسره قد بال مگسم برام ارزش نداره.
دیگه خبری از عصبانیت توی نگاهش نبود.
– پس عاقلانه رفتار کن، بخاطر اینکه من‌و دوست داره عقلت از کار نیوفته و کار اشتباهی نکن، مهم اینه که من فقط تو رو دوست دارم و هیچ یک از حرف‌های دروغش‌و باور نمی‌کنم.
لبخندی روی لبش نشست.
دست ظریفم‌و توی دست مردونه‌ش گرفت و سیگارش‌و انداخت و با پا لهش کرد.
دستم‌و روی قلبش گذاشت.
– لعنت بهت که خوب بلدی آرومم کنی.
خندیدم و عقب کشیدم اما دستم‌و کشید که تو بغلش فرو رفتم و از حس بدش خفیف لرزیدم.
دستش‌و دورم حلقه کرد و سرش‌و به سمت گوشم پایین آورد.
– آره، تو مال منی، نه هیچ کسی دیگه.
توی دلم پوزخندی زدم.
این خیالان پوچیه که داری.
سرم‌و بالا آوردم.
– پس حالا ولش کن، بگو ببرنش بیمارستان.
– حله خانمم.
بعدم سرش‌و پایین آورد و کوتاه لبم‌و بوسید.
کاش می‌شد یه جوری طلسمش می‌کردم که نه دیگه ببوستم و نه بغلم کنه.
خودم‌و از بغلش بیرون کشیدم.
– پس انجامش بده.
دستم‌و گرفت.
– باشه.
بعد به یکی از نوچه‌هاش اشاره کرد که به سمتمون اومد.
– درخدمتم قربان.
– پسره رو ببر به یه بیمارستان و ولش کن.
– چشم قربان.
بعدم به سمت اتاق رفت.
نفس آسوده‌ای کشیدم.
به قول شروین عوضی تنها کسی که می‌تونه نیما رو رام کنه منم.
دستم‌و کشید و به سمت در بردم.
الان می‌فهمم که چقدر دلم برات تنگ شده بود مهردادم، لطفا زود خوب شو.

#ماهان

حیرون و سرگردون طول و عرض اتاق‌و طی می‌کردم.
حمیدم منتظر خبری پشت میزش دست‌هاش‌و توی هم قفل کرده بود و روی پیشونیش گذاشته بود.
محدثه مدام پاش‌و به زمین می‌کوبید.
– همش تقصیر منه.
محدثه نالید: نخیر همش تقصیر منه، اگه نادون بازی درنیاورده بودم و دم به تله‌ی نیما نمی‌دادم تو هم مجبور نمی‌شدی جای مهرداد رو لو بدی.
حمید: بگیر بشین داداش، با بی‌تابی که مهرداد پیدا نمی‌شه!
لب باز کردم که حرفی بزنم اما با لرزش گوشیم سریع از جیبم بیرونش آوردم.
شماره ناشناس بود.
اخم کردم و جواب دادم: بله؟
صدای یه زن توی گوشم پیچید: آقای ماهان رادمنش؟
اخم‌هام بیشتر به هم گره خوردند.
– بله خودمم.
– من از بیمارستان… زنگ می‌زنم…
دلم هری ریخت.
– یه آقایی که الان اثری ازشون نیست برادرتون‌و آوردند اینجا، ایشون شماره‌ی شما رو بهمون دادند، اصلا نگران نباشید حالشون خوبه.
چشم‌هام‌و بستم و از ته دل نفس آسوده‌ای کشیدم.
– باشه، زود خودم‌و می‌رسونم.
– ممنون، خداحافظ.
– خداحافظ.
تماس‌و قطع کردم و رو به دو جفت چشم منتظر گفتم: مهرداد پیدا شد؛ توی بیمارستانه اما حالش خوبه.
هردوتاشون نفس آسوده‌ای کشیدند.
محدثه کیفش‌و برداشت و بلند شد.
– پس بریم.
حمید گوشی تلفن‌و برداشت و بعد از چند ثانیه گفت: عملیات‌و متوقف کنید، آقای رادمنش پیدا شدند.
**********
به کبودی گونه‌ش دست کشیدم که آخی گفت و دستم‌و پس زد.

عصبی غریدم: بیچارش می‌کنم، دزد کثافت!
محدثه با شرمندگی گفت: بخدا ببخشید آقا مهرداد، تقصیر ماهان نیست، تقصیر منه.
مهرداد: تقصیر هیچ کسی نیست، من سرزنشتون نمی‌کنم.
کنارش نشستم.
– چه خبر از مطهره؟
کمی خیره نگاهم کرد و بعد گفت: همش سردرد میومد سراغش، مطمئن بودم که یه چیزایی یادش میومد، وقتی عکسا رو دید و براش تعریف کردم جوری سردرد گرفت که بی‌هوش شد و هزیون گفت.
متفکر گفتم: یعنی میگی همه چیز یادش اومده؟
– خودش که میگه نه، اما مطمئنم اون نیما رو متقاعد کرده که من‌و آزاد کنه.
خندید و ادامه داد: وقتی فهمید تیر خوردم رنگش پرید اما ادعا داشت که نگران من نیست، بخاطر نیما نگرانه.
به سقف چشم دوخت و با لبخند گفت: دلم براش تنگ شده بود، به همین چند لحظه که کنارم بود و باهاش حرف زدم راضیم.
با اخم گفتم: چندتا احتمال هست، یا حافظش برنگشته و واقعا نگران نیماست.
اخم‌های مهرداد شدید درهم رفتند و با تندی نگاهم کرد اما بی‌توجه به نگاهش ادامه دادم: یا حافظش برگشته و به دلایلی ادعا می‌کنه که برنگشته و یا واقعا هنوز فراموشی داره اما به سمت تو جذب شده.
اخم‌هاش کمی از هم باز شدند.
– چجوری بفهمیم کدومش درسته؟
محدثه: با استفاده از من و عطیه.
سوالی بهش نگاه کردیم.
– باید باهاش برخوردی داشته باشیم و عکس العملش‌و بسنجیم.
ابروهام از حیرت بالا پریدند و بینیش‌و کشیدم.
– فکر خوبیه خانمم.
خندید و دستم‌و پس زد.
با صدای مهرداد بهش نگاه کردیم.
– گوشیت‌و بده می‌خوام به بابای مطهره زنگ بزنم.
با ابروهای بالا رفته گفتم: چرا؟
– باید بدونند که دخترشون زنده‌ست و بیشتر از این عذاب نکشند.
**************
شروین راهی‌و روی نقشه نشون داد.
– این راه‌و واسه عبور کامیونا پاکسازی کردیم.
نیما متفکر دستی به چونش کشید.
– به پلیس راه نمی‌خوره؟
– نه، خیالت راحت.
بهم نگاه کرد.
– نظر تو چیه؟
دست به سینه گفتم: به نظرم خوبه.
شروین ابروهاش‌و بالا انداخت.
– چه عجب دم پر ما نشدی!
– من وقتی پاچه می‌گیرم که ببینم زیادی داری زر مفت می‌زنی.
نیما معترضانه گفت: عه!
– چیزی که هست‌و گفتم.
شروین خندید.
– بیخیال زنت داداش، دیگه عادت کردم.
نیما پوفی کشید.
روی میز نشستم و یه پام‌و بالا انداختم.
– کامیونا حدود ده تان، به نظرم اول چهار تاش‌و بفرستید، اگه بدون خطری رد شدند بقیش‌و هم بفرستید.
از عمد به شروین نگاه کردم.
– اینطور اگه لو بریم کمتر ضرر می‌کنیم.
– عالیه زرنگ.
پوزخندی زدم و نگاه ازش گرفتم.
نیما نقشه رو جمع کرد.
فعلا مجبورم باهاشون هم قدم باشم اما همین که فرصتی گیر بیارم نقشه‌م‌و شروع می‌کنم ولی اول این شروین هوس بازو زمین می‌زنم.
نگاه شروین روی بدنم چرخید که با غضب بهش نگاه کردم.
نگاه ازم گرفت و رو به نیما گفت: قرار بود یکی از دخترا رو بفرستی واسه من، چرا همشون‌و فرستادی؟
نیما پیشونیش‌و خاروند.
– معذرت، یادم رفت.
پوفی کشید.
– راستی، می‌دونی که فرداشب معامله‌ی بزرگی در پیشه و کوروش حسابی براش دندون تیز کرده.
نیما: می‌دونم، نگران نباش، اگه اون زرنگه من زرنگ‌ترم.
یه دفعه در سالن باز شد و سارا گریه کنان به داخل اومد که تعجب کردم.
نیما با اخم گفت: چرا گریه می‌کنی؟
بهمون رسید و با گریه مچ نیما رو گرفت.
– رادمان‌و که بردم شهربازی، با خیال اینکه چون توی قطاره جاش امنه رفتم که آبمیوه بگیرم اما وقتی برگشتم…
هق هقش شدیدتر شد که با نگرانی بهشون نزدیک شدم.
نیما سارا رو محکم تکون داد و گفت: د حرف بزن گریه نکن، رادمان کجاست؟ هان؟
با هق هق گفت: وقتی برگشتم دیگه ندیدمش، کل پار‌ک‌و گشتم اما پیداش نکردم.
ترس وجودم‌و پر کرد.
نیما با چشم‌های پر از ترس گفت: چی داری میگی؟ مگه سیروان‌و با خودتون نبرده بودی؟
روی زمین فرود اومد و با گریه گفت: فکر کردم خطری نیست و گفتم که بمونه.
یه دفعه نیما با داد میز‌و با لگد روی زمین انداخت و به سمت در رفت.
عربده کشید: سیروان؟
اولین باری بود که ترس‌و توی نگاهش می‌دیدم.
نگاه کوتاهی به سارایی که از گریه نفسش بالا نمیومد انداختم و بعد با قلبی که تند میزد پشت سر نیما رفتم.
آخرش بچه‌ی به این کوچیکی‌و وارد کثافت کاریاشون کردند.
از سالن بیرون رفت و وارد هال شد.
تا خواستم پام‌و از سالن بیرون بذارم چرخیدم و با شک به شروینی که اخمی داشت نگاه کردم اما کمی بعد چرخیدم و با دو به سمت نیمایی که یقه‌ی سیروان‌و گرفته بود و با داد سرزنشش می‌کرد رفتم.

با اخم درحالی که توی فکر بودم به باغ پوشیده شده از برف رو به روم نگاه می‌کردم.
به چند نفر مشکوک بودند.
مهرداد، شروین و دشمنای دیگه‌ی نیما از جلمه کوروش اما درجه‌ی مضنونیتم رو مهرداد کمتر بود چون شاید اصلا ندونه نیما زن و بچه داره‌.
شستم‌و به لبم کشیدم.
به ساعت نگاه کردم.
بیست و دو بود.
سارا از وقتی که اومد مدام گریه کرد که آخرش بی‌هوش شد و دکتر خبر کردیم.
نیما هم که معلوم نیست کدوم گوری رفته که خبری ازش نیست، اصلا بهتر، کاش به جای خودش خبر مرگش بیاد؛ دروغگوی دزد!
درآخر بی‌طاقت بلند شدم و تیپ تمام مشکی زدم و اسلحه رو به کمرم گیر دادم.
نیما به تنها کسی گه مضمون نمیشه شروینه، خودم باید برم سر و گوشی آب بدم.
الان یا تو پارتیه رهامه و یا خونه، باید بفهمم.
از اتاق بیرون اومدم و از پله‌ها پایین رفتم.
اگه نگرانم فقط بخاطر رادمانه که قربانیه کارای باباش نشه، بچه‌ی به این کوچیکی گناهی نداره.
سوئیچ بی ام وه رو برداشتم و از عمارت بیرون زدم.
داشتم به سمت ماشینم می‌رفتم که با شنیدن صدای سعید دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم‌.
– خانم؟
نزدیک ماشین به سمتش چرخیدم.
– چیه؟
– جسارتا کجا میرید؟
با اخم گفتم: ربطی بهت نداره، لازم نکرده بدونی.
دهن باز کرد حرفی بزنه که سریع داخل ماشین نشستم و درا رو قفل کردم.
همین که ماشین‌و روشن کردم پرید جلو که نفس عصبی‌ای کشیدم.
مصمم اما فقط برای ترسش پدال گاز و ترمز رو به طور متوالی به نوبت فشار دادم اما کنار نرفت که پام‌و از روی ترمز برداشتم و ماشین از جاش کنده شد که سریع خودش‌و کنار انداخت.
به سرعت دور زدم‌و به سمت در روندم.
***
جلوی آپارتمان رهام زدم رو ترمز.
خونش رفتم که گفتند نیست!
پوزخندی روی لبم نشست.
اینجوری نگران بچه‌ی به اصطلاح داداششه؟ بابا من که خوب توی هفت خط‌و می‌شناسم.
از توی آینه نگاهی به خودم انداختم.
نیما همیشه از رفتن به پارتیای رهام منعم می‌کرد، اما دلیلش‌و بهم نمی‌گفت.
گوشیه خاموش شدم‌و برداشتم و از ماشین پیاده شدم.
بین راه یه کفش فروشی وایسادم و کفش خریدم و اون کفش پام‌و دور انداختم.
فهمیدم که تو همه‌ی کفش‌هام ردیابه.
وقتی از نامشخص بودن اسلحه‌م مطمئن شدم به سمت در ورودی رفتم.
ناکس سه تا اینجور برجی داره!
پوزخندی روی لبم نشست.
همش از پول خون و بدبختی مردمه!
وارد شدم و نگاهم‌و دور تا دور لابی حسابی شیکش چرخوندم.
از یه خدمتکار واحدش‌و پرسیدم.
هنوز به طبقه‌ی چهارم نرسیده صدای آهنگ‌و میشد شنید.
از آسانسور بیرون اومدم.
رو به روی در واحد سفید رنگ و نسبتا بزرگش وایسادم.
با نیمه باز بودن در شدید تعجب کردم.
اینا دیگه چقدر ریلکسند!
همین که در رو باز کردم یه عالمه دود تو صورتم کوبیده شد که کوتاه چشم‌هام‌و بستم.
لعنتیا معلوم نیست چقدر دارند می‌کشند!
دستم‌و رو هوا تکون دادم و وارد شدم.
در رو بستم که نگاه عده‌ای به طرفم چرخید.
کاملا معلوم بود بعضیا مثل خر مست کردند.
با قدم‌های محکم همیشگیم به جلو قدم برداشتم.
عده‌ای با تعجب نگاهم می‌کردند.
مغرورانه به اطراف نگاه کردم‌.
خواستم قدمی بردارم اما با شنیدن صدای آشنایی پشت سرم وایسادم.
– چشمام از تعجب داره میزنه بیرون!
به سمتش چرخیدم که با رهام رو به رو شدم.
پوزخند محوی زدم.
– تعجب نکن، با تو کار ندارم که اومدم اینجا.
ابروهاش بالا پریدند و با لیوان مشروب توی دستش به سمتم اومد.
– حالا زن نیما با کی کار داره؟
چه دردناکه اسم کسی روت باشه که ازش متنفری.
– خودم پیداش می‌کنم.
به اطراف اشاره کردم.
– وضع مهمونیات خرابه.
خندید.
– اینجور بیشتر حال میده عزیزم، اوف چه خالی داره که زنا بعد از نعشگی بیوفتند توی بغلت!
سری به عنوان تاسف تکون دادم و از کنارش رد شدم.
بلند گفت: کمکی خواستی بگو خوشگله.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
نگاهم‌و به دنبال شروین چرخوندم.
اون‌هایی که می‌شناختنم بدجور تعجب می‌کردند.
به جای شروین کوروش‌و پیدا کردم که ابروهام بالا پریدند.
خواستم به سمتش برم اما با کسی که کنارش نشست جا خوردم.
شروین!
کم کم دستم مشت شد و عصبانیت وجودم‌و پر کرد.
می‌دونستم.
با یه تیر دو نشون زدی مطهره جون!
سریع گوشیم‌و از جیبم بیرون آوردم و روشنش کردم.
وقتی کاملا روشن شد چندتا عکس ازشون گرفتم و بعد باز گوشی‌و خاموش کردم.
توی جیبم گذاشتمش و سعی کردم بدون اینکه متوجهم بشند از پشت بهشون نزدیک بشم.
واسه ضایع بازی نشدن از پسری که مشروب پخش می‌کرد یه لیوان گرفتم و تا تونستم بهشون نزدیک شدم.
پشت ستون وایسادم و سعی کردم حرف‌هاشون‌و بشنوم.
فعلا سکوت کرده بودند و کوروش همون‌طور که لم داده بود پیپ می‌کشید.
شروین کمی از مشروبش‌و خورد و همون‌طور که به اطراف نگاه می‌کرد بالاخره لب باز کرد: فکر نمی‌کردم بیای!
کوروش پا روی پا انداخت.
– همین طور که می‌دونی من اهل سوپرایز کردنم!

پوزخندی زدم.
بازم بینشون سکوت حکم فرما شد.
کلافه دستی توی موهام کشیدم.
چند دقیقه گذشت تا اینکه بالاخره کوروش به حرف اومد.
– می‌خوام فرداشب ببرم.
شروین: می‌دونم.
– فهمیدم کاری کردی که نیما برای اولین بترسه.
اخم ریزی کردم.
شروین خندید.
– آره، بالاخره برای اولین بار ترس‌و تو نگاه قاتل دختری که دوستش داشتم دیدم.
شکه به رو به روم نگاه کردم.
پس شروین می‌خواد انتقام بگیره!
کوروش: بچهه که سالمه؟ نه؟
نفس تو سینم حبس شد.
پس اینم درست حدس زده بودم!
شروین: اول خواستم یه بلایی سرش بیارم اما لعنت بهش! چشم‌هاش حسابی مظلومند درست مثل بابای کثافتش.
دستم‌و مشت کردم که ناخون‌هام توی گوشتم فرو رفت و شدید سوخت.
هر چی هم باشه من نمی‌ذارم رادمان قربانی بشه.
کوروش: نیما که نفهمید کار تو بوده؟
شروین: نگران…
اما حرفش‌و با نزدیک شدن رهام قطع کرد.
قطعا الان میگه که من اینجام!
سریع لیوان‌و کنار ستون گذاشتم.
رهام: زن نیما رو دیدی؟
خون تو رگم یخ بست.
اگه امشب نتونم از این برج بیرون برم دیگه هرگز نمی‌تونم.
شروین با تعجب گفت: مگه اینجاست؟!
با دو به سمت در دویدم.
خدایا خودت به دادم برس.
لعنت بهت رهام!
از خونه بیرون اومدم و سریع دکمه‌ی آسانسور رو زدم.
با پاهام روی زمین ضرب گرفتم.
استرس مثل خوره به جونم افتاده بود.
همین که آسانسور اومد سریع خودم‌و داخلش انداختم و دکمه‌ی طبقه‌ی هم کف رو زدم.
وقتی وایساد سریع بیرون اومدم و با آخرین سرعت به سمت در دویدم.
همین که بیرون اومدم و به ماشین رسیدم انگار دنیا رو بهم دادند.
در رو باز کردم اما تا خواستم بشینم صدای فریاد شروین قلبم‌و از کار انداخت.
– مطهره؟
نگران پر ترسی بهش انداختم و سریع سوار شدم.
ماشین‌و که روشن کردم بلافاصله پام‌و روی گاز گذاشتم که تو میلی متری ازش رد شد.
صدای عربدش بلند شد‌: می‌کشمت مطهره.
بی‌اراده فرمون‌و محکم تو مشتم گرفتم.
ازش که دور شدم نفس آسوده‌ای کشیدم و لب خشک شدم‌و با زبونم تر کردم.
خدایا شکرت.
وقتشه نقشمه‌م‌و شروع کنم.
کاری می‌کنم که همتون به جون هم بیوفتید.
******
ماشین‌و خاموش کردم و پیاده شدم.
می‌دونستم داخل چیز خوبی درانتظارم نیست.
با پاهایی که به زور حرکتشون می‌دادم از پله ها بالا اومدم و بعد از باز کردن در وارد خونه شدم.
خونه غرق در سکوت بود و همین سکوتش بیشتر می‌ترسوندم.
با استرس بلند گفتم: نیما؟
اما نه خبری از خودش شد و نه از صداش.
سوئیچ‌و به جاسوئیچی وصل کردم و آروم به سمت پله‌ها رفتم.
بازم بلند گفتم: نیما؟
نگاهم‌و اطراف چرخوندم.
قلبم حسابی بی‌قراری می‌کرد.
این سکوت خونه نرمال نیست.
با صدای باز شدن در از جا پریدم و سریع به سمتش چرخیدم اما با دیدن سیروان نفس آسوده‌ای کشیدم.
با قدم‌های تند به سمتم اومد.
از چهره‌ش مشخص بود حسابی استرس داره.
بهم که رسید گفت: خانم هر چی از وقتی که رفتید به آقا زنگ می‌زنیم جواب نمیدند، هیچ کسی هم نمی‌دونه که کجا رفتند.
یه مثقال هم نگران نشدم اما واسه ضایع کاری نشدن نگرانی‌و توی چشم‌هام ریختم.
– مگه یکیتون همراهش نبوده؟
با اضطراب گفت: نه خانم خودشون نخواستند.
خواستم حرفی بزنم اما صدای در بلند شد که بهش نگاه کردیم.
با دیدن نیما اونم با اون وضع آشفته و گوشه‌ی لب پاره شدید تعجب کردم.
از همین‌جا هم معلوم بود حسابی مست کرده.
سیروان سریع به سمتش دوید و قبل از اینکه بیوفته زیر بازوش‌و گرفت.
با ناباوری به سمتش رفتم.
سیروان با ترس گفت: باید ببریمشون بیمارستان.
نیما پسش زد و کشیده گفت: نمی‌خواد، برو بیرون می‌خوام با زنم تنها باشم.
نفسم بند اومد و ترس وجودم‌و پر کرد.
سیروان: آخه ارباب…
با همون مستیش داد زد: گفتم برو بیرون تا یه گوله حرومت نکردم.
سیروان نگاهی به من انداخت که اشاره کردم بره.
با نارضایتی چشمی گفت و رفت‌.
حتی جرئت نمی‌کردم به نیما نزدیک‌تر بشم‌.
اگه بگم مثل سگ نترسیده بودم دروغ گفتم.
بهم نگاه کرد و با پاهای سست به سمتم اومد که با ترس عقب رفتم.
– اون لاشخور بهم زنگ زد.
نفس بریده گفتم: کی؟
کلتش‌و از کمرش بیرون آورد که نفسم واسه لحظه‌‌ای رفت.
– همونی که جرئت کرده بچم‌و بدزده.
بلند خندید و کلت‌و به سینه‌ش زد.
– جرئت کرده بچه‌ی نیما شاهرخی‌و بدزده، می‌فهمی؟
حواسم به ‌پله‌ی پشت سرم نبود که پام بهش گیر کرد و روش پرت شدم.
از درد آخی گفتم و صورتم جمع شد.
خودش‌و کنارم انداخت که خواستم سریع بلند بشم اما دستش‌و روی قفسه‌ی سینه‌م گذاشت و روی پله خوابوندم، خودشم روم خم شد.
از ترس فشارم افتاده بود و قلبم روی هزار میزد.
با نگاه مست بهم چشم دوخت.
– می‌دونی چی گفت؟
درحالی که به زور نفس می‌کشیدم گفتم: چی گفت؟
سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد که یه لحظه لرزیدم.
دست‌های لرزونم‌و روی شونه‌هاش گذاشتم و سعی کردم به عقب ببرمش.
– بهتره بخوابی نیما.

اما بدون توجه به حرفم مانتوم‌و گرفت و یه دفعه دکمه‌هاش‌و از جا کند که هر کدومشون به طرفی پرت شدند.
با صدای لرزون گفتم: نیما برو…
اما با گذاشتن سر اسلحه روی لبم خفه خون گرفتم.
– هیس، دارم حرف میزنم.
اسلحه رو کشید تا اینکه از گردنم گذشت‌.
با ترس نگاهش کردم.
می‌ترسیدم از سر مستی دستش روی ماشه بره و شلیک کنه.
روی قفسه‌ی سینه‌م کشید و یقه‌ی تاپم‌و پایین برد.
با اینکه محرمم یود اما نمی‌دونستم چرا دیگه ازش شرمم می‌گرفت و فکر می‌کردم دارم به مهرداد خیانت می‌کنم.
– بهم گفت اگه تو معامله‌ی فرداشب شکست نخورم رادمان‌و می‌کشه.
کمرم از اینکه تو پله فرو رفته بود و نیما هم کل وزنش‌‌و روم انداخته بود درد می‌کرد.
سعی کردم صدام نلرزه.
– نفهمیدی کی بود؟
به چشم‌هام نگاه کرد.
– نه، اگه از این معامله‌ی بزرگ نگذرم بچم می‌میره.
– خب… خب پس بگذر.
سر اسلحه رو بین خط بالا تنم فشار داد که لبم‌و گزیدم.
– دوست دارم اون مردک‌و گیر بیارم و یه گلوله درست همین‌جا بهش بزنم.
با نفس تنگی گفتم: از روم بلند شو نیما، وقتی مستی از سرت پرید باهم حرف می‌زنیم‌و به یه راه حل می‌رسیم.
صورتش‌و تو میلی متری صورتم آورد.
چشم‌های آبیش حالا ترسناک‌تر شده بود.
– تو رو دوست دارم، رادمان‌و هم دوست دارم، باید از کدومتون بگذرم؟ هان؟
گیج گفتم: چی داری میگی؟
دستش‌و کنار صورتم گذاشت.
– امشب… برای اولین بار توی قمار باختم.
با بهت بهش نگاه کردم.
– شاهرخ عوضی گفت که اگه ببره شرطش اینه که اگه تو معامله‌ی فرداشب نبرم باید تو رو بهش بدم.
دست لرزونم‌و روی دهنم گذاشتم و بلافاصله اشک زیادی چشم‌هام‌و پر کرد.
خندید و تک سرفه‌ای کرد.
– منم قبول کردم.
هر لحظه نزدیک بود بغضم بشکنه‌.
– از مستیم استفاده کرد و.‌.‌. بازوندم.
انگار دیگه نفسم بالا نیومد.
با بغض زمزمه کردم: تو چی‌کار کردی نیما؟
اشک توی چشم‌هاش حلقه زد.
– حالا معامله رو ببازم و رادمان‌و نجات بدم و تو رو دستی دستی پیشکش اون مردک کنم؟ یا معامله رو ببرم و تو رو نجات بدم و رادمان‌و از دست بدم؟ هان؟
قطره‌ای اشک از کنار چشمم سر خورد.
سر اسلحه رو فشار داد.
– یا تو رو بکشم تا مجبور نشم با دست خودم بدمت به اون یارو؟
بغضم شکست و اشک‌هام روونه شدند.
اسلحه رو بالا آورد و روی اشک‌هام کشید.
– گریه نکن.
با گریه و درد بدبختیم چشم‌هام‌و بستم.
یه دفعه صدای پر بغض سارا بلند شد: نیما؟
سریع چشم‌هام‌و باز کردم.
نیما بهش نگاه کرد.
– بچم‌و پیدا کردی؟
حرفی نزد و به جاش بلند شد که انگار تازه راه نفس کشیدنم باز شد.
بی‌حرف با پاهای سست همون‌طور که نرده رو گرفته بود از پله‌ها بالا رفت.
تن بی‌جونم‌و به زور بلند کردم‌.
بهش که رسید یه دفعه اسلحه رو روی شقیقه‌ش گذاشت که از ترس سرجام میخکوب شدم.
سارا با بغض و ترس گفت: می‌خوای شلیک کنی؟ خب شلیک کن.
نیما با خشم غرید: همه چیز تقصیر توعه، باید بمیری.
سارا به گریه افتاد و چشم‌هاش‌و بست.
– اگه دلت خنک میشه بزن‌.
دست لرزون نیما روی ماشه رفت که به خودم اومدم و سریع از پله ها بالا رفتم.
– نه! نیما نه!
خواستم اسلحه رو از دستش بگیرم اما به عقب پرتم کرد که روی زمین پرت شدم و از درد چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– داری چه غلطی می‌کنی نیما؟
با شنیدن صدای شروین سریع چشم‌هام‌و باز کردم و با شتاب چرخیدم.
نیما چرخید و اسلحه رو به سمت شروین گرفت که دست‌هاش‌و بالا برد و گفت: آروم باش نیما، باهم حرف می‌زنیم، باشه؟
نگاهش به من افتاد که سریع مانتوم‌و روی هم گذاشتم و جدی بهش نگاه کردم.
بلند شدم و رو به سارا آروم گفتم: برو تو اتاقت.
نگاه پر اشکی به من و نیما انداخت و بعد به سمت اتاقش پا تند کرد.
شروین: اون اسلحه رو بذار کنار، لطفا.
داد زد: خفه شو.
روانی شده‌ها!
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
تو یه حرکت به سمتش هجوم بردم‌و اسلحه رو از دستش چنگ زدم و کمی از پله‌ها پایین رفتم.
روی پله‌ها فرود اومد و موهاش‌و تو مشتش گرفت.
به شروین نگاه کردم که جدی گفت: می‌خوام باهات حرف بزنم.
سرد گفتم: فردا حرف می‌زنیم، حالا هم برو.
– اگه چیزی…
با تحکم گفتم: گفتم برو فردا حرف می‌زنیم.
کمی خیره نگاهم کرد و بعد نگاهی به نیما انداخت و به سمت در رفت.
از پله‌ها بالا اومدم و زیر بازوی نیما رو گرفتم.
– بلندشو بریم تو اتاق.
سرش‌و بالا آورد و مظلوم به چشم‌هام زل زد.
لعنت به صورتت که هر کسی نشناستت فکر می‌کنه مورچه هم زیر پات له نمیشه!
نالید: من چی‌کار کنم؟
مکث کردم و گفتم: فردا درموردش حرف می‌زنیم؛ بلندشو.
دیگه حرفی نزد و بلند شد که بازوش‌و ول کردم.
میون راه نزدیک بود بیوفته که سریع زیر بازوش‌و گرفتم و به زور تن بی‌جونش‌و کشیدم.
در اتاق‌و باز کردم و روی تخت انداختمش.
بدون توجه به نگاه‌های خیره‌ش دیوار متحرک‌و تکون دادم و رمز گاو صندوق‌و زدم.
اسلحه‌‌ش‌و کنار پولا انداختم و در گاو صندوق‌و بستم.

دیوار رو به حالت قبل برگردوندم و بهش نگاه کردم که با دیدن اینکه خوابش برده یا شایدم از مستی بی‌هوش شده ابروهام بالا پریدند.
لباس‌هام‌و از تنم کندم و حوله به دست وارد حموم شدم.
******
کیفش‌و برداشت.
– میرم شرکت، امروز با یکی از مشتری‌هام جلسه دارم، نیاز دارم یه کم فکر کنم.
سری تکون دادم و لقمه رو توی دهنم گذاشتم.
بهم نزدیک شد.
چونم‌و گرفت و سرم‌و به سمت خودش چرخوند که سوالی بهش نگاه کردم.
-‌ دلخوری.
دستش‌و پس زدم و نگاه ازش گرفتم.
– نه.
بازم چونم‌و گرفت و سرم‌و به سمت خودش چرخوند.
– بمیرمم تو رو دست شاهرخ نمیدم.
پوزخندی زدم.
– بهتر می‌دونی که اون پیرک هوس‌باز گنده‌تر از توعه، ببازی تا من‌و نبره دست برنمی‌داره.
کمی خیره نگاهم کرد و بعد گفت: نمی‌ذارم.
خواستم حرفی بزنم اما خم شد و لبش‌و محکم روی لبم گذاشت که چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
بوسه‌ی عمیقی زد و عقب کشید که چشم‌هام‌و باز کردم و سعی کردم کاری کنم که تنفرم‌و از توی چشم‌هام نخونه.
بی‌حرف چرخید و ازم دور شد.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم و چاییم‌و خوردم.
خودم می‌دونم چی‌کار کنم.
با صدای گوشیم لیوان‌و پایین بردم و بهش نگاه کردم.
اسم شروین خاک بر سر روی صفحه خودنمایی می‌کرد.
لیوان‌و روی میز گذاشتم و گوشیم‌و برداشتم.
تماس‌و وصل کردم.
– می‌شنوم.
معلوم بود عصبیه.
– عکس‌ها رو دیدم، تو کافه… ساعت ده منتظرتم.
– اوکی.
بعدم تماس‌و قطع کردم و از سرجام بلند شدم.

#لادن

با توپ پر در اتاق نیما رو باز کردم و وارد شدم که سریع سر بالا آورد.
در رو محکم بستم و با عصبانیت به سمتش رفتم.
– دست مریزاد آقا نیما!
اخم‌هاش‌و توی هم کشید.
– چی شده؟
رو به روش خم شدم و دست‌ها‌و محکم به میز کوبیدم.
– قضیه‌ی مطهره راسته؟ هان؟
ابروهاش بالا پریدند و به صندلیش تکیه داد.
– خب؟
درست وایسادم و عصبی داد زدم: تو همه چیز ما با هم بودیم، هیچ چیز پنهانی از هم نداشتیم اما تو دوماه این قضیه رو از من پنهان کردی!
خونسرد گفت: لازم ندیدم کسی چیزی بدونه.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و لگدی به صندلی زدم که با صدای گوش خراشی به عقب رفت.
چشم‌هام‌و بستم و سعی کردم خودم‌و آروم کنم.
– این قضیه به تو ربطی نداشت که بخوام بهت بگم، حالا هم اگه کاری نداری برو چون همین طوریشم اعصابم داغونه!
با غضب بهش نگاه کردم.
خونسرد لپ تاپش‌و روشن کرد.
نفس عصبی کشیدم و گفتم: ممکنه از مهرداد حامله باشم.
به شدت سر بلند کرد.
– چی؟!
دست به سینه شدم.
– حرفم واضح بود، تا چند وقت دیگه مشخص میشه.
پوزخندی زد.
– اینم جزو انتقامته؟
متقابلا پوزخندی زدم و حرف‌و عوض کردم.
– نگفته بودی مطهره رو دوست داری!

#مـطـهـره

رو به روش نشستم و بی‌مقدمه گفتم: تموم حرفات‌و شنیدم و به حرفی که مدت‌ها به نیما می‌زدم یقین پیدا کردم، بی برو و برگشت باید رادمان‌و آزاد کنی…
انگشت اشارم‌و روی میز کوبیدم.
– قبل از امشب وگرنه همه چیزو می‌ذارم کف دست نیما…
خواست حرفی بزنه که زود انگشتم‌و رو به روش گرفتم و گفتم: البته اینبار با مدرک.
چشم‌هاش‌و بست و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد‌.
به صندلی تکیه دادم و انگشت‌هام‌و توی هم قفل کردم.
– خب، تصمیمت‌و می‌شنوم.
با همون حالت گفت: زیرک‌ترین زنی هستی که توی عمرم دیدم.
لبخند مغرورانه‌ای زدم.
چشم‌هاش‌و باز کرد.
– نیما پرنده‌ی درحال سقوطه.
ابروهام بالا پریدند.
– کنارش موندن برای تو فایده‌ای نداره.
اخم ساختگی کردم.
– خوش ندارم یکی درموردمون اینطوری حرف بزنه.
به سمتم خم شد.
– اما من فرق می‌کنم، کنار من باش تا خدایی کنی.
نفوذ بالله!
– خیلی پررو تشریف داری! حالا که کاراتم واسم رو شده داری این حرف‌ها رو می‌زنی؟
به صندلیش تکیه داد.
– یه پیشنهاده.
جدی گفتم: باشه واسه خودت، نمی‌خوای نیما از کارات خبر داشته باشه یک، باید رادمان‌و آزاد کنی اون بچه گناهی نداره؛ دو، باید نیما تو معامله برنده بشه چون اگه نشه اون شاهرخ کثافت من‌و به زور از نیما می‌گیره‌.
اخم‌هاش شدید به هم گره خوردند.
– درمورد چی حرف می‌زنی؟
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
– دیشب نیما که مست بوده با شاهرخ قمار بازی می‌کنه و می‌بازه، شرط شاهرخم این بوده که اگه تو معامله برنده نشه باید من‌و بهش بده!
غرید: غلط کرده مرتیکه، اون بره پی برده‌های ج*ن*د*ه‌ش، به تو چی‌کار داره؟
– اون کثافت اولین بار که نگاهش بهم افتاد از طرز نگاهش خوشم نیومد پس رادمان‌و آزاد کن تا این اتفاق نیوفته.
– در مقابلش تو چی‌کار برام می‌کنی؟
– مدارک‌و از بین می‌برم.
شک‌و از چشم‌هاش خوندم که زودتر گفتم: قول میدم و قسم می‌خورم.
کمی خیره نگاهم کرد و درآخر گفت: حله.
با ابروهای بالا رفته گفتم: قبول می‌کنی؟
– آره، رادمان تا قبل از غروب پیشتونه.
لبخند پیروزمندانه‌ای روی لبم نشست.
– عالیه!
چشم‌هاش‌و کمی ریز کرد.
– اما چرا نمیگی که از نیما فاصله بگیرم؟

مرموز نگاهش کردم.
– اون دیگه به خودم مربوطه اما اگه نگفتم به این معنی نیست که چشم از کارات برمی‌دارم، برعکس، دقیقا بیشتر زوم میشم روت، یا با نیما دوست قدیمیت باش و کینه‌‌ت‌و دور بنداز، یا ازش جدا شو و در مقابلش بهش خنجر بزن نه از پشت سر.
کیفم‌و روی شونم انداختم.
– می‌دونی که، از پشت سر خنجر زدن فقط کار ترسوهاست‌.
حرص نگاهش‌و پر کرد که لبخند بدجنسی زدم.
******
کنار خیابون نگه داشتم و به دوراهی رو به روم نگاه کردم.
یه راه به سمت خونه‌ی نیما می‌رفت و اون راهم به سمت شرکت مهرداد یا بهتره بگم بابای مهرداد.
آخ که چقدر دلم برات تنگ شده.
درآخر بعد از کلی دست دست کردن از راهی رفتم که به شرکت می‌رسید.
از دور نگاه کردن بهت فکر نکنم ریسکی توش باشه.

رو به روی شرکت پارک کردم.
به پنجره‌ی اتاقش نگاه کردم.
یعنی الان خودشه یا باباش؟
بالاخره با کلی کلنجار رفتن با خودم ماسک‌و به صورتم زدم و پیاده شدم و قفل ماشین‌و زدم.
از خیابون رد شدم و رو به روی شرکت وایسادم.
نفس عمیقی کشیدم و به داخل قدم برداشتم.
با دیدن نگهبان به سمتش رفتم که بهم نگاه کرد.
– سلام، آقای مهرداد رادمنش اینجا هستند؟
– سلام، نه، چند ماهی هست که دیگه اینجا نمیان.
ابروهام بالا پریدند.
– آهان، ممنون.
چرخیدم و راه اومدنم‌و گرفتم و برگشتم.
توی ماشین نشستم و ماسک‌و از صورتم کندم.
روی فرمون ضرب گرفتم.
شاید دانشگاهه.
لبخند محوی روی لبم نشست.
چقدر دلم واسه اون دوتا خل تنگ شده.
به ساعت نگاه کردم.
یازده بود.
ماشین‌و روشن کردم و از جای پارک بیرون اومدم…
ماسک‌و زدم و به سمت دانشگاه رفتم.
نمی‌دونم چرا قلبم تند میزد و استرسم گرفته بود.
وارد سالن شدم و نگاهم‌و اطراف چرخوندم.
حتی از درسم عقب موندم.
تقاص همه‌ی این‌ها رو پس میدی نیما.
با دیدن حراست به سمتش رفتم.
– آقا؟
به سمتم چرخید.
– بله بفرمائید.
– استاد رادمنش امروز اینجان؟
خندید.
– استاد رادمنش؟ کجای کاری خانم دوماهی هست که استعفا داده!
ماتم برد.
مهرداد تو با خودت چی‌کار کردی؟
نمی‌دونم چقدر قفل کرده بودم که خود حراستیه از کنارم گذشت و رفت.
اشک توی چشم‌هام حلقه زد.
آقای من تو چی کشیدی؟
پس الان کجایی؟ خونه؟
با صدای بچه‌هایی که از پله‌ها پایین میومدند به سمتشون چرخیدم که با هم کلاسی‌های خودم رو به رو شدم.
حتما تو کارگاه بودند.
اولین نفر ایمان به چشمم خورد.
اونم چقدر داغون شده!
عطیه رو که کنارش دیدم تعجب کردم.
داشت می‌خندید و باهاش حرف میزد، ایمانم فقط لبخندی میزد و جوابش‌و می‌داد.
یعنی تو این دوماه چه اتفاقایی افتاده؟
با دیدن محدثه با بغض خندیدم.
خشن خاک بر سر!
به سمت سالن کلاس رفتند.
قدمی برداشتم اما بازم نتونستم دل ازشون بکنم.
همین که نگاه محدثه تو نگاهم گره خورد دلم هری ریخت.
میون جمعیت وایساد و با اخم و دقیق نگاهم کرد.
سریع به خودم اومدم و با اخم تند ازشون دور شدم.
همین که توی ماشین نشستم بغضم شکسته شد و صدای گریم پیچید.
ماسک‌و روی صندلی انداختم.
پیشونیم‌و به فرمون تکیه دادم و با گریه چشم‌هام‌و بستم.
چقدر دلم برای همتون تنگ شده.
مامان… بابام، می‌دونم همتون سختی کشیدید اما یه کم دیگه تحمل کنید تا من کار نیما رو بسازم، بعدش بازم باهم می‌شیم.
سرم‌و بالا آوردم و درحالی که گریم بند نمیومد ماشین‌و روشن کردم.
دلم واسه آغوشت تنگ شده مهرداد، دلم واسه حرف‌هات، واسه کارات، واسه حرص دادنات حسابی تنگ شده لعنتی.
********
بی‌هدف و با بی‌حوصلگی جلوی تلوزیون نشسته بودم.
باید یه جوری جور کنم بتونم مهرداد رو ببینم.
کاش بشه یه جوری از خونه بیرونش بکشم.
لبخند محوی زدم.
دلم واسه خوندنش تنگ شده.
نفس پر غمی کشیدم.
در سالن باز شد اما توجهی نکردم.
با صدای رادمان سریع از جا پریدم.
– من برگشتم.
با دو خودم‌و بهش رسوندم.
داد زد: سلام خاله جون.
زود رو به روش نشستم و صورتش‌و تو دستم گرفتم.
ریز به ریز صورتش‌و نگاه کردم.
– اذیتت که نکردند؟ آسیبی که بهت نزدند؟
خندید.
– اینقدر خوش گذشت، حسابی با اون مرده غول کچل بازی کردم.
با تعجب نگاهش کردم.
یه دفعه صدای پر بغض سارا بلند شد: رادمانم؟
رادمان از کنارم گذشت و به سمتش رفتم.
– سلام مامانی.
چرخیدم.
سارا سریع خودش‌و بهش رسوند و محکم بغلش کرد و زد زیر گریه.
– الهی قربونت برم، داشتم دق می‌کردم.
از ته دل نفس آسوده‌ای کشیدم.
با صدای گوشیم از جیبم بیرونش آوردم که دیدم شروینه.
تماس‌و وصل کردم که زودتر گفت: بسته‌م سالم دستتون رسید؟
خشک گفتم: رسید، خوشحالم که حماقت نکردی.
– امشب معامله‌ست.
از جام بلند شدم.
– می‌دونم.
– نیما می‌بره.
ابروهام بالا پریدند.
– نظرت عوض شد؟
مکث کرد و گفت: فقط بخاطر اون قمار کمکش می‌کنم تا ببره.
پوزخندی زدم.
– چیه؟ نگرانمی؟
– بیشتر از اون چیزی که حتی فکرش‌و بکنی.
اخم‌هام از هم باز شدند.
با باز شدن در و با دو وارد شدن نیما گفتم: نیما اومد خداخافظ.
دیگه نذاشتم حرفی بزنه و قطع کردم.
نیما بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه به سمت رادمان رفت.
کیفش‌و روی زمین انداخت و رادمان‌و از سارا جدا کرد و محکم بغلش کرد جوری که دیگه صدای بچه دراومد: آخ بابایی له شدم!
بازم تخم نفرت تو دلم جوونه زد.
تو اینجا همه چیز داری اما همه چیز رو از مهرداد گرفتی.
از خودش جداش کرد و صورتش‌و غرق در بوسه کرد.
بازو‌هاش‌و گرفت و گفت: جاییت درد نمی‌کنه؟ زخم نشده؟
رادمان بچگونه خندید.
– نه بابایی تازه اینقدرم خوش گذشت.
بیخیال اون‌ها به سمت مبل رفتم و روش نشستم.
با صدای گوشیم از جیبم بیرونش آوردم.
با دیدن “نیما”متعجب بهش نگاه کردم.
یعنی واقعا من‌و ندید؟!
جواب دادم.
– بله؟
– کجایی؟
سعی کردم نخندم.
– بچرخ.
– چی؟

پوفی کشیدم.
– ‌میگم بچرخ.
با اخم چرخید که با دیدنم تعجب کرد.
خندیدم و تماس‌و قطع کردم.
بلند شد و همون‌طور که دست رادمان‌و گرفته بود به سمتم اومد.
بالا سرم وایساد که به مبل تکیه دادم.
– ندیدمت!
پوزخندی زدم.
– از وقتی بچه‌ت اومده خیلی موقع‌ها من‌و نمی‌بینی.
معترضانه نگاهم کرد که نگاه ازش گرفتم.
دستم‌و گرفت که سعی کردم مچم‌و آزاد کنم.
– ‌ولم کن.
به زور دستم‌و تا لبش برد و بوسه‌ای بهش زد که پام‌و محکم به شکمش کوبیدم.
به عقب پرت شد و با تعجب نگاهم کرد.
با اخم نگاه ازش گرفتم و شبکه رو عوض کردم.
سارا به کنارمون اومد.
– می‌خوام باهات حرف بزنم نیما.
حتی نگاهشونم نکردم.
– مطهره بهم نگاه کن.
با اخم گفتم: برو نیما حوصلت‌و ندارم، سارا هم باهات کار داره.
سارا: نیما لطفا.
چیزی نگذشت که شرشون‌و کم کردند.
تلوزیون‌و خاموش کردم و روی مبل دراز کشیدم.
مچم‌و روی پیشونیم گذاشتم و چشم‌هام‌و بستم و تو خیالات خودم غرق شدم.
چه خوب بود اگه الان کنار مهرداد بودم، دلم براش تنگ شده… این چندمین باره که امروز این جمله رو تکرار می‌کنم؟!
جوشش اشک‌و پشت پلک‌های بسته‌م حس کردم.
اما تحمل کن مطهره، باید قوی باشی تا بتونی یه نفر قدرتمند رو زمین بزنی.

#هیجده_روز_بعد

روزها گذشتند اما نه به راحتی؛ این چند روز بخاطر دلتنگی انگار چندین سال گذشت.
حتی یه بارم نذاشتم نیما بهم دست بزنه.
ده روزش بهونه‌ی عادت ماهیانه داشتم و هشت روز بعدشم وانمود کردم که یا سرم شدید درد می‌کنه یا خودم‌و به خواب و مریضی می‌زدم.
می‌دونم که نیما حسابی سختشه و کلافگیش‌و می‌بینم اما اون لیاقت رابطه با من‌و نداره، من مال اون نیستم.
نیما به زور سارا رو از خونه انداخت بیرون اما بچش‌و نگه داشته.
سارا هم با لج‌بازی برنمی‌گرده کشورش و اینجا خونه‌ای گرفته و مونده… برامم مهم نیست.
تو این مدت زیاد محموله‌ای جا به جا نکرده، دارم سعی می‌کنم مدرک جور کنم اما نه فقط از اون بلکه از شروین و از کوروش.
راستش از اون شروین عوضی تا حالا یه مدرکم نتونستم جور کنم.
کثافت حسابی محتاطه.
چند وقتی هم هست که رفته خارج.
فهمیدم مهرداد دو روزه که رفته شمال واسه همین این بهترین فرصتیه که می‌تونم ببینمش.
نیما همون‌طور که با حوله سرش‌و خشک می‌کرد وارد آشپزخونه شد.
– بهتری؟
لقمه‌ای گرفتم و سرم‌و تکون دادم.
– آره.
صندلی رو به روم‌و بیرون کشید و نشست.
همون‌طور که لقمه می‌گرفت گفت: می‌خوام بلیط بگیرم بریم پاریس.
اخم ریزی کردم.
کارد رو توی بشقاب گذاشتم.
– اما من نمی‌خوام برم.
با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد.
– پس کجا می‌‌خوای بری؟
– شمال اما این دفعه می‌خوام بریم همون ویلایی که گفته بابابزرگت ساخته، کنجکاوم که ببینم.
اخمی رو پیشونیش نیست.
– اصلا، حرفشم نزن.
بعد به خوردنش ادامه داد.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم اما بخاطر اینکه رامش کنم سعی کردم عصبانیتم‌و پنهان کنم.
از جام بلند شدم و صندلیش‌و به عقب کشیدم که دست به سینه با اخم نگاهم کرد.
روی پاش نشستم و دست‌هام‌و دور گردنش انداختم که اخمش کمی بازتر شد.
– لطفا.
– نه.
سرم‌و تو گودی گردنش فرو کردم و آروم لب زدم: چرا؟
حاضر بودم واسه راضی کردنش هرکاری بکنم حتی اگه بگه رابطه می‌خوام‌.
من دیگه تحمل ندارم، باید مهرداد رو ببینم وگرنه دق می‌کنم.
پهلوهام‌و گرفت.
– مهرداد و برادرش اونجان.
بوسه‌ای به گردنش زدم و بدون اینکه لبم‌و بردارم گفتم: من به اون‌ها چی‌کار دارم؟ فقط می‌خوام با تو خوش بگذرونم.
فشاری به پهلوهام وارد کرد.
– پاریس بیشتر خوش می‌گذره.
– اما وقتی کنجکاوم خوش نمی‌گذره، تو که بهتر من‌و می‌شناسی باید کاری که می‌خوام‌و بکنم وگرنه خیالم راحت نیست.
لبم‌و کشیدم و بوسه‌ای به زیر گلوش زدم.
تنها راه خر کردنش همین بود.
اگه خوب بهش حال می‌دادم کیفش کوک میشد و تمام خواسته‌هام‌و برآورده می‌کرد.
زبونم‌و روی پوستش کشیدم و بعد لبش‌و تر کردم.
خوب خراب شدن حالش‌و حس می‌کردم.
آروم لب زد: درموردش فکر می‌کنم.
دستم‌و رو قفسه‌ی سینه‌ی ورزیده‌ش کشیدم و به چشم‌های تب‌دارش خیره شدم.
– تو بگو قبوله تا من هر چی می‌خوای تو رابطه برات انجام بدم.
کمرم‌و گرفت و به خودش چسبوندم.
نفس زنان گفت: لعنت به این عشوه‌هات!
لبخند پیروزمندانه‌ای روی لبم نشست.
دونه دونه دکمه‌هام‌و باز کردم اما تا خواستم لباس‌و دربیارم صدای رادمان بلند شد.
– بابایی؟ کجایی؟
هل کرده خواستم بلند بشم اما پهلوهام‌و گرفت و خمار لب زد: بیخیال اون.
یه دفعه بلندم کرد و وسایل روی میز رو کنار زد و روی میز انداختم.
سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد که با استرس گفتم: نکن بچه میاد می‌بینه.
لباسم‌و کنار زد.
– به درک!
مثل همیشه وقتی حالش خراب میشه عقلم از سرش می‌پره.
سعی کردم به عقب ببرمش.
– نیما برو عقب.
اما تموم وزنش‌و روم انداخت و مشغول بوسیدن گردنم شد که خود به خود چشم‌هام بسته شدند.
– نکن اینکارو، بچه میاد می‌بینه!

از شانس گند و خوبم همین لحظه سر و کله رادمان بلند شد.
– بابایی؟ خاله جون؟ شما دارید چی‌کار می‌کنید؟
نیما کلافه نفسش‌و تو گردنم فوت کرد و عقب کشید که نفس آسوده‌ای کشیدم و روی میز نشستم.
از چهره‌ی متعجب رادمان هم خندم گرفت و هم خجالت کشیدم‌.
با صدای نسبتا گرفته گفت: هیجی باباجون، داشتیم بازی می‌کردیم.
با تعجب گفت: چه بازی‌ای؟!
با اسلحه‌ی اسباب بازیه توی دستش به سمتمون اومد.
– چجور بازی‌ایه که روی خاله افتاده بودی؟
از خجالت لبم‌و گزیدم و نیما خندون دستی به لبش کشید که با حرص لگدی به پاش زدم.
نیما رو به روش زانو زد و بازوهاش‌و گرفت.
– این بازی آدم بزرگاست پس به اینکارا کار نداشته باش فسقلی، حالا هم بدو برو با سیروان بازی کن.
اخم کرد و دستش‌و به کمرش زد.
– من‌و داری می‌فرستی دنبال نخود سیاه؟ هان؟
خندم گرفت.
عجب بچه‌ی باهوشیه!
ادامه داد: می‌خواین خودتون دوتا بازی کنید؟ هان؟ منم می‌خوام باهاتون بازی کنم.
نیما با حالت زار رو زمین نشست.
– بچه بیا برو زدی حس و حالم‌و پروندی!
از لحنش خندم گرفت.
حقته.
رادمان با حرص گفت: خیلی بدی بابایی!
بعدم یه لگد به شکم نیما زد و رفت که نیما دستش‌و روی شکمش گذاشت و متعجب به رفتنش نگاه کرد.
روی میز ولو شدم و بلند زدم زیر خنده.
نیما با حرص گفت: لعنت به روزی که از سر مستی تو رو درست کردم.
شدت خندم بیشتر شد که روی میز نیم خم شدم و از شدت خنده دلم‌و گرفتم.
با خم شدن نیما روم حس خندم پرید و به سرفه افتادم.
از پشت سرش‌و نزدیک به گوشم آورد.
– دیگه رفت برنمی‌گرده.
تک سرفه ای دیگه کردم.
– نیما…
اما دستش‌و روی دهنم گذاشت و سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد و عمیق بوسید که دستم‌و مشت کردم.
کنار گوشم آروم گفت: اگه می‌خوای شمال بری حرفی ندارم اما الان می‌خوام حسابی بهم حال بدی، چندین روزه که حست نکردم، تشنه‌ی خرابتم.
از طرفی از اینکه می‌برتم خوشحال شدم اما از اینکه مجبورم بخاطر دیدن مهرداد تن به خواستش بدم حس عذاب وجدان گرفتم.
ببخشم مهرداد، فقط بخاطر دیدن توعه.
********
از ماشین پیاده شدم.
با دیدن ماشین مهرداد رو به روی ویلاشون لبخند محوی زدم.
نیما رادمان‌و پیش مامان و باباش گذاشت.
یادمه قبلنا که ازش پرسیدم چرا من‌و به مامان و بابات نشون نمیدی بهم گفت که بهتره نبیننت چون مطمئنا باهات بدرفتاری می‌کنند چون عروس مورد انتخابشون نیستی اما الان می‌فهمم که بخاطر این بوده که اگه من‌و می‌دیدند قطعا می‌شناختنم.
سعید و حمید وسایل‌ها رو به داخل ویلا بردند.
همین دوتا رو با خودمون آورده بودیم.
وارد ویلا که شدیم وانمود کردم که اولین بارمه دارم می‌بینمش.
– خوشگله.
از پله‌ها پایین رفتم.
اون دوتا کارشون که تموم شد با اجازه‌ی نیما بیرون رفتند.
بدبختا مجبورند تو ماشین باشند و نگهبانی بدند.
به پله ها اشاره کرد.
– اتاق اون بالاست.
باهم به سمتش رفتیم.
وارد اتاق شدیم و کیفم‌و روی تخت انداختم.
– میرم دوش بگیرم.
شیطون گفت: باهم بریم؟
چپ چپ بهش نگاه کردم.
– نخیر.
بعد از برداشتن چیزهای مورد نیاز وارد حموم شدم.
لباس‌هام‌و از تنم کندم و دوش‌و باز کردم.
زیر دوش وایسادم و با سرخوشی چشم‌هام‌و بستم.
حتی اینکه می‌دونم نزدیک مهردادمم حالم‌و خوب می‌کنه.
***********
منقل رو آماده کرد، منم سینی کباب‌ها رو کنارش روی میز گذاشتم.
با اصرارای من توی حیاط اومدیم.
زیر زیرکی حواسم به اون طرف بود.
داخل بودند.
با دیدن تاب ذوق الکی کردم و به سمتش دویدم.
– وای تاب!
– مواظب باش نیوفتی.
زیپ کتم‌و بالا کشیدم و روش نشستم که خندید.
– بعضی وقتا کارایی می‌کنی که یادم میره خلافکاری!
پشت چشمی نازک کردم و از عمد بلند حرف زدم: مگه دل ندارم؟ منم بعضی چیزا رو دوست دارم.
می‌دونستم صدای آهنگی که از داخل میومد زیاد صدام‌و به گوشش نمی‌رسوند ولی بازم امید داشتم که بیاد توی حیاط.
خودم‌و تاب دادم.
یه دفعه صدای جیغ محدثه بلند شد که خندم گرفت.
– می‌کشمت ماهان! جرئت داری وایسا.
صدای قهقهه‌ی ماهان با آهنگ ترکیب شد.
واسه چندلحظه دلم گرفت که سرم‌و پایین انداختم.
حتی به فکر منم نیستند، مطمئنم.
ببین چجوری اومدند که خوش بگذرونند.
نکنه مهرداد بیخیالم شده؟ نکنه یکی دیگه رو بخواد؟
بغض بدی به گلوم چنگ زد.
چقدر بدبختی مطهره! نه نوجوونی کردی و نه جوونی!
تو هردوره‌ی زندگیت فقط سختی کشیدی؛ بعضی وقتا جوری به تنگ میام که از خدا حسابی شکایت می‌کنم.
سرم‌و به زنجیر تاب تکیه دادم و با بغض و درد بدبختیم به نقطه‌ای نامعلوم خیره شدم.

#مهـرداد

اونا حرف می‌زدند و گاهی هم با طنز بودن حرف‌هاشون می‌خندیدند اما من فقط به نقطه‌ای نامعلوم خیره بودم و سیگار می‌کشیدم.
عطیه ایمان‌و به زور همراهمون کشوند تا اینجا.
حتی دیگه واسم مهم نیست که ایمان مطهره رو دوست داره، فقط می‌خوام مطهره کنارم باشه و بقیه برند به درک.
اونقدر دلتنگشم که حد نداره.

همه چیزو واسه مامان و باباش تعریف کردم اما نگفتم کسی که مطهره رو گول زده نیماست چون ممکنه بین این خاندان و اون خاندان اختلاف بیوفته و دوستی قدیمیشون برباد بره.
بهشون قول دادم که دخترشون‌و بهشون برگردونم.
پوزخند تلخی روی لبم نشست.
اما چطوری؟ اصلا شدنیه؟
با دستی که روی شونم می‌خورد از افکارم پرت شدم بیرون که دیدم ماهانه.
– چیه؟
با اخم گفت: کجایی تو؟ این کوفتی‌و بنداز کنار بلندشو شام بخور.
پکی کشیدم و دودش‌و به بیرون فرستادم.
– شما بخورید من نمی‌خوام.
با تشر گفت: می‌خوای بمیری که اینقدر کم غذا می‌خوری؟!
جوابش‌و ندادم و بازم کشیدم.
یه دفعه سیگار رو از دستم کشید که با تندی نگاهش کردم.
عصبی گفت: بسه! این چهارمین سیگاریه که می‌کشی! اگه تو خفه نشدی ما خفه شدیم، بلند شو بریم تو آشپزخونه.
سیگار رو انداخت و با پا لهش کرد.
– بلند شو.
نفس عصبی کشیدم و واسه اینکه خفه بشه بلند شدم.

#مـطـهـره

بی‌میل غذا می خوردم و بیشتر باهاش بازی می‌کردم.
– چرا درست و حسابی نمی‌خوری؟
سرم‌و بالا آوردم و آروم لب زدم: میل ندارم.
اخم ریزی کرد.
– حالت خوبه؟
سری تکون دادم و به زور یه قاشق از غذا خوردم.
به سمتم خم شد و چونم‌و گرفت و سرم‌و بالا آورد.
– نه، خوب نیستی، نکنه بازم حالت بد شده؟
خیره نگاهش کردم.
– نه، فقط از همه چیز خستم، از خودم و از اینکه نمی‌دونم کیم خستم.
واقعا هم نمی‌دونستم دیگه کیم.
بلند شد و صندلیش‌و کنارم گذاشت و نشست.
دستم‌و گرفت و با انگشت شستش نوازشش کرد.
– باور کن به نفعته که ندونی.
اشک توی چشم‌هام حلقه زد و سرم‌و پایین انداختم.
– می‌دونی، اینقدر تحملم سر اومده، اینقدر دلم پره که دلم می‌خواد بمیرم و راحت بشم.
دستم‌و محکم گرفت.
– نزن این حرف‌و!
سرم‌و بالا آوردم و بدون توجه به درد دستم گفتم: نیما؟
– جونم خانمم.
سعی کردم صدام نلرزه.
– چرا دوستم داری؟
مکث کرد و گفت: دوست داشتن دلیل نمی‌خواد.
خیره نگاهش کردم و با درد قلبم گفتم: دیگه از بی‌رحم بودن، از خلافکار بودن خستم.
بغض کردم.
– خیلی خستم نیما.
غم نگاهش‌و پر کرد.
بازوم‌و گرفت و تو بغلش کشیدم که با بغض چشم‌هام‌و بستم.
محکم دستش‌و دورم حلقه کرد.
– اینجور بغض نکن دلم آتیش می‌گیره قربونت برم.
با بغض بزرگی لبم‌و به دندون گرفتم تا نزنم زیر گریه.
مهم نبود که تو بغل کسی هستم که ازش متنفرم، مهم این بود که اون کسی که بغلم کرده رو مهرداد تصور کنم اما چی کار کنم که عطر هیچ کسی مثل عطر اون آرومم نمی‌کنه.
آخرش بغضم شکست و اشک‌ها بی‌اجازه گونه‌م‌و خیس کردند.
حتی دیگه هیچ کسی به فکر من نیست حتی ایمان.
ایمانم امشب توی ویلا صداش‌و شنیدم.
ایمان و مهردادی که اگه کنار هم بودند آخرش یه دعوای بزرگی ازشون بیرون میزد امشب بدون دعوا کنار هم بودند.
معلومه که دیگه به من فکر نمی‌کنند که واسشون مهم نیست روزی رقیب هم بودند.
این فکرا صدای هق هقم‌و اوج داد که نیما حلقه‌ی دستش‌و تنگ‌تر کرد و با بغض تشر زد: مگه نگفتم هیچ وقت گریه نکنی؟ هان؟
با هق هق گفتم: من خیلی بدبختم نیما.
با تحکم گفت: نیستی، به خدا بگی دنیا رو به پات بریزم می‌ریزم، تو من‌و داری، مهم نیست بقیه چی فکر می‌کنند.
کاش می‌تونستم بگم بودن تو دردی‌و دوا نمی‌کنه، من مهردادم‌و می‌خوام، مهردادی که حتی چندین وقته دیگه تلاش نمی‌کنه که من‌و به دست بیاره.
فکر به اینکه لادن تو نبود من خودش‌و به مهرداد نزدیک کرده تن و بدنم‌و می‌لرزوند.
اونقدر گریه کردم که دیگه اشکی واسم نموند و تو بغل نیما بی‌حال افتادم.
تموم مدت سعی می‌کرد با حرف و قربون صدقه رفتن حالم‌و بهتر کنه اما خودم بهتر می‌دونستم که کسی جز مهرداد نمی‌تونه حالم‌و بهتر کنه و حالا که نیست گریه دوای دردمه.
آروم زمزمه کردم: خوابم میاد.
چه شنوایی قوی‌ای داشت که حرف زیر لبیم‌و شنید و دست زیر زانو و گردنم انداخت و بلندم کرد.
روی تخت خوابوندم که چشم‌هایی که می‌سوختند رو باز کردم.
تیشرتش‌و درآورد و چراغ‌و خاموش کرد.
روی تخت خوابید و دستش‌و دراز کرد و اشاره کرد که سرم‌و رو دستش بذارم اما تنها خیره نگاهش کردم.
وقتی دید کاری نمی‌کنم به سمت خودش کشوندم و بغلم کرد که چشم‌های سنگین شدم‌و بستم.
یه خواب می‌خواستم، یه خواب طولانی که بیدار شدنی درکار نباشه.
زیاد نگذشت که خواب نه بهتره بگم بی‌هوش شدم.
*********
#مهـرداد

همه خواب رفته بودند و به قول معروف خواب هفت پادشاه‌و می‌دیدند اما فکر نمی‌ذاشت بخوابم.
لحظه به لحظه‌ی خاطراتمون توی این ویلا انگار جلوی چشم‌هام رژه می‌رفتند.
نفس عمیقی کشیدم و بدون سر و صدا از روی کاناپه بلند شدم.
کتم‌و پوشیدم و خواستم برم توی حیاط اما از حرکت ایستادم و به گیتار کنار تلوزیون خیره شدم.
دلم هوای خوندن کرده بود اما برعکس همیشه غمگین.
گیتار رو برداشتم و از ویلا بیرون اومدم که سوز سرد لحظه‌ای بدنم‌و لرزوند.
همون جای همیشگی نشستم.

نمی‌دونم چرا حس می‌کردم مطهره نزدیکمه، اونقدر نزدیک که خودمم نمی‌دونم.
به ویلای اونطرف که غرق درتاریکی بود نگاه کردم.
کاش می‌شد آتیشش بزنم جوری که خود نیما هم همراهش آتیش بگیره اما چی‌کار کنم که اون عوضی خیلی خیلی پرنفوذ تر از منه.
کاش حداقل اینجا میومد و می‌دیدمش اما شاید الان توی خارج داره خوش می‌گذرونه، نیما بیشتر روزای تعطیلات نوروز عادت داره بره خارج.
به سیم‌های گیتار ضربه زدم و وقتی از کوک بودنش مطمئن شدم شروع کردم و بعد از یه خورده فقط آهنگ زدن صدام‌و با درد و غم قلبم آزاد کردم.
– اگه پرسید ازت هنوز تو فکرمی؟… بخند و بهش بگو یه تجربه بودم همین… اگه پرسید تا حالا واسه من گریه کردی بگو نه ولی بگو گریه کردم که برگردی…حواست نیست، به این حالی که من دارم… حواست نیست، که من چقدر دوست دارم…

#مـطـهـره

با صدایی که انگار توی گوشم نجوا می‌شد چشم‌هام‌و باز کردم و با اخم نیم خیز شدم.
چه صدایی میاد؟
نگاهی به نیما انداختم.
مست خواب بود و مطمئن بودم بمبم بترکه بیدار نمی‌شه، همیشه خوابش سنگینه درست بر عکس من.
خودم‌و از دستش آزاد کردم و بلند شدم.
دستی به چشم‌هام کشیدم و از اتاق بیرون اومدم که صدا واضح‌تر شد.
با درک کردن صدا و فهمیدن صدای گیتار و مهرداد خواب از سرم پرید و با آخرین سرعت به سمت پنجره دویدم.
پرده رو کنار زدم اما هرکار کردم نتونستم ببینمش.
کت خودم توی اتاق بود واسه همین سریع کت چرم نیما رو پوشیدم و همین که کلاهش‌و روی سرم انداختم بیرون اومدم.

دمپایی‌و پام کردم و همین‌طور که خم بودم خودم‌و به دیوار رسوندم.
پنهانی سرم‌و بالا آوردم که با دیدنش لبخند پر حرفی روی لبم نشست.
بازم گیتار به دست دیدمش.
چشم‌هاش‌و بسته بود اما از این فاصله هم برق رد اشک رو روی گونش می‌دیدم.
اشک توی چشم‌هام جوشید.
چقدر دلم برات تنگ شده بود آقای من.
چرخیدم و به دیوار تکیه دادم و پاهام‌و توی شکمم جمع کردم.
چشم‌هام‌و بستم و با لذت به صدای لبریز از آرامش زندگیم گوش دادم.
– حواست نیست چقدر خراب و داغونم، بدون تو تک و تنها نمی‌تونم… چرا انقدر کنار اون تو آرومی… نگو از گریه‌هام چیزی نمی‌دونی…
غم بد توی صداش موج میزد و انگار قلبم‌و فشار می‌داد.
– حواست نیست به این حالی که من دارم… حواست نیست که من چقدر دوست دارم… حواست نیست همش گریه شدم کارم… نفهمیدی من اونم که تو رو تنها نمی‌ذارم…
این دفعه صداش لرزید.
– بهش نگو یه سال‌و ما باهم…
و یه دفعه دیگه صداش‌و نشنیدم.
سر بلند کردم که ببینم چی شده اما با چیزی که دیدم سریع اشک‌هام ریختند.
دستش‌و توی موهاش فرو کرده بود و از لرزش شونه‌هاش معلوم بود که گریه می‌کنه.
دستم‌و روی قلبم گذاشتم و لباسم‌و تو مشتم گرفتم.
یعنی واقعا یه مرد اینجوری گریه می‌کنه؟ یا دیگه مهرداد غرور مردونه‌ای واسش نمونده؟
چیزی نگذشت که سرش‌و بالا آورد و با گریه چشم‌هام‌و بست.
اونقدر شدت گریش زیاد بود که قطره‌ی اشک دونه دونه از ته ریشش چکیده می‌شد.
دستش‌و توی جیبش برد که با بیرون آوردن فندک و سیگاری با گریه زیرلب گفتم: نکش این کوفتی‌و!
بین دو لبش گذاشت و با فندک روشنش کرد.
چهره‌ش واسه لحظه‌ای پشت دود سیگار پنهان شد.
دستی به صورت خیس از اشکش کشید.
پاهاش‌و روی میز گذاشت و چشم‌هاش‌و بست.
پشت سر هم می‌کشید و خبر نداشت که با هر پکی که می‌کشه انگار وجود من می‌لرزه.
خواستم بلند بشم اما نتونستم.
انگار پاهام میخ زمین شده بودند و بهم اجازه نمی‌دادند که برم پیشش.
اگه با این صورت گریون برم می‌فهمه که دیگه فراموشی ندارم و از شانسی که دارم ممکنه سر و کله‌ی نیما پیدا بشه.
درست مثل تشنه‌ای بودم که توی قفسه و رو به روش دریاست.
صدای گریونش بلند شد: لعنت بهت مطهره.
پکی کشید و ادامه داد: تا کی باید تو حسرت داشتنت بسوزم؟
به دیوار تکیه دادم و دو دستم‌و جلوی دهنم گرفتم تا صدای هق هقم به گوشش نرسه.
بی‌تاب با پام ‌روی زمین ضرب گرفتم تا شاید طاقت بیارم و به سمتش ندوم اما داشتم دق می‌کردم، می‌خواستم خودم‌و بندازم تو بغلش‌و از ته دل زار بزنم.
بند بند وجودم می‌خواستش.
بی‌طاقت کمی بلند شدم و بهش نگاه کردم.
پی در پی می‌کشید و چشم‌هاش‌و بسته بود.
گوش‌هاش از سرما قرمز شده بودند.
دستم‌و مشت کردم که ناخون‌هام روی سنگ دیوار کشیده شد.
ببین چه بلایی سرمون آوردی نیما!
دستم‌و محکمتر روی دهنم گذاشتم.
گریه‌‌م دست خودم نبود، مدام بغض می‌کردم و زود می‌شکست.
دیگه نمی‌تونم خدا… دیگه تحمل دوری ندارم… تا کی باید نداشته باشمش؟ تا کی؟
تازگیا دارم پی می‌برم تصمیم از روی قلب بهتر از عقله… چون اگه هم بد بیاری اما قدرت عشق کمکت می‌کنه و معجزه می‌شه… اگه منه احمق با ایمان ازدواج نکرده بودم الان کنارش بودم، اسمش تو شناسنامم بود اما باید از این خوشحال باشم که اسم نیما تو شناسنامه‌ی اصلیم نیست.
نیم خیز بلند شدم اما بازم روی زمین افتادم و با گریه چشم‌هام‌و بستم.
تردید توی وجودم اذیتم می‌کرد و نمی‌ذاشت به خواسته‌ی دلم برسم.
آخرش طاقت نیاوردم و بلند شدم.
با گریه به اونور دیوار پریدم و به سمتش نمی‌دونم چجوری دویدم که خیلی زود بهش رسیدم.
با دلتنگی زیاد خودم‌و تو بغلش انداختم و صدای هق هقم اوج گرفت.
هیچ حرکتی نمی‌کرد و معلوم بود شکه شده.
سرم‌و به سینه‌ش فشار دادم و عطرش که حالا با بوی سیگار ترکیب شده بود رو بو کشیدم.
چیزی نگذشت که دستش آروم روی کمرم نشست و با بهت زمزمه کرد: مطهره؟ تویی؟
با هق هق گفتم: دیگه نتونستم پنهانش کنم.
با صدای لرزون گفت: توروخدا بگو که بازم توهم نزدم، بگو که بعد از ماه‌ها این دفعه خودتی.
با گریه گفتم: دلم برات تنگ شده بود.
یه دفعه چنان محکم بغلم کرد که تموم استخون‌های دستم به درد اومدند اما دردشم لذت بخش بود.
سرم‌و به سینه‌ش فشرد و با گریه گفت: الهی قربونت برم خانمم، می‌دونستم که همه چیزو به یاد آوردی، می‌دونستم داری نقش بازی می‌کنی، من توی چموش‌و دیوونه رو خوب می‌شناسم.
میون گریم خندیدم.
کلاهم‌و انداخت و همین که لبش‌و روی موهام حس کردم شدت گریم بیشتر شد چون تار به تار موهام دلتنگ بوسه‌ش بودند.
برام مهم نبود که محرمش نیستم چون عشقش به قول معروف عقل‌و از سرم پرونده بود، فقط می‌خواستم بازم مثل وقتی که محرمش بودم باهام رفتار کنه.
بدون اینکه لبش‌و برداره با گریه زمزمه کرد: داشتم دق می‌کردم.
?

دست‌هام‌و بیشتر دورش حلقه کردم.
– می‌خواستم… می‌خواستم فعلا بهت نگم چون… چون…
اما گریه نذاشت ادامه بدم.
سعی کرد جدام کنه.
– بلند شو ببینمت دلم برات تنگ شده.
سرم‌و فشار دادم.
– نه، نمی‌تونم توی چشم‌هات نگاه کنم.
با بغض بیشتری گفت: بذار ببینمت خانمم.
با کمی مکث سرم‌و بالا آوردم که با گریه خندید و دست‌هاش‌و دو طرف صورتم گذاشت.
– نگاش کن چجوری هم گریه کرده! چشمات کوچولو شدند.
با گریه خندیدم.
معلوم بود بازم بغض داره.
دستش‌و توی موهام کشید.
– بیا فرار کنیم.
سعی کردم گریه نکنم.
– نمی‌شه مهرداد.
با تحکم گفت: میشه، فرار کنیم بریم جایی که دیگه هیچ کس نتونه ما رو از هم جدا کنه.
بازم بغض تو گلوم افتاد.
– تو نیما رو نمی‌شناسی، من دو ماه کنارش بودم می‌دونم چه آدمیه.
کمی خیره شد و گفت: تو این دوماه چی‌کار کردی؟
سکوت کردم اما کمی بعد دست‌هاش‌و برداشتم و سرم‌و تو سینه‌ش پنهان کردم.
– نپرس.
صداش لرزید: نگو که آدم کشتی!
آروم زمزمه کردم: نه ولی درست مثل نیما یه هیولا شده بودم که رحمی نداشت.
– نجاتت میدم.
تلخ خندیدم.
– به نظرت میشه؟
– میشه یعنی باید بشه.
با کمی مکث ازش جدا شدم و کج روی پاش نشستم که دستش‌و دور کمرم حلقه کرد و موهام‌و پشت گوشم برد و اشک‌هام‌و پاک کرد.
کلاه‌و روی سرم انداخت و گفت: گوشات یخ می‌کنه.
اشک‌هاش‌و پاک کردم و دست‌هام‌و روی گوش‌های خودش گذاشتم.
– اما تو یخ کرده.
لبخند پر بغضی زد.
نم اشک چشم‌هام‌و به سوزش درآورد.
– داشتم از ندیدنت دق می‌کردم، لحظه به لحظه‌ی وقت‌هایی که کنار نیما بودم سعی می‌کردم تو رو تصور کنم، اینجور کمتر زجر می‌کشیدم.
لبخندش پر کشید.
– باهاش رابطه داشتی؟
از شرم سکوت کردم.
تلخ خندید.
– سوال مزخرفی بود، معلومه که داشتی!
– من از هیچ چیزی خبر نداشتم.
نفس عمیقی کشیدم.
– می‌دونم منم سرزنشت نمی‌کنم قربونت برم.
– مهرداد؟
– جونم.
نگاهی به ویلای اون طرف انداختم.
می‌ترسیدم نیما بیاد و ببینتمون.
از روی پاش بلند شدم و کمی به عقب رفتم که دیدم سیگارش روی زمین افتاده.
– باید برم، نیما تو ویلاست، می‌ترسم بیدار بشه.
از جاش بلند شد و فاصله‌ی بینمون‌و پر کرد.
بازوهام‌و گرفت و خیره به چشم‌هام گفت: بازم میگم، بیا فرار کنیم.
سرم‌و به چپ و راست تکون دادم.
– نمی‌شه چون می‌دونم نیما پیدامون می‌کنه… مهرداد من باید پیشش بمونم.
یه بار تکونم داد و گفت: چرا؟
– چون باید خلافاش‌و رو کنم و گیر پلیس بندازمش، اینطور ما دوتا به آرامش می‌رسیم.
نگرانی نگاهش‌و پر کرد.
– نه لعنتی خطرناکه!
لبخند کم رنگی زدم.
– نگرانم نباش، نیما نمی‌فهمه من کارم‌و بلدم، نقطه ضعفاش‌و می‌دونم.
معلوم بود می‌خواد مخالفت کنه که زود انگشت اشاره و وسطیم‌و روی لبش گذاشتم.
– مخالفت نکن.
مچم‌و گرفت و چشم‌هاش‌و بست.
دستم‌و پایین آورد و روی قلبش گذاشت که دیدم حسابی تند میزنه.
– می‌بینی؟
چشم‌هاش‌و باز کرد.
– این قلبمم نگرانته.
لبخندم عمیق‌تر شد.
– بهش بگو نگران نباشه، مواظب خودم هستم.
رو پنجه‌ی پا وایسادم و گونه‌ش‌و بوسیدم که آروم چشم‌هاش‌و باز کرد.
– خداحافظ.
بعد مچم‌و از حصار دست شل شدش آزاد کردم و چرخیدم و به سمت دیوار دویدم.
از دوباره دور شدن ازش بازم بغضم گرفته بود.
هنوز به دیوار نرسیده بودم که یه دفعه مچم کشیده شد و به سمتش پرت شدم و تا بخوام کاری بکنم لبش‌و حریصانه روی لبم گذاشت که بخاطر بعد از چندین ماه حس کردن طعم داغ بوسه‌ش وجودم شدید زیر و رو شدم و تموم تنم گر گرفت.
پاهام سست شدند که سریع دستش‌و دور کمرم حلقه کرد و به خودش چسبوندم که ضربان قلبم روی هزار رفت.
دستش‌و کنار صورتم گذاشت و محکم و پرنیاز بوسیدم.
آخ که چقدر دلتنگ بوسه‌ش بودم.
خدایا ببخش نمی‌دونم چرا واسه مهرداد تموم احکام محرم و نامحرمی یادم میره، عشقش حتی اعتقاداتم‌و هم به بازی گرفته!
یه دستم‌و کنار صورتش گذاشتم و یه دستم‌و هم همون‌طور که همراهیش می‌کردم به لا به لای موهاش بردم و از اینکه بالاخره موهاش‌و لمس کردم غرق لذت شدم.
نفس که کم آوردیم نفس زنان از هم جدا شدیم.
پیشونیش‌و به پیشونیم تکیه داد که چشم‌هام‌و باز نکردم.
نفس زنان گفت: تا کی باید نداشته باشمت؟
مثل خودش اما آروم گفتم: بهت قول میدم به زودی کنار همیم.
آب دهنش‌و قورت داد و بین بازوهاش حبسم کرد.
– دلم برات تنگ میشه.
– قول میدم بیام خونت.
– خونت نه، خونمون.
لبخندی روی لبم نشست.
با کمی مکث رهام کرد که ازش جدا شدم اما بلافاصله گونم‌و طولانی بوسید.
با لبخند عقب عقب رفتم و دستم‌و تکون دادم.
– خداحافظ.
لبخندی زد.
– خداحافظ خانمم، بیام کمکت که بری اون طرف؟
خندیدم.
– نه می‌تونم برم، تو هم زود برو یخ نکنی.
خندید.
– ای به چشم.
لبخندی زدم و به اون طرف دیوار پریدم.
به سختی از نگاه کردن بهش دل کندم و به سمت در رفتم و وارد ویلا شدم که دیدم گیتارش‌و برداشت و اونم رفت.

از حس خوبی که داشتم یه دور دور خودم چرخیدم.
بعد کت نیما رو سرجاش گذاشتم و زود به سمت اتاق رفتم.
وارد شدم که دیدم غرق خوابه.
نفس آسوده‌ای کشیدم و روی تخت خوابیدم.
پتو رو روم کشیدم و چشم‌هام‌و بستم.
لبخند یه لحظه هم از روی لبم نمی‌رفت.
***********
سرحال گفتم: بریم کنار دریا صبحونه بخوریم؟
لبخندی زد و لپم‌و کشید.
– سرحالیا!
سعی کردم لبخندم کم رنگ‌تر نشه.
– آره خیلی بهترم اصلا نمی‌دونم دیشب چم شده بود.
خندید.
وسایل صبحونه رو جمع کردیم و از ویلا بیرون اومدیم که نسیم بهاری صورتم‌و نوازش کرد و حس خوبش تا عمق وجودم رفت.
نگاهم به اون طرف افتاد که دیدم همشون روی حیاط دارند صبحونه می‌خورند.
نیما جدی گفت: برمی‌گردیم تو.
شاکی به سمتش چرخیدم.
– تو باز اونا رو دیدی!
با اخم گفت: خوش ندارم نگاه پسره مهرداد بهت بیوفته، حرفیه؟
باز ناز گفتم: بیخیال نیما جونم، چند بار بهت بگم که من فقط تو رو می‌بینم.
از حرف‌های خودم نزدیک بود بزنم زیر خنده ولی باید نقشم‌و خوب بازی می‌کردم.
پوفی کشید.
– خیلوخوب بیا بریم.
لبخند عمیقی روی لبم نشست و باهم از پله‌ها پایین اومدیم.
سعی می‌کردم به اون طرف نگاه نکنم که ضایع بازی نشه.
یه دفعه صدای به شدت عقب رفتن صندلی بلند شد و محدثه با تعجب گفت: مطهره؟
به اون طرف نگاه کردم و سعی کردم وانمود کنم که نمی‌شناسمش.
– با منید؟
نیما با اخم گفت: جوابشون‌و نده.
باشه‌ای گفتم و وسایل‌و روی میز گذاشتم.
صدای عطیه بلند شد: مطهره…
اما ایمان پرید وسط حرفش: به به! پسر خاله!
الکی ابروهام‌و بالا انداختم و به نیما نگاه کردم.
– اون گفت پسر خاله؟
همون‌طور که با اخم به نیما نگاه می‌کرد گفت: آره این همون ایمانیه که باهاش ازدواج کردی.
ایمان به اونور دیوار اومد.
– دوماهه ندیدمت.
با پوزخند گفت: می‌گند ازدواج کردی!
بعد به من نگاه کرد.
نیما به سمتش رفت.
خواستم همراهش برم اما دستش‌و دراز کرد و نذاشت.
از خدا خواسته وایسادم و از پشت سر بهشون نگاه کردم اما مهرداد رو ندیدم.
اخم ریزی کردم و نگاهم‌و اطراف چرخوندم.
با بیرون اومدنش از ویلا با یه سینی اخم‌هام از هم باز شدند و لبخند محوی زدم.
نگاهش که به نیما خورد شدید اخم کرد.
– ببین کی اینجاست!
نیما پوزخندی زد.
– واو! آقا مهرداد! می‌بینم موهات‌و بلند نگه داشتی.
زیرلب گفتم: خیلی هم بهش میاد.
مهرداد سینی‌و روی میز گذاشت و کوتاه به من نگاه کرد.
سعی کردم لبخند نزنم.
نیما: به خوردنتون برسید.
خواست بچرخه که ایمان بازوش‌و گرفت و آروم شروع کرد به صحبت کردن باهاش.
خودم‌و بیخیال نشون دادم و نشستم.
یه دفعه نیما بازوش‌و به شدت آزاد کرد و عصبی گفت: به خودم مربوطه که چی‌کار می‌کنم، اوکی؟ پس من‌و تهدید نکن.
ابروهام بالا پریدند.
با اخم‌های درهم به سمتم اومد.
دهن باز کردم حرف بزنم اما با تندی گفت: بلند شو پشت بهشون بشین.
با اخم گفتم: چرا سر من خالی می‌کنی؟
چشم‌هاش‌و بست و نفس عصبی کشید.
به صندلی اشاره کرد.
– معذرت میخوام، بشین.
به اجبار بلند شدم و بعد از نگاه گذرایی که به مهرداد انداختم نشستم؛ خودشم رو به روم نشست.
**********
حجابم‌و درست کردم و نگاهی به اطراف انداختم.
اونقدر زیرکانه بیرون اومده بودم که مطمئنم کسی دنبالم نیست… نیما هم که الان شرکته.
نفس عمیقی کشیدم و پام‌و داخل گذاشتم.
قبلا تلفنی باهاش صحبت داشتم.
اینکه یه خلافکار پاش‌و تو آگاهی بذاره واقعا استرس برانگیزه اما خب، منکه خلافکار نیستم بقیه اینطور فکر می‌کنند.
با دیدن اتاقش به سمتش رفتم.
درست سر موقع رسیده بودم.
تقه‌ای به در زدم که صداش بلند شد.
– بفرمائید داخل.
در رو باز کردم و وارد شدم.
– سلام جناب سرگرد.
لبخند کم رنگی زد.
– سلام خانم موسوی، لطفا بشینید.
نشستم و کیفم‌و از روی شونم پایین آوردم.
– چیزی می‌خورید؟
– راستش نه، فقط می‌خوام زود حرف‌هامون‌و تمومش کنیم، من وقتم کمه و هر لحظه ممکنه نیما برگرده خونه.
دست‌هاش‌و توی هم قفل کرد.
– مشکلی نیست… در رابطه با فراموشیتون، می‌دونید که حتما باید مدرک پزشکی باشه تا ثابت کنه که حافظتون‌و از دست داده بودید و ازتون سوءاستفاده شده.
سری تکون داد.
– من به سرهنگ رشیدی که گفتم گفتند که بهتره فعلا سراغ پزشکتون نریم چون ممکنه پزشکتون یکی از آدمای نیما باشه، وقتی که ازش مدرک پزشکی بخواین صددرصد شک می‌کنه و به نیما میگه، پس اول گذاشتیم که نیما با کمک‌های شما دستگیر بشه و بعد اقدام کنیم.
نفس پر استرسی کشیدم.
– حرفتون کاملا درسته.
– پشت تلفن حرف‌ها رو بهتون زدم که دقیقا چطوری باید مدرک جور کنید و چی‌کار کنید و اینکه دیگه به اینجا نیاین، کوچیک‌ترین شکی که نیما بهتون بکنه همه چیزو خراب می‌کنم.
– کاملا متوجهم.
گوشی تلفن‌و برداشت و یه شماره گرفت.
از استرس با انگشت‌های دستم بازی کردم.
خداکنه مجازاتی واسم نبرند.
بعد از چندثانیه گفت: بیاین اتاقم.

بعد گوشی‌و سرجاش گذاشت و دستی به موهای سفید شدش کشید.
با استرس گفتم: درمورد مجازاتم چیز امیدوار کننده‌ای هست؟
– شما گفتید که نیما با اینکه پلیس‌ها از عمد و بدون مدرک مامان و باباتون‌و قاتل می‌دونستند و درحین دستگیری کشتنشون ترغیب و کینه‌دوز کرده بوده؟
سری تکون دادم.
– بله.
– اگه فراموشیتون ثابت بشه یه نوع سوءاستفاده تلقی میشه و چون کمک بزرگی دارید بهمون می‌کنید بخشیده می‌شید، اگه هم که خود نیما به همه‌ی این‌ها اعتراف کنه و اعتراف کنه که شما رو گول زده که دیگه چه بهتر.
*********
جلوی خونه‌ی مهرداد گفتم وایسه که ماشین‌و نگه داشت.
کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.
وقتی رفت زنگ‌و زدم و از جلوی دوربین کنار رفتم.
بند کیف‌و توی مشتم فشار دادم.
قطعا سوپرایز میشه.
– کیه؟
سعی کردم صدام‌و تغییر بدم.
– آقای رادمنش؟
– بله خودم هستم.
سعی کردم نخندم.
– از طرف برند… مزاحمتون می‌شیم، میشه بیاین دم در آقای سعیدی باهاتون حرف دارند.
– خب بیاین داخل.
– نه عجله دارند.
– باشه الان میام.
بعدم گوشی‌و گذاشت که خندیدم.
بیشتر موقع‌ها با همین آقای سعیدی کار می‌کرد.
کنار در وایسادم.
چیزی نگذشت که صدای قدم‌هاش‌و شنیدم و بعد از اون در باز شد که بهش فرصت ندادم و تو بغلش پریدم.
با تعجب گفت: مطهره؟
با خنده گفتم: سلام.
از خودش جدام کرد که با دیدن چهره‌ش زدم زیر خنده.
– قیافه‌ش‌و!
تهدیدوار نگاهم کرد.
– حالا من‌و دست می‌ندازی نیم وجبی؟ هان؟
با خنده سر تکون دادم که یه دفعه گرفتم و توی خونه انداختم و در رو بست.
کمرم‌و گرفت و گفت: سلام جوجه‌ی من، راستش‌و بخوای سوپرایز شدم.
خندون گفتم: قصدمم همین بود.
– مطمئنی کسی تعقیبت نمی‌کرد؟
– نه نگران نباش.
– کفشت‌و چک کردی؟
خندیدم.
– نگران نباش، همه چیزم جدیده، نیما هم از خریدنشون خبری نداره که بتونه ردیاب توش بذاره.
چونم‌و گرفت.
– خوبه.
خواست لبم‌و ببوسه که عقب کشیدم.
– دیگه پررو نشو.
اخم ریزی کرد.
– نه به دوشب پیش نه به الان!
– اونوقت دلم تنگ شده بود.
یه ابروش‌و بالا انداخت.
– یعنی الان دلت تنگ نشده؟
– نمی‌دونم باید درموردش فکر کنم.
با حرص گفت: باشه خانم.
یه دفعه زیر زانو و گردنم‌و گرفت و بلندم کرد که از ناگهانی بودنش جیغی کشیدم و به تیشرت سفیدش چنگ زدم.
شروع کرد به خندیدن و به سمت خونه رفت.
با حرص به قفسه‌ی سینه‌ش زدم.
– بیشعور ترسیدم!
با خنده گفت: حقته.
چشم غره‌ای بهش رفتم و دستم‌و دور گردنش حلقه کردم.
چشم‌هام‌و بستم و با لذت به صدای قلبش گوش دادم.
نفس عمیقی کشیدم و با تموم وجود عطرش‌و بو کشیدم.
تنها عطری که آرومم می‌کنه همینه.
وارد خونه شدیم و روی زمین نشوندم که با تعجب بهش نگاه کردم.
وقتی دیدم داره کفش‌هام‌و در میاره مثل چی ذوق کردم.
کفش‌هام‌و توی جا کفشی گذاشت.
بهم نگاه کرد که کرد نمی‌دونم چی تو نگاهم دید که خندید.
– نگاش کن!
چپ چپ بهش نگاه کردم.
بازوم‌و گرفت و بلندم کرد.
به جلو رفتیم.
با لبخند به اطراف نگاه کردم.
– چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود.
– چی می‌خوری عشق جونم؟
خندون نگاهش کردم.
– عشق جونم؟!
رو به روم وایساد.
– دوست نداری بهت بگم؟
با خنده گفتم: از خدامه.
خندید و بغلم کرد.
یه دفعه محکم فشارم داد که از درد داد زدم.
خندید و ولم کرد که بازوم‌و ماساژ دادم و با حرص نگاهش کردم.
پررو بازم خندید و لپم‌و کشید.
– اینجور نگام نکن می‌خورمتا.
سعی کردم نخندم.
به سمت آشپزخونه رفت.
خواست تیشرتش‌و دربیاره که داد زدم: اگه دربیاری می‌کشمت.
با تعجب به سمتم چرخید.
– چرا؟
با حرص گفتم: چون بدن لعنتیت آدم‌و به سمت خودش می‌کشه.
نگاهش شیطون شد و کشیده گفت: جون! هات حرف میزنی!
با فکی قفل شده گفتم: کوفت! منحرفم نرو، منظورم دست کشیدن روش بود.
بلند خندید و به سمت چایی ساز رفت.
آروم خندیدم و سرم‌و به چپ و راست تکون دادم.
کیفم‌و روی مبل پرت کردم و نشستم.
با عکسی که روی میز دیدم لبخندی روی لبم نشست.
برش داشتم و بهش خیره شدم.
عکس دونفریمون بود.
– هر روز بهش نگاه می‌کردم.
سرم‌و بالا آوردم.
لبخندم پر کشید.
– خیلی عذاب کشیدی، من‌و ببخش.
لبخندی زد و کنارم نشست.
– تو تقصیری نداری، بحث گذشته رو پیش نکش بذار فراموشش کنیم.
لبخند کم رنگی زدم.
– باشه.
دستش‌و دور شونم حلقه کرد و اجزای صورتم‌و از زیر نظر گذروند و درآخر روی چشم‌هام ثابت موند.
– قربون اون چشمات برم.
لبخندم رگه‌ی خجالت پیدا کرد.
– خدانکنه.
ازم دور شد و کمرش‌و به دسته‌ی مبل تکیه داد.
دست‌هاش‌و از هم باز کرد.
– بیا تو بغلم بشین.
با کمی مکث بلند شدم و بین پاش نشستم و سرم‌و به قفسه‌ی سینه‌ش تکیه دادم، اونم دست هاش‌و از زیر دست‌هام رد کرد و دور شکمم حلقه کرد.
بالا و پایین رفتن قفسه‌ی سینه‌ش آرامش خوبی‌و بهم می‌داد.
شقیقه‌م‌و بوسید که از حس خوبش چشم‌هام بسته شدند.
آروم گفتم: مهرداد؟
– جونم؟
– واسم می‌خونی؟
– بدون گیتار؟
– آره.
– تو جون بخواه.

اخم ریزی کردم.
– من جون نمی‌خوام.
کوتاه خندید.
– پس چی می‌خوای؟
لبخندی زدم.
– خودت‌و.
– الهی قربونت برم با این زبونت.
خندیدم.
صدای نفس عمیقش‌و شنیدم.
کمی بالاترم کشید و با کمی مکث کنار گوشم لب باز کرد که چشم‌هام‌و از آرامش صداش بستم.
– این تویی تو شبای تار… چشمات‌و روی هم بذار… خورشیدو به خاطر بیار… اون که گل به تو هدیه داد تا ابد عاشقت میخواد… تازه‌ش‌و تا یادت بیاد… پیدا کن شب‌و مثل من… گوشه‌ای واسه گم شدن… ماه من اگه عاشقی… عاشقا گاهی گم می‌شن… گریه کن پای رازقی… گریه کن پای نسترن… این تویی که شکسته‌ای‌‌… این تویی اگه خسته‌ای… مثل من اگه عاشقی‌‌‌… چشمات‌و اگه بسته‌ای… این تویی که یادت میره عهدایی که شکسته‌ای، هو هو هـــو… هو هو هو هــــو.
درآخر نفسش‌و تو گوشم رها کرد.
اونقدر آروم شده بودم که دلم نمی‌خواست حرفی این سکوت‌و بشکنه… انگار خودشم مثل من بود که سکوت کرده بود و تنها صدای نفس‌هاش‌و کنار گوشم می‌شنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت که کم کم داشت خواب می‌برد اما صدای چای ساز سکوت خونه رو شکست و باعث شد که چشم‌هام‌و باز کنم.
خواستم بلند بشم ولی نذاشت و گفت: بلند نشو.
رک گفتم: من چایی می‌خوام.
کوتاه خندید.
– پس بلند شو.
خندیدم و بلند شدم.
بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت.
نشستم و با لبخند به رفتنش نگاه کردم.
چایی‌و که توی دوتا لیوان ریخت و به همراه قندون توی سینی گذاشت وارد هال شد.
سینی‌و روی میز گذاشت و بعد به سمت قفسه‌ی کتاب رفت.
کشوش‌و باز کرد و یه چیزی بیرون آورد که با دیدن پاکت سیگار اخم‌هام درهم رفت.
اینقدر کشیده که نمی‌تونه دست برداره!
یه نخ برداشت و بین دو لبش گذاشت که سریع بلند شدم و قبل از اینکه روشنش کنه از بین لبش کشیدم و درحالی که تو میلی‌متری از صورتش بودم گفتم: نکش، یعنی دیگه نکش.
به چشم‌هام خیره شد.
چون می‌دونستم رو من حساسه از این راه وارد شدم.
– اگه نمی‌تونی ولش کنی پس منم همراهت می‌کشم.
اخمی بین دو ابروش افتاد.
– می‌دونی که شوخی نمی‌کنم.
پاکت سیگار رو توی مشتش له کرد و از این فاصله توی سطل آشغال انداخت که لبخندی روی لبم نشست.
چرخیدم و اونی که توی دستمم بود رو انداختم.
به سمتش چرخیدم اما هنوز حرف نزده لب پایینیم قفل دو لبش شد که واسه یه لحظه نفسم بند اومد.
چشم‌هاش‌و بسته بود و لبش‌و بی‌حرکت روی لبم گذاشته بود.
بی‌اراده ضربان قلبم تندتر شد.
دستم‌و به سمت لبش بردم تا جداش کنم اما مچم‌و گرفت و نذاشت.
اون دستش‌و پشت سرم گذاشت و اجازه نداد که سرم‌و عقب ببرم.
بعد از چندثانیه تو همون حالت فقط یه کم زبونش‌و روی لبم کشید.
یعنی خبر نداشت که با اینکاراش بیشتر تشنه‌م می‌کنه یا از عمد اینکار رو می‌کرد تا صبرم تموم بشه و خودم ببوسمش؟!
مچم‌و ول کرد و دستش‌و کنار صورتم گذاشت.
لبش‌و کمی حرکت داد که دیگه طاقتم تموم شد و شروع کردم به بوسیدنش که حس کردم لبخندی زد.
همراهیم که کرد دستم‌و توی موهاش فرو کردم.
لعنت بهش که هنوزم خوب نقطه ضعف‌هام‌و می‌دونه.
کم آوردن نفس باعث شد که عقب بکشم و دست بردارم.
چشم بسته با لذت لبش‌و توی دهنش کشید و مکید.
– همیشه می‌خوام اینطوری طعم لبت‌و بچشم، بیشتر مزه‌ش رو لبم می‌مونه.
نفس زنان به قفسه‌ی سینه‌ش زدم.
– دیگه اینجور تشنه‌م نکن!
خندید و چشم‌هاش‌و باز کرد.
یه جور خاص و قشنگی نگاهم کرد.
– پس تو چرا من‌و تشنه‌ی خودت می‌کنی؟ هوم؟
خیره به چشم‌هاش سکوت کردم.
یادمه روزی که می‌خواستم با حرف بهش بگم که دوسش دارم فراموشی گرفتم.
– مهرداد؟
– جونم.
مکث کردم و درآخر قدیمی‌ترین حرف قلبم‌و به زبون آوردم: خیلی دوست دارم.
لبخندش جمع شد و با بهت بهم نگاه کرد.
می‌دونم که می‌دونست دوسش دارم و تنها تعجبش بخاطر اینه که به زبون آوردم.
با همون حالت زمزمه کرد: یه بار دیگه بگو.
لبخندی زدم و گفتم: خیلی دوست دارم مهردادم.
با بهت خندید و تو بغلش کشیدم که دست‌هام‌و دور کمرش حلقه کردم و با لبخند چشم‌هام‌و بستم.
باز خندید.
– ماه‌ها منتظر این جمله ازت بودم.
تا خواستم حرفی بزنم صدای آیفون توی خونه پیچید که سریع عقب کشیدم و تند گفتم: کسی قرار بود بیاد؟
اخم ریزی کرد.
– نه.
بعد ولم کرد و به سمت آیفون رفت.
با استرس بهش نگاه کردم.
نمی‌دونم چی دید که سریع به سمتم چرخید و گفت: نیماس!
انگار دیگه نفسم بالا نیومد.
با ترس دستم‌و روی قلبم گذاشتم و لباسم‌و توی مشتم گرفتم.

– آخه چطور فهمیده اینجام؟
به پله‌ها اشاره کرد.
– برو اتاق بالا، هر چی شد نیا پایین.
با ترس گفتم: نکنه یه بلایی سرت بیاره؟
صدای آیفون بدجور رو مخم بود.
به سمتم اومد و بازو‌هام‌و گرفت.
– بهم اعتماد کن و برو بالا.
با نارضایتی باشه‌ای گفتم و به سمت پله‌ها دویدم اما با یادآوری یه چیز سریع چرخیدم و گفتم: چایی و کفش و کیفم!
– حلش می‌کنم برو.
نگران و با ترس نگاهش کردم که لبخندی زد.
– برو خانمم.
به سختی ازش دل کندم و از پله‌ها بالا اومدم.
توی اتاقش رفتم و در رو بستم.
بهش تکیه دادم و نفس زنان چشم‌هام‌و بستم.
خدایا اتفاقی نیوفته.
هر لحظه منتظر عربده‌های نیما بودم.
زیاد نگذشت که صدای جدی مهرداد بلند شد.
– تو کجا؟ اینجا کجا؟
برخلاف تصورم نیما خونسرد گفت: باهات سه سری حرف دارم وگرنه هیچ وقت پام‌و اینجا نمی‌ذاشتم و از اون جایی که دیگه شدی دختر خونه که بیرون نمیره مجبور شدم بیام اینجا.
انگار یه بار بزرگی‌و روی دوشم برداشتند که از ته دل نفس آسوده‌ای کشیدم و روی در سر خوردم و نشستم.
پس نفهمیده من اینجام.
مهرداد: حرفت‌و بگو.
نیما خندید.
– واقعا مهمون نواز بدی هستی، یه چای؟ یه قهوه؟ نمی‌خوای ما رو مهمون کنی؟
– مزه نریز نیما، چون اصلا حوصله ندارم، حرفت‌و بگو.
کنی توی خونه سکوت شد و بعد صدای نیما پیچید.
اینبار صداش جدی بود.
– ببین چی میگم مهرداد، مطهره زن قانونی و شرعی منه…
باز داغ دلم تازه شد.
مهرداد خونسرد گفت: خب که چی؟ اما نه بهتره شرعیش‌و خط بزنیم چون با دروغ و دغل عقدش کردی.
– برام مهم نیست، مهم اینه که الان کنارمه، ببین اگه ببینم یه قدم به سمتش برداشتی، یا بخوای از دستم چنگش بزنی قسم می‌خورم که می‌کشمت.
نفس تو سینم حبس شد.
– من بیدی نیستم که به اطن بادا بلرزم نیما خان، مطهره قرار بود زن من بشه و تو از دستم چنگش زدی.
نیما مرموزانه خندید.
– همیشه باهوش‌تر برندست.
پوزخندی زدم.
آقای باهوش فقط ببین چجوری از عشقت رو دست می‌خوری.
– حرف‌هات واسم مهم نیست، حالا هم هری می‌تونی بری.
نمی‌دونم اون پایین چه اتفاقی افتاد و چی بهم گفتند که نشنیدم که یه دفعه صدای لرزش قفسه و بعد ریختن کتاب‌ها بلند شد.
با ترس از جا پریدم و تا خواستم در رو باز کنم با پرت شدت یه چیز توی میز دستم رو دستگیره ثابت موند.
مهرداد غرید: راستش‌و بخوای منم خیلی دوست دارم که با دست‌های خودم بکشمت.
نیما خشن گفت: بیچارت می‌کنم مهرداد، این‌و یادت باشه.
باز صدای زد و خورد بلند شد که دستگیره رو توی مشتم گرفتم و چشم‌هام‌و بستم.
آروم باش ‌مطهره مهرداد از پس خودش برمیاد، بری پایین کار رو خراب کردی.
مدام با خودم حرف می‌زدم تا به سرم نزنه و نرم پایین.
جوشش اشک‌و پشت پلک‌های‌بسته‌م خس نی‌کردم.
نکنه روش اسلحه بکشه؟
سرم‌و با چپ و راست تکون دادم.
نه، نیما اینقدر احمق نیست‌.
صدای تهدیدوار نیما بلند شد.
– زود میان سراغت مهردادخان.
و پس بندش صدای محکم بسته شدن در اومد.
با کمی مکث با قلبی که تند میزد سریع در رو باز کردم و سراسیمه از پله‌ها پایین اومدم که با دیدن اطرافم سرجام میخکوب شدم.
هال به طور بدی به هم ریخته بود.
مهرداد رو تکیه به پایین مبل دیدم که دستی که روی زانوشه مشت کرده بود و سر بع زیر چشم‌هاش‌و بسته بود.
با دیدن خون کنار لبش نفس بریده بهش نزدیک شدم و رو به روش نشستم.
سرش‌و‌ بالا آورد و با بغض گوشه‌ی شالم‌و به کنار لبش کشیدم که صورتش از سوزش درهم رفت.
با بغض گفتم: به خدا امشب یه بلایی سرش میارم.
مچم‌و گرفت و چشم‌هاش‌و باز کرد.
– کار احمقانه‌ای نکن.
به صورتش اشاره کردم.
– نگاه صورتت‌و!
کمی خیره شد و بعد گفت: چیزی نیست، فقط چندتا خراشه.
با چشم‌های پر از اشک نگاهش کردم.
– می‌ترسم بلایی سرت بیاره.
لبخندی زد.
– تو من‌و دست کم گرفتی؟
با بغض بهش چشم دوختم.
خواست گونه‌م‌و نوازش کنه اما قبلش خودم‌و تو بغلش انداختم و سعی کردن با آغوشش بغضم‌و از بین ببرم و احساس امنیت کنم.
بغلم کرد و سرم‌و به قفسه‌ی سینه‌ش فشرد.
آروم لب زدم: مواظب خودت باش اگه یه تار مو ازت کم بشه من می‌میرم.
– نگران نباش قربونت برم،بیشتر من نگران توعم.
خواستم حرفی بزنم اما با یادآوری اینکه الان نیما میره خونه با شتاب عقب کشیدم و با استرس گفتم: من باید برم.
هراسوت به دنبال کیفم نگاهم‌و چرخوندم.
– کیفم کجاست؟
به مبل دست گرفت و بلند شد.
نگران گفت: چیزی شده؟
– الان نیما برمی‌گرده خونه باید زود برم.
به سمت آشپزخونه رفت که با استرس با پام روی زمین ضرب گرفتم.
کیف و کفش به دست از آشپزخونه بیرون اومد.
خواستم ازش بگیرم ولی نذاشت و گفت: بیا فرار کنیم.
با غم نگاهش کردم.
– نمیشه آقای من.
با تحکم گفت: بخوای میشه.
– اما نمی‌خوام.
اخم کرد.
– ‌چرا؟
– چون باید بندازمش زندان، باید ازش انتقام بگیرم.
نگرانی نگاهش‌و پر کرد.
– نگرانتم لعنتی!

لبخند اطمینان بخشی زدم.
-‌ نگران نباش، این مطهره دیگه اون مطهره‌ی ضعیف قبلی نیست.
اما از نگرانی توی چشم‌هاش کم نشد.
کیف و کفشم‌و ازش گرفتم.
– تا چند روز نمی‌تونیم هم‌و ببینیم.
غمم به نگرانیش اضافه شد.
آروم زمزمه کرد: چرا؟
نفس عمیقی کشیدم.
– چون باید کارایی که پلیس گفته رو انجام بدم.
با چشم‌های پر از اشک سرش‌و به چپ و راست تکون داد.
– نکن اینکار رو، خطرناکه مطهره.
لبخند پر غمی زدم.
وسایلم‌و انداختم و دست‌هام‌و دور گردنش حلقه و بغلش کردم.
– من از پس خودم برمیام.
محکم بغلم کرد.
– با کیا کار می‌کنی؟ آدرس بده.
– چرا؟
مکث کرد و گفت: اگه قرار باشه چند روز خبری ازت نداشته باشم دیوونه میشم، می‌خوام از اونا خبرت‌و بگیرم.
نفس عمیقی کشیدم و آدرس‌و گفتم.
– برو پیش سرگرد علیزاده، بهش زنگ میزنم هماهنگ می‌کنم.
آروم باشه‌ای گفت.
انگار قصد نداشت ازم جدا بشه که درآخر به زور ازش جدا شدم.
اشک توی چشم‌هاش‌و سریع پاک کرد.
– برو دیرت میشه.
کمی نگاهش کردم و بعد رو پنجه‌ی پام وایسادم و گونه‌ش‌و بوسیدم و کنار گوشش گفتم: خیلی دوست دارم.
عقب کشیدم که لبخندی زد.
– منم خیلی دوست دارم.
لبخندی روی لبم نشست.
کیف و کفشم‌و برداشتم و به سمت در رفتم.
تا در انتهای خونه همراهم اومد.
پام‌و از خونه بیرون گذاشتم که باز تکرار کرد: مواظب خودت باش.
با لبخند گفتم: هستم، تو هم باش.
با وایسادن آژانس جلوی خونه گفتم: خداحافظ عشق جونم.
خندید.
– خداحافظ وروجک من.
خندیدم و در ماشین‌و باز کردم.
به سختی نگاه ازش گرفتم و نشستم.
آدرس‌و به راننده گفتم که به راه افتاد.
چرخیدم و تا وقتی که از دیدم پنهان بشه بهش نگاه کردم.
وارد خیابون که شد درست سرجام نشستم.
از الان دلم برات تنگ شد.
گوشیم‌و از کیفم بیرون آوردم و روشنش کردم.
کاملا که روشن شد دیدم بله… نیما خان پنج بار زنگ زده.
بهش زنگ زدم و سعی کردم خونسردیم‌و حفظ کنم.
با چهار بوق صدای عصبیش توی گوشم پیجید: کدوم قب‌.‌‌..
نفسش‌و به بیرون فوت کرد.
– کجایی؟
– دور خیابون.
سعی کردم صدام‌و مظلوم کنم.
– اینقدر دلم گرفته بود که نگو.
لحنش ملایم‌تر شد.
– چرا گوشیت‌و خاموش کردی؟
– نمی‌خواستم کسی بهم زنگ بزنه یا بچه‌ها خبری بهم برسونند که حالم‌و بدتر کنه، اتفاقی که نیوفتاده؟
نفس عمیقی کشید.
– نه، نگران نباش، کی میای خونه؟
– تا بیست دقیقه دیگه خونم.
– خوبه.
بعدم قطع کرد که نفس آسوده‌ای کشیدم و گوشی‌و توی کیفم گذاشتم.
به خیر گذشت.
******
در هال‌و بستم که اولین چیز نگاهم به نیما افتاد.
اون هیکل بزرگش‌و به مبل لم داده بود و همون‌طور که تلوزیون می‌دید از وودکاش می‌خورد.
بلند گفتم: سلام.
بهم نگاه کرد.
– سلام، برو بالا لباسات‌و عوض کن ناهار آماده‌ست.
باشه‌ای گفتم و به سمت پله‌ها رفتم.
از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم.
با خستگی لباس‌هام‌و از تنم کندم و یه آستین کوتاه و شلوارک پوشیدم.
دیگه دلم نمی‌خواد لباسای باز جلوش بپوشم.
لبخندی زدم.
اگه اتفاق آخر رو فاکتور بگیرم امروز فوق العاده خوب بود.
از پله‌ها پایین اومدم که هم زمان از روی مبل بلند شد و به سمتم اومد.
گوشه‌ی لب اونم پاره شده بود!
خودم‌و به نگرانی زدم و تند به سمتش رفتم.
با ترس گفتم: چی شده؟ دعوا کردی؟
لبخندی زد.
– چیزی نیست.
انگار تازه نگاهش به لباس‌هام افتاد که تعجب کرد.
– این چیه پوشیدی؟!
با اخم گفتم: مگه چشه؟ خیلیم خوشگله.
اخم کرد.
– برو عوضش کن.
نالیدم: سردمه نیما.
بازم تعجب کرد.
-‌سردته؟
مظلوم سری تکون دادم.
دستش‌و روی پیشونیم گذاشت.
– تب که نداری، حتما ضعیف شدی.
دستم‌و گرفت و به سمت میز ناهارخوری بردم.
– هم الان باید حسابی غذا بخوری و هم اینکه شب چند تیکه جگر دست پخت خودم واست درست می‌کنم جگرت حال بیاد.
خندیدم.
– بلدی؟
– اختیار داری خانم!
صندلی‌و واسم عقب کشید که نشستم.
بلند گفت: مهدیه؟
مثل همیشه خودش فهمید که بلند گفت: چشم آقا.
رو به روم نشست و با لبخند بهم خیره شد که اخم ریزی کردم.
– اینجور نگام نکن.
دست‌هاش‌و زیر چونه‌ش زد.
– چرا؟
– چون گر می‌گیرم.
خندید و به صندلی تکیه داد.
باید خوب نقشه‌م‌و اجرا می‌ کردم.
کوچیک‌ترین تغییری بکنم سریع شک می‌کنه.
نیما زیرکه.
کم کم خدمتکارا غذا و دسر و چیزهای دیگه رو روی میز چیدند و رفتند.
با گرسنگی دست‌هام‌و به هم کشیدم.
– به به فسنجون!
بعد بدون توجه به نگاه خندونش مشغول خوردن شدم.
میون خوردن یه دفعه مچم‌و گرفت که بهش نگاه کردم.
خندون گفت:خانمم یه کم آروم‌تر، اینطور چاق میشی.
مچم‌و آزاد کردم و چشم غره‌ای بهش رفتم، بعدم به خوردنم ادامه دادم که خندید.
شاید اگه مهردادی نبود عاشقت می‌شدم اما الان عشق مهرداد اونقدر وجودم‌و پر کرده که جایی واسه تو نیست، یه تار موی مهردادم با دنیا عوض نمی‌کنم.
سیر که شدم از جام بلند شدم و به سمت هال رفتم که با تعجب گفت: کجا؟!
– خونه‌ی پسر شجاع.

خودم‌و روی مبل پرت کردم و تلوزیون‌و روشن کردم.
روی مبل دراز کشیدم و کوسن‌و زیر سرم گذاشتم.
یه کم تو ‌کانالا چرخ بزنم و بعد برم بخوابم.
نیما رو دیدم که از پله‌ها بالا رفت.
خوشحال از اینکه از دستش راحت شدم دستم‌و زیر کوسن بردم.
حدود یک ساعت گذشت که درست مثل عزرائیل بالای سرم ظاهر شد.
– بیا بریم کارت دارم.
– نمی‌خوام خوابم میاد.
بعدم چرخیدم.
با حرص نگاهم کرد اما یه دفعه با اون زوری که داشت از مبل کندم و روی ‌دوشش انداختم که با چشم‌های گرد شده گفتم: چی‌کار می‌کنی؟ بذارم پایین!
اما به سمتی رفت که تقلا کردم.
– نیما بذارم پایین، کجام می‌بری؟!
سیلی‌ای به پشتم زد که اوف بلندی گفتم و با حرص مشتم‌و محکم به کمرش کوبیدم که شروع کرد به خندیدن.
نفس پر حرصی کشیدم و منتظر اینکه کدوم قبرستونی می‌برتم ساکت شدم.
از در پشتی بیرون اومد که با اخم گفتم: نیما جوابم‌و بده وگرنه گازت می‌گیرم.
– جون! تو فقط گاز بگیر.
بعدم شروع کرد به خندیدن که دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و زیر لب گفتم: کوفت!
با دیدن اینکه داره به سمت ساختمون استخر و ماساژ میره با تعجب گفتم: شوخی می‌کنی دیگه؟!
خونسرد گفت: نه کاملا جدیم، دلم هوس کرده، می‌دونی چند وقته اونجا نرفتیم؟
– دقیقا می‌خوای اون تو چه غلطی بکنیم؟
– می‌فهمی عشقم.
نفس پرحرصی کشیدم.
درش‌و با کلید باز کرد و وارد شد.
روی زمین گذاشتم و به سمت دستگاه‌ها رفت.
خیر سرم پوشیده پوشیدم که نگاه این غزمیت به بدنم نیوفته اما حالا من‌و آورده اینجا که رسما لخت بشم!
به خدا می‌دونم که از عمد آوردتم تا تلافی اینجور لباس پوشیدن‌و سرم دربیاره.
درسته شوهرمه خدا ولی من نمی‌خوام، دوست ندارم.
دستگاه‌ها رو روشن کرد که آب با فشار توی استخر ریخت و اتاق ماساژ هم کمی مه گرفت.
به سمتم اومد که گفتم: بیخیال نیما.
تیشرتش‌و از تنش درآورد.
بازوم‌و گرفت و به سمت رختکن بردم.
پردش‌و کنار زد.
– زود باش خانمم، مایو هم نپوش می‌خوام ماساژت بدم.
دیگه بدتر!
با چشم‌های گرد شده گفتم: جانم؟!
اخم کرد.
– چرا اذیت می‌کنی مطهره؟ مگه بار اولته؟ هیچوقت اینقدر غر نمی‌زدی!
لبم‌و گزیدم.
مطهره جون مادرت مثل قبل باش، قول میدم زود بگذره.
نالیدم: خب خوابم میاد.
– اول ماساژت میدم بعد بخواب.
با حرص گفتم: تو که می‌خوای دست به تن من بزنی دیگه چرا ماساژ؟
شیطون نگاهم کرد.
– حرف نزن آماده شو، تو اتاق منتظرتم، یه سری هم حرف دارم.
بعد به سمت اتاق رفت که پوفی کشیدم.
در شیشه‌ایش‌و باز کرد و وارد شد.
همه چیزم‌و درآوردم و از توی کمد اون دوتا چیزو برداشتم و پوشیدم.
موهامم گوجه‌ای بستم.
ازش خجالت نمی‌کشیدم چون چندماهه که باهاش راحت شدم، فقط فکر مهرداد اذیتم می‌کرد.
مطهره، اگه می‌خوای موفق باشی تا چند وقت زیاد بهش فکر نکن.
وارد اتاق شدم که دیدم فقط یه شورت پاشه.
آهنگ لایت و آرومی پخش می‌شد.
به تخت چوبی اشاره کرد.
چرخی به چشم‌هام دادم و روش دراز کشیدم.
اگه نخوام ناحقی کنم همیشه ماساژهاش حس خوبی‌و بهم میده، حسابی بلده چی‌کار کنه.
روغن مخصوص‌و توی دستش ریخت و با تمرکز و جدیت از پام شروع کرد.
همین که به رونم رسید بی‌اراده از جا پریدم و نشستم که با تعجب نگاهم کرد.
– چی شد؟!
آب دهنم‌و به زحمت قورت دادم.
– می‌شه اطراف اونجاها پرسه نزنی؟
هم خنده‌ش گرفته بود و هم حرصی شده بود.
دستش‌و رو روی رونم گذاشت و نزدیک به صورتم لب زد: چرا خانمم؟ می‌ترسی دلت بخواد؟
اخم کردم.
– زر نزنا! میزنمتا.
خندید و یه دفعه لبم‌و شکار کرد که چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
بوسه‌ی عمیقی زد و عقب کشید که چشم‌هام‌و باز کردم.
خوابوندم.
– نبینم دیگه حرف بزنی.
پوفی کشیدم، اونم به کارش ادامه داد.
– فردا شب واسه نیویورک بلیط گرفتم.
اخم‌هام به هم گره خوردند.
– چرا؟
– چندتا کار ناتموم دارم که باید انجامشون بدم.
– تنهایی میری؟
– بچرخ.
چرخیدم که مشغول ماساژ کمرم شد.
– باهم میریم.
– خب خودت برو، من‌و چرا می‌خوای ببری؟
شونه‌هام‌و ماساژ دادم که زیر لب آخیشی گفتم.
– فکر می‌کنی این همه وقت تنها تو ایران ولت می‌کنم؟ همرام میای و مخالفتی هم نشنوم.
سکوت کردم اما اخم‌هام یه لحظه هم از هم باز نشدند.
معلوم نیست چند وقت می‌خواد بمونه، اونوقت نه من با دلتنگی می‌تونم اونجا باشم و نه مهرداد می‌تونه دوری من‌و تحمل کنه.
چی‌کار کنم خدا؟

***
غلتی زدم اما چون دستاش دورم حلقه بود نتونستم زیاد تکون بخورم.
درکمال تعجب بعد از ماساژ رابطه نخواست اما منکه اون‌و میشناسم، می‌خواد تشنه‌م کنه تا خودم پیش قدم بشم اونم حسابی کور خونده.
یه دفعه صدای گوشیش بلند شد که کمی نیم خیز شدم و روی میز برش داشتم.
همون‌طور که روی نیما لم داده بودم صفحه‌‌ی ‌گوشی‌و دیدم.
با دیدن اینکه شروینه اخمی کردم.
از روش کنار رفتم و تکونش داد.
– اوی، بیدار شو.
اونقدر تکونش داد که آخرش چشم‌هاش‌و ریز باز کرد و با صدای گرفته‌ای گفت: چی میگی؟
– شروین داره بهت زنگ میزنه یعنی برای بار دوم داره زنگ می‌زنه.
دو دستش‌و توی صورتش کشید و گوشی‌و ازم گرفت.
چشم بسته جواب داد و با صدای گرفته گفت: سلام.
خمیازه‌ای کشید.
– نه نمی‌ریم بیا.
ابروهام بالا پریدند.
مگه برگشته ایران؟
– باشه.
بعدم قطع کرد.
روی خودش انداختم و دست‌هاش‌و دورم انداخت.
– بگیر بخواب.
– ساعت هفته جناب، بیدار شو.
به لبش اشاره کرد که گفتم: حس بوسیدنم نمیاد.
یه چشمش‌و باز کرد.
– زود باش.
پوفی کشیدم.
لبم‌و روی لبش گذاشتم و بوسیدمش اما درآخر واسه خالی شدن حرصم لب پایینیش‌و محکم گاز گرفتم که صدای داد خفه‌ش بلند شد.
با دلی خنک شده عقب کشیدم که با حرص چشم‌هاش‌و باز کرد.
– دارم برات.
یه دفعه گرفتم و روی مبل خوابوندم که جیغ خفه‌ای کشیدم.
تا بخوام کاری بکنم گازی از لپم گرفت که دادم به هوا رفت و مشتم‌و محکم بهش کوبیدم.
عقب که کشید دستم‌و روی گونم که جز جز و درد می‌کرد گذاشتم و بهش توپیدم: مگه سگه هاری؟ روانی دردم گرفت!
خندید و دستم‌و به زود پایین آورد.
عمیق جای دندونش‌و بوسید که یه دفعه در باز شد که سریع عقب کشید.
با دیدن رادمان لبم‌و گزیدم.
بچه‌ی بیچاره معلوم بود هنگ کرده چون فقط بی‌حرف بهمون نگاه می‌کرد.
نیما خونسرد گفت: کاری داری قربونت برم؟
با خجالت آروم گفتم: از روم بلند شو نیما.
رادمان به سمتمون اومد و از تخت بالا اومد.
کنارم دراز کشید که با تعجب گفتم: رادمان؟ چی‌کار می‌کنی؟
– منم می‌خوام باهاتون بازی کنم.
هینی کشیدم و دستم‌و روی دهنم گذاشتم؛ نیما هم از خنده ترکید.
با خنده رادمان‌و بغل کرد و محکم فشارش داد.
– آیی توله، من به تو چی بگم آخه؟
رادمان با درد گفت: ولم کن بابایی، تو خاله رو هم اینجور فشار میدی؟
از خجالت گر گرفته بودم.
عقب کشید و شیطون گفت: اوف چجورم!
با حرص به بازوش زدم که خندید.
رادمان بازوم‌و گرفت.
– بازی کنید دیگه.
با چشم‌های گرد شده گفتم: بچتم به خود رفته نیما!
خندید و جفتمون‌و بغل کرد.
شقیقه‌ی من‌و لپ رادمان‌و بوسید و از رومون بلند شد.
با خنده گفت: لعنتیا حسابی سرحال شدم، بلندشید بریم یه قهوه و کیک توپ به بدن بزنیم.
رادمان بلند شد و روی تخت بالا و پایین کرد.
– آخ جون آخ جون!
بعدم به سمت نیما پرید که زود بغلش کرد.
خندیدم و روی تخت نشستم.
– شما برید پایین من موهام‌و شونه می‌کنم میام.
*****
با لبخند به اطراف نگاه می‌کردم.
چقدر بهار این خونه قشنگه.
شکوفه های سفید و صورتی زیبایی خاصی‌و به باغ داده بودند.
نسیمی که آروم موهام‌و می‌رقصوند حال خوبی‌و بهم می‌داد.
رادمان با سر و صدای زیاد داشت رو سبزه‌ها ماشین بازی می‌کرد و مطمئن بودم نیما تموم وقت به من زل زده.
نگاهم‌و که به سمتش سوق دادم دیدم حدسم درسته.
خندیدم.
– خیلی بهم زل زدیا!
با لبخند موهام‌و پشت گوشم برد.
– هیچوقت از نگاه کردن بهت سیر نمیشم.
لبخند کم رنگی روی لبم نشست.
با دست‌هاش صورتم‌و قاب گرفت و شست‌هاش‌و روی گونم کشید.
سرش‌و جلو آورد و پیشونیم‌و عمیق بوسید که اون مقدار لبخندیم که داشتم از بین رفت.
عقب که کشید به زور لبخندی زدم.
دستش‌و روی رونم گذاشت و یه کم از کیکش‌و خورد.
– فردا به خدمتکارا میگم وسایلت‌و جمع کنند.
با ابروهای بالا رفته گفتم: خب خودم اینکار رو می‌کنم!
به نوک بینیم زد.
– نمی‌خوام خانمم خسته بشه.
خندیدم.
– رادمان‌و چی‌کار می‌کنی؟
– با خودمون می‌بریمش.
با تعجب گفتم: چرا؟!
– اونم مثل تو نمی‌تونم تنهایی وسط یه عالمه دشمن بذارم بمونه.
آهانی گفتم.
دستش‌و بالاتر برد که معترضانه نگاهش کردم اما پررو دستش‌و بالاتر برد که با حرص گفتم: نیما!
خونسرد گفت: زنمی.
دستش‌و به زور توی شلوارکم برد که غریدم: نکن رادمان می‌بی…
اما تو همین لحظه به لطف شانس عزیزم صدای متعجبش بلند شد: دارید چی‌کار می‌کنید؟

نیما نفس پر حرصی کشید و زیرلب گفت: فقط بلده اینطور مواقع حواسش به ما بشه!
آروم و با خجالت گفتم: دستت‌و بکش بیرون!
رادمان کنارمون وایساد که نیما زود دستش‌و بیرون آورد.
– کاری نمی‌کردیم باباجون، فقط دلش خارش پیدا کرده بود داشتم واسش می‌خاروندم.
خجالت زده خندیدم.
– بابات راست میگه.
انگار قانع شد.
یه دفعه دستش‌و به سمت پام آورد که با تعجب مچش‌و گرفتم و گفتم: چی‌کار می‌کنی رادمان؟
حق به جانب گفت: منم می‌خوام به بابام کمک کنم.
چشم‌هام تا آخرین حد ممکن گرد شدند.
نیما زد زیر خنده اما زود دستش‌و روی دهنش گذاشت و گفت: نمی‌خواد بچه، برو بازی کن.
با حرص بهش نگاه کردم.
– همش تقصیر توعه!
خندون گفت: اون فضوله!
رادمان تهدیدوار بهش نزدیک شد و گفت: چی گفتی بابایی؟! من فضولم؟!
ای خدا! این چه بچه‌ایه آخه؟
نیما زیر لب گفت: اوه اوه!
بعد گفت: هیچی باباجون، بدو برو بازی کن.
رادمان مشتش‌و بالا برد و یه دفعه کوبوند جای حساسش که با چشم‌های گرد شده زدم زیر خنده اما زود دستم‌و روی دهنم گذاشتم و از ته دل فقط خندیدم.
نیما صدای دادش‌و خفه کرد و چشم‌هاش‌و روی هم فشار داد و لبش‌و به دندون گرفت.
رادمان: حقته بابایی! دم سیروان گرم بهم گفت اگه یکی اذیتم کرد همین بلا رو سرش بیارم.
بعد قهرمانانه به سمت ماشینش رفت.
درحالی که از خنده نفسم بالا نمیومد به بازوی نیما زدم.
– خوبی؟
با درد زیرلب گفت: لعنت به این بچه! یه کم ماساژش بده خوب بشه.
حس خندم به کل پرید و با حرص گفتم: یعنی بمیر!
بعد بلند شدم اما سریع مچم‌و گرفت و درحالی که صورتش از درد قرمز شده بود با خنده گفت: شوخی کردم بشین.
چشم غره‌ای بهش رفتم و نشستم.
سرش‌و بالا گرفت و نفسش‌و به بیرون فرستاد.
– عجب ضرب دستی!
به رادمانی که خونسرد بازیش‌و می‌کرد نگاه کرد.
– یاد بچگیای خودم می‌ندازتم.
نفس عمیقی کشیدم و بدون توجه به حرفش گفتم: نیما؟
بهم نگاه کرد.
– جونم؟
– تا چند وقت نیویورک می‌مونیم؟ باید برنامه ریزی کنم.
– مشخص نیست اما زود برمی‌گردیم.
نامحسوس نفس آسوده‌ای کشیدم.

#نــیـما

فنجون‌و برداشت و از قهوه‌‌ش خورد.
معذرت می‌خوام که فعلا دارم بهت دروغ میگم مطهره، اما مجبورم.
دکترت میگه هر چه بیشتر تو موقعیت و مکانی قرار بگیری که قبلا توش بودی یا هر چه بیشتر با آدمای مهم گذشته‌ت رو به رو بشی امکان درمان شدنتم بیشتر میشه.
باید از ایران دورت کنم، هیچوقت نباید به یاد بیاری.
حتی اگه هم به یاد بیاری اونجا دیگه مجبور به زندگی باهام میشی چون نه دیگه می‌تونی برگردی و نه اینکه مهردادو ببینی.
تو محکومی به موندن کنارم اونم تا آخر عمرت.
کم کم به زندگی توی نیویورک عادت می‌کنی خانمم.

#مــطـهــره

همون‌طور که دستم‌و جلوی دهنم گرفته بودم گفتم: گفته زود برمی‌گردیم.
نگران گفت: منکه می‌میرم‌و زنده میشم تا برگردی!
اخم کردم.
– عه! خدانکنه، ببخشید فداتشم باید زود قطع کنم.
صدای نفس عمیقش‌و شنیدم.
– باشه خانمم، مواظب مال من باش.
خندیدم.
– مال تو چیه؟
با خنده گفت: منحرف نرو خودت‌و گفتم.
خندون گفتم: منکه منحرف فکر نکردم تو منحرفی!
شروع کرد به خندیدن که با خنده گفتم: دیوونه! خب دیگه من برم قربونت برم، خیلی دوست دارم.
سعی کرد خنده‌ش‌و کنترل کنه.
– برو عزیزم، منم خیلی دوست دارم.
نفس عمیقی کشیدم.
– خداحافظ.
– خداحافظ.
گوشی‌و توی جیبم گذاشتم و به سمت ساختمون رفتم.
همین که به در رسیدم شروین‌و دیدم که ماشینش‌و پارک کرده و داره به این سمت میاد.
پوفی کشیدم و خواستم در رو باز کنم که بلند گفت: سلامی کنی بد نیستا!
به سمتش چرخیدم.
– لیاقتش‌و داری؟
از پله‌ها بالا اومد.
– من نمی‌دونم دقیقا مشکل تو با من چیه؟
رک گفتم: ازت خوشم نمیاد.
یه ابروش‌و بالا انداخت.
در رو باز کردم و وارد شدم.
بلند گفتم: نیما بیا این دوست بی‌شعورت اومده.
صدای نفس پر حرص شروین‌و شنیدم.
از توی آشپزخونه بیرون اومد و معترضانه گفت: مطهره؟!
خونسرد به سمت مبل رفتم.
– جونم؟
پوفی کشید.
هردوشون به سمت هم رفتند‌.
هم‌و بغل کردند و شروع کردند به خوش و بش کردند.
اگه من این شروین‌و نمی‌شناختم می‌گفتم جونشم واسه نیما میده.
یه دفعه صدای رادمان از بالای پله ها بلند شد که همگی بهش نگاه کردیم.
– سلام.
شروین دست به جیب با خنده گفت: سلام قهرمان.
رادمان بهش رسید و محکم باهاش دست داد که خندیدم.
چقدر این بچه شیرینه.
شروین خم شد و به گونه‌ش اشاره کرد که رادمان با اخم و لحن خاصی گفت: من فقط چند نفر رو می‌بوسم.
همون‌طور که انگشت‌هاش‌و نشون می‌داد گفت: یک، بابام؛ دو، مامانم؛ سه، خاله مطی…
تعجب کردم.
خاله مطی؟!
با تعجب به نیما نگاه کردم که دستش‌و جلوی دهنش گرفت تا نخنده.
– چهار، دخترای دیگه.
همین حرفش کافی بود تا شروین و نیما از خنده منفجر بشند و من با چشم‌های از حدقه دراومده نگاهش کنم.
دست به کمر زد و با لبخند خاصی بهمون نگاه کرد.
زیر لب گفتم: جلل خالق!
شروین همون‌طور که بلند می‌خندید به بازوی نیما زد و به سختی گفت: آی آی… نیما بچه‌ت… خاک تو سرت!
نیما با خنده رادمان‌و بغل کرد و محکم گونه‌ش‌و بوسید.
– دخترای دیگه؟ هان بابایی؟
رادمان سرش‌و تکون داد.
آروم به پشت دستم زدم.
– این بچه بزرگ بشه چی میشه! یعنی اگه من دختر داشتم عمرا دخترم‌و بهش می‌دادم.
به این سمت اومدند.
اون دوتا از خنده قرمز شده بودند.
شروین خودش‌و روی مبل انداخت و باز کوتاه خندید.
نیما کنارم نشست و رادمان‌و روی پاش نشوند.
با اخم ریزی گفتم: شما دخترای دیگه هم نباید ببوسی فداتشم، فقط زن خودت‌و.
رادمان یه نگاه به نیما و بعد به من انداخت.
– چرا خاله جون؟
– چون باید مال خودت‌و ببوسی، دخترای دیگه مال پسرای دیگه‌ن.
با هیجان خاصی گفت: پس مال من کجاست ببوسمش؟
سعی کردم نخندم.
نیما خندون به نوک بینیش زد و گفت: بذار بزرگ بشی خودم یکی واست پیدا می‌کنم.
لبم جمع شد.
اگه باشی و توی زندان سر نکنی نیما خان!
رادمان بهش تکیه داد.
– ممنونم.
نیما خندون گفت: خواهش می‌کنم.
شروین دستی توی موهاش کشید.
نیما: چرا رفتی دبی؟
شروین: رفتم یکی از اقوامم‌و ببینم.
زیرلب گفتم: تو گفتی‌و منم باور کردم.
نیما بلند شد و رادمان‌و روی مبل نشوند.
– برم ببینم این خدمتکارا دارند چی‌کار می‌کنند.
– می‌خوای من برم.
به سمت آشپزخونه رفت.
– تو دلت رحم میاد، باهاشون تندی نمی‌کنی.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
با پیسی که شروین کرد بهش نگاه کردم.
– چیه؟
نگاهی به رادمان که دست به سینه نشسته بود انداخت و گفت: بعدا حرف مهمی باهات دارم.
اخم کردم.
– دررابطه با چی؟
– درمورد دبی که رفتم و چیزهایی که فهمیدمه.
کمی دقیق نگاهش کردم و بعد سری تکون دادم که به مبل تکیه داد.
یه دفعه صدای بلند نیما اوج گرفت.
– من چی بهتون گفتم؟ گفتم اینجا پلاس بشید؟
پوفی کشیدم و بلند گفتم: ولشون کن نیما، بیچاره‌ها صبح تا حالا دارند کار می‌کنند.
بلند گفت: پول مفت که بهشون نمیدم!… تا چند دقیقه دیگه استخر و شربت آماده باشه، فهمیدید؟
خدمتکارا با ترس چشمی گفتند و از آشپزخونه بیرون ریختند.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
– از دست این!
از آشپزخونه بیرون اومد و دستی توی موهاش کشید.
– چرا الکی خودت‌و عصبی می‌کنی؟
روی مبل رو به روم نشست.
– باید باهاشون تندی کرد وگرنه تنبل بازی درمیارند، به سیروان گفتم بهشون بگه استخر رو آماده کنند اما انگار نه انگار! نشستند حرف می‌زنند.
سری به چپ و راست تکون دادم و به رادمانی که با همون حالت به میز نگاه می‌کرد نگاه کردم.
– هی رادمان جون؟ توی فکری!

بهم نگاه کرد اما حرفی نزد و به نیما نگاه کرد.
– می‌دونی دارم به چی فکر می‌کنم؟
ابروهام بالا پریدند.
شبیه آدم بزرگا حرف میزنه!
نیما: به چی باباجون؟
– خاله میگه باید کسی که مال منه رو ببوسم اما تو چرا مامانی‌و نمی‌بوسی؟ مگه مال تو نیست؟
سرم‌و پایین انداختم تا متوجه حرص خوردنم نشدند.
هر چی باشه نیما شوهرمه و خوشم نمیاد تا وقتی که اسم من روشه به هر احدی ربط پیدا کنه، منکه شوهری نمی‌خوام که لبش لب هر احد دیگه‌ای هم لمس کرده باشه.
نیما: آم… ببین پسرم، مامانت دیگه مال من نیست.
رادمان با تعجب گفت: چرا؟!
– چون مامانت می‌تونه با یکی دیگه ازدواج کنه.
گیج گفت: مگه با تو ازدواج نکرده؟
نیما بلند شد و پایین مبل نشست.
دست‌هاش‌و گرفت و گفت: خیلی پیچیده‌ست، وقتی بزرگ میشی می‌فهمی.
بدون مخالفت گفت: باشه.
نیما از جاش بلند شد.
– خب پسرم، وقته استخره.
با خوشحالی از مبل پایین پرید.
شروینم بلند شد.
نیما: بلند شو دیگه.
– بعدازظهر بودم دیگه حوصله‌ی تو آب اومدن ندارم.
شروین: حالا چیزیت نمیشه که بی…
با نگاهی که بهش انداختم لال شد.
– حداقل بیا بشین.
– این قابل قبوله.
از جام بلند شدم و باهم به سمت در پشتی رفتیم.
شالم‌و مرتب کردم.
وارد استخر که شدیم هوای نسبتا داغ به صورتم خورد.
خدمتکارا زود بیرون رفتند که نیما بلند گفت: تا بیست دقیقه دیگه شربت نیارید من می‌دونم با شما.
روی سکو نشستم.
شروین لباس دکمه‌دار سفیدش‌و درآورد و تا خواست شلوارش دربیاره تهدیدوار گفتم: جلوی من دربیاری می‌کشمت، رختکن واسه همین موقع‌ها گذاشتند.
با بدجنسی نگاهم کرد و دکمه‌‌ش‌و باز کرد که شاکی رو به نیما گفتم: نیما ببینش!
پوفی کشید.
– بیا برو شروین.
بیشعور خندید و به سمت رختکن رفت.
رادمان لباس و شلوارش‌و درآورد و با پا به سمت رختکن شوتش کرد و سوتی کشید که با خنده سرم‌و به چپ و راست تکون دادم.
نیما همون‌طور که لباسش‌و درمیاورد به سمت رختکن رفت.
به رو به روم که استخر بود نگاه کردم و پاهام‌و تکون دادم.
چی می‌شد اگه با مهرداد تو استخر می‌رفتم.
چشم‌هام‌و بستم و تصورش کردم که لبخندی روی لبم نشست.
اون بازوهاش… اون سینه‌ی ورزیده‌ش… اوف، اون سیکس پک‌هاش… لعنتی! نمی‌دونم چرا فقط بدن اونه که اینقدر واسم جذابه… حاضرم اعتراف کنم حتی اون اولاش که تحر**یک نمی‌شد بازم حس خوبی داشت چون با کسی بودم که یه حسی بهش داشتم.
با به آتیش کشیده شدن لبم از حس خوبم بیرون کشیده شدم و سریع چشم‌هام‌و باز کردم که نیما رو دیدم.
کوتاه بوسید و عقب کشید که هنگ کرده بهش نگاه کردم.
خندید و گفت: دیگه اینطور چشم بسته لبخند نزن چون سخت می‌تونم جلوی بچه خودم‌و کنترل کنم.
چشم غره‌ای بهش رفتم.
رادمان درحالی که یه شرتک پاش بود با اون چیز دایره‌ای بادیش به سمت استخر دوید که نیما داد زد: ندو میوفتی.
بعد به سمتش رفت.
شروین‌و دیدم که فقط یه شورت پاش بود.
با طعنه گفتم: جلوی من یه کم تنگ‌تر می‌پوشیدی!
خونسرد گفت: تو نبین…
آروم و با حرکت لب ادامه داد: که شاید دلت بخواد.
با غضب بهش نگاه کردم که با پررویی خندید و به سمت نیمایی که توی آب رفته بود و داشت رادمان‌و روی اون چیز بادی می‌ذاشت رفت.
به دیوار تکیه دادم و زیر لب گفتم: عوضی!
******
رادمان دست نیما رو پایین کشید و با التماس گفت: توروخدا بیا ماساژم بده، بیا بیا، بابایی لطفا.
هممون سعی می‌کردیم نخندیم.
نیما با بدجنسی سر به سرش می‌ذاشت.
– ماساژت نمیدم چون همیشه وسط کارای من و خاله‌ می‌پری.
دستم‌و روی دهنم گذاشتم.
بچه‌ی بیچاره پاهاش‌و به زمین کوبید.
– دیگه نمی‌پرم قول میدم در بزنم.
نیما: قول میدی؟
– قول قول.
– خوبه پس بریم.
بعدم به سمت اتاق رفت که رادمان دست‌هاش‌و به هم کوبید و پشت سرش رفتم.
آروم خندیدم.
شروین همون‌طور که خودش‌و حوله پیج کرده بود کنارم نشست که با اخم ازش فاصله گرفتم.
– خوبی؟
نیشخندی زدم.
– واقعا اومدی این‌و بپرسی؟
یه پاش‌و بیشتر روی سکو آورد.
– رفتم دبی، یکی از آدمام می‌گفت دوتا آدم اونجان که درمورد مرگ نامزدم اطلاعاتی دارند و می‌دونند کی باعث مرگش شده اما لب باز نمی‌کنند و اون نفر رو لو نمیدند.
با اخم گفتم: چرا باید نامزدت‌و بکشند؟
– دختر یکی از قاضی‌های معروف تهران بود.
شدید تعجب کردم.
– یه خلافکار عاشق دختر یه قاضی شده؟!
– عشق مگه اصل و نسب می‌شناسه؟!
کاملا قانع شدم.
– خب؟
نفس عمیقی کشید.
– رفتم اونجا، تا چند روز گم و گور بودند تا اینکه تونستم گیرشون بندازم، آخرش با کلی شکنجه و آزار و اذیت و تهدید کشتن خانوادشون ازشون حرف کشیدم.
– کار نیما بوده؟
خیره نگاهم کرد.
غم عجیبی توی چشم‌هاش بود.
با کمی مکث گفت: نه، یه پاپوش واسش درست کرده بودند تا من‌و باهاش بد کنند.
ابروهام بالا پریدند.
– پس کار کی بوده؟

به اطراف نگاه کرد و عصبی خندید.
– کار کسی که می‌خواست من‌و به سمت خودش بکشه تا نیما رو زمین بزنه.
بهم نگاه کرد و با نفرت گفت: کوروش.
پوزخندی روی لبم نشست.
– عجب مارموزی! واقعا لیاقتش مرگه!
– من شرمنده‌ی برادرمم مطهره، میگی چی‌کار کنم که جبران بدی‌هام بشه؟
– تو فقط خالصانه باهاش بمون، اینطوری جبران میشه.
لبخند کم رنگی زد.
– تو من‌و یاد اون می‌ندازی.
بی‌توجه به حرفش گفتم: از مرگش چقدر گذشته؟
– دوسال.
با ابروهای بالا رفته گفتم: یعنی از دوسال پیش زیر آبی نیما رو…
– نه از یه سال پیش.
نفس عمیقی کشید.
– لطفا اون قضیه مثل راز بینمون بمونه، چالش کن.
مکث کردم و گفتم: باشه.
لبخندی زد.
– ممنونم.
صدای خنده‌ی رادمان بلند شد.
– قلقلکم میاد، نکن بابایی!
آروم خندیدم.
بلند شدم و به سمت اتاق رفتم.
درش‌و باز کردم که بوی خوب گل توی بینیم پیچید‌.
با خنده گفتم: چی‌کارش می‌کنی؟
همون‌طور که پاهاش‌و ماساژ می‌داد با خنده گفت: هیچی، قلقلکیه.
خندیدم و رو به تکیه گاه صندلی نشستم.
صدای شروین بلند شد: میرم دوش بگیرم.
نیما بلند گفت: پس از توی اتاق من یه دست لباس بردار.
صداش دور شد: باشه ممنون.
رادمان چشم بسته گفت: خاله جون شما هم بابام ماساژت داده؟
– تا دلت بخواد.
– حس خوبی داره نه؟
خندیدم.
– آره خیلی بابات کارش بیسته.
نیما کمرش‌و ماساژ داد.
– خاله جون؟
– جونم؟
– می‌شه به بابام بگی واسم یه داداش بیاره؟
با خنده گفتم: بابات بیاره؟
نیما آروم خندید.
– آره، به خدا بگه یه بچه واسش بیاره.
خندیدم.
– بابات دیگه بچه نمیاره.
نیما اخم کرد.
– کی گفته؟
بعد رو به رادمان گفت: غصه نخور قربونت برم، بهت قول میدم زود یه داداش واست بیارم.
رادمان دستی زد.
– ایول!
با تندی نگاهش کردم که گفت: بچه داداش می‌خواد، از تنهایی خسته شده.
با اخم گفتم: عمرا!
معترضانه نگاهم کرد که نگاه ازش گرفتم.
***********
– ببین چی بهت میگم؛ گوشیت‌و خاموش نمی‌کنیا، اگه اینکار رو بکنی قسم می‌خورم دیگه نذارم جایی بری.
پوفی کشیدم.
– چشم.
با اخم گفت: حالا چرا اونجا؟
– دوست دارم ببینم پایین شهریا چه زندگی‌ای دارند، جرم می‌کنم؟
– اونجا محله‌هاش اصلا امنیت نداره.
با خنده گفتم: عزیزم، یه قاچاقچی از یه مشت دله دزد باید بترسه؟!
نفسش‌و به بیرون فوت کرد و نگاهی به ساعت مچیش انداخت.
– من باید برم، سعید می‌برتت.
با تندی گفتم: نخیر، نمی‌خوام، می‌خوام تنها باشم، بهتم گفتم.
مانتوم‌و کنار زدم و کلت‌و نشونش دادم.
– همین واسم بسه.
با حرص گفت: واقعا فکر کردی تنهایی اینجا اونجا می‌فرستمت؟
معترضانه گفتم: نیما! داری من‌و می‌بری نیویورک و معلوم نیست کی برگردیم، پس بذار واسه امروز خودم باشم نه با یه مشت بادیگارد همراهم!
کلافه دستی به ته ریشش کشید.
– پس دردسترس باش، هروقت بهت زنگ زدم جواب بده.
– باشه.
همون‌طور که زیر لب غر میزد به سمت در رفت که آروم ایولی گفتم و از پله‌ها بالا اومدم.
گیتارم‌و که برداشتم به یه آژانس زنگ زدم.
********
نزدیک ریل قطار وایساد که کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.
وقتی که رفت حجابم‌و کامل کردم و به سمت کوچه قدم برداشتم.
چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود.
کاش می‌شد به مهردادم بگم بیاد ولی نمیشه؛ از طرفی نمی‌تونم بهش زنگ بزنم چون ممکنه نیما بفهمه از طرفیم ممکنه آدم دنبالم فرستاده باشه.
واسه لحظه‌ای دلم گرفت.
یعنی قراره از ایران دور بشم؟ می‌تونم دور از مهرداد سر کنم؟
وارد کوچه شدم که طبق معمول بچه‌ها رو مشغول بازی کردن دیدم.
دیگه پنجشنبه‌ست و تعطیلیشونه.
با بیرون اومدن راضیه اونم با یه پارچ شربت با لبخند گفتم: سلام.
یعنی جوری برگشت که گفتم کل مهره‌هاش به هم پیچیدند.
یه دفعه با یه جیغ به عقب رفت و پارچ‌و انداخت که با چشم‌های گرد شده نگاهش کردم.
– چته؟
به سمتش ‌رفتم که با ترس به سمت فاطمه‌ای که داشت از خونه‌ش بیرون میومد دوید و گفت: تو هم می‌بینیش؟
یعنی هنگ کرده بودما!
فاطمه بهم نگاه کرد اما یه دفعه از جا پرید و سریع دستش‌و روی قلبش گذاشت.
– یا امام رضا!
دست‌هام‌و از هم باز کردم.
– چتونه شماها؟ مگه روح دیدید؟
بچه‌ها با دو خودشون‌و بهمون رسوندند.
توپول‌و با ترس گفت: بچه‌ها محلمون روح زده شده!
خواستم حرفی بزنم اما نگاهم به اعلامیه‌ی ترحیمی که به در خونه‌ی مرضیه چسبیده شده بود افتاد.
با یادآوری اینکه اینا هنوز فکر می‌کنند من مردم زد زیر خنده و بلند گفتم: فکر می‌کنید من مردم؟
به سمتشون رفتم که عقب عقب رفتند.
مرضیه همون‌طور که ترس داشت با بغض گفت: بیچاره هنوز فکر می‌کنه زنده‌ست! می‌گند اون‌هایی که مرگ ناگهانی دارند تا چند وقت فکر می‌کنند هنوز زنده‌ند.
با خنده گفتم: بابا من زنده‌م، مگه بهتون خبر نرسیده اونی که مرده من نبودم؟
با تعجب وایسادند.
فاطمه: یعنی..‌ یعنی تو الان… الان نمردی؟
با خنده گفتم: نه به خدا!
?
??
???

یه دفعه همشون به سمتم هجوم آوردند و به ثانیه نکشیده تو بغل فاطمه و مرضیه درحال خفه شدن قرار گرفتم.
بالاخره کلا همسایه‌ها بیرون ریختند و همشون از اینکه خبر مرگم درست نبوده چقدر خوشحال شدند.
البته ناگفته نماند که چقدر سخت راضی شدند که من روح نیستم.
تموم مدت لبخندی روی لبم بود.
چه خوبه کسایی‌و داشته باشی که اینقدر دوستت دارند.
بلند گفتم: از همتون یه خواهش دارم و اونم اینه که درمورد اینجا اومدنم با هیچ احدی صحبت نکنید، حتی آقا جونم.
کوچه تو همهمه فرو رفت.
– خیالت راحت.
-‌ نگران نباش ما دهنمون قرصه.
چیزی نگذشت که کوچه خلوت‌تر شد.
عده‌ای باید می‌رفتند سرکار و عده‌ای توی خونه کار داشتند.
تنها کسایی که موندند بچه‌ها و مرضیه بودند.
توپولو و فرهاد درحال ور رفتن با گیتارم بودند.
– مواظب باشید خراب نشه وگرنه نمی‌تونم واستون بزنم.
با این حرف همشون دورم‌و گرفتند و فرهاد گیتار رو به سمتم گرفت.
– پس الان بزن.
لبخندی زدم و ازشون گرفتم.
بلند شدم و درست وسط کوچه نشستم، بقیه هم رو به روم نشستند و منتظر نگاهم کردند.
نفس عمیقی کشیدم و به یاد آهنگی که آخرین بار توی ماشین مهرداد گوش دادم شروع کردم به نواختن.
با اینکه یه روز گذشته اما دلم خیلی برات تنگ شده… کاش می‌شد الان مال تو بودم… توی خونت بودم و داشتم واست ناهار می‌پختم… روزگار واسه من خیلی بی‌رحمی، خودت توجه داری که داری روز به روز من‌و از مهرداد دورتر می‌کنی؟
سعی کردم بغض نکنم.
– خدا می‌دونه چی به من گذشته… دل از همه، از خودم شکسته… هر چی که بوده پاشیده از هم… مثل یه بغض در هم شکسته… خودم درا رو… بستم و رفتم… تو خواستی اما من برنگشتم… نفس کشیدن با نفس تو… من سنگ نبودم آخر شکستم.
هر چقدر تلاش کردم اما آخرش بغضم گرفت.
– سخته…
– سخته…
با شنیدن صدای مهرداد پشت سرم سریع سرم‌و بالا آوردم و با بهت همراهش ادامه دادم.
– دلتنگی سخته، قد یه ساله برام یه لحظه…
بغضم گرفت که سکوت کردم اما اون با غم توی صداش ادامه داد: تلخه، تنهایی تلخه، بی‌کسی… بدترین درده.
چشم‌هام‌و بستم و با بغض باهاش خوندم.
– بسه… خود خوری بسه… تا کی شب‌و روز تنم بلرزه… عشقت در حد حرفه… بودنت با من یه عادت محضه!
هر لحظه نزدیک بود اشکم بریزه.
دست برداشتم و خواستم به سمتش بچرخم اما پشت بهم نشست و کمرش‌و به کمرم تکیه داد.
آروم لب زد: ادامه بده.
لبم‌و به دندون گرفتم تا بغضم نشکنه.
بقیش‌و زدم که باهم گفتیم: تو بیداری چقدر کابوس دیدم! نمی‌تونی بفهمی…
این دفعه بغضم شکست اما اون ادامه داد: من چی کشیدم.
نت‌های بینش‌و زدم و من با گریه و اون با بغض لب باز کرد: باید بتونم تنها بمونم… اصلا مهم نیست رو به جنونم… اون همه عمرم‌و واسه تو مردم… تو نفهمیدی شکستی غرورم‌و…
گریه نذاشت همراهش ادامه بدم و واسه بالا نرفتن صدای هق هقم لبم‌و به دندون گرفتم.
– بغضم‌و می‌شکنم واسه همیشه این رابطه مرده درست نمی‌شه؛ اون همه عمرم‌و، واسه تو مردم‌و؛ تو نفهمیدی دود کردی حسم‌و…
کمرش برداشته شد اما با دستش که دور شکمم حلقه شد و چونش روی شونم نشست با گریه چشم‌هام‌و بستم.
کنار گوشم لب باز کرد: سخته، دلتنگی سخته… قد یه ساله برام یه لحظه، تلخه، تنهایی تلخه… بی‌کسی، بدترین درده…
سعی کردم گریه‌م‌و کنترل کنم تا بتونم باهاش بخونم.
– بسه… خود خوری بسه… تا کی شب‌و روز تنم بلرزه… عشقت در حد حرفه… بودنت با من یه عادت محضه!
کلمه‌ی آخر رو با بغض عجیبی گفت و این دفعه اون سکوت کرد و دست‌هاش حریصانه‌تر دورم پیچیده شدند.
– سخته، دلتنگی سخته… قد یه ساله برام یه لحظه، تلخه، تنهایی تلخه… بی‌کسی، بدترین درده…
خیلی آروم‌ جوری که هرم نفس‌هاش به گوشم می‌خورد هم‌خونی کرد: تو بیداری چقدر کابوس دیدم… نمی‌تونی بفهمی من چی کشیدم…
درآخر چشم بسته نفس عمیقی کشیدم و تمومش کردم.
صدا از هیچ کسی بلند نمی‌شد.
کوچه غرق سکوت بود.
حتی دیگه گریه هم نمی‌کردیم.
گیتار رو ول کردم و سرم‌و به سرش تکیه دادم و چشم بسته دستم‌و توی موهاش فرو کردم.
می‌خواستم زمان همین‌جا وایسه… نه بذاره نیمایی داخلش بیاد و نه هیچ فردی دیگه.
نمی‌دونم تا کی دیگه باید ازش دور باشم و نداشته باشمش.
صدای نفس‌هاش لذت بخش‌ترین صدایی بود که می‌شنیدم.
یکی از بچه‌ها تا خواست چیزی بگه مرضیه هیسی گفت.
لب مهرداد که روی گونه‌م نشست حس فوق العاده خوبی‌و بهم داد.
بوسه‌ای زد اما انگار به یکی راضی نشد که پی در پی بوسیدم و حصار دست‌هاش‌و تنگ‌تر کرد که با اینکه دردم گرفت اما لبخندی روی لبم نشست.
مرضیه: هی بلند شید ببینم چجوری
هم زل زدند به اینا! این صحنه‌ها مناسب بچه‌ها نیست بلند شید.
همشون شروع کردند به غر زدن اما انگار ما دوتا تو دنیای دیگه‌ای بودیم که توجهی به اطرافمون نمی‌کردیم.

یه دستش‌و دور شکمم و یه دستشم دور قفسه‌ی سینه‌م حلقه کرد.
کنار گوشم آروم لب زد: دلم می‌خواد بدزدمت.
باز گونه‌م‌و بوسید.
– ببرمت جایی که دست هیچ احدی بهت نرسه.
زیر گلوم‌و بوسید که آروم گفتم: نکن مهرداد.
نفس زنان نزدیک گوشم گفت: حرف نباشه، مال منی.
بازم زیر گلوم‌و بوسید که معترضانه آروم گفتم: مهرداد!
بیشتر میون بازوهاش فشارم داد و با حرص عجیبی گفت: گفتم حرف نباشه.
شالم‌و شل‌تر کرد و گردنم‌و بوسید که چشم‌هام‌و باز کردم.
با دیدن اینکه بچه‌ها نیستند نفس آسوده‌ای کشیدم.
– مهرداد میشه ولم کنی؟ یه همسایه میاد می‌بینه، جلوی بچه‌ها هم زشته.
دستش‌و روی پیشونیم گذاشت و سرم‌و بالا گرفت.
گلوم‌و بوسید که سعی کردم دست‌هاش‌و جدا کنم.
– مهرداد لطفا!
دستش‌و کنار صورتم و لبش‌و از روی شال روی گوشم گذاشت که نفس تو سینم حبس شد.
– هیس‌!
حرص عجیب و شدیدی توی کاراش و حرف‌هاش بود.
– اون مردک ببوستت اشکالی نداره اما واسه من بکن نکن می‌کنی؟
زبونم بند اومد.
مانتوم‌و تو مشتش گرفت و همون‌طور که ناخن انگشت شستش‌و روی لبم می‌کشید با حرص گفت: غلط می‌کنی که می‌ذاری دست اون لاشخور به تنت بخوره، غلط می‌کنی که می‌ذاری به جای من بدنت‌و لمس کنه.
هر لحظه حصار دست‌هاش تنگ‌تر می‌شد که آخرش طاقت نیاوردم و آخی گفتم.
بیشتر تو بغلش خوابوندم که این دفعه تونستم ببینمش.
توی چشم‌هاش رگه‌ی قرمز رنگی بود.
– آروم باش مهرداد، قول میدم زود تموم میشه.
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
اصلا چرا یه دفعه به این قضیه فکر کرد؟!
خم شد و لبش‌و محکم روی لبم گذاشت که از درد چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
حریصانه می‌بوسیدم و من اصلا قدرت جدا کردنش‌و نداشتم.
لبش‌و که کمی برداشت خواستم حرفی بزنم اما دستش‌و روی دهنم گذاشت و لبش‌و روی دستش گذاشت.
– دیگه نمی‌ذارم برگردی، دیگه طاقتش‌و ندارم.
با ترس سعی کردم به عقب ببرمش.
این دیوونه‌ست، نمی‌ذاره برگردم.
– خوشحالم که واست به پا گذاشتم.
با شنیدن صدای آشنایی انگار دیگه نفسم بالا نیومد.
مهرداد زود ازم جدا شد که با وحشت بلند شدم و به شدت به سمتش چرخیدم.

با کسی که دیدم شدید جا خوردم اما از طرفی خیالم راحت راحت شد.
مهرداد با تشر بهش توپید: تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟ حالا کارت به جایی رسیده که زاغ سیاه من‌و چوب می‌زنی؟ هان؟
خونسرد و دست به جیب به سمتمون اومد.
به من نگاه کرد.
– این واقعا رسمشه مطهره جون؟
به مهرداد نگاه کرد.
– ما رو بگو چقدر داریم بخاطرت حرص می‌خوریم اما در اصل تو پیش عشقتی و داری می‌بوسیش!
از خجالت لبم‌و گزیدم.
مهرداد بلند شد و با اخم گفت: فضولیش به تو نیومده، اگه نگفتم به خواست مطهره بوده نه من.
رو بهم پوزخندی زد و گفت: اونوقت چرا؟
با اخم گفتم: الان تو دقیقا برای چی داری امر و نهی داداشت می‌کنی؟ بزرگتره هر کار می‌خواد می‌کنه.
رو به روم وایساد و با حرص زیادی گفت: بزرگ‌تره آره؟ اما تو این چند ماه من میوفتادم دنبالش تا…
مهرداد غرید: ببند ماهان.
نگاه کوتاه و اخم آلودی بهش انداختم و بعد رو به ماهان گفتم: تو این دوماه چی کار می کرده؟
– هر…
مهرداد به عقب پرتش کرد و با عصبانیت گقت: خفه شو ماهان، یه کلمه…
جلوش وایسادم و با عصبانیت گفتم: تو ساکت شو مهرداد.
به ماهان نگاه کردم.
– بگو.
به مهردادی که داشت با چشم‌هاش تهدیدش می‌کرد انداخت.
دست به سینه خونسرد بهم نگاه کرد.
– تو هر قبرستون پارتی‌ای باید پیداش می‌کردم.
خونم به جوش اومد و تیز نگاهش کردم که چشم‌هاش‌و بست و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
– تو این چند ماه کارش شده بود سیگار کشیدن و مشروب…
یه دفعه مهرداد کنارم زد و به سمتش هجوم برد که سریع دست به دیوار گذاشتم.
چنان مشتی بهش زل که روی زمین پرت شد.
یقه‌ش‌و گرفت و غرید: وقتی میگم خفه شو یعنی باید بشی.
تا خواست مشتی بهش بزنه سریع مچش‌و گرفتم.
– بسه!
تعدادی از همسایه‌ها دورمون‌و گرفته بودند.
ماهان خون کنار لبش‌‌و پاک کرد و با عصبانیت گفت: چیه؟ حقیقت تلخه؟ هان؟ دوست نداری عشقت از کثافتکاریات خبر داشته باشه؟ که بدونه چه احمقی شده بودی؟
با فکی قفل شده گفت: می‌کشمت ماهان.
خواست مچش‌و آزاد کنه ولی مچش‌و پیچوندم که آخی گفت و چشم‌هاش‌و روی هم فشار داد.
با همون حالت یقه‌ش‌و گرفتم و نزدیک صورتش گفتم: از روش بلند شو وگرنه بیشتر می‌پیچونم.
چشم‌هاش‌و باز کرد و نفس زنان به چشم‌هام زل زد که داد زدم: گفتم بلند شو.
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد و بعد از اینکه نگاه تند و تیزی به ماهان انداخت بلند شد که مچش‌و ول کردم.
رو به همسایه‌ها گفتم: چیز خاصی نیست، برید.
ماهان از جاش بلند شد.
– از کی حافظه‌ت برگشته؟
– خیلی وقت نیست.
نگاهی به سر تا پای مهرداد انداختم.
– با چند نفر خوابیدی؟
کمی خیره نگاهم کرد و بعد از کنارم گذشت و گفت: تا یادم میاد هیچی.
به ماهان نگاه کردم که گفت: تا می‌دونم هیچی، حالا تعریف کن، دقیقا چی شد و داره چی میشه؟
**
سینی چای رو ازش گرفتم و روی زمین نشستم.
– بشین زحمت نکش.
چادرش‌و جمع کرد.
– شما راحت باشید، من میرم یه سر به سکینه خانم بزنم بنده خدا مریضه.
وقتی رفت گفتم: اینم از تموم ماجرا.
مهرداد تموم مدت دستش رو یه زانوش برد و همون‌طور که سرش پایین بود مشتش‌و باز و بسته می‌کرد.
ماهان جدی گفت: تو از پسش برنمیای مطهره، پس بکش کنار، تا نفهمیده که حافظت‌و به دست آوردی فرار کن.
پوزخندی زدم.
– هرجا برم راحت یه شکایت نامه واسم تنظیم می‌کنه و مامورا رو می‌فرسته دنبالم تا نتونم در برم، از طرفیم اون از شماها هم شکایت می‌کنه و میگه که شما من‌و ترغیب کردید، هر چی باشه اون شوهرمه.
یه دفعه مهرداد بازوم‌و گرفت و به سمت خودش کشید که هینی کشیدم.
غرید: یه بار دیگه بگی شوهرمه دیگه نمی‌فهمم چه بلایی سرت میارم.
به چشم‌های به خون نشسته‌ش زل زدم.
– تموم میشه، بهت قول میدم.
اینبار درمونده گفت: آخه تا کی نباید داشته باشمت؟ هان؟ تا کی باید دست اون مرتیکه بهت بخوره و تو بخاطر نقشه‌ت دم نزنی؟
درجواب این کلماتش فقط تونستم بگم: تموم میشه.
چشم‌هاش‌و بست.
– داره میره نیویورک تا یه کار مهمی‌و انجام بده، مدرک اونجا رو که جور کنم دیگه تمومه.
ماهان نگران گفت: ما نگرانتیم مطهره.
– چاره‌ای ندارم، لطفا درکم کنید.
یه دفعه مهرداد تو بغلش کشیدم که چشم‌هام‌و بستم.
– کاش می‌شد همیشه همین‌جا می‌موندی.
لبخند کم رنگی زدم.
– روزی می‌رسه که از بس کنارت بودم دیگه خسته میشی.
محکم‌تر بغلم کرد و با تشر گفت: نزن این حرف‌و! من هیچوقت ازت سیر نمیشم.
لبخندم عمیق‌تر شد.
********
همون‌طور که از توی آینه به خودم نگاه می‌کردم دکمه‌های مانتوی آبیم‌و می‌بستم.
کاش زود برگردیم، دلم براش تنگ میشه.
در باز شد و نیما همون‌طور که تیشرتش روی شونش بود وارد شد.
شال زردم‌و برداشتم و گفتم: این همه وسیله واسه چی به خدمتکارا گفتی بردارن؟
در کمد رو باز کرد.
– لازم میشه، ممکنه اونجا نتونیم بریم خرید.
شال‌و روی سرم انداختم و کیف زردم‌و برداشتم.

لباس زرشکیش‌و پوشید و گفت: بیا دکمه‌هاش‌و ببند.
چشم غره‌ای بهش رفتم.
– روت‌و کم کن!
اخم کرد.
– زود باش حوصله ندارم.
تعجب کردم.
عجب آدمی!
اخم کردم و به سمتش رفتم.
مشغول بستن دکمه‌هاش شدم.
– سردتر شدی.
به چشم‌هاش نگاه کردم.
– چرا؟ هوم؟
نگاه از چشم‌هاش گرفتم و یقه‌ش‌و درست کردم.
– از وقتی که سارا اینجاست احساس خوبی ندارم.
– اون که کاری به ما نداره.
به چشم‌هاش نگاه کردم.
– اما داره تلاش می‌کنه خودش‌و به تو بچسبونه، فکر کردی ندیدم موقع دزدیده شدن رادمان چجوری خودش‌و بهت می‌چسبوند و عشوه‌های خرکی میومد؟
چونم‌و گرفت.
– خانم من، چرا نمی‌فهمی اگه هزار نفرم من‌و بخوان، من فقط تو رو می‌خوام.
– بیا بحث‌و ببندیم، ممکنه دیر به پرواز برسیم.
به سمت تخت رفتم و روش نشستم.
کفش‌هام‌و برداشتم و پوشیدم.
جلوی آینه وایساد و ساعت مچی مشکیش‌و دور مچش بست.
ادکلنش‌و برداشت و توی خودش خالی کرد.
به سمت در رفتم.
– میرم پایین.
بعد اجازه‌ی حرفی‌و بهش ندادم و بیرون اومدم.
هر کار بکنم نمی‌تونم باهاش بهتر باشم، می‌ترسم آخرش گند زده بشه به نقشه‌م.
از پله‌ها پایین اومدم که دیدم نگهبانا چمدون‌ها رو دارند می‌برند‌، رادمانم روی مبل نشسته و بستنی می‌خوره.
لبخندی روی لبم نشوندم و به سمتش رفتم.
– چطوری بزرگ مرد کوچیک؟
بهم نگاه کرد و دستش‌و بالا برد که خندیدم.
کنارش نشستم.
– خوشمزه‌ست؟
سری تکون داد.
– خیلی.
بعد لیسی به بستنیش زد.
یه جوری می‌خورد که بد هوس کردم.
بلند گفتم: فرشته یه بستنی واسم بیار.
صداش بلند شد: چشم خانم.
– تو هم بستنی دوست داری؟
– اوف چجورم.
به تیپش نگاه کردم.
پیرهن سبز پسته‌ای که آستین‌هاش‌و بالا زده بود و ساعت مچی مشکی دور مچ کوچولوش بسته بود؛ شلوارشم شلوار تنگ مشکی بود.
– خوشتیپ شدیا!
لبخند پهنی زد.
– ممنون، تو هم خیلی خوشگل شدی.
خندیدم و روی موهای گندمی رنگش‌و بوسیدم.
فرشته بستنی‌و واسم آورد که بازش کردن و مشغول خوردن شدم.
چشم‌هام‌و بستم و با تموم وجود مزه‌ش‌و حس کردم.
تو حس بودم که یه دفعه صدای نیما رو کنار گوشم شنیدم.
– خوب می‌لیسی!
سریع چشم‌هام‌و باز کردم و کنار کشیدم.
زدمش و با حرص گفتم: یعنی بمیر!
خندید و مچم‌و گرفت و لیسی به بستنیم زد که صورتم با انزجار جمع شد.
– بقیش‌و خودت بخور پس.
خندون گفت: نمی‌خوام، درضمن، تو که اینقدر خوب می‌لیسی چرا واسه من…
فهمیدم می‌خواد چی بگه که سریع انگشت اشارم‌و به طرفش گرفتم و تهدیدوار گفتم: ادامه‌ش‌و بگی می‌کشمت‌.
بلند خندید و به سمت در رفت.
– بلند شید باید بریم.
رادمان زودتر از من بلند شد و بستنی به دست دوید.
بلند شدم و بعد از اینکه بستنی‌و توی سطل آشغال ریختم پشت سرشون رفتم.
مطمئنم اگه مهرداد اینکار رو می‌کرد بدون چندش شدنم می‌خوردم.
****
منتظر اعلام کردن شماره‌ی پروازمون نشسته بودیم.
نیما هم با رادمان داشت نون بیار کباب ببر بازی می‌کرد.
نگاهم‌و اطراف می‌چرخوندم که با دیدن سحر اولش تعجب کردم اما کم کم اخم‌هام به هم گره خوردند.
وانمود کردم که نمی‌شناسمش و باز به اطراف نگاه کردم.
چیزی نگذشت که کنار نیما وایساد.
– سلام.
مثل اینکه غریبه دیدم بهش نگاه کردم.
نیما اخم ریزی کرد.
– سلام، تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
– نیما جان، معرفی نمی‌کنی؟
سحر با لبخند به سمتم اومد.
– ببخشید که خودم‌و معرفی نکردم.
دستش‌و دراز کرد که بلند شدم و باهاش دست دادم.
– سحرم، دختر عمه‌ی نیما.
ابروهام‌و بالا انداختم.
– اوه، سلام، منم که فکر کنم می‌دونی، ندیده بودمت.
– ایران نبودم عزیزم.
آهانی گفتم و دستم‌و انداختم.
خندید و گفت: می‌تونم چند دقیقه شوهرت‌و قرض بگیرم؟
نگاه کوتاهی به نیما انداختم و بعد گفتم: مشکلی نیست.
تا وقتی که از دیدم پنهان بشند بهشون نگاه کردم.
از فرصت استفاده کردم و سریع از رادمان دور شدم و به مهرداد زنگ زدم.
با شش بوق صدای گرفته‌ش بلند شد.
– الو؟
اخم کردم.
– مشروب که نخوردی؟
انگار هل کرد که سریع سرفه‌ای کرد و با صدای بهتری گفت: عه تویی مطهره!
عصبی گفتم: میگم نخوردی که؟
– نه، خواب بودم.
به ساعت مچیم نگاه کردم.
– الان چه وقت خوابه؟
– خب خوابم میومد دیگه، حالا بگو خانمم، کی میری؟
یعنی خیلی شیک و مجلسی پیچوندم.
– چیزی دیگه نمونده، ببین چی میگم، بفهمم بازم خوردی، بازم کشیدی خیلی ازت دلخور و عصبانی میشم، فهمیدی؟
پوفی کشید.
– خانمم، قربونت برم، بذار دوری بگذره بعد که مال خودم شدی چشم، میشم همون مهرداد.
شاکی گفتم: یعنی چی آخه مهرداد؟ خوشم نمیاد بخوری، مثلا قبلا نماز می‌خوندی!
کمی سکوت کرد و بعد آروم‌تر گفت: خدا تو رو ازم دور کرد، وقتی بازم بهم برت گردون اونوقت بازم درست میشم.
سری به عنوان تاسف تکون دادم.
– نمی‌دونم چی بهت بگم، فعلا این حرف‌ها رو بیخیال، به ماهان بگو سحر از خارج برگشته، حواسش یه زندگیش باشه، درضمن محدثه هم نفهمه، این دیوونه‌ست میزنه به سرش!

نفسش‌و به بیرون فوت کرد.
– این‌و دیگه کم داشتیم!
– باید قطع کنم، خداحافظ.
– یه بوس بده، بعد برو.
خندون و معترض گفتم: مهرداد! پشت گوشی؟
– یالا وگرنه صدبار بهت زنگ میزنم.
سعی کردم نخندم تا پررو نشه.
روی بلندگو رو بوسیدم.
– خوب شد؟
– ای جونم، حالا می‌تونی بری.
خندیدم و سری به چپ و راست تکون دادم.
– خداحافظ.
– خداحافظ خانمم.
تماس‌و قطع کردم و گوشی‌و توی جیبم گذاشتم.
باز خندیدم و از آب سردکن یه لیوان‌و پر از آب کردم و به سمت رادمان رفتم که دیدم نیما تنها داره این سمتی میاد.
با اخم گفت: کجا بودی؟
– رفتم آب بخورم.
لیوان‌و به سمت رادمان گرفتم.
– می‌خوری؟
ازم گرفتش و ممنونی گفت.
– دختر عمه‌ت کوش؟
– مجبور شد زود بره، گفت از طرفش خداحافظی بکنم.
با اخم گفتم: چی می‌گفت؟
– درمورد مامان و بابام بود، می‌گفت ازم گله دارند که چرا نمیرم کانادا و بهشون سر نمیزنم.
می‌دونستم دروغ میگه ولی بازم آهانی گفتم.
خدا به خیر کنه، معلوم نیست چی تو سرشونه.
تا خواستم بشینم شماره‌ی پروازمون‌و اعلام کردند.

#عــطیــه

چشم‌هاش‌و بست و با صدای گرفته گفت: دیگه برو خونه، من خوبم.
با حرص گفتم: آره، مشخصه، خیلی خوبی خیلی! همین‌جا بخواب میرم واست سوپ درست کنم.
پوفی کشید.
– عطیه!
بلند شدم.
– حرف نباشه.
بعد با اخم‌های درهم به سمت آشپزخونه رفتم.
کاراش‌و که انجام دادم بیرون اومدم که دیدم نیست!
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و داد زدم: ایما…
با بلند شدن صدای آب نفس پر حرصی کشیدم و به سمت اتاق رفتم.
وارد که شدم دیدم بله! جناب رفته حموم!
تقه‌ای به در زدم.
– بله؟
– می‌گرفتی می‌خوابیدی! چرا رفتی حموم؟
– لازم بود، غر نزن.
پوفی کشیدم و از اتاق بیرون اومدم.
منتظرش روی مبل نشستم.
آرنجم‌و به دسته‌ی مبل و دستم‌و به کنار سرم تکیه دادم.
گذشت و گذشت، با اینکه صدای آب قطع شده بود اما از اتاق بیرون نیومده بود.
با اخم بلند شدم و به سمت اتاق رفتم.
همین که وارد شدم دیدم با یه حوله لباسی درحالی موهاش حسابی خیسند خوابیده!
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و این دفعه از حرص بالشت‌و برداشتم و محکم کوبوندم تو صورتش که از جا پرید و با چشم‌های گرد شده نگاهم کرد.
بالشت‌و تو بغلش انداختم و عصبی گفت: خری یا نمی‌فهمی که سرما خوردی نباید با این موی خیس بخوابی؟ هان؟
اخم‌هاش‌و توی هم کشید.
– به تو چه؟ هان؟
غریدم: به من چه؟
این‌و گفتم و از عصبانیت افتادم به جونش‌و تا تونستم موهاش‌و کشیدم و بهش مشت زدم.
سعی می کرد جدا کنه و هی آخ و اوخ می‌کرد.
– ولم کن روانی.
جیغ زدم: ولت نمی‌کنم چون خیلی خری.
– خر خودای بی‌تربیت.
– قربون خودت با تربی…
یه دفعه بازوم‌و کشید و روی تخت پرتم کرد که نفس تو سینم حبس شد و رسما لال شدم.
دستش‌و به قفسه‌ی سینه‌م گذاشت.
دست‌های من خیس شده بودند و موهای اونم به طور بدی شلخته شده بودند، یه ور حوله‌شم پایین اومده بود.
– معذرت خواهی کن.
همون طور که سعی می‌کردم به بدن لعنتیش نگاه نکنم گفتم: تو باید ازم معذرت خواهی کنی.
نیشخندی زد.
– نه بابا؟ پس کی بود با اون پنگول‌هاش مثل گربه‌ی وحشی به جونم افتاده بود؟
حق به جانب گفتم: تقصیر خودته.
بیشتر روم خم شد که آب دهنم‌و با صدا قورت دادم.
خواست حرفی بزنه اما نگاهش رو یه جایی ثابت موند که دیدم روسریم به کل کنار رفته و قفسه‌ی سینه‌م بد تو دیدشه.
لبم‌و گزیدم و درستش کردم‌.
به چشم‌هام نگاه کرد.
– از این به بعدم نبینم تو کارای من فضولی کنی، خوشم نمیاد، اوکی؟
شدید بهم برخورد و اشک توی چشم‌هام حلقه زد اما فقط سکوت کردم.
از روم بلند شد و کلافه دستی توی موهاش کشید و به سمت در رفت.
از اتاق خارج شد که چشم‌هام‌و بستم تا بغضم نشکنه.
خیلی خری عطیه! عاشق کسی شدی که حتی براش مهم نیستی!
از روی تخت بلند شدم.
به کیفم چنگ زدم و سر وضعم‌و درست کردم.
از اتاق بیرون اومدم و با اخم‌های درهم به سمت در رفتم.
– عطیه؟
چیزی نگفتم‌
مدام با پوست لبم بازی می‌کردم تا اشکم نریزه.
مشغول پوشیدن کفشم شدم که بالا سرم وایساد.
– کجا داری میری؟
بلند شدم و سعی کردم صدام نلرزه.
– قبرستون.
چرخیدم و در رو باز کردم که بازوم‌و گرفت و در رو بست.
– بابت حرفم ببخشید.
تلاش کردم بازوم‌و آزاد کنم‌.
– ولم کن، تو که از فضول خوشت نمیاد!
– معذرت میخوام.
اینبار صدام لرزید.
– مهم نیست.
بازوم‌و آزاد کردم و خواستم در رو باز کنم اما یه دفعه از پشت بغلم کرد که دستم رو دستگیره خشک شد و قلبم فرو ریخت.
– ببخشید، نفهمیدم چی گفتم.
اشکی از دریای چشم‌هام روی گونم ریخت.
با بغض گفتم: ولم کن، حرف دلت‌و زدی.
دست‌هاش‌و بیشتر دورم حلقه کرد.
– سرما خوردم مغزم ارور میده.
چشم‌هام‌و بستم و سکوت کردم‌.
– نکن اینکار رو!
نزدیک گوشم گفت: مگه چی‌کارت می‌کنم؟
با بغض گفتم: اذیتم نکن‌.
– منکه اذیتت نمی‌کنم.
با تحکم گفتم: چرا می‌کنی!

هینی کشید.
– عطیه؟! تو و این حرفا؟!
حرص وجودم‌و پر کرد.
– یعنی مردشورت‌و نبرن با این ذهن خرابت!
قهقهه‌ای زد و محکم فشارم داد که از درد آخ بلندی گفتم و مشتم‌و به دستش زدم.
– روانی!
باز خندید و ولم کرد.
خواستم در رو باز کنم اما بازوم‌و گرفت و به سمت آشپزخونه کشیدم.
– اوی پررو ولم کن!
چیزی نگفت و توی آشپزخونه بردم‌.
جلوی گاز وایسوندم و گفت: سوپ‌و ظرف کن واسم بیار.
الکی سرفه کرد.
– من سرما خوردم حوصله ندارم.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و دهن باز کردم که بهش فحش بدم اما تند از آشپزخونه بیرون رفت که لگدی به کابینت زدم و بیشعوری زیرلب گفتم.
**********
#مــطـهــره

در بالکن‌و باز کردم و با لبخند به اطراف چشم دوختم.
کی فکرش‌و می‌کرد یه روز بیام نیویورک!
در رو بستم و از اتاق بیرون اومدم.
از پله‌های چوبی داشتم پایین میومدم اما صدای نیما توجهم‌و جلب کرد و باعث شد که وایسم.
– مدارک اقامت‌و واسم بیار.
اخم کردم.
– خوبه.
بعدم قطع کرد.
کاملا پایین اومدم و با اخم گفتم: قضیه چیه؟
به سمتم چرخید و گوشیش‌و توی جیبش گذاشت.
– چیز مهمی نیست، راستی، می‌خوام رادمان همین‌جا درس بخونه‌.
بی‌تفاوت گفتم: هرجور صلاح می‌دونی.
بهم نزدیک شد.
– راستش نمی‌خوام خلافکار بشه‌.
ابروهام بالا پریدند.
– می‌خوام تو آرامش باشه.
دو طرف صورتم‌و گرفت.
– همین‌طور بچه‌ی خودمون.
اومدم جبهه بگیرم و بگم بچه‌ای در کار نخواهد بود اما زود جلوی خودم‌و گرفتم.
– امیدوارم اینطور باشه.
– هست.
سرش‌و جلو آورد که لبم‌و ببوسه اما یه دفعه در باز شد و رادمان با سر و صدا وارد خونه شد که دندون‌هاش‌و روی هم فشار دادم و عقب کشید.
– لعنت به این بچه!
خندم گرفت.
رادمان نفس زنان گفت: بابایی بابایی؟
نیما: جون بابایی؟
– کی میریم بگردیم؟
نیما به من نگاه کرد.
– بریم؟
به رادمان نگاه کردم.
دست‌هاش‌و توی هم قفل کرد و با التماس بهم نگاه کرد که خندیدم.
– آره بریم.
رادمان جیغی کشید که هممون‌و چشم‌هامون‌و ریز کردیم.
با خوشحالی به سمت پله ها دوید و داد زد: دوست دارم خاله جون.
هممون حتی سیروان خدای سنگ هم خندیدیم‌.
سیروان هم پشت سرش رفت.
نیما به ساعتش نگاه کرد و با اخم گفت: قرار بود شروین تا الان بیاد.
– نگران نباش میاد، بیا بریم آماده بشیم.
نفسش‌و به بیرون فوت کرد و باهم به سمت پله‌ها رفتیم.
یه دفعه در قسمت جنوبی خونه به صدا دراومد و آیفون پی در پی زنگ زد که با اخم به هم نگاه کردیم.
نیما به سعید اشاره کرد که به سمت در رفت.
چیزی نگذشت که با یکی که زیر بازوش‌و گرفته بود و پهلوی اون طرف پر از خون بود به داخل اومد.
با ترس گفت: آقا شروی…
اون مرده سرش‌و بالا آورد که با دیدن شروین و وضعیتش نفسم بند اومد.
– نی… ما…
نیما با ترس به سمتش دوید.
– شروین این چه وضعیه؟
به خودم اومدم و پشت سرش دویدم.
نیما زیر بازوش‌و گرفت و به دیوار تکیه‌ش داد و نشوندش‌.
نفس بریده گفت: چی شده؟
درحالی که به زور حرف میزد گفت: از.‌‌.‌. اینجا… برید.
با ترس گفتم: چرا؟
نفس زنان گفت: دارن… میان… فهمیده که… زن… گرفتی!
نیما شونه‌هاش‌و گرفت و بلند گفت: د درست حرف بزن؛ چی شده که مثل احمقا به جای بیمارستان اومدی اینجا؟
آب دهنش‌و به سختی قورت داد.
– بابای… سارا… داره میاد… سراغت.
نمی‌دونم چرا ترس شدیدی چشم‌های نیما رو پر کرد و سریع بهم چشم دوخت
شروین مشت بی‌جونی به نیما زد.
– نمی‌فهمی؟
نیما انگار به خودش اومد و زود بازوم‌و گرفت و بلندم کرد.
رو به سعید گفت: برسونش بیمارستان.
بازوم‌و آزاد کردم و درحالی که استرس داشتم گفتم: مگه کیه؟ چی شده؟
باز بازوم‌و گرفت و به سمت پله‌ها کشوندم.
مگه کیه که اینقدر ازش هراس داره؟!
بازم بازوم‌و آزاد کردم اما قبل از اینکه حرفی بزنم داد زد: باید بریم، داره میاد سراغ تو!
?
??
???

نفس تو سینم حبس شد.
– چرا؟
نفس عصبی کشید و بازوهام‌و گرفت و یه بار تکونم داد.
– سوال پیچم نکن باید بریم.
بعد یه بازوم‌و گرفت و به بالای پله‌ها کشیدم.
داد زد: سیروان؟
سیروان با دو از اتاق رادمان بیرون اومد.
– بله ارباب؟
– خیلی زود رادمان‌و بردار و سریع از اینجا دورش کن.
با عجله چشمی گفت و وارد اتاق شد.
بازم کشیدم و وارد اتاق خودمون شد.
اسلحه‌ش‌و برداشت و اسلحه‌م‌و به سمتم پرت کرد که گرفتمش.
قاطعانه گفتم: تا نگی چه خبره هیچ جایی نمیام، من از کسی نمی‌ترسم.
دستش‌و مشت کرد و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
اینبار من داد زدم: حرف بزن.
کتم‌و به سمتم پرت کرد.
– آماده شو تو ماشین بهت میگم.
نفس عصبی کشیدم و پوشیدمش.
شالی برداشتم اما تا خواستم روی سرم بندازم مچم‌و گرفت و با ابروهای بالا رفته گفت: واقعا؟!
مچم‌و کشیدم.
– چیه؟ فکر کردی وسط مملکت غریب سر لخت میام؟
شال‌و روی سرم انداختم.
تا خواستیم پامون‌و از اتاق بیرون بذاریم در هال با صدای بدی باز شد جوری که حس می‌کردی کنده شد.
از ترس به بالا پریدم و سریع به نیما نگاه کردم که چشم‌هاش‌و بست و چندین بار به دیوار مشت زد.
صدای یه مرد بلند شد.
– نیما؟
با ترس گفتم: اومدند؟
بهم نگاه کرد و عصبی گفت: بابای ساراست، درصورتی گذاشت طلاق بگیرم که دیگه زن نگیرم، تو آمریکا آدم به شدت پر نفوذیه.
بازم صدای دادش بلند شد: کدوم قبرستونی هستی؟
– حتی از منم قدرتمندتره.
به اطراف نگاه کرد.
– باید فرار کنی.
– نه.
با اخم نگاهم کرد.
– نه نیما، من نمی‌ترسم، اون حق نداره که واست امر و نهی کن.
به کنار پرتش کردم و از اتاق بیرون اومدم که عصبی گفت: مطهره!
بالای پله‌ها بهم رسید و سریع بازوم‌و گرفت.
– تو دیوونه‌ای؟
پوزخندی زدم.
– کجاش‌و دیدی؟
بازوم‌و آزاد کردم و زود از پله ها پایین اومدم که یه مرد فوق هیکلیه کت و شلوار پوشیده با پنج نفر محافظ دورش دیدم.
مرده سیگارش‌و از کنج لبش برداشت و سر تا پام‌و برانداز کرد.
با اخم گفتم: احیانا اینجا زنگ نداره؟
تا خواستم بهش نزدیک‌تر بشم محافظ‌هاش اسلحه روم کشیدن که ابروهام بالا پریدند.
مرده دستش‌و بالا گرفت که اسلحه‌ها رو پایین بردند.
یه پک کشید و به سمتم اومد.
– خودت‌و معرفی کن بانوی جوان.
پوزخندی کنج لبم نشوندم.
– حدس بزن.
رو به روم وایساد و نیشخندی زد.
– زن نیمایی‌.
دست‌هام‌و داخل جیب‌هام بردم.
– درسته.
نگاهش به پشت سرم افتاد که عصبانیت نگاهش‌و پر کرد.
– خیلی احمقی پسر! واقعا می‌خوای با دم شیر بازی کنی؟
خواست از کنارم رد بشه که جلوش وایسادم.
– مشکلت با منه، نه شوهرم، پس بیا حلش کنیم پدرجان.
کوتاه خندید.
– شجاعتت‌و تحسین می‌کنم دختر جون.
نیما: مطهره برو بالا، می‌خوام تنها باهاش حرف بزنم.
مرده سیگارش‌و انداخت و با پاش لهش کرد.
همون‌طور که به سر تا پام نگاه می‌کرد گفت: نه، اتفاقا مشتاق شدم که با این خانم صحبت کنم.
به نیما نگاه کرد.
– نوه‌م کجاست؟
نیما: اینجا نیست.
از پله‌ها پایین اومد و عصبی گفت: واسه چی به شروین صدمه زدی؟
– زیاد داشت غلدر بازی واسم درمیاورد و دم پرم می‌شد، منم گفتم یه کم ادبش کنند‌.
عجیبه که محافظا سر و کله‌شون پیدا نمیشه، نکنه بلایی سرشون آورده؟
مرده چرخید و به سمت مبل‌ها رفت.
– بیاین، حرف می‌زنیم… البته بدون اسلحه.
دو تا از محافظ‌هاش به سمتمون اومدند که به نیما نگاه کردم.
وقتی دیدم اسلحه‌ش‌و تحویل داد منم تحویل دادم.
با هم به سمت مبل‌ها رفتیم و نشستیم.
مرده بهم نگاه کرد.
– اولین اینکه من جاویدم.
نگاهش‌و به سمت نیما سوق داد.
– و دوم اینکه سارا حرفی به من نزده، خودم فهمیدم، نمی‌دونم اون دختر دلش‌و به چیه تو خوش کرده که هنوزم عاشقته اما تو چی کار کردی؟ رفتی زن گرفتی و جلوی چشم‌هاش باهاش معاشقه می‌کنی!
اخم کردم.
جاوید: تو بهم قول دادی که ازدواج نمی‌کنی اما الان که زیر قولت زدی باید باهات چی‌کار کنم؟
استرس نیما رو خوب می‌دیدم.
مدام پاش‌و به زمین می‌کوبید.
اولین نفریه که می‌بینم اینقدر ازش می‌ترسه!
نیما: اتفاقی افتاد که مجبور شدم زن بگیرم.
پا روی پا انداخت و کلتش‌و توی دستش چرخوند.
– چه اتفاقی؟
با استرس به نیما نگاه کردم.
– این یه ازدواج صوریه!
چشم‌هام گرد شدند‌.
ادامه داد: و به زودی هم از هم جدا می‌شیم.
ناباور نگاهش کردم.
نیم نگاهی بهم انداخت.
جاوید: کی؟ و…
یه دفعه صدای آشنایی بلند شد.
– به! جاوید خان!
به در نگاه کردیم که با دیدن شاهرخ حسابی تعجب کردم.
نیما با تعجب آروم بلند شد.
جاوید بلند شد.
– ببین کی اینجاست!
بعد به سمتش رفت‌.
متعجب به نیمایی که اخم ریزی داشت نگاه کردم.
به هم که رسیدند کوتاه هم‌و بغل کردند که بیشتر تعجب ‌کردم.

شاهرخ یه چیزی دم گوش جاوید گفت و بعد چرخید و به سمت در رفت که جاوید به دوتا از محافظ‌هاش اشاره کرد و بعد با شاهرخ از خونه بیرون رفتند.
محافظ‌های این و اون بیرون رفتند و فقط دو نفر از افراد جاوید موندند و به ما چشم دوختند.
– شاهرخ اینجا چی‌کار می‌کنه؟
با اخم گفت: نمی‌دونم اما اون و جاوید دوست‌های قدیمی همند.
– شاید اومده کمکمون کنه.
پوزخندی زد.
– عمرا! اون سایه‌ی منم‌و با تیر میزنه! یادت که نرفته؟ اون همونی بود که می‌خواست تو رو ازم بگیره.
همین حرفش کافی بود تا استرس‌و مثل خوره به جونم بندازه.
حدود بیست سی دقیقه گذشت تا اینکه به داخل اومدند که این دفعه از حس ترس و ناامنی به نیما نزدیک شدم و دستم‌و دور بازوش حلقه کردم.
کوتاه بهم نگاه کرد و آروم گفت: نترس، من هستم.
آب دهنم‌و به زحمت قورت دادم.
جاوید نگاه تهدیدواری به نیما انداخت و بعد به همراه نوچه‌هاش بیرون رفت و یکیشون اسلحه‌ها رو روی پایه‌ی آینه‌ی طلایی دم در گذاشت و رفت.
چشم‌هام‌و بستم و نفس آسوده‌ای کشیدم.
شاهرخ: تعجب نکن نیما خان، می‌دونی که الکی بهت کمک نمی‌کنم.
سریع چشم‌هام‌و باز کردم.
نیما با اخم گفت: چی می‌خوای؟
خودش‌و روی مبل انداخت.
اون پشم‌های نسبتا سفید روی سینه‌ش که با باز بودن دکمه‌هاش خوب تو دید بود حالم‌و به هم میزد.
همیشه متنفرم که مردا قفسه‌ی سینه‌شون مو داشته باشه.
– یه سال پیش شروین نوه‌م‌و نجات داد، بهش گفتم واسه جبرانش یه بار بهش کمک می‌کنم، گذشت و گذشت تا اینکه امشب از بیمارستان بهم زنگ زد، ازم خواست که بیام تو رو نجات بدم، منم مجبور شدم بگم باشه، حالا هم برید خوش بگذرونید، چیزی بهش گفتم که دیگه حتی رنگ جاویدم نمی‌بینید.
با اخم گفتم: چی گفتی؟
– لازم نیست بدونی خوشگله.
نیما غرید: مواظب حرف‌هات باش، حالا هم خوش اومدی می‌تونی بری.
پوزخندی زد و بلند شد‌.
رو به روم وایساد.
– حیف شد از دست دادمت.
خونم به جوش اومد و قبل از اینکه حرفی بزنم نیما مشتش‌و بالا برد که سریع دستش‌و گرفتم.
– آروم باش.
با چشم‌های به خون نشسته بهش نگاه کرد.
خونسرد نگاهش‌و رو بدنم چرخوند و بعد به سمت در رفت.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
همین که همشون بیرون رفتند نگهبان‌های خودمون به داخل اومدند که طبق حدسم نیما داد زد: کدوم قبرستونی بودید؟
یکیشون با ترس گفت: ببخشید ارباب محاصرمون کرده بودند.
نیما چشم‌هاش‌و بست و دندون هاش‌و روی هم فشار داد.
نگهبانه ادامه داد: لطفا آدمای بیشتری‌و بیارید نیویورک، تعدادمون کمه.
نیما دستش‌و آزاد کرد و به سمتی رفت و دستش‌و توی موهاش کشید‌.
– گمشید بیرون.
به ثانیه نکشیده همشون بیرون رفتند.
سیگاری‌و از جا سیگاری شیک توی جیبش درآورد و بین دو لبش گذاشت و با فندک روشنش کرد.
روی مبل نشستم و از ته دل خدا رو شکر کردم.
همین‌طور که می‌کشید گوشی‌و به گوشش چسبوند.
– کجایی؟
-…
– خوبه، برش گردون.
گوشی‌و توی جیبش گذاشت.
به سمت مبل اومد و خودش‌و کنارم انداخت.
– بلند شو بین پام بشین.
یه ابروم‌و بالا انداختم.
– اینجا و اونجا چه فرقی می‌کنه؟
چنان نگاهی بهم انداخت که به غلط کردن افتادم.
بلند شدم و بین پاش نشستم که شال‌و از سرم انداخت و با یه دست کتم‌و درآورد.
به خودش تکیه‌م داد و سیگارش‌و بالا گرفت.
– می‌کشی؟
– من کی کشیدم؟
خودش پکی کشید.
– گفتم شاید بخوای امتحانش کنی، آدم عصبی‌و آروم می‌کنه.
اخم کردم.
– نه ممنون، باشه مال خودت‌.
از بس کشیده بود دیگه به بوی سیگارش عادت کرده بودم.
دستش‌و زیر گلوم برد و گردنم‌و نوازش کرد.
– بابت اون حرفم ناراحت نشو، بخاطر محافظت از خودت مجبور شدم دروغ بگم.
– درکت می‌کنم، ناراحت نیستم.
آروم لب زد: ممنون.
نفس عمیقی کشیدم.
– کی کارات‌و انجام میدی که برگردیم؟
– نمی‌دونم.
اخم کردم.
– یعنی چی که نمی‌دونی؟ نیما من از کشور غریب خوشم نمیاد!
موهام‌و کنار زد و سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد.
– اینقدر غر نزن! بهش عادت می‌کنی.
با حرص کنار کشیدم و خواستم بچرخم اما دست‌هاش‌و دور شونه‌هام حلقه کرد و به خودش چسبوندم.
اونقدر بازوهاش بزرگ بودند که آدم زیرشون گم می‌شد.
گردنم‌و مکید که خود به خود چشم‌هام بسته شدند اما با حرص گفتم: نکن نیما حوصله ندارم، اعصابمم خورده.
بوسه ای به زیر گوشم زد.
– خودم درستت می‌کنم.
زبونش‌و روی گردنم کشید که کلا شل شدم‌.
– نکن الان رادمان می‌رسه، در خونه هم قفلش شکسته!
دستش‌و از یقه‌م رد کرد که لبم‌و گزیدم.
– حرف نزن بذار آروم شم.
لباسم کشی بود واسه همین راحت از شونه‌هام پایینش آورد.
روی شونه‌م‌و بوسید.
درحالی که حسابی گرمم شده بود سعی کردم صورتش‌و عقب ببرم.
– ولم کن نیما!
یه دفعه زیر زانو و گردنم‌و گرفت و بلندم کرد.
– اینطور حال نمیده، باید هات بشی.
با اخم به چشم‌های تب‌دارش زل زدم.
از پله‌ها بالا اومد و وارد اتاق شد.

روی تخت انداختم.
– چند وقته مثل قبل نیستی، می‌دونی دارم به چی فکر می‌کنم؟
استرسم گرفت.
– شاید دلت پیش یکی دیگه گیر کرده.
نفس بریده گفتم: این مزخرفات چیه نیما؟
دستش‌و روی بدنم کشید.
– پس ثابت کن.
با استرس گفتم: چجوری؟
کمی خیره نگاهم کرد و بعد بلند شد.
– صبر کن.
از اتاق بیرون رفت که با استرس نشستم.
آروم باش مطهره، هر چی گفت انجام بده نباید بیشتر از این شک کنه.
چیزی نگذشت که وارد شد.
با دیدن شیشه‌ی مشروب و لیوان توی دستش ماتم برد.
در رو بست و قفل کرد.
– اینطوری رادمان بیاد نمی‌تونه بیاد تو.
به سمتم اومد که با استرس گفتم: چی‌کار می‌خوای بکنی؟
کنارم نشست و لیوان‌و پر از مشروب کرد.
به سمتم گرفت.
– بخورش.
با ضربان قلب بالا به نگاه خونسردش چشم دوختم.
– خودم هر کار بگی تو رابطه می‌کنم دیگه نیازی به این نیست.
– با این هات‌تر میشی.
دستم‌و گرفت و روی لیوان گذاشت.
– بگیرش.
– نیما…
پرید وسط حرفم: مگه نگفتی می‌خوای ثابت کنی؟
با تردید ازش گرفتم.
نمی‌دونم چرا از خونسردی توی نگاهش می‌ترسیدم.
حس می‌کردم یه چیز پشتشه.
لیوان‌و روی لبم گذاشتم.
موهام‌و پشت گوشم برد.
– بخور عشقم، قراره بریم تو ابرا.
از الان توبه خدا.
چشم‌هام‌و بستم و سر کشیدم.
نسبت به مشروبی که قبلا می‌خوردم خیلی تلخ‌تر بود و تا ته گلوم‌و سوزوند.
چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم و تا آخرش‌و خوردم.
معلوم بود اونقدر قویش‌و آورده که اینقدر زود بدنم‌و تبدیل به کوره‌ی آتیش کرد.
لیوان‌و پایین بردم و بهش نگاه کردم.
لبخند عجیبی روی لبش بود‌.
لیوان‌و ازم گرفت و روی تخت هلم داد که به تاج تکیه داده شدم.
روم لم داد و دوباره لیوان‌و پر کرد و به سمتم گرفت که این دفعه بی‌اراده ازش گرفتم و بازم خوردم، اونم تو همین لحظه مشغول بوسیدن گردنم شد.
هر لحظه بیشتر از قبل می‌سوختم و نفس‌هام تند شده بودند.
کلش‌و که خوردم لیوان‌و انداختم و دستم‌و توی موهاش فرو کردم.
دوست داشتم دستش‌و رو تموم بدنم حس کنم.
گاز ریزی از گردنم گرفت که آخی گفتم.
لباسم‌و به کل درآورد و بوسه‌ای به قفسه‌ی سینه‌م زد.
کنار گوشم نفس زنان گفت: دوست داری باهام یکی بشی؟ هوم؟
لبش‌و به گردنم چسبوندم و بی‌طاقت گفتم: آره، گردنم‌و ببوس، می‌خوام کبود بشه.
انگار این حرفم جری‌ترش کرد که بوسه‌های عمیقی به گردنم زد تا کنار لبم اومد.
لبش‌و با قدرت روی لبم گذاشت که موهاش‌و تو مشتم گرفتم و حریصانه همراهیش کردم.
***********
#نــیـما

سرش روی سینه‌م بود و چند دقیقه‌ای می‌شد که خواب رفته.
دستم دور بدن لختش حلقه بود و گرمای تنش لذت خاصی‌و بهم می‌داد.
بسته‌ی قرص توی دستم‌و چرخوندم.
یکی از خدمتکارا از زیر یه میز پیداش کرده بود.
یکی از قرص‌هایی بود که دکتر واسه برگشتن حافظه‌ش تجویز کرده بود.
دستم‌و توی موهاش کشیدم.
– واقعا فکر می‌کنی چقدر احمقم مطهره؟ فکر می‌کنی با این تغییر ناگهانی رفتارت نمی‌فهمم که همه چیز یادت اومده؟
پوزخندی زدم.
– نه خانم من، من احمق نیستم، می‌دونم که اگه پیشمی بخاطر اینه که انتقام بگیری، اما همه چیز به این راحتی نیست خانمم.
بوسه‌ای به موهاش زدم.
– بخوای نخوای مال منی، دست از پا خطا کنی شده قلم پات‌و می‌شکنم تا تو این خونه موندگار بشی اما مگه دلم میاد لعنتی؟
چرخیدم و سرش‌و روی بالشت گذاشتم که تکون خفیفی خورد.
گونه‌ش‌و نوازش کرد.
– پس تنها راهی که به ذهنم رسید حامله کردنت بود، اینطور دیگه مجبور میشی بخاطر بچمون بمونی.
شستم‌و آروم پشت پلکش کشیدم و لبخند مرموزی زدم.
– دوست دارم زودتر مامان شدنت‌و ببینم، تو چطور؟
نیشخندی زدم.
– مطمئنا خوشحال نمیشی چون دیگه باید مهرداد رو دور بندازی و مراقب بچه‌ای باشی که باباش منم.
به لبش نزدیک شدم و آروم زمزمه کردم: اما اگه تا چند روز دیگه کسی به اسم مهرداد رادمنش روی زمین نباشه چی؟
آروم خندیدم.
– دیگه تسلیم میشی خانم کوچولوم.
لبم‌و روی لبش گذاشتم و با لذت کوتاه بوسیدمش.
پایین رفتم و بعد از اینکه بوسه‌ای به شکمش زدم سرم‌و روی بالشت گذاشتم و بغلش کردم.
با سرخوشی چشم‌هام‌و بستم و به روزی فکر کردم که صدای گریه‌ و خنده‌ی بچمون تو این خونه بپیچه.
*********
#لادن

پشت میزش نشست و دست‌هاش‌و توی هم قفل کرد.
– آزمایش‌ها رو دیدم… نمی‌خوام نگرانت کنم اما چیزی نیست که نشه درستش کرد و نشه بچه‌دار بشی‌.
نگران گفتم: منظورتون چیه خانم دکتر؟ من الان نزدیک یه ماهه از آخرین رابطه که به قصد حامله شدن بوده می‌گذره اما خبری نیست، چیز خاصیه؟
لبخندی زد.
– نترس، با دارو درمان میشی، ببین عزیزم، طبق آزمایشاتت چسبندگی رحم داری.
اخم‌هام شدید به هم گره خوردند.
– اول باید درمان بشی و بعد می‌تونی بچه‌دار بشی.
اخم‌هام از هم باز شدند و با بهت گفتم: یعنی الان حامله نیستم؟!
– متأسفانه نه، اول باید درمان بشی.
دستم‌و روی دهنم گذاشتم و اشک توی چشم‌هام حلقه زد.

نه نه! نمی‌تونه این اتفاق بیوفته! اون آخرین شانسم بود!
سریع به کیفم چنگ زدم و بلند شدم.
با بغض به سمت در دویدم و بدون توجه به صدا زدن‌هاش از مطب بیرون زدم که بلافاصله بغضم شکست.
کنار ماشین بدون توجه به مردم با گریه داد زدم: لعنت بهتون! لعنت بهت لادن! گند زدی!
لگدی به ماشین زدم؛ سرم‌و روی سقف گذاشتم و با هق هق گفتم: آخرین شانست‌و از دست دادی! نباید اینطوری می‌شد، باز باید تلاش کنی لعنتی.

#مــطـهــره

گوشیم‌و برداشت و درمقابل چشم‌هام با سنگ خوردش کرد که میخکوب شده نگاهش کردم.
جنازش‌و توی باغچه ریخت و گفت: اینطور نگام نکن، لازم بود، ممکنه بابای سارا با این یه جا که تنها میری ردت‌و بزنه بیاد سراغت.
با بهت زمزمه کردم: تو چی‌کار کردی نیما؟
اشک توی چشم‌هام حلقه زد.
اون همه عکس و فیلمی که امروز صبح مدرک ازش گرفته بودم توی گوشیم بود و قرار بود امروز ظهر واسه سرگرد بفرستم!
بغضم گرفت.
حتی شماره‌ی سرگردم حفظ نیستم.
تموم برنامه ریزی‌هام‌و نابود کرد.
پوفی کشید.
– مطهره فقط یه گوشی بود!
بهم نزدیک شد که به عقب پرتش کردم و با بغض داد زدم: خیلی کثافتی، تو می‌دونستی که چقدر دوسش دارم.
بغضم شکست و با دو به سمت ساختمون رفتم.
– مطهره؟
دستم‌و جلوی دهنم گرفتم تا صدام بلند نشه.
در رو باز کردم اما یه دفعه به شیشه‌ی کنار در کوبیده شدم.
با گریه تقلا کردم.
– ولم کن نمی‌خوام ریختت‌و ببینم.
به زور بغلم کرد که تقلا کردم و تو بغلش خفه داد زدم: ولم کن.
سرم‌و بیشتر به قفسه‌ی سینه‌ش چسبوند.
– یکی دیگه واست می‌خرم، قربونت برم فقط بخاطر خودت اینکار رو کردم.
درست مثل بچه‌ها گفتم: نمی‌خوام، نمی‌خوام…
بلندتر داد زدم: نمی‌خوام.
محکم‌تر بغلم کرد که دیگه نتونستم تقلا کنم و فقط صدای هق هقم بلند شد.
– اصلا می‌ذارم خودت بری بخری، خوبه؟ آخه این بچه بازیا چیه که داری درمیاری خانمم؟ یکی از بچه‌ها اینطوری ببینتت به نظرت دیگه حاضر میشه ازت دستور بگیره؟
با گریه گفتم: خفه شو، اصلا گمشو!
– کم کم داری کاری می‌کنی که فکر کنم واقعا تو اون گوشی یه چیزی بوده.
مثل مجرما سریع چشم‌هام‌و باز کردم و حتی یادم رفت گریه کردن یعنی چی.
سرم‌و عقب برد و مشکوک به چشم‌هام زل زد‌.
– چیز خاصی بوده؟
آب دهنم‌و به زور قورت دادم.
– نه نبوده، فقط دوستش داشتم.
شستش‌و زیر چشمم کشید.
– پس بی‌خودی گریه نکن، یه دفعه رادمان میاد پایین، می‌دونی که چقدر فضوله.
چشم‌هام‌و بستم.
بازم می‌تونی مطهره، شماره‌ی سرگرد رو از مهرداد می‌گیری، پس الکی ضعف نشون نده.
سرم‌و به قفسه‌ی سینه‌ش گذاشت و بوسه‌ای به موهام زد.
– پس آروم باش.
آخ که چقدر ازت متنفرم نیما… منتظر روزیم که دیگه حتی رد پاتم توی زندگیم نباشه.
چند ثانیه تو همون حالت بودیم تا اینکه زیر زانو و گردنم‌و گرفت و بلندم کرد که شاکی گفتم: خودم میام.
وارد خونه شد.
– میریم بالا آماده می‌شیم؛ می‌خوام ببرمت یه جایی.
با اخم گفتم: کجا؟
لبخندی زد.
– می‌فهمی خانمم، مطمئن باش حسابی خوش می‌گذره.
با شَک نگاهش کردم.
باز چی تو سرشه؟ خدا می‌دونه.

#یک_ماه_بعد

همون‌طور که اطرافم‌و می‌پاییدم با بغض گفتم: مهرداد من دارم دق می‌کنم، میگه واسه همیشه همین جا می‌مونیم‌و دیگه هم برنمی‌گردیم ایران، من چی‌کار کنم؟
با غم توی صداش گفت: خانمم بخدا بغض نکن دیوونه میشم، اصلا من میام اونجا.
تند گفتم: نه نه نمی‌خواد، خودم یه کاریش می‌کنم.
بغضم بزرگ‌تر شد.
– عوضی هر وقت میریم ماموریت گوشیم‌و می‌گیره و میگه واسه خودم خوبه، نکنه فهمیده؟
– منفی بازی نکن قربونت برم، سرگرد میگه قراره چند نفر رو بفرسته اونجا.
آب دهنم‌و به زحمت قورت دادم.
– مهرداد؟
– جونم خانمم؟
– دلم واست تنگ شده.
صداش آروم‌تر و غمناک‌تر شد.
– منکه دارم دق می‌کنم.
چشم‌هام‌و بستم و سعی کردم بغضم‌و مهار کنم.
– دیگه باید برم، مواظب خودت باش.
– اول آروم شو بعد خداحافظی کن.
نفس عمیقی کشیدم.
– من خوبم.
– مطمئن باشم؟
لبخند کم رنگی زدم.
– آره، صدات آرومم می‌کنه.
– قربونت برم.
لبخندم عمیق‌تر شد.
– خدانکنه.
– برو دردسر نشه واست فداتشم.
برخلاف خواسته‌ی قلبیم گفتم: خداحافظ.
– عا عا، یادت رفت؟
کوتاه خندیدم.
– خیلی دوست دارم.
– حالا شد، منم خیلی دوست دارم.
اشک توی چشم‌هام‌و پاک کردم.
– خداحافظ.
– خداحافظ خانمم.
به سختی ازش دل کندم و گوشیه تلفن عمومی‌و سرجاش گذاشتم.
کارت خانمه رو از توی تلفن برداشتم و با یه تشکر بهش دادم.
عینک دودیم‌و از روی چشم‌هام برداشتم و وارد پاساژ شدم.
نمی‌تونم ریسک کنم و از گوشی خودم بهش زنگ بزنم، ممکنه نیما بفهمه.
تلفن کارتیم که بشه باهاش با ایران زنگ زد رو با هزار زحمت پیدا کردم.
اینقدر از این کشور خسته شدم که فکر می‌کنم دیوارهاش هر لحظه دارند بهم نزدیک‌تر می‌شند و خفه‌م می‌کنند… شاید از دلتنگیه.
یه کم خرید کردم و بعد به سعید فضول زنگ زدم.
**
همین که وارد خونه شدم رادمان به سمتم دوید.
– سلام.
خندیدم.
– سلام نیم وجبی.
بهم که رسید بغلش کردم.
رو به سعید گفتم: خریدا رو ببر تو اتاق.
چشمی گفت و به سمت پله‌ها رفت.
به سمت آشپزخونه رفتم.
– چه خبرا؟
دست دور گردنم انداخت.
– هیچ خبرا.
شیطون گفت: کادوم کو؟
اخم ساختگی کردم و به بینیش زدم.
– شب می‌بینیش نه الان.
لبش‌و جمع کرد.
– عه!
خندیدم.
– حرف نباشه، برای اینکه تو دست و پای خدمتکارا نباشیم بریم استخر؟
با هیجان دست‌هاش‌و به هم کوبید.
– آره آره.
وارد آشپزخونه شدم و روی اپن نشوندمش.
شیشه‌ی آب‌و از یخچال برداشتم و لیوان‌و پر از آب کردم.
– آب می‌خوری؟
– نوچ.
امشب تولدش بود و حسابی تو عمارت خدمتکارا رفت و آمد داشتند.
از شانس گندم سارا هم تا چند ساعت دیگه می‌رسه ایران، خداکنه بازم سر و کله‌ی باباش پیدا نشه.
لبم‌و گزیدم.
نکنه بخاطر تولد رادمان بیاد؟
پوفی کشیدم و شیشه رو توی یخچال گذاشتم.
رادمان‌و بغل کردم و بیرون اومدم.
وارد اتاق که شدم روی تخت گذاشتمش و مشغول عوض کردن لباس‌هام شدم، این نیم وجبی هم تموم مدت روم زوم کرده بود.
– خاله جون؟
– جونم.
تاپم‌و پوشیدم.
– هیکل خوبی داری.
سعی کردم نخندم و معترضانه نگاهش کردم.
– رادمان!
حق به جانب دست به سینه گفت: چیزی که هست‌و گفتم.
خندون چشم غره‌ای بهش رفتم و لباس‌ها رو توی حموم انداختم.
از تخت پایین پرید و باهم از اتاق بیرون اومدیم…
شرتکش‌و بهش دادم اما به طرفم گرفت.
– خودت پام کن.
خندون گفتم: برو خجالت بکش رادمان! من اونجات‌و ببینم؟
دست به کمر زد و با اخم گفت: پس چطور اونجای بابام‌و می‌بینی؟
چشم‌هام تا آخرین حد ممکن گرد شدند.
– چی میگی تو بچه؟ این حرفا چیه؟
حق به جانب گفت: حقیقته، زن و شوهرا اینطورین دیگه.
لبم‌و گزیدم و آروم به گونم زد.
خاک به سرم این بچه دیگه نوبرشه!
چرخوندمش و به پشت پرده‌ی مخصوص مردا هلش دادم.
– حرف نزن برو آماده شو.
مخالفتی نکرد و رفت.
پرده‌ی قسمت خودم‌و کشیدم و همه چیم‌و درآوردم.
صدای رادمان بلند شد.
– خاله جون من میرم تو استخر آقا کوچولوها.
با خنده گفتم: برو اما اول ببین درش قفل نباشه.
صداش دور شد.
– باشه.
چیزی نگذشت که صدای باز شدن در بلند شد.
پس بازه.
مایوم‌و برداشتم اما تا خواستم بپوشم یه دفعه پرده کنار زده شد که جیغی کشیدم و مایو رو به تنم چسبوندم.
خشک زده به نیما نگاه کردم.
پرده رو انداخت و چشم‌هاش‌و خمار کرد.
– جون! لختی که!
با حرص لگدی به پاش زدم.
– ‌گمشو بیرون، اصلا اینجا چی‌کار می‌کنی مگه نرفتی دنبال کارای شرکت؟
دستش‌و دور کمرم حلقه کرد و به خودش چسبوندم.
سرش‌و خم کرد و موهام‌و پشت گوشم انداخت.
همون‌طور که گردنم‌و نوازش می‌کرد گفت: زودتر از اون چیزی که فکرش‌و می‌کردم حل شد.
دستش‌و پس زدم.
– برو بیرون.
دستش‌و پایین برد که سریع مچش‌و گرفتم.
– نکن رادمان اینجاست.
با ابروهای بالا رفته خندید.
– پس فضول خانمون اینجاست؟
– آره.
چونم‌و گرفت و عمیق لبم‌و بوسید.

یه قدم به عقب رفت که نفس حبس شدم‌و به بیرون فرستادم.
– میرم آماده بشم.
بعد به سر تا پام نگاه کرد و خمار لب زد: اوف! نگاش کن.
با حرص مایو رو بهش کوبیدم که خندید و پرده رو انداخت.
زیرلب گفتم: بیشعور!
مایو رو تنم کردم و موهام‌و گوجه‌ای بستم.
از پشت پرده بهش نگاه کردم که دیدم همه چیزش‌و داره در میاره.
هوس کرم ریختن به سرم زد.
با دیدن لیوانی که همیشه کنار شیشه مشروب رو میز پذیراییه سریع به سمتش دویدم.
برش داشتم و پر از آبش کردم.
برگشتم و یه دفعه تو یه حرکت پرده رو کشیدم و آب‌و تو صورتش خالی کردم که بخت برگشته چنان دادی زد و دو متر پرید و به کمد چسبید.
با نگاه‌های ترسیده قفل کرده نگاهم کرد که دلم‌و گرفتم و از ته دلم و با خنک شدن جگرم بلند خندیدم.
آب از موهاش چکه می‌کرد و همین خندم‌و شدت می‌داد.
یه دفعه تازه متوجه بدن کاملا لختش شدم که کلا خندم پرید و دستم‌و روی دهنم گذاشتم.
نفس زنان با حرص گفت: زهر ترک شدم!
هل خندیدم.
– ببخشید.
سعی کردم به پایین نگاه نکنم.
انگار خودشم تازه متوجه لخت بودنش شد که بدجنسی نگاهش‌و پر کرد.
اومدم پا به فرار بذارم اما بازوم‌و گرفت و به سمت خودش پرتم کرد که چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
به خودش چسبوندم و کنار گوشم گفت: داری داغم می‌کنی!
با استرس گفتم: ولم کن رادمان…
و اما تو همین لحظه تا اسمش‌و بردم سر و کله‌ش پیدا شد!
– بابایی؟! تو کی اومدی؟!
از خجالت لبم‌و گزیدم.
همون‌طور که با یه دست بغلم کرده بود گفت: تازه اومدم، کجا بودی؟
کنارمون وایساد که یه دفعه دو دستش‌و روی دهنش گذاشت و هینی کشید.
– بابایی؟ چرا لختی و خاله جون‌و بغل کردی؟
انگشت اشاره‌م‌و محکم گاز گرفتم.
نیما با اخم گفت: برو به بازیت برس.
رادمان: بابا…
با تشر گفت: نشنیدی چی گفتم؟
معترضانه گفتم: عه نیما؟
رادمان سرش‌و پایین انداخت و چشمی گفت و رفت.
شاکی گفتم: چرا با بچه اینجوری حرف زدی؟
– گاهی وقت‌ها باید تندی کرد وگرنه لوس میشه.
دستش‌و روی مایوم کشید که با اخم گفتم: نکن.
سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد.
– تقصیر خودته، حالم‌و خراب کردی.
گردنم‌و بوسید که نفس پر حرصی کشیدم.
لیوان توی دستم‌و محکم به بازوش کوبیدم که دستش شل‌تر شد و آخ بلندی گفت.
خودم‌و از بغلش بیرون کشیدم و با حرص گفتم: حقته.
بازوش‌و گرفته بود و چشم‌هاش‌و بسته بود.
با دلی خنک شده به سمت میز رفتم.
لیوان‌و سرجاش گذاشتم و به سمت استخر رادمان رفتم‌.
وارد شدم که دیدم توی آب نشسته و بی‌حوصله آب بازی میکنه.
پشت سرش روی پله نشستم.
بازوهای کوچولوش‌و گرفتم و از پشت گونه‌ش‌و بوسیدم.
– ناراحت نباش، امروز بابات عصبانیه.
به سمتم چرخید و دستش‌و دور کمرم حلقه و بغلم کرد که لبخندی روی لبم نشست و بغلش کردم.
با همون حالت غم زده‌ش گفت: دیدی گفتم تو اونجای بابام‌و می‌بینی؟
با خنده معترضانه گفتم: رادمان!
– خب راست میگم دیگه.
خندیدم و روی موهای خیسش‌و بوسیدم.
چشم‌هام‌و بستم و بیشتر بغلش کردم.
چه حس خوبیه اگه یه بچه از مهرداد داشتم.
صدای قدم‌هایی‌و پشت سرم شنیدم و چند ثانیه بعد حضور کسی‌و حس کردم که کنارم نشست.
دستش‌و دور کمرم انداخت که چشم‌هام‌و باز کردم و با استرس نگاهی بهش انداختم.
با لبخند نگاهمون می‌کرد.
به بازوش نگاه کردم که دیدم قرمز شده.
– به اثر جرمت نگاه می‌کنی؟
با اخم نگاهش کردم.
– تقصیر خودته، اینجور نگو.
دستش‌و توی موهام کشید.
– لعنتی نمی‌دونم باهام چی‌کار کردی که هر کار بکنی بازم ازت دلخور نمیشم.
به زور لبخندی زدم.
عمیق روی موهام‌و بوسید.
لبخندم‌و جمع کردم.
کاش هیچوقت عاشقم نمی‌شدی.
به بازوی رادمان زد.
– پسرم؟
سرش‌و کمی بالا آورد و جدی گفت: بله بفرمائید، امری داشتید؟
خندم گرفت.
نیما: تقصیر خودت بود رادمان، اینطوری نکن، نمیشه که همیشه تو کارامون سرک بکشی.
اخم کرد و باز سرش‌و تو بغلم پنهان کرد.
دستش‌و روی سرش کشید.
– اگه قهر باشی شب کادوم‌و بهت نمیدما.
زود سرش و بالا آورد.
– چی خریدی؟
کوتاه خندیدیم.
– الان بهت نمیگم.
– پس من قهرم.
– پس منم شب بهت نمیدمش.
با اخم ازم جدا شد و دست به سینه وایساد.
نیما به گونه‌ش اشاره کرد.
– بدو ببوسم‌و آشتی کن.
کمی نگاهش کرد اما درآخر دست دور گردن نیما انداخت و محکم گونه‌ش‌و بوسید که خندید و گفت: حالا شد.
رادمان ازمون دور شد و گفت: بیاین آب بازی کنیم.
************
کت آبی و دامن سفیدم رنگم‌و که با تم تولد ست می‌شد رو پوشیدم.
نیما شال آبی‌و به طرفم گرفت که ابروهام بالا پریدند و ازش گرفتم.
چه عجب!
شال‌و روی سرم انداختم.
ساپورت مشکی‌و هم به طرفم گرفت که با تعجب گفتم: دارم شاخ درمیارم!
اخم ریزی کرد.
– غیرتم اجازه نمیده زنم اینجور جاهاش‌و تو دید مردای دیگه بذاره.
از غیرتش خوشم اومد.
ازش گرفتم و پوشیدمش.
خودشم کت آبی و شلوار جین سفیدی پوشیده بود، پیرهن زیرش هم سفید بود و طبق معمول دو دکمه‌ی بالاییش‌و باز گذاشته بود.
?
??
???

رادمان تموم مدت به مامانش چسبیده بود و خداروشکر اون جاوید خانم نیومده.
عمارت حسابی شلوغ شده بود و صدای آهنگ تولدم همه جا رو پر کرده بود.
اینقدر بوی عطرها باهم قاطی شده بود که سرم‌و به درد میاورد.
نیما هم معلوم نیست کجا پرسه میزنه.
فکر کنم رفته امنیت باغ و خونه رو بررسی کنه.
روی صندلی نشسته بودم و درحالی که میوه می‌خوردم به سارا و رادمان نگاه می‌کردم.
لبخند تلخی زدم.
چقدر دلم بچه می‌خواد اما نه بچه‌ای که باباش نیما باشه، بچه‌ای می‌خوام که باباش مهرداد باشه.
درآخر بلند شدم و کت چرمم‌و پوشیدم.
از خونه بیرون اومدم که از سردی هوا خودم‌و‌ بغل کردم.
با دلتنگی که شدید اذیتم می‌کرد مشغول قدم زدن شدم.
از اول شب تا حالا حالم یه جوریه.
انگار ضعف یا حال به هم خوردن دارم، اصلا یه جوریم.
– مطهره؟
با صدای نیما چرخیدم.
– بله؟
به سمتم اومد و دستی توی موهاش کشید.
– چرا اینجایی؟
شونه‌ای بالا انداختم.
– ‌همین‌جوری.
بهم رسید و یه دستش‌و کنار صورتم گذاشت.
اجزای صورتم‌و از زیر نظر گذروند.
– خوبی؟
سری تکون دادم.
– اما انگار نیستی، رنگت یه کم پریده.
به صورتم دست کشیدم.
– واقعا؟
– آره.
مچم‌و گرفت و به جلو کشوندم.
– بریم یه چیزی بهت بدم بخوری حتما ضعف کردی.
در مقابل چشم‌هایی که ما رو زیر نظر داشتند به سمت آشپزخونه رفتیم.
توی آشپزخونه روی صندلی نشوندم و در یخچال‌و باز کرد.
– ‌بیخیال نیما، گرسنم نیست.
کرم کاکائو رو برداشت.
– حرف نباشه، تا شام بیارند خیلی مونده.
نون‌و هم بیرون آورد و در یخچال‌و بست.
روی میز گذاشتشون و یه صندلی‌و کنار صندلیم گذاشت و نشست.
نون‌و تیکه کرد که بی‌حوصله خندیدم.
– خودم که دست دارم می‌خورم!
توجهی نکرد و لقمه‌ای گرفت.
جلوی دهنم گرفت.
– بازش کن.
پوفی کشیدم و باز کردم که توی دهنم گذاشت اما همین که جویدم نمی‌دونم چرا اینقدر مزه‌ش به نظرم بد اومد که نزدیک بود بالا بیارم که سریع دستم‌و جلوی دهنم گذاشتم و با دو خودم‌و به سینک رسوندم و لقمه رو بیرون انداختم.
نگران گفت: مطهره؟ چی شد؟
سریع شیر رو باز کردم و آب خوردم.
هنوز مزه‌ش توی دهنم بود که چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم و توف کردم.
نیما سریع کنارم اومد و دستش‌و روی کمرم گذاشت.
– خوبی؟ آره؟
بازم آب خوردم و سرفه‌ای کردم.
دستم‌و روی شکمم گذاشتم و با صورت جمع شده گفتم: یه لحظه حالم به هم خورد، چقدر مزه‌ش بد بود! تاریخش که نگذشته؟
اخم ریزی کرد و از روی میز برش داشت.
نگاهی بهش انداخت و گفت: نه، نگذشته‌.
کاکائو رو گذاشت و بهم نزدیک شد.
دو طرف صورتم‌و گرفت و نگران گفت: ببرمت بیمارستان؟
دستی به پیشونیم کشیدم.
– نه خوبم فقط یه کم بی‌حالم، می‌خوام بخوابم اما از طرفی نمی‌خوام رادمان ناراحت بشه.
– رادمان‌و ولش کن، می‌برمت بالا بخوابی.
بی‌حال گفتم: نه نیما نمی‌خوام ناراحت بشه.
زیر بازوم‌و گرفت.
– پس فقط بشین.
کمکم کرد که راه برم‌.
– خودم میام.
به اجبار ولم کرد.
هنوز قدمی برنداشتم که سرم کمی گیج رفت که به کتش چنگ زدم و چشم‌هام‌و بستم.
گرفتم و با نگرانی گفت: حالت خوب نیست، می‌برمت بیمارستان.
زیر زانو و گردنم‌و گرفت و بلندم کرد که گفتم: بگو دکتر بیاد من بیمارستان نمیرم.
پوفی کشید.
– باشه.
چشم‌هام‌و بستم و سرم‌و به قفسه‌ی سینه‌ش تکیه دادم.
***********
دکتری که در قضا ایرانی هم بود مشغول معاینه کردنم بود.
نیما تموم مدت نگران دست به سینه درحالی که مشتش‌و آروم به لبش می‌کوبید بهمون نگاه می‌کرد.
درآخر دکتر سرمم‌و تنظیم کرد و گفت: آزمایش‌‌هایی که واسش نوشتم‌و فردا انجام بده و نتیجه‌ش‌و واسم بیارید.
نیما نگران گفت: چیز خاصیه؟
– نگران نباشید انشاالله که نیست.
نیما بهمون نزدیک‌تر شد.
– امکانش هست خانمم حامله باشه؟
اخم‌هام به هم گره خوردند و با صدای گرفته گفتم: نه امکانش نیست.
معترضانه نگاهم کرد که با اخم نگاه ازش گرفتم.
دکتر: شما آزمایشات‌و بدید بعد مشخص میشه واسه چیه.
کیفش‌و برداشت.
– من دیگه کارم تمومه، خداحافظ.
نیما سری تکون داد.
– ممنون، خداحافظ.
دکتر که بیرون رفت کنارم نشست.
– برو پایین رادمان ناراحت میشه باباش موقع باز کردن کادوهاش نیست.
موهام‌و پشت گوشم برد.
– نمی‌تونم تنهات بذارم.
با اخم گفتم: برو نیما.
دستش‌و کنار سرم گذاشت و خم شد‌.
– اگه حامله باشی چی؟
با تندی گفتم: نیستم، دیگه هم نگو.
لبخند عجیبی زد.
– هر جور دوست داری فکر کن.
بعد پیشونیم‌و بوسید.
– یه کم میرم پایین زود میام بالا.
سری تکون دادم.
برو شرت کم!
از اتاق که بیرون رفت از ته دل نفس راحتی کشیدم و چشم‌های سنگین شدم‌و بستم.
***********
سعید در آزمایشگاه‌و واسم باز کرد که به داخل رفتم و عینک آفتابیم‌و برداشتم.
حتما بخاطر کم غذا خوردنمه که ضعیف شدم… اصلا امکان نداره که حامله باشم چون هیچ وقت به نیما اجازه ندادم‌…
کارم که تموم شد بیرون اومدیم.

چشم‌هام سیاهی می‌رفت و قند خونم افتاده بود.
سعید: خانم کمکتون کنم راه برید؟
– نه.
همین که به ماشین رسیدم بهش دست گذاشتم.
اصلا انگار جون تو پاهام نبود.
سعید در ماشین‌و باز کرد که نشستم.
خم شد و گفت: جسارتا میرم دستشویی و زود برمی‌گردم.
سری تکون دادم و به صندلی تکیه کردم.
در رو بست و رفت.
لب خشک شدم‌و با زبون تر کردم و چشم‌هام‌و بستم.
خودم که می‌دونم دردم از مریضی چیه.
از دلتنگیه، حس می‌کنم دارم دق می‌کنم.
چشم‌هام‌و باز کردم و به بیرون چشم دوختم اما یه دفعه نگاهم اونور خیابون تو نگاه کسی‌ که گره خورد انگار دیگه یادم رفت نفس کشیدن یعنی چی و سریع تکیه از صندلی گرفتم.
چندین بار پلک زدن اما بازم بود و انگار واقعا توهم نبود.
شکه و با دست‌های لرزون در رو باز کردم و با چشم‌های پر از اشک پیاده شدم.
نه! این خودش نیست!
لبخندی زد که بغضم‌و بزرگ‌تر کرد.
کلاهش‌و کوتاه برداشت و باز روی سرش گذاشت‌.
اشک‌هام سریع سیلی روی گونه‌هام راه انداختند و دستم‌و روی دهنم گذاشتم.
به تلفن عمومی تکیه داد.
چطور ممکنه که اینجا باشه؟! چطور ممکنه؟!
انگشت اشاره و وسطیش‌و روی لبش گذاشت و بوسید که صدای هق هقم زیر دستم خفه شد.
با گریه زمزمه کردم: مهرداد!

نگاهش به پشت سرم افتاد که سریع عینک آفتابیش‌و زد و توی ایستگاه تلفن رفت.
سریع اشک‌هام‌و پاک کردم و چرخیدم که با دیدن سعید یه لحظه هل کردم اما سریع خودم‌و جمع کردم.
مشکوک گفت: اتفاقی افتاده خانم؟
جدی گفتم: نه، فقط حالم بد شد نیاز به هوا داشتم.
– ‌ببرمتون بیمارستان؟
اخم کردم.
– خیر.
بعد توی ماشین نشستم و در رو بستم.
دستم‌و روی قلبم گذاشتم و سعی کردم بازم بغضم نشکنه.
به ایستگاه که نگاه کردم دیگه ندیدمش.
لبم‌و محکم به دندون گرفتم.
آخ که چقدر دلم واسه چهره‌ت تنگ شده بود.
چطور فهمیده که اینجام؟
نکنه همراه پلیسا اومده؟
نگرانی هم به بغضم اضافه شد.
گفتم نیا لعنتی.
**
روی تاب نشسته بودم و به این فکر می‌کردم چجوری تنهایی بیرون برم که شاید مهرداد پیدام کنه.
اونقدر فکر کرده بودم که مغزم داشت منفجر می‌شد.
نیمای لعنتی اینقدر محافظت از من و این خونه رو بیشتر کرده که موندم چی‌کار کنم.
سر و صدای رادمان و سارا هم که بد رو اعصابم اسکی میرفت.
خیر سرشون دارند بازی می‌کنند یا جنگ؟
این سارا هم کم مونده رو دستمون که بیاد اینجا و نره!
پوفی کشیدم و روی تاب خوابیدم.
تاب‌و تکون دادم و چشم‌هام‌و بستم.
لبخندی روی لبم نشست.
بخاطر من اومدی؟ تو دیگه چقدر کله شقی!
یعنی امکانش هست به زودی کنارت باشم؟ اونم بدون هیچ دغدغه‌ای؟
با پاشیده شدن با فشار آب توی صورتم جیغی کشیدم و از جا پریدم که دیدم رادمان با تفنگ آبی توی دستش خم شده و می‌خنده.
حرص وجودم‌‌و پر کرد که به سمتش هجوم بردم که با خنده جیغی کشید و پا به فرار گذاشت‌.
– جرئت داری وایسا فسقلی.
سارا معترضانه گفت: رادمان!
بهش رسیدم و از زمین کندمش که جیغی کشید و تقلا کرد.
به سمت خودم چرخوندمش و تهدیدوار گفتم: حالا من‌و خیس می‌کنی؟ هان؟
تفنگش‌و انداخت و دست‌هاش‌و بالا گرفت.
– من تسلیمم خاله جون، لطفا من‌و عفو کن.
سعی کردم نخندم.
گازی از لپش گرفتم که صدای جیغش به هوا رفت و مشتش‌و به بازوم کوبید.
روی زمین گذاشتمش که دستش‌و روی لپش گذاشت و با اخم نگاهم کرد که پیروزمندانه بهش چشم دوختم.
سارا با دو خودش‌و بهمون رسوند و بعد از اینکه نگاه تند و تیزی بهم انداخت خواست دست رادمان‌و برداره ببینه چی شده اما رادمان یه دفعه تفنگش‌و برداشت و شروع کرد به آب ریختن بهم.
داد زد: جزای آسیب رسوندن به من مرگه.
همون‌طور که از خنده دل درد گرفته بودم سعی می‌کردم تفنگ‌و ازش بگیرم.
– نکن بچه خیس شدم.
سارا با تندی گفت: رادمان بس کن.
اما همین جمله‌ش کافی بود که آب هم سهم خودش بشه.
جیغ زد: رادمان!
از خنده روی سبزه‌ها پرت شدم و دلم‌و گرفتم.
با پاشیدن شدن آب توی صورتم دست برداشتم و با حرص خنده به سمتش هجوم بردم.
– صبر کن ببینم نیم وجبی.
تا بخواد آب بپاشه گرفتمش و روی زمین خوابوندمش.
روش خم شدم که نتونه فرار کنه.
آب دهنش‌و قورت داد.
– خاله جون؟
به سارایی که با اخم دست به کمر زده بود نگاه کرد.
– موش آب کشیده شدی!
بعدم زد زیر خنده.
تلنگی به پیشونیش زدم.
– معذرت خواهی کن.
دست‌هاش‌و دور گردنم حلقه کرد و به سمت خودش کشیدم.
با لب جمع شده گفت: نوموخوام.
انگشت اشاره‌م‌و به لبش زدم که اخمی کرد.
– نکن مال زنمه.
شروع کردم به خندیدن.
این دفعه حتی خود سارا هم خندید.
کنارمون نشست و دستش‌و توی موهای رادمان کشید.
– حالا زنت کیه مامانی؟
شونه‌ای بالا انداخت.
– بابایی گفته واسم پیدا می‌کنه.
با خنده گفتم: بابات غلط می‌کنه! تو خودت باید پیدا کنی.
با هیجان گفت: کی؟
سارا با خنده گفت: هروقت بزرگ شدی.
– چه خبره اونجا؟
با صدای نیما بهش نگاه کردیم.
همون‌طور که کتش‌و روی شونش انداخته بود به سمتمون میومد.
سارا بلند شد.
– سلام.
فقط سر تکون داد و بهم نگاه کرد.
– چرا اینجور افتادی رو بچه؟
رادمان با خنده گفت: جون! خوبه که.
هممون با چشم‌های گرد شده نگاهش کردیم.
– این‌و از کجا یاد گرفتی؟!
– وقتی بابایی داشت به تو می‌گفت.
با حرص به نیما نگاه کردم که خندون دستی به لبش کشید و سر پا نشست.
نگاهم به نگاه حسرت باره سارا خورد.
کاش نیما عاشق تو می‌شد.
نیما لپ‌های رادمان‌و گرفت و کشید.
– تو جون منی لامصب.
با اخم به دستش زدم.
– مودب باش!
خندید و یه دفعه دست زیر شکمم انداخت و بلندم کرد که از ناگهانی بودنش هینی کشیدم.
روی دوشش انداختم که با اخم مشت‌هام‌و بهش زدم.
– چی‌کار می‌کنی؟ بذارم زمین.
به سمت خونه رفت.
– می‌خوام ببرمت خستگیم‌و در کنی.
نفس عصبی کشیدم و دست زیر چونم زدم چون می‌دونستم حریف این غول گنده نمیشم.
هنوز پاش‌و توی خونه نذاشته بود که اتفاقی نگاهم به آپارتمان رو به رویی خورد که دیدم یه مرد توی طبقه‌ی ششم به طور مشکوکی از پشت پنجره‌ به خونه زل زده.
دیگه بیشتر نتونستم دقت کنم چون وارد خونه شد و در رو بست.
ممکنه پلیسا باشند؟ شایدم یکی از دشمناش باشند!
باید بفهمم.

وارد اتاق که شد بر خلاف بقیه‌ی روزا که روی تخت پرتم می‌کرد آروم روی تخت گذاشتم که ابروهام بالا پریدند.
به سمت حموم رفت و چند ثانیه بعد لخت فقط با یه شورت پاش بیرون اومد.
نگاهم از سر تا پاش کشیده شد.
از خوش هیکلی چیزی کم نداره لامصب ولی مهرداد یه چیز دیگه‌ست.
– چشمت‌و گرفتم؟
سریع به چشم‌هاش نگاه کردم و چشم غره‌ای بهش رفتم که خندید.
روی تخت نشست.
– می‌خوام ماساژم بدی.
نشستم.
– آخه اینجا؟
باز روی دوشش انداختم و بلند شد.
– نه تو جاش.
با حرص گفتم: خودم پا دارما!
از اتاق بیرون اومد.
– نمی‌خوام به خانمم فشار بیاد.
چرخی به چشم‌هام دادم…
تو سکوت داشتم ماساژش می‌دادم.
بالاخره خودش سکوت‌و شکست.
– فردا باید بری آزمایشت‌و بگیری؟
– آره.
شونه‌هاش‌و ماساژ دادم که ناله‌ای کرد.
– یه کم محکم‌تر.
محکم‌تر ماساژ دادم.
– خودمم همراهت میام.
اخم‌هام به هم گره خوردند.
– لازم نکرده!
– میام و دیگه هم حرفی درموردش نزن.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و دست‌هام‌و محکم‌تر روی کمرش کشیدم.
چرخید که بدون اینکه به صورتش نگاه کنم با اخم روغن‌و روی شکم و سینه‌ش ریختم و ماساژش دادم.
دست زیر چونم گذاشت و سرم‌و بلند کرد.
– چرا سگرمه‌هات توی همه؟
نگاه ازش گرفتم.
– چیزی نیست.
بازوم‌و گرفت و روی خودش پرتم کرد.
– معلوم هست تو چته؟ یه جوری رفتار می‌کنی انگار ازم خسته شدی.
به زور از روش بلند شدم و دیگه نتونستم جلوی حرف دلم‌و بگیرم.
– آره، خسته شدم، از تو، از کارات خسته شدم.
اخم‌هاش شدید درهم رفت و نشست.
عقب عقب به سمت در رفتم و با عصبانیت گفتم: خوب شد؟ راحت شدی؟
غرید: مواظب حرفات باش مطهره.
دست‌هام‌و از هم باز کردم‌و داد زدم: اگه نباشم چی‌کار می‌خوای بکنی؟ هان؟
اونقدر خسته شده بودم که نمی‌فهمیدم دارم گند میزنم به همه چیز.
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد و بلند شد.
آب دهنم‌و قورت دادم و با دلی پر عصبی گفتم: دیگه ولم کن، برو بچسب به سارا من ازت خسته شدم.
دیگه منتظر عکس العملش نموندم و از اتاق بیرون زدم.
با عصبانیت اشک توی چشم‌هام‌و پاک کردم و به سمت در رفتم.
داد زد: صبر کن باهات حرف دارم.
اما توجهی نکردم.
خواستم پام‌و بیرون بذارم اما با حرفی که زد شدید سرجام میخکوب شدم و انگار دیگه قلبم نزد.
– دیگه نقش بازی کردن بسه مطهره.
دستگیره رو تو مشت لرزونم گرفتم.
حس کردم به سمتم میاد.
– می‌دونستم آخرش یه وقت صبرت لبریز میشه و خودت‌و لو میدی.
چشم‌هام‌و با ترس بستم.
خراب کردی مطهره!
پشت سرم وایساد.
– از خیلی وقت پیش می‌دونستم که حافظت برگشته.
شکه سریع چشم‌هام‌و باز کردم.
چطور ممکنه؟!
قلبم انگار می‌خواست قفسه‌ی سینه‌م‌و بشکافه و بیرون بزنه.
نفس‌هاش‌و کنار گوشم شنیدم.
– من‌و دست کم گرفتی؟ هوم؟
لرزش بدنم دست خودم نبود.
با پاهای سست به سمتش چرخیدم که تو میلی متری ازش قرار گرفتم.
خونسردی توی نگاهش ترسناک بود.
موهام‌و پشت گوشم برد.
– حرف بزن خانمم، چرا ساکت شدی؟
نیشخندی زد.
– دلت واسه مهرداد تنگ شده؟
دیگه نتونستم جلوی جوشش اشک‌و توی چشم‌هام بگیرم.
دستش‌و دور کمرم حلقه کرد و به خودش چسبوندم.
با بغض گفتم: بذار برم.
خیره به چشم‌هام گفت: نه، هرگز.
خواستم حرفی بزنم که انگشت‌هاش‌و روی لبم گذاشت.
– هیس، نمی‌خوام حرف‌هات‌و بشنوم عشقم، چون فقط اعصابم‌و داغون می‌کنه.
دستش‌و روی قلبم گذاشت.
– اوه! چرا اینقدر تند میزنه؟ منکه کاری باهات ندارم خانمم.
بغضم بزرگ‌تر شد.
دیگه اسیر شدی مطهره، دیگه تموم شد.
می‌دونستم پشت این نگاه خونسردش یه عصبانیته.
به زور عقبم برد و به در چسبوندم که نفس تو سینه‌م حبس شد.
– تو زن منی، هم قانونی و هم شرعی.
اینبار توی نگاهش تهدید رشد کرد.
– دست از پا خطا کنی مطهره، بد می‌بینی، اما خب فعلا نمی‌تونم از گل نازک‌تر بهت بگم…
دستش‌و روی شکمم گذاشت.
– چون حامله‌ای.
دستش‌و پس زدم و با بغض عصبی گفتم: نیستم این یه خیال پوچه، من هیچوقت بهت اجازه ندادم.
لبخند محوی زدم.
– اجازه ندادی، کاری کردم که اجازه بدی.
حتی فکرشم چهار ستون بدنم‌و می‌لرزوند.
نفس بریده گفتم: چی داری میگی؟
شستش‌و روی لبم کشید.
خواستم پسش بزنم ولی مچم‌و گرفت و نزدیک گوشم لب زد: وقتی که مستت کردم می‌دونستم حافظه‌ت برگشته، تو مستی که آدم چیزی نمی‌فهمه، منم کار خودم‌و کردم.
تموم عصبانیتم خالی شد و جاش‌و به یه بهت بزرگ داد جوری که دیگه نتونستم حرف بزنم.
عقب کشید و با لبخند مرموزی گفت: تو حامله‌ای عشقم، بچه‌ی من توی شکمته، پس کجا می‌خوای بری؟
اشک توی چشم‌هام حلقه نزد و به جاش زود گونه‌هام‌و خیس کرد.
با گریه زمزمه کردم: خیلی کثافتی! شده خودم‌و می‌کشم تا…‌
سریع دستش‌و روی دهنم گذاشت و عصبی گفت: هیس! جرئت داری حتی بهش فکر کن.
اشک‌هام تند دستش‌و خیس می‌کرد.
نامفهوم گفتم: ازت متنفرم.

انگار فهمید که دستش‌و بیشتر فشار داد و چشم‌هاش‌و بست.
– این همه وقت نذاشتم آب تو دلت تکون بخوره، این همه وقت فقط محبت ازم دیدی، خودت بهتر می‌دونی که…
صداش‌و بالاتر برد: چقدر عاشقتم!
چشم‌هاش‌و باز کرد.
– یا فکر مهرداد رو از سرت بیرون می‌کنی و می‌چسبی به شوهرت یا اینکه داغش‌و به دلت می‌ذارم و می‌کشمش.
نفسم دیگه بالا نیومد و با ترس نگاهش کردم.
خشن گفت: قسم می‌خورم که اینکار رو می‌کنم مطهره، پس انتخاب کن، یا سوختن و ساختن یا مرگ مهرداد.
با گریه و ترس گفتم: خیلی خودخواهی!
با حرص عجیبی گفت: آره خود خواهم، واسه نگه داشتن عشقم بدتر از اینم میشم، تا شب بهت فرصت میدم بهش فکر کن، بدون ‌که تو تعیین می‌کنی مهرداد زنده بمونه یا بمیره.
صرای هق هقم‌و خفه کردم.
دستش‌و برداشت و با حرص لبم‌و بوسید که با گریه چشم‌هام‌و بستم.
لبش‌و برداشت و جوری که لبش به لبم می‌خورد گفت: تو مال منی پس این‌و بکن توی گوشت.
یقه‌م‌و گرفت و به دیوار کوبیدم و بعد در رو باز کرد که دیگه پاهام نتونستند وزنم‌و تحمل کنند و روی زمین فرود اومدم که صدای هق هق بلندم پیچید و داد زد: ازت متنفرم نیما.
خم شدم و هق هق کنان چشم‌هام‌و بستم.
*******
نزدیک غروب بود.
ساعت‌ها می‌شد که همونجا نشسته بودم و تکیه به دیوار به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بودم.
از سرما خودم‌و بغل کرده بودم‌و کمی می‌لرزیدم.
حتی به غذایی که خدمتکار آورده انگشت هم نزدم.
دستم‌و روی شکمم گذاشتم.
نباید این اتفاق بیوفته، اگه حامله باشم تا قبل از اینکه روح توی تنش بیاد هر کار می‌کنم تا سقط بشه اما نیما با بی‌رحمی تمام راهی‌و واسم گذاشته که اگه مخالفت کنم تهش به مرگ عشق زندگیم ختم می‌شه.
باید از خودم بگذرم؟ یا از مهرداد؟
سرم‌و به دیوار تکیه داد و با درد وجودم چشم‌هام‌و بستم.
آب دهنم‌و با تشنگی قورت دادم و زمزمه کردم: آخ که چقدر واسم بی‌رحمی روزگار.
از بس گریه کردم دیگه حتی اشک چشمم ندارم.
صدای در بلند شد و پس بندش چراغ‌ها روشن شدند که بی‌اراده اخمی کردم و چشم‌هام‌و ریز شده باز کردم.
پتویی روی بدنم افتاد که با دیدن نیما نگاه ازش گرفتم.
– تا کی می‌خوای لجبازی کنی؟
تنها چیزی که ازم شنید سکوت بود.
پتو رو خوب دورم پیچید که گرم شدم.
– بریم تو خونه، اینجا سرده، رادمانم داره سراغت‌و می‌گیره.
بدون اینکه نگاهش کنم بلند شدم اما پاهام انگار چوب شده بودند که نزدیک بود بیوفتم ولی سریع گرفتم و دستش‌و دور کمرم حلقه کرد.
سرد نگاهش کردم و سر و سنگین با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفتم: نیازی به کمکت ندارم.
خیره به چشم‌هام گفت: اما من بهت نیاز دارم.
– می‌دونی که نمی‌تونی دل من‌و به دست بیاری.
کمی مکث کرد و بعد گفت: خواهیم دید.

#مــهـرداد

ساعت‌ها بود که نامحسوس به خونه‌ای که گل من‌و زندانی کرده بود نگاه می‌کردم.
حمید با سینی شربت کنارم نشست.
– خبر تازه‌ای نشد؟
کوتاه بهش نگاه کردم.
– نه.
لیوان‌و به سمتم گرفت.
– ناهار که نخوردی لااقل این‌و بخور.
ازش گرفتم و تشکری کردم.
فرید از توی اتاق بیرون اومد.
– از سرگرد دستوری رسیده.
سریع بهش نگاه کردم.
کیارش قاشق به دست از توی آشپزخونه بیرون اومد.
– سرگرد اولویت ماموریت‌و نجات مطهره خانم گذاشته، گفته اول باید اون‌و بیرون بکشیم و بعد دست به کار بشیم.
از نگرانیم کلی کم شد.
کیارش: هنوز هماهنگی با پلیس اینجا کامل نشده؟
سری بالا انداخت و باز وارد اتاق شد که پوفی کشیدم.
لیوان‌و روی لبم گذاشتم و باز به اون عمارت منفور که بین کلی درخت پنهان شده بود نگاه کردم.
یه کم شربتم‌و خوردم اما با چیزی که دیدم پرید توی گلوم و به سرفه افتادم که حمید سریع بلند شد و دستش‌و به کمرم کوبید.
نیما دست دور کمرم مطهره انداخته بود و اونجوری که بهش چسبیده بود خونم‌و به جوش میاورد.
درحالی که داشتم خفه میشدم با عصبانیت داد زدم: خودم.‌‌.. می… کُشَ… مِش.
فرید از اتاق بیرون دوید.
– چی شده؟
حمید پوفی کشید و محکم‌تر به کمرم کوبید که حالم سرجاش اومد.
لیوان‌و پرت کردم و با چشم‌های به خون نشسته به عمارت نگاه کردم اما خبری ازشون نبود.
– داداش اگه قرار باشه اینجوری عصبی بشی یکی از ماها نگاه می‌کنه.
از جام بلند شدم و به کتم که روی مبل بود چنگ زدم.
– میرم هوا بخورم.
کیارش داد زد: نری کار دستمون بدی مهرداد.
کفشم‌و پام کردم و داد زدم: لازم نکرده نگران کارای من باشی.
بیرون اومدم و در رو محکم بستم.
زیر لب غرزنان گفتم: لعنت بهت نیما، دوست دارم با دست‌های خودم خفه‌ت کنم.
بدون توجه به آسانسور از پله‌ها پایین اومدم و ادامه دادم: آخه لعنتی درسته محرمته اما چرا میذاری بهت دست بزنه؟
چنگی به موهام زدم.
– اه! چه حرف‌هایی میزنی مهرداد! اینجور که می‌فهمه فراموشی نداره!
لگدی به نرده زدم و باز راهم‌و ادامه دادم.
********
#مــطـهــره

نگاهی به برگه انداخت.
توروخدا بگو که حامله نیستم.
?
??
???

چند ثانیه بعد لبخندی زد و به انگلیسی گفت: تبریک میگم، همسرتون بارداره.
انگار دنیا روی سرم خراب شد و با چشم‌های پر از اشک به نیما زل زد.
با سرخوشی برگه رو ازش گرفت و بهم نگاه کرد.
– دیدی گفتم؟
زمزمه کردم: آخرش کار خودت‌و کردی!
خندید و به نوک بینیم زد.
– همیشه من برندم خانمم.
بعد مچم‌و گرفت و کشوندم که به زور پاهای بی‌جونم‌و حرکت دادم.
چرا خدا؟ چرا باید این اتفاق بیوفته؟ مگه در درگاهت چه بدی‌ای کردم که مستحق این همه عذابم؟
از آزمایشگاه بیرون اومد و قفل ماشین‌و زد.
درم‌و باز کرد و با سرخوشی گفت: بشین خانمم.
با نفرت و چشم‌های پر از اشک نگاهش کردم و بعد نشستم.
درم‌و بست و همون‌طور که سوئیچ‌و می‌چرخوند ماشین‌و دور زد.
سرم‌و به سمت شیشه چرخوندم و با بغض چشم‌هام‌و بستم و دستم‌و روی شکمم گذاشتم.
توی ماشین نشست و بلافاصله روشنش کرد و به راه افتاد.
– دیگه بداخلاقی نکن خانمم! خودت دیشب تصمیمت‌و گرفتی و گفتی دیگه ناسازگاری نمی‌کنی، الانم می‌خوام برم یه ناهار مشتی بهت بدم خوری، اونم کجا؟ کنار دریاچه.
نگاه تند و تیزی بهش انداختم و سعی کردم صدام نلرزه.
– ناهارت بخوره تو سرت، اصلا دیگه هیچی نمی‌خورم تا بمی…
با تو دهنی که خوردم حرفم‌و قطع کردم و با درد چشم‌هام‌و بستم.
به فرمون زد و نفس عصبی کشید.
– لعنت بهت!
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و سرم‌و به سمت شیشه چرخوندم.
****
صندلی‌و واسم بیرون کشید که از لجش اون یکی‌و بیرون کشیدم و نشستم.
نفسش‌و به بیرون فوت کرد و بعد از آویزون کردن کتش نشست.
منو رو برداشتم و بهش نگاه کردم.
تصمیم گرفته بودم تا می‌تونم حرصش‌و دربیارم که ازم خسته بشه.
با غم زدگی نه دل من خنک میشه و نه اینکه کاری پیش میره.
منو رو به سمتش پرت کردم.
– نمی‌دونم چی انتخاب کنم.
با حرص نگاهم کرد و منو رو برداشت.
نگاهی به سعید فضول و اشکان که کمی دورتر از ما نشسته بودند انداختم.
چطوره که با نگهباناش حرصش‌و در و غیرتش‌و به جوش بیارم!
بلند گفتم: سعید؟
بهم نگاه کرد.
– بله خانم؟
با لبخند گفتم: گفته بودم رنگ چشم‌هات خیلی خوشگله؟
یعنی ابروهاش بالاتر از این نمی‌رفت.
نگاهی به اشکان که با تعجب و خنده نگاهش می‌کرد انداخت و بعد رو به من گفت: با منید؟!
به صندلی تکیه دادم.
– آره دیگه.
مدام صدای نفس‌های پر حرص نیما رو می‌شنیدم و لذت می‌بردم.
– هی اشکان؟
به سمتم چرخید.
– بله خانم؟
– حالت موهات‌و دوست دارم.
بدبختا هنگ کرده بودنا.
با همون حالت گفت: لطف دارید خانم.
یه دفعه نیما مچم‌و گرفت و به سمت خودش کشیدم که هینی گفتم.
عصبی لب زد: آدم باش مطهره وگرنه…
پریدم وسط حرفش: وگرنه چی؟
دستم‌و روی شکمم گذاشتم و با حالت ناز که از روی تمسخر بود گفتم: با وجود کوچولوم دلت میاد بلایی به سرم بیاری؟
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد و مچم‌و ول کرد که لبخند بدجنسی زدم و درست نشستم.
چنگی به موهاش زد و منو به دست بلند شد و رفت تا سفارش بده.
خوشحال از حرص دادنش پا شدم و به سمت میز اون دوتا رفتم.
داشتند حرف می‌زدند که با بیرون کشیده شدن صندلی کنارشون سکوت کردند و متعجب بهم چشم دوختند.
نشستم و پا روی پا انداختم.
– راستش هیچوقت نشد که درست و حسابی باهم صحبت کنیم.
به سعید نگاه کردم.
– یه کم از خودت بگو، زن؟ بچه‌ای؟ خانواده‌ای داری؟
– آم… خب، یه مادر دارم خانم که تو خانه‌ی سالمندانه چون خیلی مریضه، آقا هم حقوق خوبی بهم میدند و می‌تونم خرجیش‌و بدم.
– و زن؟
– اون نه.
روی میز خم شدم.
– اوه! سختت نیست که مدام کنار ما باشی بدون هیچ رابطه‌ای؟
خودمم از اینکه اینقدر بی‌پرده حرف زدم تعجب کردم اما حرصی که از نیما داشتم باعث اینا شده بود.
با تعجب گفت: خب… هست، ولی بخاطر پول…
اشکان با تعجب گفت: شما هیچوقت ماها رو تحویل نمی‌گرفتید خانم! الان خیلی عجیبه.
به صندلی تکیه دادم.
– ‌راستش دیگه با نیما حال نمی‌کنم.
نگاه اشکان کوتاه بدنم‌و شکار کرد و بعد گفت: آم… چرا؟ ارباب که خیلی باهاتون خوبند!
– خانمم؟
با صدای پر حرص نیما بالای سرم سرم‌و بالا بردم و گفتم: جونم.
– فکر کنم بهتر باشه بریم سر میز خودمون، اینطور نیست؟
با چشم‌هاش انگار تهدیدم می‌کرد.
– بریم.
بلند شدم.
– باز باهم حرف می‌زنیم.
بعد چشمکی به سعید زدم که یه دفعه نیما بازوم‌و گرفت و به سمت میز کشوندم که سعی کردم خندم‌و مهار کنم.
عصبی روی صندلی نشوندم و خودشم نشست.
– بهت پیشنهاد می‌کنم اینطوری من‌و امتحان نکنی مطهره!
خندیدم.
– چته؟ گوجه شدی عزیزم! فقط داشتم حرف میزدم!
چشم‌هاش‌و بست و نفس عصبی کشید که با سرخوشی به چهره‌ی حرصیش نگاه کردم.
هنوز اولشه نیما خان.

****
مشغول استیک خوردن بودیم که یه دفعه صدای داد و دعوایی اوج گرفت.
به سمت صدا که نگاه کردیم با دیدن اینکه سعید با یکی درگیر شده تعجب کردم.
انگار به قصد کشت هم‌و می‌زدن که آدما سریع به سمتشون دویدند و با کمک اشکان سعی کردند جداشون کنند.
وا! یه دفعه چی شد؟!
نیما سریع بلند شد و به سمتشون دوید.
بلند شدم و با تعجب به طرفشون رفتم اما یه دفعه یکی مچم‌و گرفت و به زور کشوندم که نفس تو سینه‌م حبس شد و اومدم داد بزنم اما با دیدن مهرداد چشم‌هام تا آخرین حد ممکن گرد شدند.
خواستم حرفی بزنم اما همون‌طور که می‌کشوندم دستش‌و روی بینیش گذاشت که سکوت کردم و متعجب اما از طرفی شدید خوشحال خودم‌و به دستش دادم تا ببینم کجام می‌بره.

تو راهروی دستشویی وایساد که بهش فرصت ندادم و با دلتنگی بغلش کردم.
اونقدر محکم بغلش کرده بودم که حس می‌کردم داره خفه میشه اما دم نمیزنه.
برخلاف تصورم از خودش جدام کرد که متعجب نگاهش کردم.
دو طرف صورتم‌و گرفت و تند گفت: ببین خانمم، فرصت ندارم باید یه سری حرف‌ها رو بهت بزنم.
خودم‌و جمع کردم.
معلوم بود قضیه جدیه.
– فردا شب دیگه همه چیز تمومه، دیگه کنارمی.
با بهت خندیدم.
– واقعا؟
بازوهام‌و گرفت.
– آره، مدارک کامل شده و به زودی اون نیمای عوضی دستگیر میشه، پس تا فردا شب صبر کن و نقشت‌و نگه دار.
نفس عمیقی کشیدم.
– نیما میدونه مهرداد.
ترس نگاهش‌و پر کرد.
– چی؟! کاری که باهات نکرده؟
لبخندی زدم.
– نه؛ نگران نباش، راستی، شروین چی؟
– اونم هم دست نیما محسوب میشه.
– می‌دونید که توی بیمارستانه؟
سری تکون داد که نفس راحتی کشیدم.
– نیما فردا تا آخرشب خونه نیست.
لبخندی زد.
– اونم می‌دونیم.
ابروهام بالا پریدند.
– اما مامورا رو خونشم می‌فرستیم که آدماش‌و دستگیر کنند.
نگران گفتم: مواظب خودت باش.
کوتاه گونم‌و نوازش کرد.
– هستم تو هم باش.
نفس عمیقی کشیدم و سری تکون دادم.
– پس فرداشب منتظرتم اما چرا الان همراهت نیام؟
– چون نباید نیما یه ذره شک کنه، می‌فهمی که چی ‌میگم خانمم؟
سری تکون دادم.
کمی خیره نگاهم کرد و بعد سرم‌و گرفت و پیشونیم‌و بوسید که لبخندی روی لبم نشست.
عقب که کشید گفت: برو، خداحافظ نفسم.
خیره به چشم‌هاش گفتم: نمی‌تونم ازت دل بکنم.
هلم داد.
– برو خانمم الان نیما می‌فهمه.
با غم درونم گفتم: خداحافظ.
لبخندی زد.
– خداحافظ.
چرخیدم که برم اما بازم طاقت نیاوردم و به طرفش برگشتم و بی برو و برگشت لبم‌و روی لبش گذاشتم و عمیق بوسیدمش.
عقب رفتم که آروم چشم‌هاش‌و باز کرد و لبخندی زد.
– دلتنگش بودم.
لبخندی زدم.
– خداحافظ.
سری تکون داد.
به سختی ازش دل کندم و به سمت جایی که هنوزم دعوا بود دویدم.
اصلا متوجه نشده بود که نیستم.
انگار نقششون بوده!
کم کم دورشون خلوت شد و اون یکی‌و به بیرون از رستوران کشیدند.
نیما سریع به اطراف نگاه کرد که با دیدنم نفس آسوده‌ای کشید.
رو به سعید عصبی گفت: چرا دعوا کردی؟
خون دماغش‌و با دستمال پاک کرد و گفت: خودش دعواش میومد ارباب، بخدا تقصیری ندارم.
پوفی کشید و دستم‌و گرفت و به سمت میز رفت.
به صندلی اشاره کرد.
– تو بخور، منکه زهرمارم شد.
– منم سیر شدم، ببین بیشترش‌و هم خوردم.
کتش‌و برداشت.
– خیلوخب بریم.
به سمت صندوق رفت که نگاهم‌و چرخوندم شاید مهرداد رو ببینم اما ندیدمش.
حتما رفته.
لبخند محوی زدم.
یعنی واقعا داره تموم میشه مهردادم؟
با یادآوری حامله بودنم تموم حس خوبم پر کشید، اشک توی چشم‌هام حلقه زد و دستم‌و روی شکمم گذاشتم.
با این بچه چی‌کار کنم خدا؟ اگه مهرداد بفهمه از نیما حامله‌م چی؟
سرم‌و به چپ و راست تکون دادم.
حتی فکرشم وحشتناکه!
*********
سارا چمدون به دست پایین اومد که رادمان غم زده گفت: چرا داری میری مامانی؟
سارا لبخند محوی زدم و رو به روش نشست و دست‌هاش‌و گرفت.
-‌ مامان بزرگت مریضه، کسی نیست پیشش، قول میدم زود برمی‌گردم.
رادمان سارا رو بغل کرد.
– دلم برات تنگ میشه.
سارا چشم‌هاش‌و بست و بغلش کرد.
آروم گفت: دل منم برات تنگ میشه.
اشک توی چشم‌هام حلقه زد.
می‌دونم رفتن پیش مادرش بهونه‌ست، می‌دونم که نیما مجبورش کرده بره.
دیشب بخاطر حاملگیم یه جشن کوچیک گرفت، خوب شکستن سارا رو دیدم.
سارا ازش جدا و بلند شد.
معلوم بود بغض داره.
لبخندی زد.
– خداحافظ پسرم.
– من این‌و نمی‌خواستم.
بهم نگاه کرد و پوزخند تلخی زد.
چمدونش‌و برداشت و به سمت در رفت اما باز چرخید و بهم نگاه کرد.
– با اینکه نمی‌خوام این‌و بگم ولی باید بگم که از رادمان خوب مراقبت کن.
– حتما اینکار رو می‌کنم.
کمی نگاهمون کرد و بعد راهش‌و ادامه داد.
رادمان کنارم اومد و با غم گفت: مامانم کی برمی‌گرده؟
چون می‌دونستم امشب دیگه کار نیما تمومه لبخندی زدم و مطمئن گفتم: خیلی خیلی زود کنار مامانتی.
بهم نگاه کرد.
– واقعا؟
با لبخند سری تکون دادم.
سر به زیر به سمت پله‌ها رفت که لبخندم کم رنگ‌تر شد.
این بچه گناهی نداره که باید بسوزه.
اشک توی چشم‌هام‌و پاک کردم و به سمت آشپزخونه رفتم.

#راوی

جاوید پا روی پا انداخت و همون‌طور که پیپ می‌کشید رو به جان محافظ شخصیش گفت: سارا رفت؟
– تا نیم ساعت دیگه پروازشون به مقصد کانادا بلند میشه.
لبخند مرموزی زد.
– خوبه.
با کینه ادامه داد: وقتشه اون پسره‌ی حقه باز جزای شکستن دخترم‌و بده، همشون‌و تو آتیش می‌سوزونم مخصوصا اون دختره‌ی عوضی‌و که جای دخترم نشسته.
جان با چاپلوسی گفت: نگران نباشید ارباب، امشب شما با خیال آسوده می‌خوابید.
جاوید خندید و بلند شد.
– می‌دونم، کاش می‌شد خودم زنده زنده آتیش گرفتنشون‌و ببینم.

به سمت پنجره رفت و پرده رو کنار زد.
به باغ فوق العاده زیبای رو به روش خیره شد.
– یادتون باشه رادمان‌و واسم بیارید.
– چشم ارباب.
با اشاره‌ی دست نشون داد که دیگه مرخصه.
جان احترامی گذاشت و به سمت در رفت.
جاوید به پیپ کشیدنش ادامه داد.
– دیگه تمومه نیما خان شاهرخی! من هیچوقت از گناه کسی نمی‌گذرم.

#مـطـهـره

تصمیم گرفته بودم امروز تموم وقتم‌و واسه رادمان بذارم.
تنها کسی که دلم واسش تنگ میشه همین وروجکه.
اما از طرفی استرسه اینکه قراره شب چی بشه بد اذیتم می‌کرد.
همون‌طور که اطرافم‌و نگاه می کردم به جلو می‌رفتم.
– آقا کوچولو؟ کجا قایم شدی؟
صدای خنده‌ی آرومش‌و می‌شنیدم.
با فهمیدن اینکه پشت بوته‌هاست آروم به سمتش رفتم.
وقتی بهش رسیدم یه دفعه جلوش ظاهر شدم که با خنده جیغی کشید و خواست فرار کنه که گرفتمش و با خنده گفتم: سک سکت کردم نیم وجبی.
دست‌هاش‌و دور گردنم حلقه کرد.
– باشه تو بردی، حالا بریم بستنی بخوریم؟
چشمکی زدم.
– بریم.
به سمت خونه رفتیم اما صدای کشیده شدن چمدون توجهم‌و جلب کرد.
چرخیدم که با دیدن سارا تعجب کردم.
رادمان جیغی کشید و با خوشحالی گفت: مامانی!
تقلا کرد که روی زمین گذاشتمش.
به سمتش دوید که سارا با لبخند دست‌هاش‌و از هم باز کرد.
با ابروهای بالا رفته به سمتش رفتم.
رادمان‌و بغل کرد و گونه‌‌ش‌و بوسید.
رادمان با خوشحالی گفت: خاله گفته بود زود میای اما نمی‌دونستم اینقدر زود!
سارا کوتاه بهم نگاه کرد و بعد رو به رادمان گفت: مگه می‌تونم از پسرم دل بکنم؟ هوم؟
رادمان با ناراحتی گفت: اما مامان بزرگ چی؟ گفتی که تنهاست.
سارا: نگرانش نباش، زود میرم پیشش.
با تعجب گفتم: حالا واقعا چی شد که برگشتی؟!
سر و سنگین گفت: بخاطر هوای کانادا پروازش‌و کنسل کرده بودن.
آهانی گفتم.
همون‌طور که با رادمان حرف میزد و قربون صدقه‌ش می‌رفت به سمت خونه رفتند.
********
روی حیاط نشسته بودیم و داشتیم شام می‌خوردیم.
منکه نمی شد اسمش‌و گذاشت خوردن، بهتر بود بگی بازی کردن.
از استرس هیچی از گلوم پایین نمی‌رفت.
هر لحظه منتظر ریختن پلیس‌ها به داخل خونه بودم.
این نیما هم هر یک ساعت یه بار بهم زنگ میزنه و کلی قربون صدقه‌ی من و بچمون میره، جوری که دیگه دیوونم کرده، با خودم گفتم اینبار که زنگ زد بهش جواب نمیدم.
با بلند شدن سارا بهش نگاه کردیم.
رادمان: کجا میری مامانی؟
سارا با لبخند گفت: میرم دستشویی.
بعد به سمت خونه رفت که رادمانم به خوردنش ادامه داد.
یعنی جوری خورده بود که انگار بمب وسط بشقابش ترکیده.
خندم گرفت.
– غذا رو دهنت کنم؟
بهم نگاه کرد.
– نه، خودم بلدم.
خندیدم.
– که اینطور!
به زور یه قاشق خوردم.
درآخر بی‌طاقت پوفی کشیدم و بلند شدم.
– کجا میری خاله جون؟
– الان برمی‌گردم.
از بین درخت‌ها به سمت راه سنگ فرش شده رفتم.
واردش شدم و کمی جلو رفتم که در ورودی‌و تونستم ببینم.
به آپارتمان نگاه کردم اما خبری ازشون نبود و پنجره هم بسته بود.
دستم‌و روی قلبم گذاشتم.
خدایا چرا زودتر تموم نمیشه؟
خواستم بچرخم و برم اما یه دفعه صدای نامفهومی بلند شد و پس بندش نگهبان دم در روی زمین افتاد که بی‌اراده یه قدم به عقب رفتم.
نکنه اومدند؟
یه دفعه سیاه پوش‌هایی وارد خونه شدند که نفس تو سینه‌م حبس شد.
عمرا اگه پلیس باشند!
با یادآوری رادمان با ترس تا تونستم فقط دویدم.
بهش که رسیدم با دیدن اینکه سالمه نفس آسوده‌ای کشیدم.
زود بغلش کردم که با تعجب گفت: چی شده؟
هراسون به اطراف نگاه کردم.
– هر چی شد تو بغلم بمون، خب؟
با صدای سوختن و روشن شدن قسمتی از خونه سریع به سمتش چرخیدم که دیدم اون طرف باغ داره آتیش می‌گیره.
رادمان با ترس گفت: آتیشه!
سرش‌و تو بغلم پنهان کردم.
– فقط نگاه نکن.
سریع اسلحه‌م‌و از کمرم برداشتم.
چیزی نگذشت که صدای شلیک‌های پی در پی کل عمارت‌و پر کرد.
اینا پلیس نیستند!
درحالی که از ضربان قلبم داشتم دیوونه می‌شدم به سمت خونه دویدم.
سارا!
یه دفعه یه تیر درست از بالای سرم رد شد که بی اراده سریع خم شدم و سر رادمان‌و بیشتر به قفسه‌ی سینه‌م فشار دادم.
رادمان انگار به گریه افتاده بود.
– من می‌ترسم.
نفس بریده گفتم: می‌برمت بیرون، نترس.
یه دفعه یکی داد زد: نوه‌ی جاوید خان!
سریع چرخیدم که یکی از اون‌ها رو دیدم.
تردید داشتم اما بالاخره بخاطر جون رادمان ضامن اسلحه رو کشیدم و به پاش شلیک کردم که رادمان از ترس لرزید و اون مرده با داد روی زمین افتاد.
زیر دلم کمی تیر می‌کشید و همین باعث می‌شد آروم‌تر بدوم.
هنوز کلی به عمارت مونده بود اما یه دفعه درکمال ناباوری منفجر شد که از امواجش به عقب پرت شدم و به یه درخت خوردم که از درد نفسم بند اومد اما تو همین حال سعی کردم رادمان به جایی نخوره.
روی زمین پرت شدم و آخی گفتم اما سریع با یه دست نیم خیز شدم تا رادمان خفه نشه که کمر و زیر دلم تیر بدی کشید و چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
با گریه گفت: خاله جون؟

با ترس و چشم‌های پر از اشک به عمارتی که آتیش ازش بلند می‌شد نگاه کردم و با بغض داد زدم: سارا!
رادمان به هق هق افتاد.
– مامانم اون تو بود.
جیغ زد: مامانم!
بعد شروع کرد به تقلا کردن که محکم‌تر گرفتمش و بغضم شکست.
با گریه گفتم: تقلا نکن باید بریم بیرون.
با گریه و تقلا جیغ زد: مامانم!
به زور بلندش کردم که با تیر کشیدن زیر دلم نزدیک بود بیوفتم اما سریع قدرتم‌و توی پاهام جمع کردم.
اسلحه‌م‌و برداشتم و هر چند که تقلاهای رادمان سرعت‌و ازم می‌گرفت به سمت در دویدم.
رادمان مدام با گریه جیغ میزد و سارا رو صدا میزد.
با وایسادن یه سیاه پوش دیگه وایسادم.
زود روم اسلحه کشید و با صدای ضمختی گفت: زود پسره رو بده تا زنده بمونی.
با گریه و نفرت داد زدم: به دستور کی اینجایید؟
پوزخندی زد.
– به تو ربط نداره، یالا بچه رو بده.
رادمان می‌لرزید و گریه می‌کرد.
آروم گفتم: آروم باش رادمان.
با هق هق ‌گفت: مامانم زنده‌ست نه؟
شدت گریه‌م بیشتر شد.
– آره، تو گریه نکن.
مرده جوری داد زد که رادمان لرزید: زود باش.
اسلحه‌ای که پشت سرم بود رو تو مشتم فشردم.
الان وقتشه آموزش‌های نیما به یه دردی بخوره.
تمرکزم‌و جمع کرد و تو یه حرکت خیلی سریع با تموم نفرتی که داشتم به سمت مغزش شلیک کردم.
تا رادمان خواست ببینه نذاشتم و بازم دویدم.
برای اولین بار یه آدم کشتم!
سعی می‌کردم اشک‌هام‌و پس بزنم چون جلوی دیدم‌و می‌گرفت.
یه دفعه صدای آژیر پلیس همه جا رو پر کرد که نور امیدی تو وجودم روشن شد.
رادمان محکم بهم چسبیده بود و صدای گریه‌ی خفه‌ش‌و می‌شنیدم.
از خیس شدن دستم معلوم بود که از ترس بی‌اراده دستشویی کرده.
صدای پلیس‌های انگلیسی که داد می‌زدند بلند شد و بین این همه هیاهو یه صدای ایرانی‌و می‌شنیدم که اسمم‌و صدا میزد.
مطمئن بودم که مهرداد نیست.
یه دفعه یه چیز به زیر پام خورد که با سر روی زمین افتادم و اسلحه از دستم در رفت و از درد آخ بلندی گفتم.
یکی می‌خواست رادمان‌و ازم بگیره.
سریع چشم‌هام‌و باز کردم و با تموم دردی که تو ناحیه‌ی سر و زیر دلم داشتم لگدی به صورتش زدم که به عقب پرت شد.
سریع نشستم و رو به رادمان نفس زنان گفتم: برو پشت درخت.
با گریه و لرز سری تکون داد و دوید.
مرده به سمتم اومد.
تا خواستم اسلحه رو بردارم لگدی به صورتم زد که از درد نفسم بالا نیومد و جوشش خون‌و زیر بینیم حس کردم.
به سمت رادمان رفت.
دستم‌و زیر دلم گذاشتم و با گریه لب زدم: خدایا کمکم کن.
با یه “یا علی” اسلحه رو برداشتم و درحالی که چشم‌هام تار می‌شد سعی کردم تمرکز کنم تا به رادمان نخوره.
رادمان با گریه جیغ می‌کشید و میگفت “خاله کمکم کن”.
عزمم‌و جمع کردم و شلیک کردم که درست به قلبش خورد.
سه بار دیگه هم شلیک کردم که این دفعه روی زمین افتاد.
از درد اسلحه رو دیگه نتونستم نگه دارم که روی زمین پرت شد.
رادمان به سمتم دوید.
دستم‌و روی زمین گذاشتم و همون‌طور که از درد لباسم‌و تو مشتم فشار می‌دادم سعی می‌کردم بلند بشم اما نمی‌شد.
رادمان دست‌های کوچولوش‌و دورم حلقه کرد و به خیال اینکه می‌تونه بلندم کنه تلاش کرد.
با گریه گفت: بلند شو خاله.
چشم‌هام هی تار می‌شدند و می‌ترسیدم تو این هیاهو بی‌هوش بشم و بلایی به سرش بیاد.
یه کم بلند شدم اما از درد زیر دلم و صورتم باز روی زمین پرت شدم و آخ آرومی از بین لب‌هام خارج شد.
به زور چشم‌هام‌و باز کردم.
رادمان پا زمین کوبید و با گریه گفت: بلندشو خاله من می‌ترسم.
بازم اشکم دراومد.
مچش‌و گرفتم و بی‌جون لب زدم: برو یه جایی پنهان…
اما انرژیم به یکباره خالی شد که کاملا روی زمین افتادم و مچ رادمان از دستم ول شد و دیگه چیزی نفهمیدم.
**********
چشم‌هام‌و آروم باز کردم و بخاطر تار بودن دیدم چندبار پلک زدم.
دستم‌و روی سرم که کمی درد می‌کرد گذاشتم و آب دهنم‌و با تشنگی قورت دادم.
نوازش دستی‌و روی گونم حس کردم که سریع سر چرخوندم.
با دیدن مهرداد نفس آسوده‌ای کشیدم.
تختم‌و کمی بالاتر آورد و بالشت زیر سرم‌و درست کرد.
– میرم دکترت‌و صدا کنم.
به سمت در رفت.
با اخم به اتاقی که توش بودم نگاه کردم.
انگار بیمارستانه.
از پنجره بیرون‌و نگاه کردم.
صبح بود.
یه دفعه انگار تازه ویندوزم بالا اومد که با یادآوری اتفاق دیشب قلبم از کار افتاد که سریع پتوی روم‌و کنار زدم و سرم‌و چنان از دستم بیرون کشیدم که سوزشش انگار جگرم‌و سوزوند اما بدون توجه به خونریزی دستم از تخت پایین اومدم و پا برهنه به سمت در دویدم.
یا خدا! رادمان!
بغضم گرفت.
در رو باز کردم اما با دیدن مهرداد و دکتر وایسادم.
با اخم گفت: چرا از جات بلند شدی؟
نگاهش به مچم افتاد که با تندی گرفتش و با تشر گفت: نگاه کن روانی!
مچم‌و بیرون کشیدم و با بغض گفتم: رادمان کجاست؟
جوابم‌و نداد و به جاش بازوم‌و گرفت و به سمت تختم کشید.
– میگم رادمان کجاست مهرداد؟
با اخم گفت: بخواب.

یقه‌ش‌و گرفتم و با بغض گفتم: بگو که پیش شماست.
با اخم گفت: چی میگی؟ اول بذار دکتر کارش‌و انجام بده بعد حرف می‌زنیم.
به اجبار خوابیدم.
بعد از اینکه تو اضطراب خیلی بدی دکتر معاینه‌م کرد و پرستاری باندی دور مچم بست و سرمم‌و عوض و اون دستم‌و سوراخ کرد بیرون رفتند.
تموم مدت مهرداد با اخمی که روی پیشونیش بود دست به سینه به دیوار تکیه داد بود و به زمین خیره بود.
– بگو مهرداد، رادمان کجاست؟
تکیه از دیوار گرفت و کنارم روی تخت نشست.
– رادمان کیه؟
– یه بچه‌ی چهار پنج ساله همراهم بود، بچه‌ی نیماست، کجاست، اداره‌ی پلیسه؟
سردرگم گفت: ما که پیدات کردیم بچه‌ای پیشت نبود!
قلبم وایساد.
دست لرزونم‌و روی دهنم گذاشتم.
– نه نه، باید اونجا می‌بود!
دستم‌و برداشتم و با بغض گفتم: مهرداد اون بچه… اون بچه حتما باید پیداش کنید، اون بچه…
بازوهام‌و گرفت و عصبی گفت: بچه‌ی نیما به تو چه؟ هان؟
– اون گناهی نداره، اون یه بچه‌ست! توروخدا پیداش کنید، اون‌هایی که به اونجا حمله کرده بودند رادمان‌و می‌خواستند.
یقه‌ش‌و گرفتم و با التماس گفتم: مهرداد خواهش می‌کنم بهشون زنگ بزن و بگو.
سری تکون داد که یقه‌ش‌و ول کردم.
گوشیش‌و از جیبش بیرون آورد و شماره‌ای گرفت.
دستم‌و روی قلبم که حسابی تند میزد گذاشتم.
فعلا فقط رادمان مهمه.
– الو سلام.
-…
– آره خوبه، ببین، میگه همراهش یه پسر بچه‌ی چهار پنج ساله بوده، شما بچه‌ای‌و دیدید؟
کوتاه بهم نگاه کرد.
– که اینطور، باشه اگه عکسی ازش پیدا بشه…
تند گفتم: عکسش تو پیج نیما هست.
کمی خیره نگاهم کرد و بعد گفت: آیدیش‌و بگو.
ِآیدیش‌و گفتم که به اون شخص اونور خط گفت.
– ممنون، خداحافظ.
گوشیش‌و توی جیبش گذاشت.
با یادآوری سارا اشک توی چشم‌هام حلقه زد.
– توی خونه جنازه‌ی سوخته‌ای‌و پیدا نکردید؟
بهم نگاه کرد.
– خود خونه هم خاکستر شده بود، دیگه چه برسه به آدمای توش!
قلبم از غم فشرده شد.
یعنی کار کدوم لاشخوری بوده؟ اون حمله کار کی بوده؟
فکرم‌و به زبون آوردم.
– نفهمیدید کار کی بوده؟
– نه، یا آدماش کشته شدند، یا فرار کردند و یا اگه هم دستگیر شدند خودشون‌و کشتند.
نفس پر غمی کشیدم و سرم‌و چرخوندم.
– نیما و شروین‌و هم دستگیر کردیم، قراره ساعت پنج به ایران منتقل بشند.
زیرلب گفتم: خوبه.
دیگه سکوت کرد.
یعنی اگه رادمان پیدا نشه هیچوقت خودم‌و نمی‌بخشم.
با یادآوری گریه‌هاش بغضم گرفت.
بمیرم برات که بدون مادر باید بزرگ بشی.
اما نگران نباش، پیدات می‌کنم و خودم بزرگت می‌کنم.
نمی‌دونم چرا اخم‌های مهرداد از هم باز نمی‌شد… انگار یه فکری اذیتش می‌کرد.
خیلی نگذشت تا اینکه سکوت‌و شکست.
– چرا نمی‌پرسی بچه‌ت زنده‌ست یا نه؟
مثل مجرما از جا پریدم و سریع بهش نگاه کردم.
به پنجره نگاه می‌کرد و پاش‌و به زمین می‌کوبید.
اصلا لال شدم و نمی‌دونستم چی باید بگم.
کم کم نگاهم کرد که از طرز نگاهش ترسیدم.
– از اون حرو**مزاده حامله شدی؟ هوم؟
لب باز کردم و با تته پته گفتم: اصلا اونطور نیست که تو فکر می‌کنی.
خم شد و دستش‌و کنار سرم گذاشت که آب دهنم‌و با صدا قورت دادم.
با همون نگاه گفت: بگو ببینم خانمم، قضیه چیه؟
با استرس گفتم: مستم کرد، بعدم کارش‌و کرد، اونوقت می‌دونست که من همه چی‌و به یاد آوردم اما من نمی‌دونستم که می‌دونه.
با خونسردی ظاهری انگشتش‌و روی لبم کشید و همون‌طور که به لبم نگاه می‌کرد لبش‌و با زبونش تر کرد.
– چطوری مستت کرد؟ هوم؟ به خواست خودت بوده دیگه نه؟ وگرنه به زور که توی دهنت نمی‌کنه!
به چشم‌هام نگاه کرد.
– گفت… گفت که عوض شدم… انگار… انگار دلم پیش یکی دیگه گیره… منم گفتم نه اما گفت که… پس ثابت کن.
نالیدم: به خدا مجبور شدم بخورم مهرداد، تازشم منکه نمی‌دونستم می‌دونه.
چشم‌هاش‌و بست، منم با استرس نگاهش کردم.
– حرفم‌و باور نمی‌کنی؟
بلند شد و همون‌طور که پشت بهم می‌رفت دست‌هاش‌و توی موهاش فرو کرد و عصبی گفت: لعنت بهت نیما.
خودم‌و بالا کشیدم و مضطرب گفتم: سقط شده دیگه نه؟ چون امکان نداره که با اون ضربه‌ی امواج انفجار دیشب و ضربه‌های دیگه زنده بمونه.
?

به سمتم چرخید و فقط خیره شد.
بی‌تاب گفتم: د بگو مهرداد.
آروم به سمتم اومد.
– حتی بچه‌شم مثل خودش سیریشه.
– یعنی چی آخه؟ درست حرفت‌و بگو.
کنارم وایساد.
– نه سقط نشده.
ماتم برد و با بهت زمزمه کردم: چی؟!
چنگی به موهاش زد و به سمت پنجره رفت.
– اصلا… اصلا امکان نداره.
خم شدم و با دست‌هام صورتم‌و پوشوندم.
کلافه گفتم: وای خدا این دیگه چه حکمتیه آخه؟
با تحکم گفت: سقطش می‌کنی، خیلی زود.
درست نشستم و دستم‌و روی شکمم گذاشتم.
فقط سکوت کردم.
بهم نگاه کرد.
– شنیدی که چی گفتم؟
تنها سر تکون دادم.
با اخم به سمتم اومد.
– چیه؟ نکنه نمی‌خوای؟
بی‌حوصله گفتم: بحث نکن مهرداد، کل بدنم درد می‌کنه.
بینیم‌و ماساژ دادم.
– الهی پاش بشکنه.
با یادآوری اینکه کشتمش دستم به پایین افتاد و اشک توی چشم‌هام جوشید.
– مطهره؟
با بغض نگاهش کردم.
– مهرداد؟
نگرانی نگاهش‌و پر کرد و کنارم نشست.
– جونم؟ چیزی شده؟
صدام لرزید.
– دیشب من دو نفر رو کشتم.
بهت نگاهش‌و پر کرد و زمزمه کرد: چی؟
دستم‌و روی دهنم گذاشتم و بلافاصله اشک‌هام ریخت.
پاهام‌و تو شکمم جمع کردم و سرم‌و روی دست‌هام گذاشتم و از ته دل زار زدم.
با هق هق گفتم: من قاتلم مهرداد.
انگار جا به جا شد و ثانیه‌ای بعد دستش دور شونم حلقه شد.
درحالی که هنوزم مقداری بهت توی صداش بود گفت: خودت‌و سرزنش نکن، فقط می‌خواستی از خودت محافظت کنی.
سرم‌و بالا آوردم و با گریه گفتم: از خودم نه، از رادمان، اما شاید اون مرده پدر بوده شاید…
گریه نذاشت ادامه بدم.
تو بغلش انداختم و سرم‌و به سینه‌ش تکیه دادم که صدای هق هقم تو بغلش خفه شد.
– هیس خانمم، آروم باش، اون بی‌رحما مستحق مرگ بودند، اونا با بی‌رحمی خونه‌ای‌و منفجر کردند که چندین خدمتکار جوون و پیر داخلش بود.
از غم لباسم‌و تو مشتم فشار دادم.
لبش‌و روی سرم گذاشت.
– دیگه گذشته، بهش فکر نکن.
با هق هق گفتم: اگه رادمان پیدا نشه خودم‌و نمی‌بخشم.
– تو بی‌هوش شدی مطهره، تقصیر تو که نیست!
چیزی نگفتم.
مدام زجه‌های رادمان جلوی چشمم میومد.
یعنی اونقدر دوسش داشتم که حاضر بودم براش آدم بکشم!
آخ رادمان، کجایی؟ دارم دیوونه میشم.
********
غم زده از پنجره‌ی هواپیما به ابرا نگاه می‌کردم.
سه روز گذشت اما خبری از رادمان نشد! هیچ خبری…
دیروز کسایی که دستگیر کرده بودند رو به ایران منتقل کردند.
دستم‌و روی شکمم گذاشتم.
مهرداد میگه همین که رسیدیم ایران میریم پیش یه دکتر تا ببینیم واسه سقطش چیکار باید بکنیم.
یه ماهشه…. اینکه باباش نیماست به کنار… اینکه مامانش منم سردرگمم می‌کنه ولی حتی هم اگه به دنیا بیاد میشه بچه‌ی طلاق و هزار مشکل دیگه اما اگه مهرداد قبول کنه باباش باشه چی؟
به فکر خودم پوزخندی زدم.
مهرداد هیچوقت بچه‌ی نیما رو قبول نمی‌کنه.
یه دفعه دستم با خشونت از روی شکمم برداشته شد که از جا پریدم و به مهرداد نگاه کردم.
نگاه تندی بهم انداخت و بعد با اخم‌های درهم چشم‌هاش‌و بست و مچش‌و روی پیشونیش گذاشت.
حتی با اینم مشکل داره! دیگه چه برسه با به دنیا اومدنش.
به شونه‌ش نگاه کردم.
دلتنگشم اما شرم می‌کنم بهش نزدیک بشم، من دوبار ازدواج کردم و دوبار شکستمش، من واقعا لیاقت مهرداد رو دارم؟ فکر نکنم.
نمی‌دونم چقدر نگاهم طولانی شد که یه دفعه دست مهرداد دور شونم حلقه شد و به سمت خودش کشیدم و سرم‌و روی شونه‌ش گذاشت که با دلتنگی چشم‌هام‌و بستم.
با اینکه سه روز پیشش بودم، البته جدا از همه‌ی بداخلاقی‌هاش که بخاطر این بچه بود اما هنوزم دلتنگشم.
– وقتی می‌خوای بخوابی پس اینقدر بهش نگاه نکن و سرت‌و بذار.
لبخندی روی لبم نشست.
در حینی که ازم دلخوره اما بازم زیر زیرکی محبتش‌و بروز میده.
کاش می‌شد داد بزنم‌و بگم که چقدر دوست دارم، جوری داد بزنم که از صدای دادم دیگه هیچ کسی نخواد ما رو از هم جدا کنه.
به خودم جرئت دادم و دست‌هام‌و دور بدنش حلقه کردم و با لذت گرمای تنش‌و حس کردم.
چیزی نگذشت که دست‌هاش دورم حلقه شدند و بغلم کرد.
مهم نبود اون طرف یه عده پلیس نشستند و با خودشون چی فکر می‌کنند، مهم این لحظه بود که تک تک ثانیه‌هاش‌و با دنیا عوض نمی‌کردم.

از مطب بیرون اومدیم.
با خوردن یه سری قرص و دارو بچه سقط میشه اما می‌تونم ازش دل بکنم؟ هر چی باشه مادرشم.
با دیدن مهرداد که به ماشین تکیه داده و با تلفن حرف میزنه به سمتش رفتم.
تماس‌و قطع کرد.
– چی شد؟
– یه سری دارو واسم نوشته باید برم بگیرم.
بازم به گوشیش نگاه کرد.
– خوبه.
توی ماشین نشستم که اونم با کمی مکث نشست.
گوشی‌و به سمتم گرفت.
– به مامانت زنگ بزن.
کمی نگاهش کردم و بعد گفتم: نه، یعنی الان نه.
ابروهاش بالا پریدند.
– چرا؟
– چون هنوز خودم باید با همه چیز کنار بیام، گم شدن رادمان، کشتن دو تا آدم، منفجر شدن یه خونه با اون همه آدم توش درست جلوی چشم‌هام دردی نیست که بشه زود باهاش کنار اومد، می‌ترسم سرزنشم کنند و منم قاطی کنم‌و احترام یادم بره، می‌دونی که تو شرایط روحی خوبی نیستم، دکترم بهت گفت.
کمی نگاهم کرد و بعد گوشی‌و توی جیبش گذاشت.
– حله.
بعد ماشین‌و روشن کرد و به راه افتاد.
– بریم بستنی بخوریم؟
خندید.
– بچه کوچولو!
اخم کردم و به بازوش زدم.
– عه!
باز خندید و بینیم‌و کشید که دستش‌و پس زدم.
– محرمت نیستما!
ابروهام بالا پریدند و خندون نگاهم کرد.
– نه بابا؟ الان شدم نامحرم؟ وقتی اونجوری می‌بوسیدیم محرم بودم؟
سعی کردم نخندم.
– اونوقت از دلتنگی بود.
سری تکون داد.
– پس این دفعه من میرم گم و گور میشم که دلت تنگ بشه.
محکم به بازوش زدم و با حرص گفتم: عه!
صورتش جمع شد.
-‌ عجب ضرب دستی پیدا کردی لعنتی!
مغرورانه گفت: بله دیگه، وقتی ماه‌ها به کیسه بکس مشت بزنی همین میشه.
کشیده گفت: او!
آروم خندیدم و سرم‌و به چپ و راست تکون دادم…
بستنی‌ها رو از فروشنده گرفت و یکیش‌و بهم داد که گفتم: ممنونم غزمیت.
با عصبانیت ساختگی نگاهم کرد که خندیدم و گفتم: اخمت تو حلقت عشقم.
خندید و به جلو انداختم.
– برو تا نزدم لهت کنم.
خندیدم و با هم هم قدم شدیم.
یه کم از بستنیم‌و خوردم.
نگاه‌های خیره‌ش‌و رو خودم حس می‌کردم.
درآخر به حرف اومد: جون! ببین چجوری هم لیس میزنه!
نگاه تندی بهش انداختم که پررو بلند خندید.
لگدی بهش زدم و باز به خوردنم ادامه دادم.
وسط خندیدنش پوفی کشید که متعجب نگاهش کردم.
– چی شد؟
– یعنی بعد طلاقت سه ماه باید صبر کنم؟
– خب آره.
نالید: خیلی سخته یعنی سه ماه نباید تو تخت خوابم بغلت کنم.
با یه ابروی بالا رفته نگاهش کردم که با همون حالت گفت: والا! اینجور نگام نکن!
بعد بستنیش‌و خورد.
سرم‌و چرخوندم و آروم خندیدم.
دلم واسه همین پررو بازیاش حسابی تنگ شده بود.
با دیدن یه مغازه‌ی اسباب بازی فروشی لبخندم جمع شد.
رادمان!
نفس پر غمی کشیدم.
همیشه حفره‌ی غمش تو وجودم می‌مونه اما امید دارم که روزی پیدا میشه.
با صدای گوشی مهرداد بهش نگاه کردم.
همین‌طور که بستنی توی دهنش‌و مزه می‌کرد گوشی‌و از جیبش بیرون آورد و کمی بعد جواب داد.
– جانم؟
اخم‌هام درهم رفت و پیکی از بازوش گرفتم که خندون نگاهم کرد.
– هیچی تو خیابون فداتشم.
غریدم: مهرداد؟
خندید که نفس پر حرصی کشیدم.
– تعجب نکن، حالا بگو چرا زنگ زدی؟
نمی‌دونم چی شد که حس خنده‌ش پرید و کوتاه نگاهم کرد.
– غلط می‌کنه.
وایساد که وایسادم.
چشم‌ها‌ش‌و بست و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد که نگران نگاهش کردم.
– بهش میگم ببینم چی میگه.
چشم‌هاش‌و باز کرد.
– باشه بهت خبر میدم.
تماس‌و قطع کرد که گفتم: کی بود؟ چی گفت؟
– حمید بود، میگه نیما درخواست ملاقات باهات‌و داده.
اخم‌هام درهم رفت.
– بهش میگم قبول نکردی.
خواست زنگ بزنه که زود مچش‌و گرفتم.
– نه، میرم.
اخم کرد و خواست حرفی بزنه که گفتم: میرم چون می‌خوام ببینم چه حالی داره وقتی فهمیده رو دست خورده، می‌خوام شکست‌و توی چشم‌هاش ببینم، میرم مهرداد.
با نارضایتی باشه‌ای گفت که مچش‌و ول کردم.
**********
وارد اتاق شدم که سربازه در رو بست.
نیما با لبخند به صندلیش تکیه داد.
– سلام ملکه‌ی من.
جدی بهش نزدیک شدم.
– حرفت‌و بگو.
با همون دست‌های دستبند خورده‌ش به صندلی اشاره کرد.
– بشین خانمم.
– راحتم.
– بشین، می‌دونی که دوست ندارم خانمم اذیت بشه.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
صندلی‌و عقب کشیدم و نشستم.
با خونسردی حرص آور توی نگاهش بهم خیره شد که نفس پر حرصی کشیدم.
– نیومدم که بهم خیره بشی؟ درسته؟
– درسته عزیزم.
روی میز خم شد.
– حال کوچولومون چطوره؟
نیشخندی زدم.
– خوبه اما فعلا، قراره سقطش کنم.
نه عصبانیت نگاهش‌و پر کرد و نه خونسردی توی نگاهش خوابید.
این مرد خیلی مرموزه!
با همون لبخند گفت: که اینطور!
اشاره کرد که نزدیک بشم.
کمی خیره نگاهش کردم و بعد رو میز خم شدم.
نگاه کوتاهی به لبم انداخت.
– اما سقطش زیاد به نفعت نیست خانمم.
با اخم گفتم: منظورت چیه؟
نزدیک‌تر شد.
– یه ماه پیش یادته که بردمت کلبه‌ی جنگلی توی مازندران.
– خب؟
– بهت تیراندازی از راه دور یاد دادم، هدفت یه در علامت گذاری شده بود.
بی‌اراده قلبم تند میزد.
– یادمه.

آروم‌تر لب زد.
– می‌دونی، سر تا سر پر از دوربین‌هایی بود که رو تو و کارات زوم کرده بودن تا کارات‌و ثبت کنند.
نفس بریده گفتم: می‌خوای به چی برسی نیما؟ درست حرفت‌و بگو.
لبخند عجیبی زد.
– عصبانیت کردم، تو هم پی در پی به اون در شلیک کردی، راستش پشت اون در یکی از نوچه‌های کوروش بود که درحال فضولی گرفته بودمش.
انگار دیگه نفسم بالا نیومد و یه ضرب از جام بلند شدم.
با لکنت گفتم: د… دروغ میگی!
با لبخند به صندلیش تکیه داد.
– نه، نمیگم.
دست لرزونم‌و روی دهنم گذاشتم و اشک توی چشم‌هام حلقه زد.
– اوه، نکن اینکار رو خانمم، اون بیچاره نه خونواده‌ای داشت و نه زن و بچه، یه بدبخت بود که مرد و راحت شد.
دستم‌و پایین بردم و با بغض و عصبانیت گفتم: خیلی پستی کثافت! چرا اینکار رو کردی؟ هان؟
– بشین.
چرخیدم که برم اما اینبار با تحکم بلند گفت: گفتم بشین.
به سمتش چرخیدم و با چشم‌های پر از اشک و نفرت نگاهش کردم.
خونسرد گفت: بشین بقیه‌ی حرفم‌و بهت بزنم.
دو دستم‌و توی صورتم کشیدم و سعی کردم بغضم‌و مهار کنم و جلوش ضعف نشون ندم.
نشستم.
– مدارک کامله که…
آروم‌تر لب زد: تو رو قاتل نشون بده.
چهار ستون بدنم لرزید.
با بغض نالیدم: نکن اینکار رو باهام نیما.
لبخندی زد.
-‌ نگران نباش خانمم، جاش محفوظه اما واسه نرسیدنش به پلیس شرط دارم.
دستم‌و مشت کردم و چشم‌هام‌و بستم.
– نگو که شرطت اینه که طلاق نگیرم.
– نه این نیست.
چشم‌هام‌و باز کردم.
رو میز خم شد و خیره به چشم‌هام گفت: بچه رو نگه می‌داری منم مدارک‌و از بین می‌برم.
آروم لب زدم: اینطور تا نه ماه اسیر توعم!
شونه‌ای بالا انداخت و به صندلی تکیه داد.
– این دیگه مشکل من نیست، شرط‌و انجام ندی خودت راست میای همون‌جایی که من هستم البته زنونه‌ش.
با عجز نگاهش کردم.
– سر نه ماه، بچه که دنیا اومد طلاق بگیر، مخالفتی ندارم، حتی بچه‌ت به مهردادم می‌تونه بگه بابا، اینم مخالفتی ندارم، فقط می‌خوام به دنیا بیاد.
نالیدم: چرا آخه؟ چه سودی برای تو داره؟
سکوت کرد و کمی بعد گفت: دلخوشم می‌کنه به اینکه این بچه‌ی من از کسی که دیوونه‌وار عاشقشم‌، باعث میشه بتونم تو زندان بهتر دووم بیارم.
شاید داشت راست می‌گفت اما نمی‌دونم چرا من فکر می‌کردم دلیلش این نیست و یه چیز دیگه توی سرشه.
بغضم‌و پس زدم و با شک گفتم: از کجا معلوم راست بگی؟ از کجا معلوم مدرکی…
پرید وسط حرفم: مدارک توی خونمونه، برو اونجا، تو اتاقمون، طبقه‌ی آخر کشو که همیشه قفل بود، کلیدش‌و از زیر تخت پیدا کن، درش‌و که باز کردی یه فلش می‌بینی، اون نمونه‌ای از مدرکه، درضمن فکر نکن این تنها مدرکه، نه خانمم، مدرک اصلی دست یه نفر محفوظه و تا من اراده کنم میرسه دست پلیس، باهام لج کنی باهات بد لج می‌کنم فداتشم.
خیره نگاهش کردم و زیرلب گفتم: تو با من چه کردی نیما!
– یه عاشق، دوست نداره معشوقه‌ش‌و از دست بده.
سربازه به در زد.
– فقط یه دقیقه دیگه وقت دارید.
با یادآوری رادمان تموم افکارم پس زده شد و جاش‌و به درد توی قلبم داد.
– نتونستم ازش محافظت کنم، گمش کردم.
انگار منظورم‌و گرفت.
– فقط می‌تونم بهت بگم نگرانش نباش.
تند گفتم: یعنی پیداش کردی؟
لبخند محوی زد.
– من هیچوقت چیزی‌و از دست نمیدم.
زود بلند شدم و به کنارش رفتم.
بی‌طاقت گفتم: پیداش کردی؟ کجاست؟
با لبخند سرش‌و به سمتم چرخوند و با لحن عجیب و مرموزی گفت: جاییه که حتی خودشم نمی‌دونه اونجا کجاست و هرگز نمی‌فهمه کی نجاتش داده.
سردرگم گفتم: یعنی چی؟
– دیگه وارد جزئیات نشو خانمم.
صدای سربازه بلند شد.
– وقت تمومه.
– انگار وقت رفتنه.
درحالی که سوالات ذهنم‌و درگیر کرده بود چشم ازش برداشتم و خواستم برم ولی مچم‌و گرفت.
دستم‌و به سمت لبش برد و عمیق بوسید.
– بازم می‌بینمت.
دستم‌و بیرون کشیدم و پوزخندی زدم: شتر در خواب بیند پنبه دانه!
چشمکی زد.
– خواهیم دید خانمم.
**********
در لپ تاپ‌و بستم.
راست می‌گفت!
مهرداد از جاش بلند شد و عصبی خندید.
– که اینطوری بچه رو نگه داری هان؟
با استرس نگاهش کردم.
یه دفعه گلدون رو پایه‌ش‌و پایین انداخت و داد زد که از ترس از جا پریدم و لبم‌و گزیدم.
گلدون خرد و خاکشیر شد و خاک‌ها و گل‌هاش هر طرفی پخش شدند.
دو دستش‌و توی موهاش فرو کرد.
بلند شدم و آروم به سمتش رفتم.
– مه.. مهرداد…
تند به سمتم چرخید و انگشت اشارش‌و سمتم گرفت.
– هیس! هیچی نگو.
سرم‌و پایین انداختم.
دورم چرخید.
مانتوم‌و تو مشتم گرفتم.
یه بلایی سرم نیاره صلوات.
با حس کردنش پشت سرم لبم‌و به دندون گرفتم.
همین که دستش دورم حلقه شد و حریصانه بهم چسبید نفسم بند اومد.
لباسم‌و تو مشتش گرفت و جوری شکمم‌و فشار داد که از دردش آخی گفتم.
نزدیک گوشم عصبی گفت: اگه من بکشمش چی؟ اون که دیگه تقصیر تو نیست.
نفسم بند اومد و با لکنت گفتم: مهر… مهرداد لطفا…

بیشتر فشار داد که صورتم جمع شد و باز آخی گفتم.
اون دستشم حلقه کرد و لبش‌و از روی شال روی گوشم گذاشت.
تو تک تک کارهاش حرص‌و خوب می‌شد دید.
تنها صدای نفس‌های عصبیش‌و می‌شنیدم.
با نفس تنگی گفتم: مهرداد دردم میگیره نکن، درستم نمی‌تونم نفس بکشم.
هر لحظه حصار دستش تنگ‌تر می‌شد.
انگار واقعا قصد داشت خفه‌م کنه!
درآخر با بغض گفتم: مهرداد اگه می‌خوای بکشیم بکش، اشکال نداره.
انگار به خودش اومد که سریع ولم کرد.
چرخوندم و تو بغلش انداختم که با بغض چشم‌هام‌و بستم و لباسش‌و تو مشتم گرفتم.
دیگه نمی‌خواستم گریه کنم، از گریه کردن خسته شده بودم.
یه دفعه صدای آیفون توی خونه پیچید که به زور ازش جدا شدم و سر به زیر روی مبل نشستم.
با کمی مکث به سمت آیفون رفت.
– کیه؟
نفسش‌و به بیرون فوت کرد.
بهش نگاه کردم.
– بفرمائید داخل.
بعد دکمه رو زد.
اخم ریزی کردم.
– کیه؟
دست به کمر زد و کلافه دستش‌و به ته ریشش کشید.
– خودت ببین.
اخمم عمیق‌تر شد و بلند شدم.
پرده رو کنار زدم اما با چیزی که دیدم پوفی کشیدم.
همینم کم داشتم!
کل ایل خانواده ریختن تو خونه.
صدای مامان کل خونه رو برداشت.
– الهی قربونت برم دخترم، بیا ببینمت دلم داره برات پر میزنه.

#عــطیــه

با لبخند تلخی توی محوطه نشسته بودم و داشتم چهره‌ی ایمان‌و طراحی می‌کردم.
بعد از اینکه محدثه رفت سر خونه و زندگیش من تک و تنها موندم و مامان و بابام مجبورم کردند بیام خوابگاه.
محدثه که کنار عشقشه.
مطهره هم تازه برگشته و تا چند ماه دیگه مال مهرداده.
آخ که چقدر تو غریبی عطیه!
اشکی روی گونم چکید که سریع با پشت دست پاکش کردم و به کارم ادامه دادم.
نه، تو بخاطر یه پسر گریه نمی‌کنی عطیه، هیچ وقت پسرا رو ارزش گریه کردن واسشون نمی‌دیدی.
بغضم گرفت.
یعنی اگه گریه کنی خیلی خری.
بغضم شکست که از کشیدن دست برداشتم.
پس خیلی خری.
با عصبانیت دست‌هام‌و به زیر چشم‌هام کشیدم اما بازم اشک خیسش کرد.
تموم حرصم‌و رو تند کشیدن خالی کردم.
لعنت بهت ایمان! لعنت به روزی که عاشق توی گاو شدم.
خب می‌میری دل از مطهره بکنی الاغ؟
درآخر چهره‌ش‌و با حرص خط کشی کردم و تخته رو روی زمین پرت کردم.
با گریه گفتم: مردشورت‌و ببرن دستم درد گرفت.
– خود درگیری مزمن داریا.
با صدای ایمان یعنی چنان از جا پریدم که یه قدم به عقب رفت.
حتی یادم رفتن گریه کردن یعنی چی!
– من دارم توهم می‌زنم نه؟
دست‌هاش‌و داخل جیب‌هاش برد.
– نه.
با عصبانیت اشک‌هام‌و پاک کردم.
– دروغ نگو
به اطراف نگاه کردم اما با دیدن اینکه عده‌ای از دخترا متعجب و بعضیا مشکوک بهمون نگاه می‌کنند فهمیدم حقیقتی بیش نیست!
با تعجب نگاهش کردم و ناباور گفتم: تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟ چجوری اومدی تو؟
یه قدم بهم نزدیک شد که زود به عقب رفتم.
– یادت که نرفته؟ بابام یکی اساتید سرشناس دانشگاهه و بیشتر آدما می‌شناسنش، از اعتبار اون استفاده کردم.
با حرصی که ازش داشتم به بیرون اشاره کردم و گفتم: تا واسم حرف درست نشده گمشو بیرون.
ابروهاش بالا پریدند.
– جا سلامته پررو؟! بد کردم اومدم ببرم بگردونمت از افسردگی دربیای؟
ته دلم مثل خر ذوق کردم ولی بروز ندادم.
– ‌دلسوزیت بخوره تو سرت! برو واسه کسی دیگه دل بسوزون.
بعد نگاه تندی بهش انداختم و به سمت ساختمون رفتم.
هنوز زیاد قدمی برنداشته بودم که کشیده گفت: او! من‌و کشیدی که!
لبم‌و گزیدم و سریع به سمتش چرخیدم.
به سمتش رفتم.
– اصلانم تو نیستی.
سرش‌و بالا آورد.
– چرا خط کشیم کردی؟
بهش رسیدم و خواستم ازش بگیرم اما نذاشت.
با حرص گفتم: بده من‌.
سرش‌و تکون داد.
به بالا پریدم شاید بتونم از دستش بگیرم ولی بدمصب قدش بلندتر از من بود.
صدای طعنه آمیز دخترا رو شنیدم.
– اینی که دم از مذهبی میزد چی دراومد!
– وقتی میگم مذهبیا خودشون بدترند باور کن.
عصبانیت وجودم‌و پر کرد.
این دفعه ایمان جدی شد.
بدون توجه به صدا زدن‌های نگهبان که ازش می‌خواست دیگه بیرون بره به سمت اون دسته دختر رفت که با چشم‌های گرد شده گفتم: کجا میری؟
رو به روشون وایساد که به سمتش دویدم.
– اول اینکه حرف دهنتون‌و بفهمید، دوم اینکه فکر نکنم کار اشتباهی بکنه که این تهمتا رو بهش بزنید، چرا خراب بودن خودتون‌و به بقیه می‌چسبونید.
لبم‌و گزیدم.
دخترا انگار دود از کلشون بلند می‌شد ولی لال شده بودن.
حقم داشتند، جذبه‌ی ایمان آدم‌و لال می‌کنه البته این جذبه زیاد رو من تاثیر نداره، بر عکس، بیشتر حریصم می‌کنه که بهش فحش بدم.
ولی از من دفاع کرد؟ واقعا؟
آدم باش عطیه اصلا بروز نده که خوشحالی.
ایمان با اخم بهم نگاه کرد و با جدیت گفت: برو آماده شو، تو ماشین منتظرتم، اجازتم گرفتم.
دست به کمرم زدم.
– بیام با تو ‌که چی بشه؟
– میگم برو آماده شو، می‌فهمی کجا میریم.

شب شده بود و درست وسط یه جنگل بودیم.
تموم مدت با اخم منتظر اینکه به یه جایی برسیم بیرون‌و نگاه می‌کردم اما انگار درست وسط جنگل بودیم که نمی‌رسیدیم.
چیزی نگذشت که بالاخره وایساد.
جلوم‌و که نگاه کردم با تعجب گفتم: من‌و آوردی پیش یه پرتگاه که چی بشه؟ می‌خوای بکشیم؟
خندید.
– نه، پیاده شو.
نگاه مشکوکی بهش انداختم و بعد در رو باز کردم.
همین که بیرون اومدم با سردی هوا به غلط کردن افتادم و کتم‌و برداشتم و پوشیدم.
ایمان صندوق عقب‌و باز کرد و چیزهایی‌و بیرون آورد.
چرخیدم و کمی به لب پرتگاه نزدیک شدم.
با دیدن آسمون از حیرت دهنم باز موند.
ستاره‌ها رو نگاه!
لبخند عمیقی روی لبم نشست و حیرت زده به آسمون خیره شدم.
رو به ایمانی که کنارم یه چیزهایی‌و می‌ذاشت گفتم: اینجا آسمونش خیلی خوشگله!
– آره، دلم که می‌گیره میام اینجا.
دست‌هام‌و توی هم قفل کردم و تا جایی که دیدم کار می‌کرد آسمون‌و دید زدم.
صدای شر شر آب باعث شد به پایین نگاه کنم.
یه آبشار بین کلی درخت.
اینقدر محو شده بودم که حتی سردی هوا رو درک نمی‌کردم.
با صدای ایمان به خودم اومدم.
– بیا بشین.
بهش نگاه کردم که دیدم جلوی ماشین یه فرش پهن کرده و بساط چایی‌و شیرینی‌و آورده.
کفش‌هام‌و درآوردم و با فاصله ازش نشستم و به ماشین تکیه دادم.
همون‌طور که به آسمون نگاه می‌کرد گفت: اتفاقی اینجا رو پیدا کردم، یه زمانی که تو جنگل گم شده بودم.
ابروهام بالا پریدند.
– می‌دونی، من عاشق ستاره‌هام.
به آسمون نگاه کردم.
– منم همین‌طور، من و مطهره قرار بود بریم ریاضی فیزیک که بعدا نجوم بخونیم.
– خب چرا نرفتید؟
بهش نگاه کردم.
– گفتیم واسه چی بخونیم وقتی احتمال اینکه وارد کاری بشیم کمه، پس رفتیم تصویرسازی و جلوه‌های ویژه که حسابی کار توش باشه، الان ما راحت می‌تونیم استخدام یه شرکت تبلیغاتی بشیم.
– انشالله من یه شرکت می‌زنم استخدامتون می‌کنم.
خندیدم.
– ممنون.
بخاطر سردی هوا چاییم‌و روی پام گذاشتم و دستم‌و بالای بخارش گرفتم که کمی گرم شدم.
با پتویی که روی شونه‌م نشست به ایمان نگاه کردم.
کمی خم شدم که پتو رو درست انداخت و این دفعه نزدیک‌تر بهم نشست.
بشقاب شیرینی‌و وسطمون گذاشت.
– بخور.
بدون اینکه فکر کنم گفتم: تو هنوزم مطهره رو دوست داری؟
خواست شیرینیش‌و بخوره که با این حرفم دستش‌و پایین آورد و کوتاه بهم نگاه کرد.
– مطهره عاشق مهرداده، هیچ وقت مال من نیست چون دلش پیش یکی دیگه‌ست، مردنش باعث شد بهتر و بیشتر با نبودش کنار بیام.
– اما حالا زنده‌ست.
– ولی عاشق یکی دیگه‌ست.
بعد کمی از شیرینیش‌و خورد.
بی‌تاب گفتم: سوالم‌و جواب ندادی.
– سوالت جوابی نداشت.
چاییم‌و روی زمین گذاشتم و کاملا چرخیدم تا بهتر بتونم صورتش‌و ببینم.
– هنوزم دوسش داری؟
بهم نگاه کرد.
– ماه‌ها دارم سعی می‌کنم که دوسش نداشته باشم چون دوست داشتنش چیزی‌و سهم من نمی‌کنه.
– خب، به نتیجه‌ای هم رسیدی؟
کمی خیره نگاهم کرد و گفت: راستش دیگه سردرگمم، نمی‌دونم.
آروم گفتم: که اینطور.
دیگه سوالی ازش نپرسیدم و سرجای قبلیم نشستم.
صدای آب آرامش خوبی‌و بهم می‌داد.
– کنار تو حس خوبی دارم.
با تعجب سریع بهش نگاه کردم.
بدون اینکه چشم از آسمون برداره با لبخند گفت: تو روزهایی که فکر می‌کردم تنهام تو کنارم بودی، نذاشتی و نخواستی سختی بکشم.
بهم نگاه کرد.
– ازت ممنونم.
لبخند خجالت‌زده‌ای روی لبم نشست.
نگاهش کوتاه لبم‌‌و شکار کرد که یه لحظه دلم هری ریخت اما زود نگاهش‌و به چشم‌هام دوخت.
– ممنون که هستی.
اشک توی چشم‌هام جوشید و لبخندم پررنگ‌تر شد.
دستش که دور شونه‌م حلقه شد دلم‌و زیر و رو کرد.
نگاه ازم گرفت و بهم نزدیک‌تر شد که عجیب گرمم کرد.
پسش نمیزدم چون دلم گرماش‌و می‌خواست.
بالاخره بعد از چند ماه دارم این رفتار رو ازش می‌بینم.

#چندماه_بعد
#مـطـهـره

قفل ماشین‌و زد که به سمت بیرون از پارکینگ رفتیم.
هیچ وقت فکرش‌و نمی‌کردم حاملگی اینقدر سخت باشه… اصلا نمی‌تونم راه برم.
– کیفت‌و بده من.
وایسادم.
– نه خودم میارم، صبر کن زودتر برم.
– باشه.
چادرم‌و درست کرد و خوب روی شکمم انداخت.
– ‌برو پنگوئن من.
معترضانه گفتم: مهرداد!
خندید.
– برو خانمم، برو نفسم، برو عشقم، خوبه؟
با اخم گفتم: حالا شد.
بعد چشم غره‌ای بهش رفتم و ازش دور شدم.
خندون بلند گفت: تندتر راه برو، اینطور که تا شبم نمیرسی.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
این ماه‌های آخر شدم سوژه‌ی این الدنگ!
نفس که کم آوردم وایسادم و نفس گرفتم.
انگار دارم میترکم بخدا.
دستم‌و به کمرم که حسابی درد می‌کرد گرفتم و باز راه افتادم.
خودش میگه با این بچه کنار اومده اما می‌دونم آنچنان هم کنار نیومده ولی به نظرم وقتی به دنیا بیاد و زیر بال و پر خودش بزرگ بشه انگار که بچه‌ی ‌خودشه.

وقتی که برای بار اول بهش بگه بابا دلش شدید نرم میشه… من که این‌و می‌شناسم.
تو این مدت کنار عطیه زندگی می‌کنم، یه واحد آپارتمان واسم گرفته و چون مامانم توی یزد کار می‌کنه و نمی‌تونه یه ماه اینجا بمونه عطیه به بهونه‌ی پرستاری ازم اومده کنارم.
البته به اصرار مامان و بابام بود که فعلا کنار هم زندگی نکنیم وگرنه اگه به اون بود که الان توی خونه‌ش پلاس بودم.
ولی اون آپارتمان انگار دکوریه چون بیشتر ساعت توی روز میاد من‌و می‌بره کنار خودش.
با دیدن عطیه و محدثه که طبق معمول منتظر من دم سالن وایساده بودند به سمتشون رفتم.
طبق حرفمم ماه‌هاست که دیگه به دیدن نیما نرفتم، البته کلی خودش درخواست داده که من رد کردم.
محدثه: چطوری سال اولی؟
با حرص گفتم: زهرمار!
دوتاشون خندیدند.
عطیه دستش‌و روی شکمم گذاشت.
– نی نیت خوبه؟
نفسی تازه کردم.
– خوبه ولی داره مامانش‌و بیچاره می‌کنه.
محدثه: مهرداد که دیگه چیزی نمیگه؟
حلال زاده یه دفعه صداش‌و از پشت سرم شنیدم: مگه می‌تونه بگه؟
بعدم توی سالن رفت که پوفی کشیدم و سرم‌و به چپ و راست تکون دادم.
عطیه: نگران نباش، وقتی به دنیا بیاد درست میشه.
نفس عمیقی کشیدم.
-‌ امیدوارم.
به ساعت مچیم نگاه کردم.
– ‌من دیگه برم سر کلاس.
محدثه: برو، مواظب خودت باش، می‌خوای کیفت‌و واست بیارم؟
لبخندی زدم.
– نه ممنون، فعلا.
وارد سالن شدم…
روی یکی از صندلی‌ها نشستم که تو همین لحظه مهردادم وارد کلاس شد.
همه بلند شدند به جز من.
به دستش نگاه کردم که با دیدن حلقه‌ی توی دستش از اینکه باز یادش نرفته لبخندی زدم.
به پیشنهاد من حلقه‌ی قلابی دست می‌کنه تا دخترا فکر کنند زن داره و اینقدر به پروپاش نپیچند.
– چند دقیقه درس‌و مرور کنید و بعد امتحان می‌گیرم.
چشم‌هام گرد شدند.
عجب بیشعوری‌ها!
دیشب به من گفت امتحان نمی‌گیرم.
با حرصی که سعی داشتم پنهانش کنم گفتم: استاد شما به من گفتید امتحان نداریم!
قبل از اینکه مهرداد حرفی بزنه یه دختر به طعنه گفت: شما کجا بودی که استاد این حرف‌و بهت زد؟
مهرداد یه بار روی میز کوبید و گفت: بخاطر وضعیتتون این‌و گفتم، الانم ازتون امتحان نمی‌گیرم.
لبخند عمیقی روی لبم نشست.
همین که تایم امتحان شروع شد همه سراشون‌و توی برگه کردند.
به جای اینکه حواسش به بقیه باشه تا تقلب نکنند رو من زوم کرده بود.
با اخم آروم گفتم: نگاه نکن.
آروم گفت: دوست دارم.
چشم غره‌ای بهش رفتم.
کلاس که تموم شد به کمک صندلی بلند شدم و کیفم‌و برداشتم.
چادرم‌و مرتب کردم و به سمت در رفتم.
خواستم از کلاس بیرون بیام اما همون دختره درحین رد شدنش از عمد دستش‌و چنان محکم به شکمم کوبید که درد بدی توی شکمم پیچید و با یه آخ سریع دستم‌و به دیوار گذاشتم.
مهرداد اصلا همه چیز انگار یادش رفت و با ترس به سمتم‌ دوید.
– مطهره!
همه با تعجب نگاهش کردند.
بهم رسید و بازوم‌و گرفت.
– ببرمت بیمارستان؟
همون‌طور که دستم روی شکمم بود و از درد نمی‌تونستم قدم بردارم گفتم: نه چیزی نیست.
بعضیا دورمون حلقه زده بودند.
– فقط نمی‌تونم راه برم.
درد بیشتر شد که چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
دستش‌و دور کمرم انداخت و بازوم‌و گرفت و کمکم کرد که راه برم.
– ‌می‌برمت بیمارستان.
با درد و نفس تنگی گفتم: اصلا… نمی‌تونم نفس… بکشم.
با ترس گفت: تحمل کن خانمم.
خم بودم و انگار پاهام‌و روی زمین می‌کشیدم.
لبم‌و محکم به دندون گرفتم و بی‌اراده اشک‌هام پایین اومدند.
جون توی پاهام بیرون رفت و مرزی تا سقوط نداشتم که مهرداد سریع زیر زانو و گردنم‌و گرفت و بلندم کرد و انگار که دوید.
لباسم‌و تو مشتم فشار دادم و برای اینکه صدام درنیاد چنان لبم‌و بین دندون‌هام فشردم که مزه‌ی خون‌و حس کردم.
صدای پر ترس عطیه رو شنیدم: محدثه بدو، مطهره!
تا برسیم به ماشین انگار تا مرگ رفتم‌و برگشتم و مهرداد مدام با ترس باهام حرف زد.
توی ماشین نشوندم و بلافاصله خودشم نشست و ماشین‌و روشن کرد.
جوری گاز داد که ماشین با صدای گوش خراشی حرکت کرد.
خم شدم و به داشبورد دست گذاشتم و این دفعه با عجز و گریه گفتم: دارم می‌میرم مهرداد.
گرمی دستش‌و روی کمرم حس کردم.
انگار بغض کرده بود.
– الان زود می‌رسونمت تحمل کن قربونت برم.
*********
بچه رو از کنارم برداشت و بغلش کرد.
پتوش‌و کمی پایین برد و با خنده گفت: ببینش چقدر کوچولوعه!
مشت کوچیکش‌و گرفت و بوسید.
لب خشک شدم‌و با زبون تر کردم و لبخندی زدم.
ماهان کنجکاوتر از همه دستش‌و دراز کرد.
– ‌بدش من ببینمش.
محدثه با اخم گفت: لازم نکرده، اونوقت هوست میشه من‌و بیچاره می‌کنی.
باد ماهان بیچاره خالی شد.
– خب بچه دوست دارم بیشعور!
محدثه چشم غره‌ای بهش رفت.
– چه غلطا!
آروم خندیدم.
از دست این!

مهرداد کنارم نشست و همون‌طور که گونه‌ش‌و نوازش می‌کرد لبخندی زد.
– به هیچ کسی نمیدمش، برید فردا بیاین.
خندم گرفت.
عطیه با حرص گفت: عه! آقا مهرداد!
با خنده گفتم: اذیتشون نکن مهرداد.
خندید و بعد از اینکه آروم گونه‌ش‌و بوسید به عطیه دادش که ذوق مرگ شده شروع کرد به قربون صدقه رفتنش و به سمت محدثه و ماهان رفت.
مهرداد دستش‌و کنار سرم گذاشت و خم شد.
– خوبی؟
لبخندی زدم.
– آره، خداروشکر زیاد بخیه نخوردم.
تو چشم‌هاش خوشحالی عجیبی بود.
با خنده گفتم: عجیب خوشحالیا!
– چرا نباشم خانمم؟ حالا که بچه به دنیا اومده طلاقت‌و می‌گیری و سه ماه دیگه درست و حسابی ور دل خودمی.
بادم خالی شد
من‌و بگو که فکر می‌کردم بخاطر بچه خوشحاله!
– فکر می‌کردم بخاطر بچه خوشحالی شدی.
نگاهش رنگ عوض کرد.
– واسه به دنیا اومدن بچه‌ی دشمنم خوشحال باشم؟
– بچه‌ی منم هست مهرداد!
– اما بچه‌ی من که نیست.
دلخور نگاهش کردم.
– یه روزی بهت میگه بابا.
پوزخند محوی زد که باز دل آرومم آشوب شد.
با ریختن یه عالمه آدم توی اتاق از جاش بلند شد که با غم نگاه ازش گرفتم.
عمه‌هام و دختر عمه‌هام یکی یکی جلو اومدند و بعد از بوسیدنم تبریک گفتند، شوهر عمه‌هامم بهم تبریک گفتند که به همشون کوتاه جواب دادم.
عمه مریم بچه رو از محدثه گرفت و همون‌طور که باهاش حرف میزد به سمت شوهرش رفت.
عمه نرگس نیم نگاهی به مهرداد انداخت و گفت: مطهره جان، هنوز آقا مهرداد محرمت نیست که اینجاست.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
مهرداد اخمی رو پیشونیش نشست.
رو به من گفت: میرم یه هوایی بخورم برمی‌گردم.
مخالفتی نکردم چون می‌دونستم اینقدر بهش تیکه می‌ندازند تا عصبیش می‌کنند.
از اتاق بیرون رفت که ماهانم گفت: با اجازه‌تون منم میرم.
محدثه: بیام؟
ماهان: نه بمون.
بعدم از اتاق بیرون رفت.
غم زده به پسری زل زدم که از نیما بود و همین می‌ترسوندم که مهرداد باهاش کنار نیاد و دعوا بینمون بیوفته.
******
خونه خالیه خالی شده بود و تنها کسی که پیشم بود عطیه بود.
یعنی خودم خواسته بودم که هیچ کدومشون پیشم نمونند.
به اندازه‌ی کافی امروز زخم زبون بهم زدند.
مامان بابامم تا چند ساعت دیگه می‌رسند.
از وقتی که مهرداد رفت دیگه ندیدمش.
با چشم‌های پر از اشک گونه‌ی کوچولوم‌و نوازش کردم.
حتی اسمی هم هنوز واسش انتخاب نکردم.
لبخند تلخی زدم.
حتما اگه رادمان بود از اینکه داداش پیدا کرده کلی خوشحال می‌شد.
عطیه بشقاب مرغ پلو رو روی تخت گذاشت.
– حالا که همه رفتند یه چیز بخور، بچه‌ت‌و نگه می‌دارم.
خواست بلندش کنه که نذاشتم و آروم گفتم: میل ندارم.
معترضانه نگاهم کرد.
– مطهره! اینکارا چیه آخه؟!
نگاه ازش گرفتم و مشغول نوازش دست پسرم شدم.
پوفی کشید و از جاش بلند شد.
چیزی نگذشت که صدای شماره گیری توی خونه پیچید.
به هر کی که زنگ زد انگار جواب نداد.
با صدای آیفون روسریم‌و روی سرم انداختم و به در اتاق خیره شدم.
در باز شد و پس بندش صدای عطیه بلند شد: عه! سلام، چه عجب اومدید!
صدای کسی‌و نشنیدم اما چند ثانیه بعد قامت مهرداد توی چارچوب نمایان شد که با یه دنیا دلخوری نگاه ازش گرفتم.
– سلام.
جوابش‌و ندادم.
به سمتم اومد.
– خوبی؟ درد نداری؟
پوزخندی زدم.
مگه براش مهمه؟
کنارم نشست.
– خانمم؟ بهم نگاه کن.
– برو از اینجا مهرداد، نمی‌خوام ببینمت.
سکوت کرد اما کمی بعد گفت: باید باهاش کنار میومدم.
این دفعه بهش نگاه کردم.
چشم‌هاش لبریز از غم بود.
– باید با اینکه باید بچه‌ی دشمنم‌و بزرگ کنم کنار میومدم، فرصت می‌خواستم.
با بغض گفتم: یعنی نمی‌تونستی یه زنگم بزنی؟ مهرداد من امروز له شدم، زیر حرفا له شدم تو کجا بودی؟ هان؟
اشک نگاهش‌و پر کرد.
– نیومدم که حرف بیشتری واست نشه.
بغضم بزرگ‌تر شد.
– اما شد!
بغض کرد.
– ببخشم بخدا نمی‌دونستم خانواده‌ت در این حد بی‌رحمند!
چشم‌های پر از اشکم‌و بستم که یه قطره‌ش روی گونه‌م چکید.
گرمی دستش‌و روی صورتم حس کردم.
– قربون اون چشمات برم، بیا امروز رو خراب‌تر نکنیم، گریه نکن.
چشم‌هام‌و باز کردم.
با بغض گفتم: مهرداد اگه پشتم نباشی کمرم خم میشه، به نظرت چجوری یه بچه رو بدون پدر بزرگ کنم؟
خم شد و لبش‌و روی شونه گذاشت و عمیق بوسید.
– من غلط بکنم پشتت‌و خالی بکنم، درمورد من چی فکری کردی؟
عقب کشید و با کمی مکث لبخندی زد.
– میشم بابای بچه‌ت، غصه خوردی؟
با بغض خندیدم و با فاصله ازش بغلش کردم که کمی سوزش توی بدنم پیچید.
دیگه خیالم راحت راحت شد.
دستش‌و روی کمرم گذاشت و بالا و پایین کرد که گفتم: نکن اینکار رو!
کنار گوشم شیطون گفت: چرا؟
پیکی از بازوش گرفتم که اوفی گفت.
– خودت می‌دونی.
خندید و ازم جدا شد.
سعی کردم نخندم تا پررو نشه.
لبخندی زد.
– اولا عالی بود، می‌شد بگی بهترین دوران زندگیم بود.
لبخند حسرت‌باری زدم.
– آره، خیلی خوب بود اما مطمئنم بعد از این همه چیز درست می‌شه.
– انشاالله.
کنار بچه دراز کشید و دستش‌و تکیه گاه سرش کرد.

با فاصله ازم دستش‌و دور کمرم انداخت و خم شد و پیشونی بچه رو آروم بوسید.
خیره نگاهش کردم.
– بابا شدن بهت میاد.
چشمکی زد.
– می‌دونم.
خندیدم که خودشم خندید.
چند ثانیه فقط خیره به هم نگاه کردیم.
با لبخند شستش‌و روی مژه‌هاش کشید.
– اسمش‌و چی بذاریم؟
لبخندی زدم.
– نمی‌دونم، باباش باید بگه.
کوتاه خندید.
– من همیشه اسم رایان‌و دوست داشتم، یعنی باهوش.
با لبخند گفتم: پس تصویب شد، رایان.
به رایان نگاه کردم و دستی به گونه‌ش‌ کشیدم.
– رایان کوچولوی مامان.
– فردا میرم کاراش‌و بکنم که تو شناسنامه‌ش اسم من‌و به عنوان پدر ثبت کنند.
بهش نگاه کردم.
– عالیه!
*****
رایان‌و محکم گرفته بودم و با استرس پشت سر سربازه قدم برمی‌داشتم.
اینکه بازم بعد از چندین ماه قراره بلای جونم‌و ببینم استرسم می‌گرفت اما اون این حق‌و داره که بچه‌ش‌و برای اولین و آخرین بار ببینه.
این دیدار دیگه دیدار خداحافظی برای همیشه‌ست، یعنی امیدوارم که باشه و باز نقشه‌ای توی مغزش نریخته باشه.
این فکر استرسم‌و بدتر کرد‌.

به اتاق که رسیدیم سربازه در رو باز کرد و گفت: نیم ساعت وقت دارید خانم موسوی.
سری تکون دادم و وارد شدم که با دیدنش بی‌اراده نفس تو سینه‌م حبس شد.
داشت دور اتاق چرخ میزد که با ورودم به سمتم چرخید و لبخند عمیقی زد.
همون‌طور که به سمتم میومد نگاهش‌و بین من و رایان چرخوند.
نم اشک توی چشم‌هاش عجیب بود.
رو به روم وایساد و خواست بازوهام‌و بگیره که عقب کشیدم.
دستش‌و با کمی مکث انداخت و بدون اینکه لبخندش‌و محو کنه گفت: دلم برات یه ذره شده بود، تموم روزا رو به امید دیدن تو تو زندان گذروندم.
سعی کردم سرد باشم.
– اومدم نه بخاطر دیدنت، اومدم که بچه‌ت‌و ببینی.
غم نگاهش‌و پر کرد و لبخندش کم رنگ‌تر شد.
دست دور رایان انداخت و با احتیاط بغلش کرد.
پتو رو پایین‌تر کشید و لبخند عمیقی زد.
– ‌نگاش کن! چقدر خوشگله.
سرش‌و پایین برد و بوسه‌ای به پیشونیش زد.
– چطوری بابایی؟ مامانی‌و که اذیت نکردی؟ هوم؟
دست کوچولوش‌و گرفت و بوسیدش.
بهم نگاه کرد.
– تو سر قولت موندی، منم سر قولم می‌مونم.
تنها به تکون دادن سرم اکتفا کردم.
قدم زد و همون‌طور که آروم تکونش می‌داد شروع کرد به حرف زدن باهاش.
روی صندلی نشستم و کیفم‌و روی میز گذاشتم.
– اسمت چیه بابایی؟ هوم؟ مامانی واست انتخاب کرده یا خودم باید اینکار رو بکنم؟
-‌ رایان.
بهم نگاه کرد.
– ‌اسمش رایانه.
اخم ریزی کرد.
– خودت انتخاب کردی یا اون مهرداد؟
برای اینکه حوصله‌ی بحث نداشتم گفتم: خودم.
اخمش از هم باز شد.
– عالیه، اگه خودت انتخاب کردی پس معنیش‌و هم می‌دونی.
سر تکون دادم.
– آره، باهوش.
با لبخند به رایان نگاه کرد و همون‌طور که گونه‌ش‌و نوازش می‌کرد گفت: پسر خوشگل خودم، نمی‌خوای چشمات‌و باز کنی بابات ببینه چشمات چه رنگیه؟
صندلی‌و برداشت و کنارم گذاشت.
نشست و یه پاش‌و تکیه به پایین صندلی من کرد.
محکم بغلش کرد و صورتش‌و فرود برد تو بدن رایان و عمیق بو کشید.
نیشخندی زدم.
– با اینکه چندماه تو زندانی ولی انگار خوب بهت می‌رسند که تغییر نکردی!
بهم نگاه کرد.
– اینجا هم مثل بیرون، فقط فضاش محدودتره، باید یه جوری تا بیست و دو سال دیگه دووم بیارم.
اینکه قراره این همه سال از دستش راحت باشم کلی خوشحالم می‌کنه.
– ماهی یه بار بیا ببینمش.
پا روی پا انداختم.
– نمیام چون بچه نباید حس دوگانه نسبت به باباهاش داشته باشه.
پوزخندی زد و چیزی نگفت.
باز به رایان نگاه کرد.
نگاه ازش گرفتم‌و با انگشت‌هام روی میز ضرب گرفتم.
– درخواست طلاق دادی؟
بهش نگاه کردم.
– آره.
خیره به چشم‌هام گفت: می‌دونی که چقدر عاشقتم.
بی‌تفاوت گفتم: می‌دونم.
– می‌دونی که نمی‌خوام سختی بکشی.
– می‌دونم.
مکث کرد و گفت: پس اگه بفهمم مهرداد کوچیکترین آزاری بهت رسونده فکر نکن اینجام و کاری نمی‌تونم بکنم، بر عکس خوب می‌تونم حالش‌و بگیرم، پس بهش گوشزد بکن، من عاشق‌تر از اونم.
خیره به چشم‌هاش تنها سکوت کردم و اون ادامه داد: برای اینکه این چشم‌هات بارونی نشند حاضرم هرکاری بکنم.
با صدای گریه‌ی بچه رشته‌ی نگاهمون قطع شد و شروع کرد به تکون دادنش.
– هیس بابایی، چه عجب بیدار شدی! حالا که بیدار شدی داری گریه میکنی؟
دست‌هام‌و دراز کردم.
– بدش من گرسنشه حتما.
بهم دادش که روی پام گذاشتمش و همون‌طور که تکونش می‌دادم زیپ مانتوم‌و پایین کشیدم.
دکمه‌های لباس زیرم‌و باز کردم و بچه رو روی دست گرفتم و مشغول شیر دادنش شدم که گریه‌ش خوابید.
با نگاه های خیره‌ی نیما اخمی کردم و سریع مانتوم‌و جلوی دیدش گرفتم.
– ‌نگات‌و درویش کن.
بهم نزدیک‌تر شد
– هنوز واسم حلالی خانمم.
چپ چپ بهش نگاه کردم.
آرنجش‌و روی میز گذاشت و با لبخند نگاهم کرد.
پشت دستش‌و روی صورتم کشید که با اخم دستش‌و پس زدم اما مچم‌و گرفت و به صورتم نزدیک‌تر شد.
– برو عقب.
سشتش‌و به مژه‌هام کشید که کنار کشیدم.
– نکن نیما!
دستش‌و دور گردنم انداخت که نفس پر حرصی کشیدم.
گونه‌م‌و بوسید و به خودش فشارم داد که با حرص گفتم: نیما!
دم گوشم گفت: تا محرممی نباید ازش استفاده کنم؟
سرم‌و چرخوندم.
– برو… عقب.
به لبم چشم دوخت.
– چند ماهه ندیدمت، اینطوری که رفع دلتنگی نمیشه.
دست زیر چونه‌ش گذاشتم و سرش‌و بالا بردم که نگاهش از رو لبم برداشته شد.
کمی چرخیدم.
– وقتی آزاد بشم پسرمون میشه بیست و دو سالش، راستش دوست نداشتم توسط عشقم بیوفتم زندان.
– بزرگترین اشتباه تو، گول زدن من بود، می‌خواستم این‌و بهت ثابت کنم.
– نه، اشتباه می‌کنی، این بزرگترین اشتباه من نیست و هیچ وقت هم ازش پشیمون نمیشم.
از پشت پهلوهام‌و گرفت و نزدیک گوشم گفت: بزرگترین پیروزی من، بچه‌دار کردنت بود.
اخمی روی پیشونیم نشست.
– اینجور همیشه رد پای من‌و توی زندگیت می‌بینی خانمم، یادته بهم گفتی روزی می‌رسه که رد پامم از زندگیت محو میشه؟
آروم خندید.
-‌ اما نشد و هرگزم نمیشه.

لبش‌و روی گوشم گذاشت که از حرص چشم‌هام‌و بستم.
– من همیشه تو تک تک لحظاتت هستم، توی خاطراتت هستم، این بچه یعنی اینکه من از مهرداد باهوش‌ترم.
با اخم به سمتش چرخیدم.
– ‌منظورت چیه؟
دستش‌و رو تکیه گاه صندلیم گذاشت.
– مهرداد فکر می‌کرد با تعرض بهت می‌تونه تو رو مال خودش کنه.
با بهت گفتم: تو از کجا می‌دونی که بهم…
حرفم‌و قطع کرد: من از ریز به ریز زندگیت خبر دارم خانمم، من‌و دست کم گرفتی!
پوزخند محوی زدم.
کمی نگاهش‌و بین دو چشمم چرخوند و بعد ادامه داد: اما تو ازش دور شدی اما من یه کار دیگه کردم، تو رو حامله کردم و حالا حتی هم اگه ازم طلاق بگیری بازم توی زندگیت هستم.
با کمی مکث نگاه ازش گرفتم و با دیدن اینکه رایان بازم خواب رفته مشغول بستن دکمه‌ها و زیپ لباسم شدم.
– از زندگیم حذفت می‌کنم نیما، الکی به دلت صابون نزن.
از جام بلند شدم که به صندلیش تکیه داد.
خندید.
– واقعا؟ اگه تونستی باشه، حرفی ندارم.
کیفم‌و روی شونم انداختم.
– لادن رفته خارج و گم و گور شده، برگرده هم نمی‌ذارم باز توی زندگیم سرک بکشه، نه دیگه می‌ذارم تو زندگی من‌و مهرداد رو خراب کنی نه اون و نه هیچ کسی دیگه، این‌و بکن توی گوشت.
انگشت اشاره‌ش‌و به سرش زد و با یه چشمک گفت: این خیالات توعه خانمم.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و نگاه ازش گرفتم.
خواستم برم که بلند شد و جلوم وایساد.
دستش‌و دراز کرد که با تردید رایان‌و بهش دادم.
پیشونی و گونه‌ش‌و آروم بوسید و نزدیک گوشش یه چیزی زمزمه کرد که با اخم نگاهش کردم.
بالاخره ازش دل کند و بهم دادش اما تو حینی که روی دستم می‌ذاشتش لبش‌و روی لبم گذاشت که سرجام میخکوب شدم و نفس تو سینه‌م حبس شد.
بوسه‌ای زد و آروم جدا شد.
نزدیک به صورتم گفت: خداحافظ خانمم، باز هم دیگه رو می‌بینیم.
به خودم اومدم و اخم‌هام‌و شدید توی هم کشیدم.
بدون هیچ حرفی تنه‌ای بهش زدم و به سمت در رفتم.
در رو باز کردم و بیرون اومدم که سربازه گفت: تمومه؟
با اخم نگاهی به نیمایی که خونسرد و با لبخند مرموز همیشگیش بهم نگاه می‌کرد انداختم و گفتم: آره.

#دو_سال_بعد

رایان که خواب رفت بازم با ذوق به برگه‌ی رو به روم خیره شدم.
باورم نمیشه! وای خدا!
اگه مهرداد بفهمه مطمئنم از خوشحالی غش می‌کنه.
برگه رو به به قفسه‌ی سینه‌م چسبوندم و خندیدم.
اینبار دیگه واقعا داری بابا میشی مهردادم.
دستم‌و روی شکمم گذاشتم و پاورچین پاورچین به سمت در رفتم تا این فسقلی بیدار نشه.
صبح تا حالا پدرم‌و درآورده از بس شیطونی کرده.
از اتاق بیرون اومدم و آروم در ر‌و بستم.
شستم‌و به لبم کشیدم.
حالا چجوری سوپرایزش کنم؟
با فکری که به ذهنم رسید لبخند عمیقی روی لبم نشست.
اول رایان‌و می‌برم پیش محدثه بعد فکرم‌و عملی می‌کنم.
*****
وسایلش‌و به محدثه دادم و بعد نشستم و بازوهای کوچولوش‌و گرفتم.
– زن عمو رو اذیت نکنیا، زود میام دنبالت.
سری تکون داد.
محدثه: حالا کلک، بگو ببینم چه خبره؟
چشمکی زدم.
– بعدا متوجه میشی.
یه دفعه صدای ماهان از توی حیاط بلند شد.
– او! ماشین آشنا می‌بینم! انگار توله‌ی داداشم اینجاست.
محدثه خندون سری تکون داد.
با حرص بلند گفتم: ببند دهنت‌و تا گل نگرفتمش ماهان.
صدای خنده‌ش بلند شد.
رایان با خوشحالی از کنارم رد شد و داد زد: عمو جونی.
ماهان: چطوری شیطون؟
نفسم‌و به بیرون فوت کردم و بلند شدم.
– پس بچه دست تو، آخرشب میام دنبالش.
چندبار به گونه‌م زد.
– آخرش میفهمم.
خندیدم.
ماهان درحالی که رایان‌و بغل کرده بود و یه پلاستیک پر از خوراکی توی دستش بود بهمون نزدیک شد.
– سلام زن داداش.
چپ چپ نگاش کردم.
– سلام.
خندید و رو به محدثه گفت: سلام.
محدثه با خنده گفت: سلام.
ماهان گونه‌ش‌و بوسید و بعد داخل رفت.
– بیا تو.
– نه ممنون، تا مهرداد نرسیده باید برم.
محدثه انگشت اشاره‌ش‌و به سمتم گرفت.
– بعدا باید بهم بگی.
خندیدم.
– باشه، خداحافظ.
– حالا شد، خداحافظ.
خواستم برم ولی رایان به بیرون دوید.
– مامانی مامانی؟
– جونم.
اشاره کرد که خم بشم.
خم شدم که نزدیک گوشم آروم گفت: نذار بابایی به اموال من دست بزنه وگرنه باهات قهر می‌کنم.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و با حرص عقب کشیدم.
– رایان!
دست به کمر زد و شاکی گفت: مال خودمند، یادم نرفته بابایی اذیتشون کرده بود سیاه شده…
سریع دستم‌و روی دهنش گذاشتم و لبم‌و گزیدم.
به محدثه نگاه کردم که دیدم دستش‌و جلوی دهنش گرفته تا نخنده.
– می‌بینی وضعیت من‌و!
با خنده گفت: برو دیرت میشه.
چشم غره‌ای به رایان رفتم و بلند شدم.
– بگو باشه مامانی.
پوفی کشیدم.
– باشه.
لبخند دندون نمایی زد و به داخل دوید.
محدثه: دو سالش شده‌ها! چرا از شیر نمی‌گیریش؟
کلافه گفتم: اصلا نمیشه، حالا مامانم گفته یه جوری مرخصی می‌گیره میاد کمکم می‌کنه، شیشه‌ی شیرش تو کیفه یادت نره بذاریش تو یخچال.

سری تکون داد.
– خیالت راحت.
لبخندی زدم.
– ممنون، خداحافظ.
*********
رژلب قرمز جگریم‌و هم کشیدم و موهای آزادم‌و مرتب کردم.
دستی به لباس ابریشمی بلند قرمزم کشیدم.
امشب می‌تونه خودش‌و کنترل کنه؟
کوتاه خندیدم.
فکر نکنم، فکر کنم رایان تا فردا باید اونجا باشه.
بعد از اینکه لاک قرمزی که به ناخون‌هام زده بودم خشک شد ادکلن سرد و شیرینم‌و زدم و سریع برگه رو و وسایل‌های دیگه رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.
وارد حیاط که شدم به سمت ماشینم رفتم.
در صندوق عقبش‌و باز کردم و برگه رو داخلش گذاشتم.
گل رز قرمزو هم کنارش گذاشتم و برگه‌ی قلبی‌ای که داخلش نوشته بودم ” بابا شدنت مبارک عشق زندگیم” رو بین گل و برگه چسبوندم.
به داخل خونه برگشتم و چون هوا یه خورده بهتر شده بود درجه‌ی کولر گازی‌و کمتر کردم و بعد منتظرش روی مبل نشستم.
قلبم از هیجان حسابی تند می‌تپید.
چیزی نگذشت که با صدای ماشینش از جا پریدم و تند به سمت ضبط رفتم.
آهنگ لایت و آرامبخش عاشقانه‌ای‌و پلی کردم و منتظر باز شدن در دست‌هام‌و توی هم قفل کردم.
در که باز شد صداشم بلند شد.
– اهالی خونه؟
آروم خندیدم.
با کت روی شونه‌ش از پشت ستون که بیرون اومد با دیدنم بدبخت سرجاش میخکوب شد و متعجب به سر تا پام نگاه کرد.
با لبخند به سمتش رفتم.
– سلام.
همون‌طور که سر تا پام‌و برانداز می‌کرد کشیده گفت: سلام خانم، حسابی خوشگل کردی!
رو به روش وایسادم.
– البته زیاد از اینکارا می‌کنی اما امشب…
لبش‌و با زبونش تر کرد و چشمکی زد.
– چه خبره کلک؟ هوم؟
از گردنش آویزون شدم و گونه‌ش‌و محکم بوسیدم.
– هیچی عشقم، رایان‌‌و بردم پیش داداشت که یه امشب راحت باشم.
کتش‌و انداخت و پهلوم‌و گرفت.
– او! چه شود!
چونم‌و گرفت و نزدیک به لبم گفت: تنهایی، خلوت دونفری، جون.
خندیدم اما زود صدای خندم با لبای داغش قطع شد و شیرینی لذت بخشی‌و حس کردم.
چندین بار عمیق هم‌و بوسیدیم و بعد جدا شدیم.
– تا لباسات‌و عوض می‌کنی و دوش می‌گیری شام‌و می‌کشم.
– ای به چشم خانمم.
گونه‌م‌و بوسید و بعد از برداشتن کتش به سمت پله‌ها رفت، منم وارد آشپزخونه شدم.
میز شام‌و کم کم آماده کردم.
با بالا تنه‌ی لخت و یه شلوارک پاش پایین اومد که لبخندی زدم.
– بفرمائید شام.
با لبخند بهم نزدیک شد و کمرم‌و گرفت.
گردنم‌و بوسید و نزدیک گوشم گفت: راستش دلم می‌خواد به جای شام تو رو بخورم.
خندیدم.
– اونم به وقتش، الان نوبت شامه.
دستم‌و گرفت و میز رو دور زد.
صندلی‌و واسم بیرون کشید.
– بفرمائید خانم.
با لبخند تشکری کردم و نشستم که خودشم رو به روم نشست.
خیره نگاهم کرد.
– همیشه قرمز زیادی هاتت می‌کنه، مخصوصا وقتی که اینقدر یقه‌ت باز باشه.
رو میز خم شدم و شیطون‌تر از خودش گفتم: دوست داری یا نه؟
خم شد و خیره به یقه‌م گرفت.
– عاشقشم.
کوتاه خندیدم و درست نشستم.
یه میز اشاره کردم.
– بفرما غذا…
غذاش‌و زودتر تموم کرده بود و سنگینی نگاهش‌و تموم مدت رو من انداخته بود.
از چشم‌هاش می‌فهمیدم حسابی دلش می‌خواد.
یه دفعه جوری که یه چیز یادم اومده لقمه‌م‌و قورت دادم و گفتم: راستی.
به چشم‌هام نگاه کرد.
– جونم.
– بی‌زحمت برو تو صندوق عقب ماشینم یه سری وسایل هست بیار.
– چی هست؟
– برو خودت می‌بینیش.
با چشم‌های ریز شده نگاهی بهم انداخت و بعد بلند شد.
به سمت در رفت که از جام بلند شدم.
از آشپزخونه بیرون اومدم و دستم‌و روی قلبم گذاشتم.
یعنی عکس العملش چیه؟
خیلی نگذشت که یه دفعه صدای دادش بلند شد: مطهره؟
دو دستم‌و روی دهنم گذاشتم تا صدای خندم بلند نشه.
در با صدای بدی باز شد و به ثانیه نکشیده قامتش با برگه‌ی توی دستش نمایان شد.
نفس زنان گفت: این راسته؟ هان؟
با ذوق سرم‌و تکون دادم.
– آره.
با بهت بلند خندید.
– این عالیه!
یه دفعه به سمتم هجوم آورد و جوری بغلم کرد که هر دومون روی مبل افتادیم.
محکم بین بازوهاش حبسم کرد و پی در پی گردنم‌و بوسید که با خنده گفتم: خفه شدم مهرداد.
فشارش‌و از رو بدنم کمتر کرد و لبش‌و محکم روی لبم گذاشت.
چندین بار بوسه‌ای زد و باز بغلم کرد.
– انگار دارم بال درمیارم، امشب یکی از بهترین شب زندگیمه.
چشم بسته لبخندی زدم و دستم‌و توی موهاش فرو کردم.
– خیلی دوست دارم مهردادم.
– اما من عاشقتم، روانیتم.
لبخندم عمیق‌تر شد و دست‌هام‌و دور گردنش حلقه کردم.
سرش‌و عقب کشید و پیشونیش‌و به پیشونیم تکیه داد که هرم نفس‌هاش توی صورتم پخش شد و غرق لذتم کرد.
– آماده‌ای خانمم؟
آروم خندیدم و گفتم: از کی اجازه می‌پرسی؟
– الان فرق می‌کنه نمی‌خوام نی نیمون اذیت بشه.
باز خندیدم و سرم‌و تو گودی گردنش فرو کردم.
– تو همه حال من واسه‌ تو آزادم عشق جان.
بعد بوسه‌ای زدم.
از روم بلند شد و دست زیر زانو و گردنم انداخت و بلندم کرد.
?
??
???

همون‌طور که به سمت پله‌ها می‌رفت گفت: هیچوقت واسم تکراری نمیشی، همیشه تازه‌ای.
دلبرانه خندیدم.
– خاصیت عشقه نفسم.
**********
نگاهی به قفسه‌ی سینه‌م انداختم و با خنده گفتم: رایان میکشتت مهرداد.
خندید و روی خودش انداختم.
– بچه باید بدونه مال باباشه نه اون.
باز خندیدم و سرم‌و روی سینه‌ش گذاشتم.
انگشتم‌و روی بدنش کشیدم و با لذت به صدای قلبش گوش دادم.
موهام‌و با ملایمت نوازش کرد.
از وقتی که زنش شدم تا الان دارم بهترین روزای زندگیم‌و سپری می‌کنم.
مهرداد معجزه‌ی زندگی منه، حتی یه لحظه هم بخاطر دوست داشتنش پشیمون نشدم.
نه لادن و نه نیما دیگه هیچ کدومشون نمی‌تونند این آرامش‌و به هم بزنند.
با یادآوری لادن چشم‌هام‌و باز کردم.
– راضی به مرگش نبودم.
– کی‌و میگی؟
آروم لب زدم: لادن.
نفس عمیقی کشید.
– بیخیال، بحثش‌و باز نکن.
دیگه حرفی نزدم.
یه سال پیش خبر رسید هواپیمایی که لادن مسافرش بوده و داشته به ایران برمی‌گشته توی راه بالای دریا سقوط می‌کنه، تا حالا جنازه‌ش‌و نتونستند پیدا کنند، بیچاره مامان و باباش!
با صدای آیفون سریع نشستم.
اخم ریزی کرد و بلند شد.
با خنده و حرص گفتم: نگو که رایان اذیتشون کرده برش گردوندند!
بلند شد و خندید و سری به چپ و راست تکون داد.
با همون حوله لباسی تنش از اتاق بیرون رفت.
زود لباس‌هام‌و پوشیدم و یه چادر روی سرم انداختم.
صداشون از پایین میومد و معلوم بود حدسم درست بوده.
از پله‌ها پایین اومدم و به در نزدیک شدم که دیدم مهرداد رایان‌و بغل کرده و داره با ماهان حرف میزنه.
ماهان با دیدنم گفت: سلام زن داداش.
– سلام، اذیتتون کرده؟
– اذیت که نه ولی خب، می‌خواست برگرده.
معنادار به مهرداد نیم نگاهی انداخت و ادامه داد: هر چی هم بهتون زنگ زدم جواب ندادید.
مهرداد چپ چپ بهش نگاه کرد که خندون گفت: دیگه خودم آوردمش.
رایان بیشتر به مهرداد چسبید.
– دلم واسه بابام تنگ شده بود می‌خواستم برگردم.
خندیدم.
مهرداد خندید و محکم گونه‌ش‌و بوسید.
– آخ قربونت برم من نیم وجبی.
– بیا تو.
ماهان: نه ممنون، برم دیگه محدثه تنهاست.
خداحافظی کرد و به سمت ماشینش که وسط حیاط پارک شده بود رفت.
مهرداد در رو بست و همون‌طور که لپ رایان‌و می‌کشید وارد هال شد.
– بگو ببینم، چی‌کارا کردی؟
رایان: با زن عمو بازی کردم.
وارد هال شدم و مهرداد روی مبل نشست.
مهرداد: خب؟
– با عمو تو استخر آب بازی کردیم.
چادر رو روی مبل گذاشتم و کنارشون نشستم.
– ‌بعدم کلی خوراکی خوردیم، البته شیرمم خوردما.
خندیدم و سری به چپ و راست تکون دادم.
بهم نگاه کرد.
– ‌مامانی؟
موهای خوش حالت مشکیش‌و مرتب کردم.
– جونم.
– شما شام چی خوردین؟
– فسنجون.
دست‌هاش‌و به هم کوبید.
– وای چه خوب! من به زن عمو گفتم ماکارونی بپزه.
دستش‌و روی شکمش کشید.
– خوشمزه بود.
من و مهرداد خندیدیم.
بلند شد و روی پام نشست.
– شیر می‌خوام.
لبم‌و گزیدم و به مهرداد نگاه کردم که دستی به لبش کشید تا نخنده.
خودش‌و بالا و پایین کرد.
– گرسنمه مامانی، بده دیگه.
– آم پسرم، تو دیگه بزرگ شدی نباید شیر بخوری.
اخم‌هاش‌و‌ شدید توی هم کشید و دست به سینه گفت: باید شیر بخورم قوی بشم.
– خب شیر گاو بخور.
دست دور گردنم انداخت و شیطون گفت: اما شیر تو خوشمزه‌تره.
مهرداد که از خنده سرخ شده بود گفت: از چه لحاظ بابایی؟
بهش نگاه کرد.
– به قول خودت از توفلید به مصرفه خاصیتش بیشتره.
با حرص به مهرداد نگاه کردم که روی مبل ولو شد و دلش‌و گرفت و بلند بلند خندید.
– آخ آخ نیم وجبی‌و نیگاه! میگه از توفلید!
با حرص مشتی بهش زدم.
– ‌همش تقصیر توعه‌ها!
رایان دستش‌و زیر لباسم برد.
– بده دیگه.
بازم مشتی حواله‌ی مهرداد کردم و بعد لباسم‌و بالا زدم.
– چشمات‌و ببند.
سرش‌و تکون داد.
– نمی‌خوام.
نفس پر حرصی کشیدم.
اون یکیم بالا زدم که مثل ببر گرسنه به جونم افتاد.
خداروشکر حواسش به کبودی نرفت.
مهرداد چشم‌هاش‌و بست و نفس عمیقی کشید.
اشک توی چشم‌هاش‌و پاک کرد و بلند شد.
– از دست این!
چشم غره‌ای بهش رفتم و رایان‌و بغل کردم.
دستش‌و دور گردنم انداخت و آروم آروم دستش‌و جلو آورد که دستش‌و پس زدم.
– نکن.
با حرص نگاهم کرد.
باز خواست دستش‌و نزدیک کنه که اینبار رایان فهمید و پاش‌و محکم به دستش کوبوند که آخی گفت.
رایان کمی ازم جدا شد و دستش‌و رو اون یکیش گذاشت.
با اخم گفت: مال منند بابایی برو.
بعد به شیر خوردنش ادامه داد که مهرداد نفس پر حرصی کشید، منم لبم‌و به دندون گرفتم تا نخندم.

#مــحـدثه

سریع وارد دستشویی شدم و اوق زدم ولی چیزی بالا نیاوردم.
ماهان با ترس تو چارچوب وایساد.
– چی شد؟ خوبی؟
با حرص مشتم‌و پر از آب کردم و به صورتم زدم.
– خوبم.
بعد از کنارش رد شدم و بی‌مقدمه روی تخت خوابیدم.
چیزی نگذشت که روی تخت اومد و از پشت بغلم کرد.
موهام‌و پشت گوشم برد.
– چرا بهم نمیگی؟
با اخم گفتم: چی‌و؟
مکث کرد و گفت: اینکه حامله‌ای.

جا خوردم اما زود گفتم: نمیگم چون نیستم.
بازوم‌و گرفت و با تحکم گفت: هستی، فکر کردی من هالوعم محدثه؟ می‌دونم که چند روز پیش رفتی آزمایش دادی و رفتی دکتر.
سریع به سمتش چرخیدم و عصبی خندیدم.
– واسه من به پا گذاشتی؟
با اخم گفت: این چه مسخره بازی‌ایه که راه انداختی! چرا پنهونش می‌کنی؟ منکه دوست پسرت نیستم شوهرتم!
چرخیدم و دستم‌و زیر بالشت بردم.
– بگیر بخواب آخرشبی خیال برت داشته.
به شدت به سمت خودش چرخوندم.
– من‌و عصبی نکنا، حرف بزن.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و سکوت کردم.
با حرص گفت: حرف نمی‌زنی؟ باشه!
یه دفعه سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد و چنان گازی گرفت که دادم به هوا رفت و با تقلا داد زدم: وحشی!
پایین‌ترش‌و گاز گرفت که چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
لعنتی می‌دونه که رو کبود شدن گردنم حساسم.
بازم گاز گرفت که داد زدم: باشه وحشی عوضی من حامله‌م خوب شد؟
پوست گردنم‌و ول کرد و زبونش‌و روش کشید.
نزدیک گوشم لب زد: حالا شد.
سرش‌و بالا آورد که با چشم‌های برزخی بهش نگاه کردم.
– دعا کن کبود نشه وگرنه می‌دونی که چی‌کار می‌کنم.
دستش‌و کنار سرم گذاشت و تو صورتم خم شد.
لباس خوابم‌و کنار زد و دستش‌و روی شکمم نوازش‌وار کشید.
– چرا پنهونش کردی؟
نگاه ازش گرفتم.
– با توعم، میگم چرا؟
بهش نگاه کردم و آروم لب زدم: چون دکتر گفت شاید رحمم نتونه نگهش داره و سقط بشه.
دستش رو شکمم بی‌حرکت موند و ماتش برد.
– چی؟
نفس پر غمی کشیدم و چرخیدم و چشم‌هام‌و بستم.
باز به سمت خودش چرخوندم که چشم‌هام‌و باز کردم.
با خنده تلنگی به سرم زد.
– آخه دیوونه دکتر گفته شاید، ولش بابا کی گفته بچه‌ای که من کاشتم سقط میشه؟ خیلیم محکم کاشتمش.
خندم گرفت.
به نوک بینیم زد.
– تو هم موج منفی نده مامان بچه وگرنه بازم گازت می‌گیرم.
خندون چشم غره‌ای بهش رفتم.
به لبم نزدیک شد و آروم لب زد: این نشد یکی دیگه درست می‌کنم.
سعی کردم نخندم و مشتم‌و به بازوش کوبیدم که خندید و لبش‌و روی لبم گذاشت.
بوسه‌ای به لب پایینیم زد و پایین رفت که با چشم‌های گرد شده گفتم: کجا بدون اجازه سرت‌و انداختی میری پایین؟
آروم خندید و بوسه‌ای به شکمم زد که خیالم راحت شد.
باز بالا اومد و شیطون چشمکی زد.
– تو به چی فکر کردی شیطون؟ نکنه فکر کردی دارم میرم پایین…
به شونه‌هاش کوبیدم و تهدیدوار گفتم: ببند تا نبستمش.
باز خندید و سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد.
بوسه‌ای زد و آروم گفت: به سلامتی روزی که از مانکن تبدیل به پنگوئن بشی.
تموم حس و حالم پرید و حرص وجودم‌و پر کرد که با تموم توان روی تخت پرتش کردم و به جون موهاش افتادم.
غریدم: می‌کشمت ماهان.
خندش اوج گرفت و سعی کرد دست‌هام‌و از موهاش جدا کنه.
********
#عــطـیـه

– یک سال و خورده‌ایه که باهم نامزدیم ایمان، وقتی بهت گفتم دوست دارم چند روز بعدش خواستی من‌و ببینی، بهم گفتی که می‌تونی با کسی باشی که معلوم نیست کی بتونه تموم قلبش‌و به تو بده؟ منم گفتم آره، قبول کردی‌و اومدی خواستگاریم اما خواستی نامزد بشیم منم مخالفت نکردم، اما الان یک سال و خورده‌ای گذشته و بچه‌ی مطهره شده دو سالش! تصمیمت چیه ایمان؟ من‌و می‌خوای یا نه؟
همه‌ی این حرف‌ها رو با بغض توی گلوم و یه دنیا دلخوری می‌گفتم.
لبخند محوی زد.
– خسته شدی نه؟
– نه از تو، از وضعیت معلقمون.
دست‌هام‌و گرفت و بوسه‌ای بهشون زد.
دست‌هام‌و بغل کرد و گفت: تو از دل من خبر داری؟
– نه.
لبخندی زد.
– پس یه امشب‌و سکوت کن و همه چی‌و بده دست من.
– آخه…
انگشتش‌و روی لبم گذاشت.
– لطفا.
مکث کردم و بعد گفتم: باشه.
لبخندی زد و بلندم کرد.
همون‌طور که دستم تو دستش بود از خونه بیرون اومدیم.
********
با ترس داد زدم: ایمان؟
اما هیچ خبری ازش نبود.
وسط این جنگل انگار داشتم جون می‌دادم.
گفت که میره کمک بیاره واسه ماشین اما دیگه خبری ازش نشد.
با بغض بازم گفتم: ایمان؟
دست‌هام که از سرما سرخ شده بودند رو جلوی دهنم بردم و با نفس‌هام گرمش کردم.
از روی یه تنه‌ی درخت رد شدم و بوته‌ای‌و کنار زدم.
کم کم دیکه اشکم دراومد.
با صدای جغد اونم نزدیکم از جا پریدم و دستم‌و روی قلبم که حسابی هم تند میزد گذاشتم.
خدا لعنتت نکنه ایمان، آخه اومدی وسط یه جنگل که چی بشه؟
با خوردن نوری توی صورتم سریع چرخیدم که از لا به لای درخت‌ها متوجه کلبه‌ای شدم.
وای خدایا شکرت!
با پاهای تقربیا بی‌حسم تا تونستم دویدم.
تنها چراغ دم درش روشن بود.
پشت در وایسادم و نفس پر استرسی کشیدم.
خواستم در بزنم اما دیدم که نیمه بازه.
با تردید کاملا بازش کردم که صدای غیزی بلند شد اما وارد شدنم همانا و شدید شکه شدنمم همانا.
– یه ذره دیر کردی خانمم!
با بهت نگاهم‌و بین ایمان و گلبرگ‌ها و شمع های روشن چرخوندم.
اصلا انگار درک نمی‌کردم چیشده.
از بین راهی که دو طرفش‌ گلبرگ و شمع چیده شده بود به سمتم اومد.
هنگ کرده گفتم: اینجا… اینجا چه خبره؟

کوتاه خندید و دست‌هام‌و گرفت و عقب عقب رفت.
– ایمان؟
– جونم؟
نگاهم‌و چرخوندم.
– اینجا…
– واسه تو درستش کردم.
سریع بهش نگاه کردم.
درست وسط کلبه وایساد و با دست‌هاش صورتم‌و قاب گرفت.
– می‌خواستم کاری بکنم که امشب فراموش نشدنی باشه.
به صورتم نزدیک‌تر شد و آروم لب زد: منم خسته شدم از نامزد بازی.
اشک توی چشم‌هام حلقه زد.
– منم خسته شدم از اینکه وقتی چشم‌هام‌و باز می‌کنم تو رو کنارم نمی‌بینم؛ وقتی از سرکار برمی‌گردم تو توی خونم نیستی؛ می‌خوام دیگه واقعا واقعا بشی خانمم، بشی… زن رسمیم.
دست‌هام‌و روی دهنم گذاشتم و بلافاصله اشک‌هام روونه شدند.
با صدای لرزون گفتم: ایمان؟
– جون ایمان.
با گریه خندیدم.
– داری جدی میگی؟
سرش‌و تکون داد.
– کاملا جدیم عشقم.
پر نفوذتر به چشم‌هام زل زد.
– خیلی دوست دارم عطیه.
شدت گریم از ذوق بیشتر شد و تو یه حرکت خودم‌و تو بغلش انداختم که صدای هق هقم اوج گرفت.
محکم بین بازو‌های مردونه‌ش گرفتم و دم گوشم گفت: هیس، گریه کنی بقیه‌ی سوپرایزم‌و بهت نشون نمیدما.
با گریه خندیدم.
– بخند اما گریه نکن.
حلقه‌ی دست‌هام‌و تنگ‌تر کردم و سعی کردم اشک‌هام‌و پس بزنم.
سرم‌و به قفسه‌ی سینه‌ش چسبوند و بوسه‌ای زد که غرق لذت شدم.
آروم‌تر که شدم ازش جدا شدم.
انگار چرخ دنیا دیگه واقعا داشت به خواسته‌ی من می‌چرخید.
– بقیش کو؟
خندید و بوسه‌ای به گونم زد.
دستم‌و گرفت و به جلو کشوندم.
به یه میز رسیدیم که یه گل رز قرمز و یه جعبه‌ی قرمز روش بود.
پشت سرم رفت و از پشت بغلم کرد.
نزدیک گوشم گفت: جعبه رو بردار و بازش کن.
با کنجکاوی برش داشتم و با کمی مکث بازش کردم که با حلقه‌ای که دیدم هینی کشیدم و با خوشحالی گفتم: واسه منه دیگه نه؟
خندید.
– مال خود خودته.
حلقه رو از توی جعبش برداشت و دستم‌و گرفت.
– فردا به مامان و باباهامون میگم که دیگه وقت عروسیه.
با ذوق و چشم‌های پر از اشک خندیدم.
حلقه رو توی انگشتم انداخت.
محکم‌تر بغلم کرد و گونه‌م‌و عمیق بوسید که لبخندی روی لبم نشست.
روسریم‌و از سرم انداخت و سرش‌و تو موهام فرو کرد و عمیق بو کشید.
– مطمئن باش خوشبخت‌ترین دختر توی دنیات می‌کنم.
با لبخند گفتم: شکی درش نیست.
آروم خندید و بوسه‌ای به گردنم زد.
– راستش کلی منتظر شب عروسیم.
با حرص و خنده به دستش کوبیدم که خندید.
ولم کرد و به سمت خودش چرخوندم که مشتم‌و آروم به سرش کوبیدم.
با اخم ساختگی گفت: چرا میزنی؟
– چون حتی سوپرایزتم مثل آدم نیست! زهرترک شدم الاغ!
سعی کرد نخنده ولی موفق نشد و خندید.
لپ‌هام‌و کشید.
– ما خاصیم، خاص هم عمل می‌کنیم.
خندون چشم غره‌ای بهش رفتم.
– حالا یه لب میدی؟
با ناز گفتم: نه، برو بعدا بیا.
با حرص خندید و یه دفعه دو طرف صورتم‌و گرفت و لبش‌و محکم روی لبم گذاشت و بوسیدم که توی گلو خندیدم و دیوونه‌ای نثارش کردم.
دستم‌و توی موهاش فرو بردم و با لذت همراهیش کردم.

#مـطـهـره

دستی برامون تکون داد که خندیدیم و دستمون‌و تکون دادیم.
– می‌خوای تو هم تو اون قطار بذاریم؟
با حرص نگاش کردم.
– من بچه‌م؟!
خندید و به خودش فشارم داد.
– تو حتی اگه صد سالتم بشه بازم واسه من همون دانشجو کوچولوعی.
خندون چشم غره‌ای بهش رفتم که خندید.
– دیگه داره بازیش تموم میشه، برو سه تا بستنی بگیر بیا.
– شما امر کن خانمم.
خندیدم.
گونم‌و بوسید و بعد از اینکه دستش‌و محکم به کمرم کوبید رفت که سریع نرده رو گرفتم و با حرص و خنده سری به چپ و راست تکون دادم.
قطار کم کم داشت وایمیستاد.
با صدای یه خانم بهش نگاه کردم.
– ببخشید خانم.
– بله؟
یه برگه رو به سمتم گرفت.
– می‌دونید اینجا کجاست؟
برگه رو ازش گرفتم و نگاهی بهش انداختم.
با وایسادن قطار رو به رایان بلند گفتم: بیا اینجا مامان.
بعد به زنه نگاه کردم و دقیق بهش گفتم که از کدوم طرف باید بره.
با لبخند تشکری کرد و بعد رفت.
چرخیدم اما با ندیدن رایان دلم هری ریخت.
با استرس گفتم: رایان؟
نگاهم‌و اطراف چرخوندم و همون‌طور که حیرون دور خودم می‌چرخیدم داد زدم: رایان؟
اما اصلا نمی‌دیدمش.
با ترس کمی به جلو دویدم و بازم داد زدم: رایان؟
اما بازم نه صداش‌و شنیدم و نه خودش‌و دیدم.
بغض بدی تو گلوم افتاد و بدنم شروع کرد به خفیف لرزیدن.
با دست‌های لرزونم گوشیم‌و سریع بیرون آوردم و به مهرداد زنگ زدم که با چند بوق جواب داد.
– جونم.
همون‌طور که اطراف‌و دید میزدم با صدای لرزون درحالی که درست نفسم بالا نمیومد گفتم: مهرداد رایان نیست، رایان‌و پیدا نمی‌کنم.
صداش پر از ترس شد.
– چی؟ صبرکن دارم میام.
بعدم تماس‌و قطع کرد.
با بغض گوشیم‌و توی کیفم گذاشتم و بلند گفتم: رایان؟
چیزی نگذشت که با صدای مهرداد سریع به سمتش چرخیدم.
– ‌پیداش نکردی؟
با بغض گفتم: نه.
دستم‌و گرفت و به جلو کشوندم.
داد زد: رایان؟
از ترس اشک‌هام روونه شدند.
نگاه مهرداد که بهم افتاد سریع وایساد و دو طرف صورتم‌و گرفت.

نفس بریده گفت: گریه نکن پیداش می‌کنیم.
با گریه گفتم: همش تقصیر منه.
معترضانه گفت: میگم گریه نکن، واسه بچه هم خوب نیست.
بازم به جلو کشوندم و به سمت نگهبانی دوید‌.
دستم‌و روی شکمم گذاشتم و با گریه نگاهم‌و چرخوندم.
نه خدا، دیگه نه، بچم‌و بهم برگردون، بهت التماس می‌کنم.

#نــیــما

آروم گفتم: چی شد؟
– بچه الان دست ماست ارباب، خیالتون راحت اما بخاطر جیغ و دادش مجبور شدیم بی‌هوشش کنیم، ببخشید.
– اشکال نداره، یادت باشه، می‌بریش دبی میدیش به لادن، اون می‌دونه باید کجاش ببره.
– چشم ارباب، شما با خیال راحت توی زندان باشید، بازم کاری بود من درخدمتم.
– خوبه، برو دیگه.
– چشم.
تماس‌و قطع کردم و سریع سیمکارت‌و از گوشی درآوردم و گوشی‌و کاملا خاموش کردم.
توی شلوارم پنهانش کردم و از انباری بیرون اومدم که شروین به سمتم چرخید.
– تموم شد؟
همون‌طور که حواسم به اطراف بود سری تکون دادم.
باهم به طور عادی توی راهرو قدم برداشتیم.
رادمان توی پاریس و رایان توی دبی.
لبخند مرموز محوی زدم.
واقعا فکر می‌کنید من از همه چی می‌گذرم و بیکار می‌مونم؟
قراره پسرای عزیزم خوب آموزش ببینند و جا پای پدرشون بذارند… باندها رو بچرخونند تا اینکه بابای عزیزشون از حبس آزاد بشه و نقشه‌ای که سال‌هاست منتظرشه رو عملی کنه.
دو برادر جوری که چندین سال نمی‌فهمند برادر یا خانواده‌ای دارند با کینه و حس انتقام بزرگ می‌شند، اینجور بیشتر قوی می‌شند و بهتر رشد می‌کنند… بی‌رحم و باهوش درست مثل پدرشون!
نیما هیچوقت چیزی‌و از دست نمیده… این‌و قبلا بهت گفتم خانمم.
آزاد که شدم بزرگ‌ترین باند قاچاق خاورمیانه میشم و پادشاهی می‌کنم؛ تموم دشمنام‌و به خاک سیاه می‌شونم، مخصوصا اون جاوید و شاهرخی که گند زدند به همه چیز و جرئت کردند به من حمله کنند.
روز انتقام زیاد دور نیست.
می‌دونم دوری بچه سخته مطهره جونم اما فدا کردن یه چیز کوچیک‌تر واسه یه چیز بزرگ‌تر لازمه… منتظر آزادیم باش، اونوقت درست و حسابی بهت نشون میدم نیما واقعا کیه و حاضره چه کارهایی بکنه.
پس تا اونوقت فعلا خداحافظ… ملکه‌ی من!

❤️پــایـانــ فـصـلـــ اولـــ❤️