خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان معشوقه جاسوس پارت ۶۵

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

#نفس

آروم در اتاق‌و باز کردم که همراه با تقی که کرد بی‌اراده لبم‌و گزیدم.
پاورچین پاورچین وارد اتاق شدم که طبق حدسم هنوزم خواب بود.
از فکر شیطانی‌ای توی سرم بود آروم خندیدم و کنارش نشستم.
کیف لوازم آرایشم‌و روی میز گذاشتم و واسه مطمئن شدن گفتم: رایان؟
اما جوابی نداد.
قلبم از هیجان تند می‌تپید و به سختی خندم‌و کنترل می‌کردم.
همه به جز من و رایان و آرام و رادمان صبح خیلی زود رفته بودند کوهنوردی و از اونجایی که ما چهارتا واسه نسل الانیم و ضد سحر خیزی راضیشون کردیم بذارند بخوابیم اما به طور زجرآوری زودتر بیدار شدم، درست مثل روزهای تعطیلی مدارس که می‌خوای بیشتر بخوابی اما دقیقا همون ساعت بازم بیدار میشی حرص آوره.
با خودم گفتم چیکار کنم چی‌کار نکنم که روز ولنتاینی این شیطنت به سرم زد.
امیدوارم باهام لج نیوفته که امروز چیزی بهم نده.
با شیطنت آروم خندیدم.
از توی کیف رژ لبم‌و برداشتم و درش‌و باز کردم.
خداکنه هنوزم مثل قبل خوابش سنگین باشه.
اول نگاهی به رادمان انداختم بعد مشغول کارم شدم.
رژلب قرمزم‌و به طور سخاوتمندانه‌ای روی لبش کشیدم.
ریملم‌و برداشتم و آروی روی مژه‌های بلندش کشیدم.
با رژ صورتیم روی پیشونیش نوشتم ” I love you “
تکونی خورد که سریع رژ رو ازش دور کردم و نفس‌و تو سینم نگهش داشتم.
به پهلو غلت زد که نفس حبس شدم‌و رها کردم.
آروم بلند شدم و با احتیاط اون طرف نشستم.
رژ قرمزم‌و روی لبم کشیدم و بعد عمیق گونش‌و بوسیدم.
با رژ مایع جگری روی اون گونش نوشتم و کشیدم ” رایان ♡ نفس “
سر انگشت‌هام‌و بوسیدم و با صدای خفه‌ای گفتم: جون لعنتی عجب دافی شدی!
دستم‌و محکم روی دهنم گذاشتم تا صدای خندم بلند نشه.
گوشیم‌و از توی کیف درآوردم و ازش چندتا عکس گرفتم.
درآخر که دیگه خندم کم کم داشت غیر قابل کنترل می‌شد وسیله‌های جرمم‌و برداشتم و سریع از اتاق بیرون زدم…..
مشغول سرخ کردن سوسیس‌ها بودم و آرام و رادمانم روی مبل نشسته بودند و خیره به گوشی درمورد این و اون تبادل نظر می‌کردند.
تموم مدت قیافه‌ی رایان جلوی صورتم میومد و تا مرز خنده می‌کشوندم اما به سختی خودم‌و کنترل می‌کردم.
آقا هنوزم خوابه.
سوسیس‌ها رو توی چهارتا بشقاب ریختم و روی اپن گذاشتم.
– بیا نون و بشقاب‌ها رو ببر.
از جاش بلند شد.
با صدای برخورد در به دیوار نگاهمون به سمت ته هال کشیده شد.
رایان بود اونم حسابی خواب‌آلود و با موهای آشفته.
به این سمت اومد و خمیازه‌ای کشید.
– چه عجب زودتر از من بیدار شدید.
از شدت خنده نفسم‌و حبس کردم و در تلاش اینکه نخندم شکمم هر لحظه منقبض‌تر شد.
نزدیک‌تر که اومد و چهرش واضح شد اول اون دوتا با چشم‌های گرد شده نگاهش کردند اما یه دفعه چنان زدند زیر خنده که دیگه نتونستم تحمل کنم و به تلافی این دو ساعت روی اپن خم شدم و از ته دل خندیدم.
رایان از شدت خنده از مبل روی زمین پرت شد و آرامم همونجا نشست و روی زمین ریسه رفت.
رایان هاج و واج نگاهمون کرد.
– چتونه؟ مگه دلقک دیدید؟
آرام با خنده داد زد: کار توعه نفس؟
از خنده نمی‌تونستم حرف بزنم و تنها اپن‌و بغل کرده بودم.
رایان: دیوونه شدید؟
رادمان همونطور که پیرهنش‌و تو مشتش گرفته بود به سختی کلمات‌و ادا کرد: یه… نگاه… به خودت… توی… آینه بنداز.
رایان با چهره‌ای سردرگم به سمت آینه‌ی قدی کنار هال رفت.
دو دستم‌و محکم روی دهنم گذاشتم و با دو و خم شده از شدت خنده به سمت در حیاط دویدم.
تا اومدم دمپایی‌و پام کنم صدای دادش بلند شد.
– نفس بیچارت می‌کنم.
فرار رو بر قرار ترجیح دادم و پا برهنه با خنده جیغی کشیدم و توی حیاط دویدم که از سرمای زمین لرز تو تنم افتاد.
کمی که دور شدم چرخیدم.
دندون روی دندون سایید و دستش‌و به گونش کشید که اخم ساختگی کردم و خندون گفتم: عه! چرا پاکش کردی؟ اینقدر با دقت بوسیده بودمت!
یه دستش مشت شد و اون یکیش تهدیدوار به حرکت دراومد.
– من فقط تو رو بگیرم نفس.
این‌و گفت و به سمتم هجوم آورد که جیغی کشیدم و بازم دویدم.
با خنده بلند گفتم: عزیزم چرا الکی عصبی میشی یه کم دقت کنی می‌بینی دختر کش شد.
غرید: جرئت داری وایسا.
سریع از پله‌ها پایین اومدم و از راه سنگ فرش شده داد زدم: خالد؟
با دو به همراه افشین از توی اتاقکشون بیرون اومد.
– چی شده خانم؟
سریع پشت یکی از ماشین‌ها پناه گرفتم.
– این ارباب زخمیت‌و آروم کن می‌خواد بکشتم.
دست‌های مشت شدش‌و روی کاپوت گذاشت.
– بیا اینجا ببینم.
طره‌ای از موهام‌و دور انگشتم پیچیدم و با ناز گفتم: دوست دخترم میشی خانمی؟
آتیش توی چشم‌هاش شعله‌ور شد.
اومد به سمتم بیاد که خالد نفس زنان بهمون رسید.
– ارباب؟
رایان بهش نگاه کرد اما خالد یه دفعه دستش‌و روی دهنش گذاشت و نگاهش پر از خنده شد.
نگاه از رایان گرفت.
– فکر کنم مسئله خصوصیه ارباب، با اجازه.
این‌و گفت و فرار کرد.

رایان پلک روی هم گذاشت و نفس فوق العاده عمیقی کشید.
آروم ماشین‌و دور زدم و یه دفعه روی کمرش پریدم که بدبخت از جا پرید.
گردنش‌و سفت چسبیدم و نزدیک گوشش اغواگرانه زمزمه کردم: تو که دوست نداری عشقت‌و بزنی، عشقی که حسابی دوست داره هوم؟
مشت‌هاش‌و روی ماشین نگه داشت و سرش‌و کمی کنار کشید اما با شیطنت لبم‌و روی گوشش گذاشت و آروم لب زدم: رایان؟
دستش‌و روی گوشش گذاشت و چشم بسته گفت: نکن نفس، از کمرم بیا پایین.
دو طرف لبش‌و گرفتم و بوسه‌ای بهش زدم.
با خنده‌ی کنترل شده‌ای گفتم: تا حالا لب رژلبی نبوسیده بودم.
یه دفعه دستش‌و به عقب برد و موهام‌و توی مشتش گرفت که صورتم از سوزش درهم رفت و سعی کردم موهام‌و آزاد کنم.
– فسقلی حالا تو من‌و دست می‌ندازی؟
اینبار صداش پر از خنده و حرص بود.
– صورت من‌و دفتر نقاشی می‌کنی هان؟ اونم تو روز ولنتاین؟
مرموزانه گفتم: ببین عزیزم اصلا به ذهنت خطورم نکنه که چیزی بهم ندی چون اگه اینکار رو بکنی عکس‌های خوشگلی که ازت گرفتم‌و توی اینستا پخش می‌کنم.
با یه نفس پر حرص زبونش‌و به لبش کشید.
– امروز که صددرصد یه چیزی بهت میدم اما دوست دارم الان بدم، بریم توی اتاق درارم قشنگ و واضح ببینیش.
از اونجایی که ذهنم شدید منحرفه و مطمئنم خودشم لحنش منظور داره فکم قفل شد.
– باشه واسه خودت کاری باهاش ندارم.
– اوه عزیزم بهش برخورد، چند روز دیگه زیاد باهاش کار داری اون وقت بهت محل نمیده.
با گفتن بی‌شعوری مشتم‌و محکم به شونش کوبیدم و از کمرش پایین پریدم.
چرخید و با قیاقه‌ی مرموزی دست‌هاش‌و پشت سرش به ماشین گذاشت.
– نظرت چیه خوشگلم؟ بریم ببینیش؟ تازشم صبحونه هم هنوز نخوردی سیر نیستی وقت خیلی مناسبیه واسش.
دست مشت شدم‌و بالا آوردم و دهنم‌و باز و بسته کردم اما هیچ تهدیدی توی ذهنم نیومد.
مشتم‌و انداختم و درمقابل نگاه‌های پر از پیروزیش با قدم‌های تند و محکم به سمت پله‌ها رفتم.
با خنده بلند گفت: تصمیم اشتباهی گرفتی خانمم.
دستم‌و بالا بردم و جیغ زدم: خفه رایان.
خودمم خندم گرفت که سریع لبم‌و گزیدم.
بیشعور مثبت هیجده!
تو حال خودم داشتم قدم میزدم اما با دستی که روی پهلوهام نشست و یه دفعه بلندم کرد از ته دل جیغی کشیدم.
بین اون بازوهای گندش گرفتم که تازه به ریز میز بودنم در برابر این هرکول به طور کامل یقین پیدا کردم.
– آخ جوجه‌ی من چقدر ریز میزه‌ای فقط جون میده بغلت کنم.
ضربه‌ای به دستش زدم.
– تو زیاد گنده‌ای؛ حتی از برادرتم هیکلی‌تری، به کی رفتی؟
خندید.
– خوشگلم من اینطوری آفریده شدم تا تو رو تو بغلم حبس کنم.
سعی کردم نخندم و سرم‌و کمی به عقب چرخوندم.
– اونوقت من چرا اینطوری آفریده شدم؟
– بخاطر اینکه جز من تو بغل یکی دیگه جا نشی، ما دوتا مثل قفل و کلید می‌مونیم اما شاه کلیدم نمی‌تونه جای تو رو بگیره.
خندیدم و با لذت سرم‌و به سرش تکیه دادم و کلا تو بغلش ولو شدم.
– چرا من اینقدر دوست دارم؟
– تو به من بگو، چیکار کردی که اینطوری عاشقت شدم؟
دستم‌و از کنار صورتش توی موهاش سوق دادم.
– اگه دلیل داشت که اسمش‌و نمی‌شد گذاشت عاشقی، عشق همیشه ضد منطقه.
روی زمین گذاشتم که به سمتش چرخیدم.
– غول دوست داشتنی.
سعی کرد نخنده و با هر دو دستش موهام‌و پشت گوش‌هام بردم.
– مورچه‌ی دلبر.
خندیدم که خودشم خندید و دستش‌و دور شونم حلقه کرد و به سمت ساختمون رفتیم.
دستگیره رو گرفتم تا در رو باز کنم اما با چیزی که دیدم چشم‌هام گرد شدند و رایان زد زیر خنده که زود دستم‌و روی دهنش گذاشتم و کنار دیوار کشیدمش.
با خنده آروم گفتم: هیس!
دستم‌و تو دستش گرفت و آروم لب زد: بیا خلوتشون‌و به هم نزنیم.
صدای پر حرص آرام بلند شد: بسه رادمان بهت رو دادم پررو شدیا!
رادمان شیطنت‌بار گفت: حرف نزن بذار تا نیومدند یه دل سیر عروسم‌و ببوسم.
– الان حال میده یهو وارد بشیم.
خندون گفتم: گناه دارند.
– کجاش گناه دارند من گشنمه!
بعد از رو به روم گذشت که با خنده و چشم‌های گرد شده گفتم: رایان نرو.
اما توجهی نکرد و یه دفعه در رو باز کرد که صدای جیغ آرام بلند شد و افتادن یه چیزی به گوشم رسید.
از پشت سر رایان که به کنارش اومدم دیدم رادمان‌و از مبل انداخته پایین.
بازوی رایان‌و گرفتم و هم پاش خندیدم.
– ببخشید که خلوتتون‌و به هم زدیم.
آرام با حرص چندین بار رادمانی که می‌خندید رو زد و گفت: بیشعور همش باید قربانی پررو بودنت بشم.
لگدی بهش زد.
– گمشو برو یه جایی صبحونه بخور که چشمم بهت نیوفته.
رایان با خنده گفت: آخه خواهر من چرا از خجالت سرخ میشی؟ عادیه نگاه کن.
یه دفعه فکم‌و گرفت و بلافاصله لبم‌و شکار کرد که چشم‌هام گرد شدند و از خجالت گونه‌هام گر گرفتند.
بوسه‌ی عمیقی زد و عقب کشید.
– دیدی؟
لبم‌و گزیدم و با نیم نگاهی به اون دوتا مشتم‌و بهش کوبیدم که پررو خندید.
رادمان همون پایین تکیه به مبل پاهاش‌و دراز کرد و خونسرد گفت: دیدی؟ عادیه آرام جون.

هردومون هم زمان باهم دندون‌هامون‌و روی هم فشار دادیم.
– خوب معلومه که دوتاتون داداشید.
آرام از جاش بلند شد.
– بریم جایی که این دوتا نباشند صبحونه بخوریم خواهری.
– بری آبجی جونم.
بعدم لگدی به رایان زدم و به سمت آشپزخونه رفتیم.
دست‌هامون‌و که شستیم روی صندلی‌های تک پایه‌ی پشت اپن نشستیم و هرکدوم یه بشقاب برداشتیم.
نون‌و از اون طرف برداشت و وسطمون گذاشت.
– بخور جون بگیری خواهری هر چی فنه بتونیم روشون پیاده کنیم یه کم ادب بشند.
خندیدم و یه لقمه گرفتم.
رادمان دستش‌و محکم توی دست رایان گذاشت و بلند شد.
– امروز ولنتاینه آرام جون، یه کم مواظب باش.
آرام یه لقمه گرفت.
– تو فقط جرئت کن چیزی واسم نخری رادمان جون، اون وقت باید با عزرائیل سلام و علیک کنی؛ تازشم عمو ایمانم خیلی رو من حساسه بفهمه کاری کردی که من ناراحت شدم دمار از روزگارت درمیاره تازشم…
رادمان سریع دست‌هاش‌و بالا گرفت.
– باشه باشه این حجم از تهدید رو روسیه هم بر علیه فرانسه نکرده بود!
هردوشون آرنج‌هاشون‌و روی میز گذاشتند.
رادمان: اما خانمم اینجا جای صبحونه خوردن نیست باید بشینی کنارم یه چیزی از گلوم پایین بره.
لقمه‌ای درست کردم و رو به روی رایان گرفتم که خیره به چشم‌هام با لبخند عمیقی لقمه رو توی دهنش برد.
آرام: پس همه‌ی این‌ها رو ببر توی هال.
رادمان بشقاب خودش و آرام‌و برداشت.
بلند شدم و خواستم بشقاب‌ها رو بردارم اما رایان زودتر برش داشت که لبخندی روی لبم نشست.
– برو بذارشون بعد دستات‌و بشور.
دور میز مبل نشستیم.
رادمان: بیاین فضا رو با یه آهنگ رمانتیک کنیم.
بعدم گوشیش‌و از روی مبل برداشت.
آرام لقمه‌ای واسش گرفت و توی دهنش گذاشت.
نگاهی به رایان انداختم.
– میگما نمی‌خوای بری صورتت‌و بشوری؟
سری بالا انداخت.
– با عشق اینا رو روی صورتم کشیدی دلم نمیاد.
با خنده بازوم‌و بهش کوبیدم.
– دیوونه!
خندید.
با بخش شدت آهنگ if you wana سری تکون دادم و بعد از قورت دادن لقمم گفتم: یعنی عاشق این آهنگم، از وقتی عاشق شدم متنای این اهنگ خیلی واسم معنی پیدا کردند.
آرام: اصلا یه ریتم خیلی آرام بخشی داره.
یه لقمه گرفتم.
با خنده ادامه داد: یادته مثل دیوونه‌ها نشسته بودیم ترجمش می‌کردیم بعد یادمون اومد توی گوگل اگه یه سرچ بزنیم ترجمه‌ی متن این آهنگ واسمون میاره.
با دهن پر خندیدم و سری تکون دادم.
رادمان: امشب بریم خیابون گردی جاهای دیدنی‌و ببینیم بعد بریم کافه.
رایان سری بالا انداخت.
– نه، میریم شهربازی اونم جایی که من میگم.
رادمان: چرا؟
رایان خیره نگاهش کرد اما حرفی نزد که رادمان با چشم‌های ریز شده بهش چشم دوخت.
سردرگم نگاهم‌ بینشون چرخید.
یه دفعه رادمان لبخند عمیقی زد و کشیده گفت: اوکی، حله داداش.
مشکوک گفتم: چه خبره؟
رایان لقمه‌ای توی دهنش گذاشت.
– هیچی خانمم داشتم با نگاهم راضیش می‌کردم بریم شهربازی.
یه مقدارم قانع شدم.
– راستش‌و…
رادمان: صبحونمون سرد شد یخ زد، آهنگم داره تموم میشه بخورید قبل از اینکه دیوارای محترم بیاین یه کم عشق کنیم.
آرام با ابروهای بالا رفته گفت: دیوارا؟
– آره درست مثل دیوار می‌مونند، بینمون میان تا به هم نزدیک نشیم.
زد توی سرش.
– خیر سرم خواستگاری کردم ازت اما وضع همونه.
خندیدیم.
آرام دستش‌و گرفت و بوسه‌ای بهش زد.
– اینقدر حرص نخور زود موهات سفید می‌شه.
رو به رایان گفتم: شهربازی خز شد، کپنش‌و رادمان تموم کرد.
یه تای ابروش‌و بالا انداخت.
– کی گفته منم می‌خوام کار رادمان‌و بکنم؟ اگه میگم بریم اونجا چون خبر دارم ولنتاین که می‌شه بعضی از وسیله‌هاش نیم‌بها می‌شند، یه ساعتی میریم اونجا بعد میریم کافه یا رستوران یه چیزی می‌خوریم و کادوهامون‌و میدیم.
کاملا پنچر شدم.
رادمان: آره بابا خوبه، ولنتاینم مثل روزای دیگه.
با قیافه‌ی آویزون نگاه ازش گرفتم و به خوردنم ادامه دادم.
تقصیر خودمه؛ خودم گفتم تا درمان نشدی حق نداری بیای خواستگاریم، وگرنه امشب مطمئن بودم یه سوپرایز بزرگی تو سر داشت.
نفس پر حسرتی کشیدم.
نفس دیوونه؛ چرا این شرط‌و واسش گذاشتی آخه؟

از بزرگی شهربازی‌ای که توش بودم فکم پایین افتاده بود.
بعد از نوزده، بیست سالگی که از خدا گرفتم این اولین باری بود که بعضی از وسیله‌های بازی‌‌و از نزدیک می‌دیدم و وای که چقدر بعضی‌هاش رعب انگیز بودند.
رک گفتم: می‌دونی رایان، من هیچ کدوم از اینا رو سوار نمیشم دلش‌و ندارم.
– مشکلی نداره خانمم.
از اینکه ترسو نثارم نکرد فهمیدم عاقل‌تر شده و شعورش بالاتر رفته.
با جیغ خفه‌ای که آرام کشید با تعجب وایسادیم.
دست رادمان‌و کشید.
– برام سیب زمینی بگیر.
دست‌هام‌و به هم کوبیدم.
– آخ جون، منم می‌خوام.
رایان: پس بریم اون طرف.
راهمون‌و به سمت اون دکه کج کردیم.
ذوق تو چهره‌ی آرام موج میزد و رادمانم سعی می‌کرد نخنده.
همیشه دیوونه‌ی سیب زمینی بوده و هست، یادمه هروقت میومد خونمون و تنها بودیم سیب زمینی درست می‌کردیم با سس می‌خوردیم.
رادمان دوتا سیب زمینی سفارش داد.
از فروشنده گرفتش و تا خواست حساب کنه رایان گفت: من حساب می‌کنم.
– نه اصلا خودم حساب می‌کنم.
– عمرا داداش من حساب می‌کنم.
دندون‌هامون‌و روی هم فشار دادم.
خواستیم سیب زمینی‌ها رو از دست رادمان بگیریم اما با تنه‌ای که به رایان زد نتونستیم.
– حرف داداش بزرگترت‌و گوش کن عه!
– نفس زنمه، آرامم خواهرمه پس من پولش‌و میدم.
نگاه پر حرصی به هم انداختیم.
سری تکون داد که معنیش‌و فهمیدم و هم زمان با هم یه پس گردنی بهشون زدیم که نگاه متعجبشون بهمون دوخته شد.
آرام: اول سیب زمینی ما رو بدید بعد بحث کنید.
بعدم پاکت‌ها رو از رادمان گرفت و یکیش‌و بهم داد.
مچم‌و گرفت و به جلو کشوندم.
پاکتش‌و بالا گرفت و با ذوق گفت: چقدرم زیاده نفس.
خندیدم و دیوونه‌ای نثارش کردم.
نمی‌دونیم بالاخره کدومشون حساب کردند و اومدند.
رایان: دفعه‌ی بعد من حساب می‌کنم.
رادمان: حالا تا دفعه‌ی بعد.
همون‌طور که شریکی می‌خوردیم دور شهربازی قدم می‌زدیم.
خواستم دست رایان‌و بگیرم اما نذاشت که چشم‌هام تا آخرین حد ممکنه گرد شدند.
– چرا؟
تا خواست حرفی بزنه صدای آرام نگاهمون‌و به سمتش چرخوند.
– اصلا یه سوالی اول شب تا حالا مغزم‌و داره می‌خوره، شما دوتا داداش از وقتی که صبح رفتید بیرون نزدیک شب برگشتید چرا تغییر کردید؟
با اخم به هردوشون نگاه کردم.
– راست میگه، نمونشم الان که نذاشتی دستت‌و بگیرم، از اون وقت تا حالا هم پررو نشدید، حتی یه دستم دور گردنمون ننداختید.
رادمان شیطون بهمون نگاه کرد.
– اعتراف کنید که اگه نبوسیمتون یا بغلتون نکنیم دلتون تنگ می‌شه.
چشم غره‌ای بهش رفتم.
رایان: دمت گرم داداش حرف دل من‌و گفتی.
با حرص گفتم: تازشم کادوهاتون کو؟ من حتی چیز کاغذ کادو شده‌ای ندیدم.
هردوشون مرموز نگاهمون کردند.
– خدا به خیر کنه، چی تو کله‌هاتونه؟
رایان: فضول‌و بردن جهنم خانمم.
بعدم نگاه ازم گرفت و یه سیب زمینی خورد.
نفس پر حرصی کشیدم.
چرخ و فلکی توجهم‌و جلب کرد.
روش نورهای رنگی به شکل قلب خودنمایی می‌کردند و تو این دل تاریکی شب عجیب منتظره‌ی تماشایی‌و درست کرده بودند.
گاهی به شکل گل درمیومدند و گاهی هم به شکل حلقه که باعث شد آروم بخندم.
چقدر جالبه!
نمی‌دونم چقدر محو چرخ و فلک بودم که وقتی به خودم اومدم با ندیدن هیچ کدومشون دلم هری ریخت.
سعی کردم اصلا دست و پام‌و گم نکنم و الکی استرس به جونم نندازم.
سریع گوشیم‌و از کیفم درآوردم و به رایان زنگ زدم.
منتظر جواب دادنش جلو رفتم و اطرافم‌و کاویدم.
همین که جواب داد قبل از اینکه بذاره حرفی بزنم گفت: کجا موندی؟
– تو یعنی نفهمیدی من کنارت نیستم؟
– داشتم با رادمان حرف میزدم.
با حرص گفتم: پس کار اون دوتا مجسمه‌ی پشت سرمون چیه؟ اینطوری محافظتونند؟ اینا که از منم حواسشون پرت‌تره!
– حرص نخور قربونت برم، چرخ و فلک‌و می‌بینی؟
نگاهی بهش انداختم.
– آره.
– برو اونجا ماهم میایم.
با یه نفس عمیق گفتم: باشه.
قطع کردم و گوشی‌و توی کیفم گذاشتم.

پوفی کشیدم و خیره به چرخ و فلک به اون سمت رفتم.
بهش که نزدیک‌تر شدم تازه فهمیدم یه پارچه‌ی نسبتا بزرگ از نصفش به پایین اومده و اشکال روش تابیده می‌شند.
چشم‌هام از تعجب کم مونده بود از حدقه در بزنه.
یعنی چی آخه؟ مگه مردم نمی‌خوان سوار بشن؟ خب اگه نمی‌خواستید بلیطش‌و نمی‌فروختید چرا پارچه کشیدید؟
کی همچین پارچه‌ی بزرگی‌و خریده وصل کرده بهش! جلل خالق! مردم چه کارایی می‌کننا! دیوونند!
عده‌ای اطراف وایساده بودند و داشتند اشکال روی پارچه رو می‌دیدند.
یه کم دور ازش وایسادم تا واضح‌تر بتونم تماشا کنم.
صدای آهنگ لایتی هم به گوشم می‌رسید.
یه دفعه دیگه نوری روی پارچه تابیده نشد.
فکر کردم تموم شد و خواستم گوشه‌ای وایسم تا رایان برسه اما بازم شروع شد که این دفعه نوشته‌هایی پا بند موندنم کردند، نوشته هایی که به طور عجیبی فارسی بودند! و تیکه تیکه اسلاید می‌شدند.
” عذاب کشیدی… تحقیر شدی… دلتنگ خانوادت شدی‌‌… اما با همه‌ی این درد و رنج‌هایی که بهت دادم بازم عاشقم شدی و واسه درست شدنم جنگیدی… تنهام نذاشتی.
دو دستم‌و روی قلبم گذاشتم.
نمی‌دونم چرا بیشتر تپش گرفته بود.
اون نوشته‌هایی که می‌دیدم اونقدر به من نزدیک بودند که فکر می‌کردم خطاب به من داره گفته می‌شه.
” از بین تموم کسایی که توی عمارت بودند شاید واسه این تنها عاشق تو شدم که برخلاف همه می‌خواستی رحم و مهربونی‌و یادم بیاری و از درد و رنج گذشتم بکشیم بیرون، شاید واسه این عاشقت شدم چون فقط تو خوبی درونم‌و می‌دیدی و درکم می‌کردی؛ تو اولین کسی بودی که در برابرش کوتاه میومدم و نمی‌خواستم تنبیهش کنم.
حالا درست و حسابی نمی‌تونستم نفس بکشم.
هراسون نگاهم‌و به دنبال رایان چرخوندم.
اینا یعنی چی؟ یعنی چی خدا؟
با دستی که بی‌دلیل خفیف می‌لرزید گوشیم‌و برداشتم و به رایان زنگ زدم.
اونقدر بوق خورد تا خودش قطع شد.
نگاه پر از اشکم‌و بازم به چرخ و فلک دوختم.
” اگه تو نبودی هیچوقت مامانم‌و پیدا نمی‌کردم؛ اگه نبودی اون زندگی سرد و بی‌رحمم هنوزم ادامه داشت، تو من‌و ساختی نفس! “
دو دستم روی دهنم نشست و بغض عجیبی تو گلوم سنگینی کرد.
نگاهم‌و چرخوندم و با بغض داد زدم: رایان؟
نگاه هر کی دورم بود به سمتم چرخید.
به دنبال پروژکتوری که کلمات‌و روی پارچه می‌تابوند دور خودم چرخیدم و بغض کرده داد زدم: رایان؟ کجایی؟ رایان؟
به سمت چرخ و فلک دویدم.

پارت اول‌و با آهنگ نفس جان میثم ابراهیمی بخونید و پارت دوم رو با آهنگ قرص قمر۲ بهنام بانی? عالی میشه، آهنگ‌هاش‌و زیر پارت‌ها گذاشتم )
دیدمش که از پشت حصار بیرون اومد و با لبخند دل لرزونی بهش تکیه داد.
بی‌اختیار سرجام وایسادم.
اونقدر اشک توی چشمم جمع شده بود که دیدم‌و تار می‌کرد.
با یه پلک زدن دو قطره روی گونم چکید.
کنترل توی دستش‌و چرخوند و با کمی مکث بلند گفت: I want you to know that I love you more than my life
( می‌خوام بدونی بیشتر از جونم (زندگیم) دوست دارم )
دستم‌و روی دهنم گذاشتم و هم زمان با ریختن اشک‌هام خندیدم.
هر کی دورمون بود صدای دستش بلند شد.
نگاه پر از اشکم‌و چرخوندم.
علاوه بر خودم مردمم ذوق داشتند، اونا واسه من، خودم واسه خودم.
ذوق داشتم که توی زندگیم یکی‌و دارم که همچین دیوونه بازی‌ای واسم بکنه و بره یه چرخ و فلک‌و ببنده!
حرفش لذت داشت؛ زیادی لذت داشت، آرامش داشت، آروم بودم اما قرار نداشتم.
درسته که این کلمه رو زیاد ازش شنیدم اما به این روش… نه! و همین باعث میشه که بی‌اختیار بغضم بشکنه و به گریه بیوفتم.
حالا برعکس اون روز من، آرام واسه خواهرش سرخوش بود و لبخند از رو لبش نمی‌رفت.
رایان یه کم جلو اومد و دست‌هاش‌و از هم باز کرد و با انگشت‌هاش و حرکت لب اشاره کرد ” بیا “.
تازه یادم افتاد که چقدر ازش دورم و واسه رسیدن زودتر بهش با گریه تا تونستم تند دویدم و دست‌هام‌و منتظر پیچیدن دور کمرش از هم باز کردم.
همین که بهش ‌رسیدم قبل از اینکه بذاره من تو بغلش برم خودش تو بغلش کشیدم و دو دور چرخوندم که دست‌هام‌و دور گردنش حلقه کردم و صدای هق هقم‌و توی شونش خفه کردم.
وایساد اما روی زمین نذاشتم و دستش‌و توی موهایی که حالا با افتادن شالم تو دسترسش بودند فرو کرد و نفس‌هاش توی موهام پخش شد.
حلقه‌ی دستم‌و محکم‌تر کردم و با گریه لب زدم: عشق دیوونه‌ی من، تو بخاطر من به چرخ و فلکم رحم نکردی؟
صدای خنده‌ی آرومش توی گوشم رها شد.
– من بخاطر توی نیم وجبی هر کاری می‌کنم.
اشک‌های لج بازم بیشتر واسه پایین اومدن حریص شدند.
موهای کنار صورتم‌و جمع کرد و بوسش به شقیقم این دل عاشق‌و بیشتر لرزوند.
برخلاف اینکه فکر می‌کردم تو خوانندگی افتضاحه با صدای فوق العاده‌ای آروم لب زد: نفس جان من… درد و درمان من…
از ذوق و تصور قبلنم نسبت به خواننده بودنش میون گریم آروم خندیدم.
– گیسوی پریشان تو دریاست، صورت ناز تو، چشم بی‌تاب تو، حتی خیال تو خوابت‌و زیباست.
همین که پاهام‌و روی زمین گذاشت دقیقا همین آهنگ از اولش از بلندگوی پشت سرم پخش شد.
فینی کشیدم و لبم‌و که بخاطر اشک‌هام خیس شده بود رو با پشت دست تمیز کردم.
بعد از اینکه شالم‌و روی سرم انداخت دو طرف صورتم‌و گرفت و بی‌حرف با لبخند روی لبش به چشم‌هام زل زد.
بازم بغضم گرفت.
با افتادن پارچه سریع بهش نگاه کردم اما با چیزی که دیدم دو دستم روی دهنم نشست و از حیرت با بغض و چشم‌های گشاد شده خندیدم.
مردمم که از قبل بیشتر شده بودند دست و سوت زدند و چند نفر بلند گفتند: wow!
کلی بادکنک قرمز داشت پایین میومد و اطرافمون‌و پر می‌کردند.
همونطور که تو همون حالت دور خودم می‌چرخیدم با خنده گفتم: تو چی‌کارا کردی رایان!
از پشت بازوهام‌و گرفت که بهش نگاه کردم.
به طرفی اشاره کرد که نگاهم به سمتش چرخید.
با دیدن اینکه یکی از کابین‌ها رو با کلی گل رز قرمز تزئین کرده واسه سومین بار حیرت زده شدم.
اونقدر خوشحال بودم که دوست داشتم از ته دل جیغ بزنم تا شاید یه کم از هیجان درونم خالی بشه.
مچم‌و گرفت و از بین بادکنک‌ها به جلو کشیدم.
متوجه پروژکتور بزرگی که کنارش یه لپ تاپ بود شدم.
کمی نزدیک کابین مچم‌و ول کرد و دستگیره‌ی دروش‌و گرفت.
– چشم‌هات‌و ببند.
خندیدم.
– بازم؟
با شیطنت سرش‌و کمی کج کرد و چشمکی زد.
خندیدم و چشم‌هام‌و بستم.
اونقدر لبخند روی ‌لبم بود که گونه‌هام درد گرفته بودند.
چیزی نگذشت که گفت: باز کن.
نفس عمیقی کشیدم و چشم باز کردم.
با دیدن یه باکس قرمز_مشکی و یه شاسخین سایز متوسط سفید با پیرهن و پاپیون قرمز بی اراده جیغی کشیدم و دست‌هام‌و محکم روی لپ‌هام گذاشتم.
– وای خدا! رایان!
با پا بادکنک‌ها رو کنار زدم و تند به سمتش رفتم.
همین که بهش ‌رسیدم تو بغلش پریدم و پاهام‌و دور کمرش حلقه کردم که خندید و محکم بین بازوهای مردونش گرفتم.
گردنش‌و محکم بغل کردم و از لای دندون‌هام گفتم: لعنتی باورم نمیشه که اینکارا بلد باشی!
بعد گونش‌و محکم بوسیدم.
سر عقب بردم تا لبش‌و ببوسم اما نذاشت.
– الان نه، الان می‌خوایم بریم رو هوا.
خندون و سوالی نگاهش کردم.
یه نگاه به عقب انداخت و بلند گفت: Turn on the Ferris wheel And put the songs on the laptop
( چرخ و فلک‌و روشن کن و آهنگهای توی لپ تاپ رو بذار )
بعد همون‌طور که تو بغلش بودم توی کابین رفت و درش‌‌و قفل کرد.

روی زمین گذاشتم که بلافاصله شاسخینم‌و بغل کردم و مثل دختر بچه‌های ذوق کرده چشم‌هام‌و بستم و کمی خودم‌و تاب دادم که خنده‌ی رایان‌و درآوردم.
– داداش؟
با صدای رادمان چشم باز کردم و چرخیدم.
رایان: جونم؟
– اون بالاها خوش بگذره، من و آرام میریم یه کم دوتایی خلوت کنیم…
آرام مشتش‌و بهش کوبید و بعد از اینکه چشم غره‌ای بهش رفت رو به رایان گفت: منظورش اینه که دوتایی میریم می‌گردیم.
رادمان با خنده گفت: تو منحرف فکر می‌کنی نه بقیه.
لگدی بهش زد و رو به من با لبخند عمیقی گفت: ببینمش؟
جلوی خودم گرفتمش.
– خوشگله نه؟
– آره مامانی، کوچولوی من.
لبم جمع شد و با حرص نگاهش کردم.
خندید و رو به رایان گفت: وقتی اومدید پایین به رادمان زنگ بزن.
رایان سری تکون داد.
با حرکت ناگهانی کابین سریع پام‌و عقب‌تر گذاشتم تا تعادلم‌و حفظ کنم.
– یعنی چرخ و فلک خالی می‌چرخه؟
با شیطنت گفت: چرخ و فلک امشب در اختیار ما دوتاست تا بریم.
با ذوق موهام‌و پشت گوشم بردم.
– که اینطور!
رو سکو نشستم و شاسخین‌و گوشه‌ای گذاشتم و باکس‌و برداشتم.
کنارم نشست و دستش‌و پشت سرم گذاشت و پا روی پا انداخت.
با ذوق در جعبه رو باز کردم.
گلبرگ‌هاش اولین چیزی بودند که توجه رو جلب می‌کردند.
یه ساعت شنی خیلی خوشگل؛ یه شیشه‌ی پر از کاکائو و یه شیشه‌ی کوچولویی که یه کاغد توش بود و یه دسته گل رز قرمز.
اون شیشه کوچولو رو برداشتم و کاغذ توش‌و درآوردم.
یه متن داشت.
” ارباب خوشگل من تویی! “
به خنده افتادم اما زود دستم‌و روی دهنم گذاشتم و به رایان که خندون نگاهم می‌کرد نگاه کردم.
– جدی؟
تو صورتم خم شد.
– چرا که نه اما با این تفاوت که من برده‌ی تو نیستم.
دستم‌و پایین بردم.
– اینکه صد البته تو خودت یه پاک اربابی…
لپش‌و کشیدم.
– ارباب.
خندید و سرم‌و تو بغلش کشید و بوسه‌ای بهش زد.
در جعبه رو بستم و کنار شاسخین گذاشتم.
کابین رو بالاترین نقطه وایساده بود و شهری که زیر پام بود با نورهای گوشه و کنارش حسابی خودش‌و تماشایی کرده بود.
با پخش شدن آهنگ قرص قمر۲ قر ریزی توی کمرم اومد که بشکنی زد و کمی شونم‌و تکون دادم.
دو دستش‌و روی لبه‌های کابین گذاشت و انگار که تو خونه‌ی خالش نشسته لش افتاد.
– یه کم واسم برقص.
دست‌هام‌و توی هم قفل کردم و با لبخند پر خجالتی نگاه ازش گرفتم و نوچی گفتم.
سرش‌و کج کرد.
– بلند شو.
خندون و پر خجالت ضربه‌ای بهش زدم.
– نگو، خجالت می‌کشم.
صدای دست و هوهای پایین چرخ و فلک نظرم‌و به پایین جلب کرد که دیدم کلی دختر ریختند دارند می‌رقصند.
با خنده گفتم: اینا دیگه چقدر خوشند! خوبه نمی‌فهمند و اینجوری هم می‌رقصند!
– از کجا معلوم شاید ایرانی باشند.
به کمرم زد.
– تو هم واسه من برقص، بلند شو، اینجا جز من و تو و خدا کسی نیست، وقتی ازدواج کنیم هفته‌ای یه بارم شده باید واسم برقصی، تازشم یکی از خدمتکارا رو میارم رقص عربی بهت یاد بده قشنگ بلرزونی.
با حرص و خنده هر دو دستم‌و به ترتیب بهش کوبیدم.
– بیشعور!
درحالی که سعی می‌کرد نخنده با حرکت دست گفت: بلندشو الان آهنگ تموم می‌شه.
ایشی گفتم و به اجبار بلند شدم.
خندون نالیدم: رقصم نمیاد.
بیشتر لش افتاد و خیره بهم گفت: منتظرم خانمم.
نچی زیرلب گفتم و یه کم دستم‌و تکون دادم اما نتونستم و به خنده افتادم.
– بخدا خندم می‌گیره.
معلوم بود خودشم خندش گرفته.
– نخند برقص.
– اصلا یه لحظه صبر کن اینجوری نمی‌شه.
شالم‌و روی شونم انداختم و موهام‌و باز کردم که تا پایین کمرم رسید و نگاهش تا آخر موهام کشیده شد.
یه نگاه به آسمون انداختم.
– خدایا رایان آخرش محرمم می‌شه.
دو دستم‌و به هم گذاشتم.
– دورت بگردم بهت قول دادم وقتی میریم ایران عاقل میشم تازشم اونوقت دیگه رایان محرممه.
بوسی هم براش فرستادم.
رایان با خنده گفت: منم امشب از خدا عفو و مهلت گرفتم.
خندون سوالی نگاهش کردم.
– تو دیگه چرا؟
خندید و قضیه رو پیچوند.
– اینقدر حرف زدی آهنگ داره تموم میشه صبر کن زنگ بزنم دوباره بذارتش.
– خب پس‌می‌شینم.
همون‌طور که گوشیش‌و از جیبش درمیاورد پاش‌و جلوم گرفت.
– نخیر وایسا.
زنگ که زد چند ثانیه‌ی بعد آهنگ از اولش پخش شد.
اینبار دست به سینه لش افتاد.
– میدون دست توعه خانمم، شروع کن.
نفس عمیقی کشیدم و موهام‌و پشت کمرم انداختم.
عزمم‌و که جمع کردم همراه با تابی که به کمرم دادم شروع کردم.
اولاش که همراه آهنگ می‌خوندم سعی می‌کردم به رایان نگاه نکنم و هر لحظه نزدیک بود بخندم و وایسم اما کم کم به قول معروف گرم شدم و اینبار خیره به خودش با آهنگ می‌خوندم و اونم با احساس و لبخند خاصی تماشام می‌کرد.
به یه قسمت از آهنگ که رسید خودشم خوند.
– جان جان… تو شدی لیلی این خونه، جان جان با تو دل صدتای مجنونه، جان جان دوتا همزادیم و دیوونه، جان جان شدی شیرین به تو دل دادم، جان جان من خودم صد تای فرهادم، جان جان همه‌ی قلبمو بهت دادم.

تموم که شد با خستگی دست به زانوهام خم شدم.
تو این سردی هوا حسابی گرمم شده بود.
یه دفعه دستم‌و گرفت و روی خودش انداختم که از ناگهانی بودنش هینی کشیدم و کابین تکونی خورد.
یه دستش‌و دور کمرم انداخت و خیره به لب‌هام گفت: نگفته بودی اینقدر خوب می‌رقصی!
سعی کردم با نفس‌های عمیق ضربان قلبم‌و که بخاطر رقص بود آروم‌تر کنم.
– کجاش‌و دیدی، کلاس نرفته پاپشم بلدم.
شستش که روی لبم کشیده شد دلم هری ریخت.
– نه بابا!
نگاهش‌و به چشم‌هام دوخت.
چشم‌های سبز نیمه خمارش تو این فاصله چقدر خواستنی بودند.
– خدا باید نسبت به کارام در برابر تو یه چشم پوشی‌ای داشته باشه تا وقتی که محرمم بشی.
آب دهنم‌و با تشنگی قورت دادم و موهام‌و پشت گوشم بردم.
– یعنی چی؟
انگشت‌هاش پشت سرم لا به لای موهام فرو رفتند و خیره به لب‌هام سکوت کرد.
از نگاه‌هاش از اینی که بودم بیشتر گر گرفتم.
سر انگشت‌هاش‌و بین موهام روی پس گردنم کشید.
دستم‌و به کنار سرش روی کابین تکیه دادم و بی‌اراده لبم‌و با زبون تر کردم.
حالا قلبم محکم‌تر به سینم می‌کوبید.
فشاری به کمرم وارد کرد و دستش کنار صورتم نشست.
واسه لحظه‌ای کوتاه چشم‌هام‌و رصد کرد.
نمی‌دونم چرا واسه بوسیدنم اینقدر داشت معطل می‌کرد؛ شاید قصدش بی‌تاب کردنم بود.
آروم لب زد: دیوونم می‌کنی.
پایین کف دستش‌و چندبار روی گونم کشید.
– درموندم می‌کنی، انگار آفریده شدی واسه بی‌تاب کردن این دل لعنتیم.
بازم شستش‌و روی لبم کشید که این دفعه بی‌اختیار چشم‌هام بسته شدند و زمزمه کردم: تو هم خوب بلدی کل وجودم‌و تو تب و تاب خواستنت بندازی.
پیشونیم‌و روی پیشونیش گذاشت که هرم نفس‌هامون باهم ترکیب شد و لذت خاصی‌و بهم داد.
سرش یه ذره کج شد و کمی از لبش روی لبم نشست که به ثانیه نکشیده لبم نبض گرفت.
یه دفعه دست پشت گردنم انداخت و حریصانه لبم‌و شکار کرد که واسه لحظه‌ای نفسم بند اومد و دستم از قفسه‌ی سینش روی شونش نشست و بی‌اراده شونش‌و فشار دادم‌ که متقابلا فشاری به کمرم وارد کرد.
دیگه نتونستم بی‌تابیم‌و کنترل کنم که دستم‌و کنار صورتش گذاشتم و مثل خودش پر نیاز بوسیدمش و صدای بوسه‌های تند و از سر خواستنمون تو این فضای باز داخل کابین حسابی پیچید.

لینک دانلود کامل آهنگ جدید ریکادو : https://xip.li/RRIXCl

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.