خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان معشوقه جاسوس پارت ۶۲

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید

از بیکاری نشسته بودم و با یه خودکار نقاشی می‌کردم یا متن می‌نوشتم.
مردها که تو این سرما روی حیاط داشتند والیبال بازی می‌کردند، زن عمو و آرامم بدمینتون؛ انگار تو بهار اومدند شمال!
مامانمم داشت واسه تقویت مردا میوه پوست می‌کند، از هر کدومم که پوست می‌کند چندتاش‌و می‌خورد.
دست به خیریش‌و می‌بینی خدا!
اینقدر همه سرگرمند که کسی متوجه نمیشه توی حیاط نیستم.
خاله عطیه هم قرار بود بیاد، نمی‌دونم چرا تا حالا نیومده.
رایان بعد از اینکه فیلم بچگی‌هاش‌و دیده با عمو خیلی خوب شده.
تو این سه روز نمی‌دونم دکترش‌و رفته نرفته، تلاش می‌کنه درمان بشه یا نه.
لبخندی روی لبم نشست و قلبی کشیدم.
فکر می‌کنه نمی‌فهمم نصفه شب وقتی همه خوابند میاد کنارم و پیشونیم‌و می‌بوسه و میگه دوست دارم.
روی برگه نوشتم “عشق خواستنی من”
سرم‌و روی دستم گذاشتم و به چرت و پرت کشیدنام ادامه دادم.
با صدای باز شدن در سرم‌و کمی بلند کردم که رادمان‌و دیدم.
– چرا اینجا نشستی؟ بیا بیرون.
توی آشپزخونه اومد.
– حسش نیست، تازه از سرما بدم میاد.
از توی یخچال جعبه‌ی شیرینی‌و برداشت.
– بخاطر رایان نمیای؟
سری به طرفین تکون دادم.
از آشپزخونه بیرون رفت.
– بیا با آرام بدمینتون بازی کن.
سری بالا انداختم و به کشیدنم ادامه دادم؛ اونم بیخیال شد و رفت.
یه دفعه صدای ضربه‌ای به بدن یکی بلند شد و پس‌بندش صدای رادمان.
– دمت گرم داداش بازوندیمشون مثل چی!
سریع سر بالا آوردم که رایان‌و دم در دیدم.
خندید و به شونه‌ی رادمان زد.
همین که اومد تو هل کرده روی صندلی جا به جا شدم و سریع خودم‌و مشغول نوشتن نشون دادم.
وارد آشپزخونه شد و در یخچال‌و باز کرد.
درست مثل دختری شده بودم که عشقش نزدیکشه و نمی‌دونه که دوسش داره.
صدای ریختن آب توی لیوان بلند شد.
در یخچال بسته شد.
تموم حواسم به پشت سرم بود و نمی‌دونستم چی دارم می‌کشم.
روی اپن کنارم نشست که سریع دستم‌و کنار صورتم گذاشتم و روم‌و مخالفش چرخوندم.
– صفحه سیاه کردی ولی چی کشیدی؟
– آثار هنری.
خندید.
– کاملا مشخصه، بده ببرم قاب کنم بدم به نمایشگاه.
نفس پر حرصی کشیدم.
دستش‌و کنار دستم گذاشت و همین که اون یکیش روی کمرم نشست از جا پریدم و تند به سمتش چرخیدم.
– بهم دست نزن.
حرص نگاهش‌و پر کرد.
باز چرخیدم و همون حالت‌و به خودم گرفتم.
پرید پایین و اونطرفم نشست که نیم نگاهی بهش انداختم و زود به برگه چشم دوختم.
– دکتر گفت با روان درمانی و هیپنوتیزم درمانی درمان میشم.
دست از کشیدن برداشتم.
– خب؟ از کی شروع می‌کنی؟
– شروع کردم؛ گفت در کنارش بعضی چیزها می‌تونه کمکم کنه.
نگاهم‌و بهش دوختم.
– مثلا چی؟
– اول اینکه باید رو تصورات ذهنیم کنترل پیدا کنم؛ تصورات مخرب جن**سیم، ورزش، ارتباط بیشتر با خدا و انجام معنویاتم کمک می‌کنه، جدا از این‌ها گفت که ازدواج و یه زندگی عاشقانه هم کلی موثره.
سری تکون دادم و رو یه قسمت سفید برگه گل کشیدم.
– اوکی.
چونم‌و گرفت و سرم‌و بالا آورد.
– نفهمیدی؟ گفتم ازدواج.
از جام بلند شدم و به سمتش خم شدم.
با لبخند گفتم: من تا درمان نشی باهات ازدواج نمی‌کنم، اوکی؟
بعدم لبخندم‌و جمع کردم و در مقابل نگاه پر حرصش از آشپزخونه بیرون اومدم.
چند قدمی برنداشته بودم که بازوم کشیده شد و چرخیدم.
– به فرض اینکه دکتر میگه داری درمان میشی اما من چطوری بفهمم؟
– یعنی چی که چطوری بفهمی؟ وقتی دکتر بهت میگه می‌فهمی دیگه!
– ببین باید باهات عشق بازی کنم تا مشخص بشه رو به درمانم یا نه، اگه دارم درمان میشم پس دیگه اذیتت نمی‌کنم.
دستی به گاز استریل گردنم کشید که دستش‌و پس ‌زدم.
– یا اینجوری گازت نمی‌گیرم، پس باید ازدواج کنیم دیگه، تو که الان نمی‌ذاری.
– آقای آی کیو اول اینکه مامانم نمی‌ذاره یه راست عروسی کنیم میگه باید نامزد بشیم یعنی عقد موقت، تو هم مسیحی هستی عقد موقت که ندارید هیچ تازه اسلامم حکم کرده دختر مسلمون نمی‌تونه با پسر مسیحی ازواج کنه، اوکی؟ پس اول برو درمان شو بعد برو مسلمون شو بعد بیا…
دستم‌و تکون دادم.
– بدرود.
خواستم از کنارش رد بشم ولی نذاشت.
– پس از امروز میرم درمورد اسلام تحقیق می‌کنم؛ وقتی کاملا با دینت آشنا شدم مسلمون میشم، بعد نامزد می‌کنیم، چطوره؟
سعی کردم لبخندم زیاد پررنگ نشه.
– اینجوری یه کاریش می‌شه کرد، اینجا حتما مبلغ دین چندتایی داره، برو پیششون راهنماییت می‌کنند.
لبخند عمیقی زد و با شیطنت گفت: یعنی بعدش نامزد می‌کنیم؟
سر و سنگین گفتم: احتمالش زیاده.
دو طرف صورتم‌و محکم گرفت.
– پس حله حالا هم جم نخور دلم واسه لبات تنگ شده.
تا خواست ببوستم سریع با لگد انداختمش عقب و اشارم و سمتش گرفتم.
– سمتم نیا فعلا محدودی.
نفس پر حرصی کشید و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
**********
چون اتاق تاریک بود چشم‌هام‌و یه لحظه هم باز نمی‌کردم.
نکنه امشب نمیاد؟

به اومدنش عادت کردم و تا نیاد خوابم نمی‌بره.
بالاخره انتظار سر اومد و صدای باز شدن در خبر از اومدنش‌و داد.
سعی کردم ریتم نفس‌هام منظم باشه.
صدای خواب آلود آرام بلند شد: اینجا چی‌کار می‌کنی؟
– هیس حرف نزن، بیدار بشه من می‌دونم و تو.
خندم گرفت.
آرام سرفه‌ای کرد و شیطون گفت: چی‌کار می‌خوای بکنی؟
آروم غرید: آرام؟
خندید.
– رادمان خوابه؟
– اوه چجورم، ولی بدبخت معلومه کبود زن داره تو خواب بغلم کرد.
لبم‌و محکم به دندون گرفتم تا نخندم.
آرام آروم خندید.
– شوهر بیچارم!
– حالا هم بگیر بخواب حرف نزن، روتم بکن اونور.
ایشی گفت و دیگه صداش درنیومد.
روی تخت پشت سرم نشست و موهام‌و پشت گوشم برد.
اینبار گونم‌و بوسید که بی‌اختیار تکونی خوردم.
واسه طبیعی جلوه دادن تکون خوردنم کاملا به طرفش چرخیدم اما بدتر شد و دستم روی رونش افتاد.
انگار متوجه نشد بیدارم.
با پشت اشارش گونم‌و نوازش کرد و انگشتش‌‌و به سمت لبم سوق داد که نفس تو سینم حبس شد.
– نمی‌ذاری ببوسمت جوجه؟ اما اگه به تلافیش یه بار جوری بوسیدمت که نفست بالا نیومد نگو چرا.
تا خواستم بگم غلط کردی زود جلوی خودم‌و گرفتم.
هرم نفس‌هاش که توی صورتم پخش ضربان قلبم‌و بالا برد.
گرمی لبش آروم روی لبم نشست و کل وجودم‌و به آتیش کشوند.
بوسه‌ی آرومی زد و کمی عقب رفت.
الانه که کنترلم‌و از دست بدم و بلند بشم ببوسمش.
– درمان میشم، بهت قول میدم به زودی تو بغل من خواب میری.
بی‌صبرانه منتظرشم.
یه دفعه در باز شد که از حرکت روی تخت فهمیدم از ترس از جا پرید.
خداکنه مامانم نباشه.
– تو اینجا چیکار می‌کنی؟
– تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
با صدای رادمان خیالم راحت شد.
انگار داخل اومد و در رو بست.
– اومدی اینجا چی‌کار؟
– خودت اومدی چی‌کار؟
خندم گرفت.
صدای تخت آرام بلند شد.
انگار روش نشست.
– از اونجایی که بابای محترمش نمی‌ذاره یه کم باهم وقت بگذرونیم اومدم ببینمش.
صبر کن ببینم، چرا صدای آرام درنمیاد؟ سرش لخته!
نکنه خواب رفته! عوضی چجوری اینقدر زود خواب میره؟
رادمان: اصلا بیا یه کار کنیم، در اتاق‌و قفل کنیم کنارشون می‌خوابیم، حداقل تو روز روشن نمی‌تونیم تو تاریکی شب تلافی می‌کنیم.
رایان با هیجان استقبال کرد.
– ‌دمت گرم داداش خوبه.
نفس پر حرصی کشیدم.
جفتتون غلط می‌کنید.
صدای قفل شدن در که بلند شد دیدم نه، انگار جدی جدی زده به سرشون!
رادمان: نگاش کن چجوری هم خواب رفته گوگولی من.
دستی دور تنم پیچید و کمی جا به جام کرد.
از حرارت بدن رایان فهمیدم کنارم خوابیده.
دستش دور کمرم حلقه شد و کاملا بهم چسبید که بدنم‌و سفت گرفتم.
ای خدا بگم چیکارت نکنه رادمان، صبح بیدار بشم یه بلایی سرت میارم.
صداش‌و نزدیک گوشم شنیدم.
– خیلی وقته که تو بغلم نخوابیدی، شب‌های توی عمارت‌و یادته؟ اولین کسی بودی که کنارم خوابیدی اما ترغیب نشدم که اون بلاها رو سرت بیارم.
پیشونیم‌و به سینش تکیه داد که طبق معمول فهمیدم بازم نصف دکمه‌هاش بازه که سینش لخته.
یه پاشم روی پاهام انداخت.
رادمان: می‌دونی رایان، بدبخت می‌شیم اگه صبح زودتر پا نشیم بریم، بیدار بشند ببینند اینجاییم قاطی می‌کنند بدجور؛ دوتاییشون دقیقا شبیه همند.
خندم گرفت.
راست میگه؛ فقط با این تفاوت که آرام کمی از من بی‌اعصاب‌تره.
رایان: اقتدارت کجا رفته مرد؟ ما دوتا حریف این دوتا ریز میزه نشیم؟
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و دیگه طاقت نیاوردم و محکم هلش دادم که با صدای بدی پایین تخت پرت شد و آخی گفت.
نیم خیز شدم و عصبی گفتم: مواظب حرفت باش، حالا هم برو بیرون.
با چشم‌های گرد شده از همون پایین بهم زل زد.
چراغ خواب‌و روشن کرده بودند.
همون نگاه تندم‌و به رادمان دوختم.
– تو هم از این به بعد بهتره ایده‌های احمقانه ندی، حالا هم بدو برو بیرون تا آرام‌و بیدار نکردم.
یه دفعه رایان بازوم‌و گرفت و روی خودش پرتم کرد که از ناگهانی بودنش جیغی کشیدم اما زود دستش‌و روی دهنم گذاشت.
با حرص بدی گفت: بیدار بودی؟
مرموزانه نگاهش کردم و سری تکون دادم.
صدای خنده‌ی رادمان بلند شد.
– انگار رو دست خوردی داداش!
فشار دستش روی دهنم بیشتر شد و تو یه حرکت جای خودش‌و باهام عوض کرد که دلم هری ریخت.
– شب‌های دیگه چی؟
پر استرس نگاهش کردم.
دستش‌و برداشت و فکم‌و گرفت.
– شب‌های دیگه چی؟
با استرس خندیدم.
– بیدار بودم.
سرش‌و کنار سرم آورد و خندید.
شاید از روی حرص بود.
به رادمان نگاه کردم و تهدیدوار گفتم: داداشت‌و بلند می‌کنی یا آرام‌و بیدار کنم؟ قلق بیدار شدنش‌و خوب می‌دونم.
با حرص گفت: یه امشب اومدم آرام‌و بغل کنم بخوابما!
رایان سرش‌و عقب آورد.
چشم‌هاش می‌خندیدند.
– عشق جونم چرا ادای دخترایی که دلخورن‌و درمیاری هوم؟
نگاه ازش گرفتم.
– تو تا درمان نشی من ازت دلخور می‌مونم، نزدیکمم نباید بیای.
سرش‌و کنار گوشم آورد.
– یعنی دوست نداری ببوسمت؟ تو بغلم بخوابی؟ باهم بریم گردش؟

برخلاف واقعیت گفتم: تا درمان نشی نه، چون ازت می‌ترسم یهو وحشی میشی.
رادمان: این‌و راست میگه رایان.
نگاه بدی بهش انداخت.
– دارم با اون حرف میزنم، تو آرامت‌و بغل کن.
یه دفعه نوری از لا به لای چارچوب وارد اتاق شد و صدایی توی هال پیچید که زهرم رفت.
با ترس گفتم: اگه مامان یا بابام یا عموم باشه بدبخت می‌شید.
رایان اشارش‌و روی بینیش گذاشت و آروم گفت: حرف نزن نمی‌فهمند.
صدای آب و چند ثانیه بعد تق لیوان بلند شد.
چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
توروخدا هر کی هستی زودتر برو بخواب.
دیگه صدایی نیومد اما هنوز چراغ هال روشن بود.
پیرهن رایان‌و توی مشتم گرفتم و با حالت زار آروم گفتم: می‌کشمت اگه…
انگشت‌هاش‌و روی لبم گذاشت.
یه دفعه دستگیره بالا و پایین شد که پیرهنش‌و اینبار به همراه تنش چنگ زدم و آروم گریه‌ی ساختگی کردم.
– بدبختیم.
صورتش درهم رفت و مشتم‌و محکم توی دستش گرفت.
– بفهمند این وقت شب اینجایید فکرای بدی می‌کنند.
بازم دستگیره بالا و پایین شد.
صدای سرفه‌ی آرام بلند شد و با حالت عادی صدا گرفته گفت: اینجا چه…
اما صداش قطع شد.
به بالا نگاه کردم که دیدم رادمان روش نشسته و دهنش‌و گرفته.
قلبم شدید خودش‌و به قفسه‌ی سینم می‌کوبید.
تو که خوابت اینقدر سنگین بود چجوری بیدار شدی!
نفس‌هام تند شده بودند و از اینکه رایان روم خیمه زده بود انگار کم کم هوا داشت کم می‌شد.

دانلود کامل آهنگ دیسلاو ایمان غلامی چقدر راحت در سایت نگین موزیک لینک دانلود کامل آهنگ: https://xip.li/rY9fn2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.