خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان شوهر غیرتی من پارت ۹

رمان شوهر غیرتی من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

چند ساعت گذشته بود و خبری نشده بود از شدت استرس حالت تهوع بهم دست داده بود صدای ناز بانو بلند شد
_کارت تمومه رعیت کوچولو!
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و گفتم
_چی دارید میگید؟!
_بخاطر خیانتی ک به ارباب کردی فک نکنم بزارن زنده بمونی
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد متعجب گفتم
_خیانت؟!
_آره خانوم کوچولو خیانت اونم با معشوقه ات
_چی داری میگی؟!
صدای عصبی نازیلا اومد
_تو میفهمی چی داری میگی؟!
ناز بانو به سمتش برگشت و گفت
_آره اما انگار تو نمیفهمی داری چی میگی!

نازیلا تا خواست جوابش رو بده در اتاق خانوم بزرگ باز شد و ارباب و مهبد اومدند بیرون یه گوشه ایستاده بودم ک صدای مهبد اومد
_نازگل؟!
به سمتش رفتم و با بغض گفتم
_بله داداش؟!
لبخندی زد و گفت
_من باید برم اما فردا میام دیدنت مواظب خودت باش باشه؟!
با شنیدن این حرفش چشمهام برقی زد و گفتم
_راست میگی؟!
_آره عزیزم
با ذوق بهش خیره شده بودم ک دستی برام تکون داد و رفت با رفتنش صدای عصبی ارباب سالار اومد
_نازگل زود باش بیا اتاقم
_چشم ارباب

به سمت اتاق ارباب خواستم حرکت کنم ک صدای ناز بانو اومد
_فاتحه ات رو بخون
متعجب بهش خیره شدم منظورش چی بود من ک کاری نکرده بودم هنوز سر جام ایستاده بودم ک صدای نازیلا اومد
_به حرفش توجه نکن عزیزم برو
لبخندی زدم و سری تکون دادم و به سمت اتاق ارباب حرکت کردم در اتاق باز بود داخل شدم ک صدای ارباب بلند شد
_در اتاق و ببند
در اتاق رد بستم و به سمتش رفتم تو چند قدمیش ایستادم و گفتم
_بله ارباب؟!

_اون پسره چیکارت بود؟!
با صدای آرومی گفتم
_پسر عموم بود ارباب
پوزخندی زد و گفت
_تا الان کجا بوده؟!
_رفته بود شهر برای کار ارباب!
به سمتم اومد فکم رو داخل دستهاش گرفت و سرم و بلند کرد مجبورم کرد زل بزنم به چشمهاش با صدای خشداری گفت
_دیگه به هیچ عنوان دور بر اون پسره نبینمت فهمیدی؟!
با ترس سری به نشونه ی تائید تکون دادم ک گفت
_وای بحالت نازگل به حرفم گوش ندی اونوقت ک اون روی من و میبینی!
فقط تو سکوت بهش خیره شده بودم مگه من میتونستم با حرفش مخالف کنم اون شوهر من بود هر چیزی ک میگفت من گوش میدادم به هیچ عنوان نمیتونستم سرپیچی کنم مخصوصا منی ک اینجا هیچکس رو نداشتم ازم حمایت کنه

_میتونی بری
با صدای گرفته ای گفتم
_چشم ارباب
از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم خواستم حرکت کنم ک صدای ناز بانو اومد
_هی تو ؟!
به سمتش برگشتم و مظلوم گفتم
_بله خانوم؟!
_بیا اینجا ببینم
به سمتش رفتم ک گفت
_زود پاهام رو ماساژ بده خستم
با شنیدن این حرفش آه تلخی تو گلو کشیدم و گفتم
_چشم

مگه من جرئت مخالفت داشتم شروع کردم به ماساژ دادن پاهاش چند دقیقه ای گذشته بود ک صدای عصبی ارباب اومد
_نازگل؟!
با شنیدن صدای ارباب با ترس بلند شدم و بهش خیره شدم حس میکردم کار اشتباهی انجام دادم و الانه ک مجازت بشم
_داری چه غلطی میکنی ؟!
به تته پته افتادم
_ارباب بخدا من فقط کاری ک خانوم گفت رو انجام میدادم کاری نکردم من!

با خشم غرید
_زود باش گمشو برو داخل اتاقت بعدا به حسابت میرسم
با ترس به سمت اتاقم حرکت کردم حتی نمیدونستم چه کار اشتباهی انجام دادم ک ارباب میخواست من رو تنبیه کنه از شدت ترس و استرس تموم بدنم داشت میلرزید
با باز شدن در اتاق با ترس نگاهم رو به در دوختم ک قامت مریم نمایان شد با دیدنم به سمتم اومد و نگران گفت
_چته نازگل چرا داری میلرزی؟!
_من داشتم پاهای ناز بانو رو ماساژ میدادم
_خوب
به گریه افتادم
_ارباب اومد نمیدونم چرا عصبی بود تهدید کرد و بهم گفت بیام داخل اتاق بعدا به حسابم میرسه
محکم بغلم کرد و گفت
_نلرز عزیزم چیزی نشده باشه؟!
سری تکون دادم ک لبخندی زد و گفت
_من یه خبر خیلی خوب برات دارم

با صدای گرفته ای گفتم
_چی ؟!
با خوشحالی گفت
_من حاملم
با بهت گفتم
_چی
_من حامله
جیغ بلندی از شادی کشیدم و محکم بغلش کردم و داشتم ابراز خوشحالی میکردم ک در اتاق باز شد و صدای ارباب اردلان اومد
_چیشده ؟!
با دیدنش شرمنده از مریم جدا شدم ک صدای مریم اومد
_ببخشید تقصیر من شد!
صدای خانوم بزرگ اومد
_چتونه عین بچه ها داد میزنید

با خوشحالی به سمت خانوم بزرگ برگشتم و گفتم
_خانوم بزرگ مژده بدید مریم حامله اس
_چی؟!
_مریم حامله اس
با شنیدن این حرفم مریم از خجالت شکل لبو شد صدای بهت زده ی ارباب اردلان اومد
_مریم راسته؟!
مریم با خجالت سرش و تکون داد ک ارباب اردلان محکم بغلش کرد
_تبریک میگم ارباب کوچیک
ارباب اردلان لبخندی زد و گفت
_ممنون زن داداش!

امشب بخاطر حامله بودن مریم داخل خونه جشن بود و همه داشتن شادی میکردن اما من اجازه ی رفتن نداشتم خدمتکار شخصی خانوم بزرگ اومد و بهم گفت چون من دیگه هیچ وقت نمیتونم حامله بشم و از شوهرم طرد شدم خوبیت نداره تو این جشن باشم پس بهتره اصلا از اتاقم بیرون نرم ک برام بد میشه آه تلخی کشیدم و به در بسته شده ی روبروم خیره شده بودم چقدر تلخ بود اینکه حتی اجازه ی این رو نداشتم برم بیرون!
خیلی دلم میخواست تو این روز کنار مریم باشم و تنهاش نزارم اما مگه میشد اگه میرفتم خانوم بزرگ عصبی میشد از اینکه به حرفش گوش ندادم روی تشک کهنه ای ک تو اتاق پهن بود دراز کشیدم قطره اشکی از روی گونم چکید ک پسش زدم من نباید گریه میکردم باید قوی میبودم
باید طاقت میاوردم ارباب حتما یه روزی عاشق من هم میشد
با باز شدن در اتاق روی تشک نیم خیز شدم نگاهم به مریم افتاد با تعجب گفتم
_اینجا چیکار میکنی مگه امشب برای تو جشن نگرفتن
لبخند تلخی زد و گفت
_همه اومدند اما فقط تو نیومدی چرا؟!
سرم رو پایین انداختم و با صدای گرفته ای گفتم
_اجازه نداشتم بیام
با عصبانیت گفت
_یعنی چی ک اجازه نداشتی بیای ؟!
_خدمتکار خانوم بزرگ بهم گفت اجازه ندارم تو این جشن بیام چون نمیتونم دیگه مادر بشم خوبیت ندارم
مریم با عصبانیت گفت
_این چرندیات یعنی چی اصلا این جشن مگه برای من نیست پس به چه حقی به خودشون اجازه میدند نزارن خواهرم شرکت کنه!!!
تا خواستم حرفی بزنم صدای خانوم بزرگ از پشت سر مریم اومد
_اینجا چخبره؟!
با دیدن خانوم بزرگ رنگ از صورتم پرید و با ترس بهش خیره شده بودم ک صدای مریم بلند شد
_خانوم بزرگ شما اجازه ندادید نازگل تو جشن شرکت کنه؟!
خانوم بزرگ متعجب نگاهی بهم انداخت و گفت
_نه من هم اومده بودم ببینم چرا نازگل به این جشن نیومد!
مریم با حرصی ک تو صداش مشهود بود گفت
_گویا خدمتکار شخصی شما به نازگل گفتند اجازه ندارند تو این جشن شرکت کنند!
خانوم بزرگ به سمت خدمتکارش برگشت و گفت
_تو این و گفتی؟!
خدمتکار به وضوح رنگش پرید و با من من گفت
_خانوم بزرگ خوب من من ….
خانوم بزرگ وسط حرفش پرید و گفت
_واسه من من من نکن بگو ببینم کی بهت گفته بیای و این چرندیات رو به نازگل بگی هان؟!
_خانوم من
_فقط اسم بگو میدونی ک هر چرتی بگی قبول ندارم میدم وسط روستا فلکت کنن
به وضوح رنگ از صورتش پرید و به گریه افتاد ک خانوم بزرگ داد زد
_اسم!؟
_ناز بانو خانوم!
خانوم بزرگ از عصبانیت دستاش رو مشت کرد و گفت
_بهش نمیگی من خبر دار شدم فهمیدی کافیه بفهمم گفتی تا زنده زنده دفنت کنم
_چشم خانوم تو رو خدا به من رحم کنید
_فعلا گمشو از جلوی چشمهام!

خانوم بزرگ نگاهش رو به من و مریم دوخت و گفت
_فعلا نمیخوام کسی از ماجراهای امشب با خبر بشه فهمیدید؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادیم ک گفت
_خیلی خوب بیاید بریم همه مشغول خوش گذرونی هستن
هنوز ایستاده بودم ک مریم گفت
_بریم
_اما من…‌
صدای خانوم بزرگ اومد
_نازگل من هیچکدوم از اون حرف ها رو نگفتم و به اون چرندیات ذره ای اعتقاد ندارم الان هم تو همراه من و مریم میای و داخل جشن شرکت میکنی فهمیدی؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادم ک لبخندی زد و رفت من و مریم هم پشت سرش از اتاق رفتیم بیرون نگاهم به مهمون ها افتاد ک همه مشغول خوردن و رقص بودند یه گوشه ایستاده بودم ک نازیلا به سمتم اومد و گفت
_چرا دیر کردی نازگل ؟!
_خوب من ….
صدای همسر اول ارباب مانع از حرف زدنم شد
_تو اینجا چیکار میکنی؟!
قبل از اینکه من جوابش رو بدم صدای نازیلا بلند شد
_خوب واضح فکر کنم اومده جشن حامله بودن مریم
ناز بانو پوزخندی زد و گفت
_اما اون اجاقش کوره و این اصلا خوبیت نداره ک تو جشن شرکت کنه
با بغض به زمین خیره شده بودم ک صدای خانوم بزرگ بلند شد
_پس با این وجود تو هم نباید شرکت میکردی داخل این جشن چون اجاق تو هم کوره درسته؟!
با شنیدن این حرف صورت ناز بانو از عصبانیت کبود شد نتونست حرفی بزنه فقط نگاه عصبیش رو به خانوم بزرگ انداخت و رفت
نازیلا با بهت گفت
_این زن مریض؟!
خانوم بزرگ پوزخندی زد و گفت
_آره انگار مریض روانی!

رمان-شوهر-غیرتی-من
رمان-شوهر-غیرتی-من

2 دیدگاه

  1. سلام کانال تلگرام ندارید …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.