خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان ماه شب چهارده پارت ۹

رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار

برای مشاهده پارت ها به ترتیب واردشوید

گفتم : نمی تونی با این حرفا بار سنگین منو سبک کنی ..چون من به شما نگفتم که باری روی شونه های منه خودتون می دونین که هست ..
اما شما هم منظور منو می فهمی برای همین دارین دلداریم میدین ..
لطفا مقاله را بدید به من ، صبح باید تحویل بدم ؟
گفت : آره ولی اگر نمی رسی بهشون زنگ می زنم و میگم بعدا میارم …
گفتم : سعی می کنم حاضرش کنم …فردا مرخص میشین ؟
می تونم بیام خونه تون شما رو ببینم ؟
سرشو با بی تابی تکون داد و گفت : دلبر بس کن لطفا ….
پولت رو بر دار هر وقت خیلی محتاج شدم ازت می گیرم ؛ اینطوری خوبه ؟
مقاله و پاکت پول رو بر داشتم و گفتم : باشه هر طوری راحتین منم از پول بدم نمیاد …
اتفاقا خیلی هم بهش احتیاج دارم ؛ پس خرجش می کنم ؛ می دونی چرا ؟
چون مغرور تر اونی هستی که از من پول بگیری …
گفت : من که بهت گفتم الگوی تو نیستم ..

گفتم : الگو ؟ کی گفته من همچین قصدی داشتم ..
می خوام مثل تو آروم باشم همین اونقدر احمق نیستم که بخوام کلا خودمو عوض کنم ..
ولی یک چیزایی هست که باید عوض بشه ..می دونی از اون همه شر و شوری که داشتم برای من یک مشت غصه و درد سر باقی مونده ؟ ..
مدام عصبانی می شدم و داد می زدم ولی خودم راضی نبودم و دلم نمی خواست این شخصیت رو داشته باشم …
گفت : خوبه ..برات خوشحالم …
گفتم : پس تو رو خدا بزار هر کاری که خودم صلاح می دونم انجام بدم ….
گفت : تو زیاده روی می کنی من اینو نمی خوام ….
گفتم : تو نکردی ؟ منم نمی خواستم …
گفت : باشه حالا برو من استراحت کنم ….
از اونجا که اومدم بیرون و سوار تاکسی شدم …
حس عجیبی داشتم ..فکر می کردم عزیز ترین کسم رو تنها گذاشتم ..
سرمو از پنجره ی بیرون بردم ..هوا پاییزی شده بود و خنک؛؛؛ نسیم که به صورتم خورد انگار آرومم کرد ..
ماه رفته بود وسط آسمون و می درخشید …
آهسته گفتم : آهای ؛ سلام من اینجام می خوای با من چیکار کنی ؟ اینو بدون دیگه نمی تونی عصبیم کنی ؛ دلبر عوض شده …

روز بعد رامین و آقای اسدی که دوست های صمیمی اون بودن و توی این مدت مدام بهش سر می زدن , تنهاش نذاشتن ورفتن دنبالش تا ببرنش خونه ..
در واقع همون دو نفر بودن که شکایت از صابر رو پی گیری می کردن …
سه دوستی که سالها بود با هم بودن و از هم جدا نمی شدن ..
اما دل من پیش پارسا بود عذاب وجدان داشتم و فکر می کردم این منم که باید ازش مراقبت کنم و حالا دارم کوتاهی می کنم ..
اون روز از صبح که بیدار شدم به فکر پارسا بودم با اون همه زخم عمیقی که داشت می خواست بره خونه و از رامین شنیدم که خودش با اصرار خواسته که مرخصش کنن ….
مقاله ای که داده بود به من و شب قبل تایپ کرده بودم رو بردم تحویل دادم وکتابفروشی رو باز کردم ولی تمام حواسم به این بود که ازش خبری بگیرم …
این بود که نزدیک ظهر بهش زنگ زدم و به بهانه ای حالشو پرسیدم ..
خیلی سرد گفت : کاری داشتین ؟
یکم مکث کردم و گفتم : بله کاری دارم ..می خواستم حالتون رو بپرسم ..
گفت : مرسی خوبم ..اوضاع چطوره ؟ ..
گفتم : خوبه مقاله رو تحویل دادم ..
گفت : راستی دست شما درد نکنه بهم زنگ زدن ..
فکر کنم کارتون در اومد چون گفتن از این به بعد تایپ شده بهشون بدم …

گفتم : کاری نداره ؛انجامش میدم ..ببخشید مزاحم شدم ..
گفت : این چه حرفیه لطف کردین …
گفتم خدا حدافظ ..
گفت : بسلامت ..و گوشی رو قطع کرد .
یکم به گوشی نگاه کردم ..نفهمیدم چرا حرصم گرفته بود ..
سر خودم داد زدم دلبر به خودت بیا می خواستی چیکار کنه ؟ اصلا راستی چه انتظاری ازش داری ؟
مثلا چی می خواستی بهت بگه ؟
و تمام اون روز رو بیشتر از همیشه پکر بودم به چیزایی که بهم گذشته بود فکر می کردم ..و خیلی از خودم بدم میومد که گول ظاهر صابر رو خوردم واینطوری همه رو توی درد سر انداختم ….
به کارای پارسا فکر می کردم که تکلیف خودمو باهاش نمی دونستم …
نه کار انسانی بود که درد و رنج اونو فراموش کنم و از کنارش راحت بگذرم و نه اجازه می داد که بهش نزدیک بشم ….
خلاصه حالم گرفته بود و دست و دلم نمی رفت هیچ کاری انجام بدم …
بالاخره تصمیم گرفتم به حرف خودش گوش کنم و اینقدر براش دلسوزی نکنم …
در واقع ازش دور بمونم …
با این فکر هم آروم نشدم ..حتی شب هم که رفتم خونه بابا از صورت من فهمید که حال خوبی ندارم …و طبق عادت خودش با لحن معترضی گفت : باز دیگه چی شده دلبر ؟
گفتم : هیچی بابا جون,, یکم پام درد می کنه ..
مامان گفت :الهی بمیرم … بیا مادر امشب زود تر پانسمانشو عوض کنم ..
شاید دیشب پمادشو کم زدم …نکنه مشکلی پیش آمده ……

روز بعد اونقدر توی کتابفروشی سرم شلوغ بود که نفهمیدم چطوری شب شد ..
نزدیک باز شدن مدارس و دانشگاه ها بود و موقع فروش کتاب های درسی …که مامان زنگ زد و گفت : دلبر نیا خونه ما میایم دنبالت بریم عیادت آقا پارسا ..
رامین و آذین می خواستن برن منم گفتم ما هم میایم …
گفتم : شما برین من هنوز کار دارم ..خسته هم هستم نمیام ….
گفت : نمیشه بده ..آقا پارسا به خاطر تو اینطوری شده .. یکم دیگه میایم دنبالت نمیام یعنی چی ؟
راستی رامین گفت بیستم مهر؛ دادگاه صابر و اون پسره است ..پرسیدم منم باید برم ؟
گفت : نمی دونم فکر کنم نه؛ چون پارسا شاکی شده ..
نمی فهمم چرا به اسدی گفته پای تو رو در میون نیارن ….
به یک باره با این حرف مامان دلم نرم شد و حس خوبی بهم دست داد و فورا گفتم :باشه میام …
خودم یک سبد بزرگ گل مریم و رز قرمز گرفتم و خیلی قشنگ با سلیقه ی خودم دادم اونا رو بستن ….
ذوق داشتم ببینمش و احساس می کردم اونم دلش می خواد منو ببینه ..خیلی حرفا بود که توی دلم تلمبار شده بود و می خواستم بهش بگم ….و ثانیه شماری می کردم یکبار دیگه با اون تنها بشم …

ولی وقتی رسیدم خونه شون ..زمانی بود که پارسا بشدت درد داشت و نمی تونست حتی یک کلمه حرف بزنه …
به اندازه ی پونزده دقیقه موندیم و احساس کردیم که معذب شده ..
بچه ها ولم نمی کردن و از دیدنم خیلی خوشحال شده بودن ..
ولی حالی برام نمونده بود که با اونا وقت بگذرونم …
هر دو رو بوسیدم و خدا حافظی کردیم اومدیم بیرون ..
در حالیکه وقتی توی ماشین بابا نشستیم همه از ناراحتی گریه می کردیم ….
تا اون موقع پارسا رو این همه عاجز ندیده بودم ….و فهمیدم که روز قبل هم درد داشته و نمی تونسته حرف بزنه ..و من باز خود خواهانه پیش داوری کرده بودم …
دانشگاه که باز شد؛ من صبح ها کتابفروشی نبودم ..
و فقط بعد از ظهر ها باز می کردم ..ولی چهار روز بعد وقتی با عجله در حالیکه هنوز پامو نمی تونستم خوب حرکت بدم خودمو رسوندم تا در کتابفروشی رو باز کنم دیدم پر از مشتریه و اونم داره کتاب میفروشه …

قلبم بی اختیار شروع کرد به تند زدن مدت ها بود منتظر همچین چیزی بودم که اون برگرده …
با هیجان رفتم تو و گفتم : سلام اومدین ….بهتر شدین ؟
گفت : بله می تونم تحمل کنم ..رفتم پشت پیشخون کنارش ایستادم و گفتم : ولی زود نبود ؟ شما برو بشین من دیگه هستم ..
گفت : اگر تو با اون پای زخمی تونستی پس منم می تونم …و مشغول کار شد ..
یک بلوز یقه اسکی مشکی پوشیده بود ولی باند ها ی گردنش پیدا بود …
مدت ها بود که اینطوری خوشحال و هیجان زده نشده بودم ..
با تمام وجودم تا آخر شب دست به فرمونش بودم هر کتابی می خواست خودم براش میاوردم و اون می فروخت و پولشو می گرفت …
چایی تازه دم درست کردم و مرتب براش میریختم …
با اینکه حتی یک کلمه با هم حرف نزدیم یعنی فرصتی هم نبود و کتابفروشی خیلی شلوغ بود ؛حس خوبی داشتم ..خیلی خوب ….
وقتی کارمون تموم شد زنگ زد به مریم و گفت : خواهر حالا بیا من حاضرم …
گفتم : نمی تونین رانندگی کنین ؛نه ؟
گفت : حالا زوده نمی تونم دستم رو بیارم جلو می ترسم نتونم از عهده اش بر بیام ….
گفتم من زنگ بزنم تاکسی ..اصلا بگین مریم خانم نیان من شما رو اول می رسونم ..

گفت : دلبر خانم باید با شما حرف بزنم …و مکث طولانی کرد و همین طور که سرش پایین بود و به من نگاه نمی کرد ادامه داد …
تا همین جا بود ؛ برای این مدت از شما ممنونم .. ولی دیگه دانشگاه باز شده و شما باید برین به درس خودتون برسین ..
من از یکی از دوستانم خواهش کردم یک مدت بیاد و کمک کنه …واقعا نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم …
خیلی بهم کمک کردین و امیدوارم خانم دکتر موفقی هم بشین …
مثل یخ وارفته بودم ..
سست شدم و نشستم روی چهار پایه ای که اونجا بود …
بهش نگاه کردم سرشو انداخت پایین و کتابی که جلوش بود را بی هدف ورق میزد ،
گفتم : بیرونم می کنین ؟
گفت : نه ؛نه , خدا شاهده به خاطر خودتون میگم …
گفتم : به خاطر من نگو ؛ من هر روز میام ؛درسم رو هم همین جا می خونم ..اینجا رو دوست دارم و نمی خوام ولش کنم ..
این طور نیست که یک روز خواستین بیام حالا نمی خواین برم …
منم آدمم نظر من براتون مهم نیست ؟اگر حقوقم براتون زیاده ..پولم ازتون نمی گیرم ….
حیف که مریض هستین و نمی خوام سر بسرتون بزارم و بهتون بگم خود رای …
اینو نمیگم ..ولی فردا میام ..مقاله تون رو هم بدین امشب تایپ کنم ..
منو اینطوری نبینین اصلا آدم مطیعی نیستم خودتون هم می دونین که نیستم و نمی تونین این طوری منو بیرون کنین ,,
حالا من به شما میگم ؛ بسه دیگه ..اینقدر برای من دلسوزی نکنین ..
من صد برابر شما از این کار ناراحت میشم ….

نگاهی به من کرد و یک لبخند زد ..
نگاهی که تا عمق وجودم نفوذ کرد و قلبم رو لرزوند …
گفت : من که از خدا می خوام ولی درست نیست وظیفه ای برای شما باشه ..قرار ما تا باز شدن دانشگاه بود ؛ سر سختی نکنین من یک نفر رو میارم بهم کمک کنه ؛
نگران نباشین و خیالتون راحت باشه دست تنها نمی مونم …
کیفم رو با حرص بر داشتم و انداختم روی شونه ام و گفتم : دیر گفتین وقتی می خواستم برم مانع من شدین ..
حالا با زور هم نمی تونین بیرونم کنین و دیگه صبر نکردم حرفی بزنه و از کتابفروشی رفتم بیرون و با سرعت تاکسی گرفتم ….
واقعا نمی دونم چی بهم میگذشت که اونقدر دلم می خواست پیش اون باشم و باهاش حرف بزنم انگار باورم شده بود اون منو درک می کنه و می تونم بهش اعتماد کنم …
تمام شب رو فکر می کردم چرا من اینطوری شدم ؟
مثل این بود که توی این دنیا کس دیگه ای رو نمی دیدم ..این با زمانی که با صابر بودم خیلی فرق داشت ..
یک حس احترام ؛ و اعتماد و دینی که به گردنم احساس می کردم منو به طرف اون می کشید ..
حتی وقتی مامان پانسمان منو که کار دردناکی بود انجام داد تو فکر بودم و یک آخ هم نگفتم …
تا مامان گفت : درد نداشتی؟ ..تازه به خودم اومدم و دیدم حواسم جای دیگه ای بوده ….

فردا توی دانشگاه یک مریض داشتیم که از آشنا های خود دکتر بود ..
کارش خیلی طول کشید ..و دکتری که استادم بود منو مجبور کرد تا آخر به تنهایی روش کار کنم …
و به بقیه اجازه داد سر وقت برن و منو نگه داشت ….
اعتراض کردم و گفتم : دکتر من یک جا کار می کنم نمی تونم زیاد بمونم …
گفت :کار تو همینه؛؛ برای همین باید بیشتر کار کنی ..
همه ی هم دوره ای های تو الان این کارو بلدن به جز تو ؛؛ برای چی ؟ جواب بده,,
گفتم : چون من تابستون کار می کردم نتونستم با اونا باشم ..
گفت : خوب دیگه ؛؛جواب خودت رو خودت دادی ؛حالا باید جبران کنی ..
مگه به پول احتیاج داری ؟
گفتم : به خاطر پول نیست استاد ..
گفت : اگر به خاطر پول نیست ، به نظرم دل تو بده به کار خودت عقب موندی ؛ باید جبران کنی …
مشغول شدم دکترم بالای سرم بود و مدام تکرار می کرد حواست کجاست ؟ مراقب باش به لثه صدمه نزنی …
وتا نزدیک ساعت چهار هر دو روی دوندن اون آقا کار می کردیم تا بالاخره تموم شد..
یک نفس راحت کشیدم و راه افتادم که برم دکتر همینطور که رو پوش شو در میاورد گفت : خانم یزدانی ببخش که طول کشید میسرتون کجاست من می تونم شما رو برسونم ..
گفتم : نه مرسی استاد خودم میرم ..و با عجله کتابهامو گذاشتم توی کیفم و گفتم خداحافظ …

پشتم به دکتر بود که بلند گفت کارت عالی بود ..
بدون اینکه برگردم دستم رو بلند کردم و به راهم ادامه دادم ….
دیر تر از همیشه رسیدم کتابفروشی ..در قفل کرد بود و پارسا رفته بود …
بی حوصله شدم و دست و دلم نمی رفت کاری انجام بدم ….
یک آن احساس کردم داره از من فرار می کنه ولی هر طوری بهش فکر می کردم منطقی نبود و دلیلی برای این کار ندیدم ….
بعد از ظهر بود و هنوز مشتری نداشتم ..دور و اطراف رو نگاه کردم تا ببینم چه چیزایی تغییر کرده …
اون نمی تونست مغازه رو تمیز کنه ..ریخته و پاشیده بود ..
مقداری کتاب روی پیشخون بود وچند تا روی زمین افتاده بود ؛ استکان چایی که خورده بود روی میزش بود و قلمی که همیشه همراهش بود با یک یاد داشت روی کتاب های میزش دیدم ….
خیلی خلاصه نوشته بود
سلام خسته نباشین .. کتاب ها را طبق لیست ، تحویل گرفتم؛ زیر پیشخون گذاشتم ..
اگر ممکنه زحمت بکشین جا بجاش کنین .با تشکر…
خودمم باور نداشتم که حتی از دیدن چند خطی که برای من نوشته بود احساس خوبی بهم دست بده ..
فورا مشغول کار شدم و همه جا رو تمیز کردم کتاب ها رو جابجا و مرتب گذشتم و مشتری ها رو راه انداختم و ساعت نه ..
پول ها رو گذاشتم توی کشوی میزش و یک ورق یاداشت بر داشتم و نوشتم : سلام ببخشید دیر رسیدم ،، به چشم ؛ انجام شد …

روز بعد صبری نداشتم تا دانشگاه تعطیل بشه انگار زمان دیر می گذشت ..
می خواستم هر چه زود تر خودمو برسونم کتابفروشی ..
مثل بچه ها یک هراسی به دلم افتاده بود که نکنه امروزم بره و من نتونم ببینمش …..
وقتی وارد حیاط دانشگاه شدم پایین پله ها استادم رو دیدم …یک کتاب دستش بود ..
خواستم از کنارش رد بشم صدام کرد : خانم یزدانی ؟این کتاب رو برای شما آوردم …
در حالیکه معلوم بود دلم نمی خواد بمونم و با اون حرف بزنم گفتم : کتاب نمی خوام دکتر ..
گفت : برای چی ..از نظر تئوری خیلی بهتون کمک می کنه ..در حالیکه نشون می دادم عجله دارم کتاب رو گرفتم و گفتم مرسی استاد …و راه افتادم ..
دوباره صدام کرد و گفت : وایسا ببینم کارت چیه که اینقدر عجله داری ..
یک نوچی کردم و برگشتم و گفتم : استاد دیرم شده دیروزم دیر رفتم بیرونم می کنن …

پرسید : کنجکاو شدم بدونم کجا کار می کنی؟ تو داری آینده ات رو به خطر میندازی …
کتابی رو که بهم قرض داده بود طرفش دراز کردم و گفتم : توی کتابفروشی ..
این کتاب رو من خوندم استاد بگیرین بزارین برم …
با تعجب پرسید :پس چرا ازش استفاده نمی کنی ؟
دیروزم این تو بودی که طول دادی چون حواست جمع نبود …
اصلا تو برای چی توی کتابفروشی کار می کنی ؟ چرا ؟
گفتم :وای استاد؟ حالتون خوبه؟ میگم دیرم شده بعدا براتون توضیح میدم …
و با سرعت دور شدم ..
در حالیکه حتی صبر نکردم کتابشو پس بگیره …
وقتی رسیدم پارسا بازم نبود …
درو باز کردم و فورا متوجه شدم اصلا نیومده …
نگران شدم و زنگ زدم به رامین و گفتم : امروز پارسا نیومده تو ازش خبر داری ؟
گفت : نه خبر ندارم ؛؛ برای چی دیروز چطور بود ؟
حالش خوب بود زنگ زدم گفت دارم میرم کتابفروشی فکر کردم بهتره ….

گفتم: من دیروزم ندیدمش از دانشگاه که اومدم اون رفته بود اما امروز اصلا نیومده ، حالش بد نشده باشه میشه یک خبر بگیری و به منم بگی ؟ گفت : باشه زنگ می زنم منم نگران شدم ..
دلبر تو چرا خودت زنگ نمی زنی ؟
گفتم : ناراحت میشه فکر می کنه عذاب وجدان دارم ..نمی خواد براش دلسوزی کنم ….
گفت : پارسا ؟ اون از این اخلاق ها نداره … عجیبه ،،
خیلی خوب زنگ می زنم بهت خبر میدم ….
اومدم قطع کنم گفت : دلبر تو پات چطوره بهتر شده ؟
گفتم : کی من ؟ ول کن بابا ؛ پارسا اونقدر وضعش خرابه که من دیگه تو فکر خودم نیستم …
گفت : مثل اینکه مامان به آذین گفته بود تو اصلا دیشب درد نداشتی ..
گفتم : حالا تو یک خبر از پارسا به من بده خیالم راحت بشه …بعد حرف می زنیم …
نیم ساعت گذشت و از رامین خبری نشد دل تو دلم نبود و نگران بودم دوباره زنگ زدم ..
رامین فورا جواب داد و گفت : دلبر جان ببخشید دستم بند بود ..می خواستم بهت زنگ بزنم ..
دیروز پارسا می خواسته شیرین کاری کنه و کتاب ها رو سر جاش بزاره ؛ چند تا کتاب افتاده روی سینه اش و مثل اینکه زخم هاش بد جوری درد گرفته..
امروز بیمارستان بوده ..بهش گفتم تو نگرانی گفت خودم بهش زنگ می زنم ….
دیگه ناراحت نباش الان خوب بود ….

به محض اینکه این حرف رو شنیدم دلم ریش شد و غم عالم قلبم رو به درد آورد ..
گریه می کردم و با خودم حرف می زدم تقصیر تو بود لعنتی ..
صابر رو تو آوردی تو زندگی پارسا ….
با اومدن چند مشتری یکم حواسم پرت شد و دو ساعتی رو اینطوری در انتظار تلفن پارسا گذروندم …
وقتی تنها شدم تصمیم گرفتم یکم درس بخونم و کتابی رو که استادم داده بود نگاهی بندازم ..
درس های سال چهارم همه تخصصی بود و احتیاج شدید به مطالعه داشت ..
و استادم حق داشت که نگران وضعیت من بشه …
صدای در اومد و فکر کردم مشتری اومده سرمو بالا کردم و پارسا رو دیدم ..
انگار خدا دنیا رو به من داده بود ..
گفت : سلام
با هیجان بلند شدم و ایستادم و گفتم : سلام چی شده بودین خیلی نگرانم کردین ؟
رفت نشست پشت میزشو یاداشت منو بر داشت و نگاه کرد؛؛ من همینطور ایستاده بودم ..
گفت : میشه بیای اینجا ؟
قلبم فرو ریخت طوری که بدنم بی حس شد …
یک صندلی کنارش بود از جاش نیم خیز شد و گفت : بفرمایید اینجا ..

نشستم من به صورت پارسا نگاه می کردم و سر اون پایین بود …
گفت : نشد ؛ اونطوری که من فکر می کردم نشد … تو عوض نشدی ..این همه اضطراب دوباره تو رو بر می گردونه به حالت اولت ….
گفتم از کجا می دونی من اضطراب داشتم ؟ گفت از اینجا که زنگ زدی به رامین ..
اون گفت که از شدت هیجان نمی تونستی درست منظورت رو بگی ..و خیلی ناراحتی ….
چرا دلبر ؟ با خودت فکر کن چقدر آروم شده بودی ،،
رامین که زنگ زد من خوابیده بودم…اما اومدم تا تو رو از نگرانی در بیارم ….و باهات حرف بزنم ..تو نباید دوباره به عقب برگردی ..
دلبر با خودت مبارزه کن ..نزار هیچ کس آرامشت رو بهم بزنه باید فکرت رو با درس خوندن و کتاب و شعر مهار کنی …
به خودت فکر کن ..
گفتم : تو مرد روشنی هستی به نظرت فکر کردن دست خود آدمه ؟ یک سئوال ,, تو چرا با این حالت اومدی اینجا ؟
خوب می گفتی به درک بزار ناراحت باشه .. اومدی چون شاید برای من نگران شده بودی ..خوب منم همینطور برای تو نگرانم …

گفت : بله انکار نمی کنم ولی اضطراب نداشتم ..
اگر داشتم به اندازه ای که روی تو تاثیر می زاره روی من نمی زاره چون می تونم مهارش کنم …
اولین باری که تو رو دیدم توی ویلای رامین بود از لب دریا برگشته بودی و انگار آب شور دریا و ماسه پاتو اذیت کرده بود ..ولی پریشونی تو صورت تو دیدم که معلوم بود از سوزش پا نیست این روح توست که داره می سوزه ….
خیلی ناراحت شدم ؛ فکر می کردم یک دختر جوون و کم سن و سال چرا اینقدر مشوش باشه که به آدم انرژی منفی بده ….
مثل یک بمب منفجر نشده بودی ….اشک توی چشمم حلقه زد و گفتم : آره بودم ..واقعا همیشه خودمم همین احساس رو داشتم در حال انفجار ….
گاهی فکر می کنم بزرگ شدن اصلا خوب نیست …
وقتی بچه بودم و مامانم شامی و کتلت درست می کرد دوتا دونه کوچولو برای من کنار ماهیتابه مینداخت و می گفت : این مال توست ..دنیا مال من می شد و بی صبرانه منتظر می شدم سرخ بشن و قبل از پهن شدن سفره اونا رو بخورم …

پارت۱۰

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.