خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان ماه شب چهارده پارت ۶

رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار

برای مشاهده پارت ها به ترتیب واردشوید

مامان هراسون اومد و پرسید چی شده رامین کجا رفت …
گوشی رو دادم به آذین و گفتم: خودت ببین ..
بابا هم خودشو رسوند و گوشی رو تقریبا از دست آذین قاپ زد و نگاه کرد ..
درست بلد نبود پیامشو باز کنه ..فقط گفت :باز اون پسره ی احمق زنگ زده ؟
آذین گفت : نمی دونم بدین به من ببینم چی شده ؟ حرف بزن دلبر خودت بگو ؟
گفتم : دادم بهت بخون دیگه ؛؛پیام هاشو باز کن صابر پیام داده انگار اومده ما رو پیدا کرده ..
من به رامین نشون دادم فردا نگه چرا به من نگفتی ….
از سر و صدای ما بقیه هم اومدن جلو و بابا بدون ملاحظه سر من داد زد تو آدرس اینجا رو بهش دادی ؟
گفتم : شروع نکن بابا خود رامین بهش گفته بود این حوالی ویلا داره من حرفی نزدم ..
در حالیکه دستش می لرزید گوشی رو گذاشت تو جیبشو گفت : الان میرم خودم حسابشو میرسم غلط می کنه دنبال ما راه افتاده …مرتیکه ی عوضی ..
آقای اسدی گفت : شما نمی خواد بیاین , منو پارسا میریم ..
نگران نباشین قشون کشی که نکرده یک نفره از عهده اش بر میایم ….و با پارسا راه افتادن …
و من متوجه شدم همه ی اونا یی که اونجا هستن از جریان من خبر دارن …

پارسا همینطور که میرفت باز با خونسردی گفت : تو رو خدا آروم باشین اصلا چیز مهمی نیست ..
مثلا می خواد چیکار کنه چرا اینقدر عصبانی میشین ؟ …
مادر مراقب بچه ها باش دوباره نرن سراغ دریا ..
بابا گفت : همین که تا اینجا دنبال ما اومده یعنی خیلی کاره بدی کرده .. شما نمی دونین چی به روز ما آورده ..خودم باید حق شو بزارم کف دستش ..و سه تایی رفتن .
دیگه چیزی نبود که از کسی پنهون کنیم مامان سرِ درد دلش باز شد با استرس شروع کرد ماجرا رو برای زهره خانم و مادر پارسا تعریف کردن … که اون فقط یک خواستگار سمج نبوده و نیتش بَده …
نمی خواستم حرفای مامان رو گوش کنم داشتم از خجالت میمردم ؛ از طرفی دلم شور می زد ؛ با آذین راه افتادیم بطرف در ویلا …
اما ماشین رامین اومد تو و پارسا و آقای اسدی و بابا هم پیاده داشتن بر می گشتن …
با عجله خودمون رو به اونا رسوندیم … بابا بدون ملاحظه داشت برای پارسا و آقای اسدی تعریف می کرد ..ومن جمله ی آخرش رو شنیدیم که گفت : بچه از ناراحتی به خونریزی افتاد ..
دست آذین رو گرفتم و فشار دادم وگفتم : واقعا بابا نمی فهمه نباید این حرفا رو بزنه ؟ من از دست اینا چیکار کنم آذین ؟ به خدا دیگه جونم رو به لبم رسوندن ….

بابای منو صد تا روانشناس هم نمی تونست معالجه کنه ..
هر وقت هر چی دلش می خواست و از دهنش در میومد می گفت ..بدون اینکه احساسات منو در نظر بگیره … که من یک دختر بزرگ بودم و اونا هر چی می تونستن کوچیکم می کردن و در مقابل اعتراضم متهم به سرکشی و نا فرمانی می شدم …
بعدا فهمیدم که همون مقداری هم که پارسا و آقای اسدی می دونستن رو بابا تعریف کرده نه رامین …..
رامین گفت : وقتی خواستم برم اونطرف جاده یک ماشین نوک مدادی دیدم فکر نمی کردم صابر باشه …
فورا پا گذاشت روی گاز و رفت …اون طرف جاده کسی نبود پس باید همون بوده باشه …ما کسی رو ندیدیم ..
اونشب رو بابا اصلا نخوابیدو تا صبح گوشی من دستش بود تا اگر پیامی اومد بخونه ..و توی حیاط راه رفت ..
شاید اگر حساسیت بیش از اندازه ی اونا نبود من عین خیالم نمیشد ..
چون اون اوایل از صابر متنفر شده بودم ..ولی کم کم این حس هم از وجودم رفته بود و با خودم فکر کردم این من بودم که اشتباه کردم و باید تاوانش رو هم پس می دادم..
روز بعد بابا پاشو کرد توی یک کفش که می خواد برگرده و همین کارو هم کرد و سه تایی راه افتادیم به طرف تهران …
اما تمام راه هر سه نفر مون مراقب دور اطراف بودیم که نکنه باز صابر ما رو تعقیب کنه …
بابا می گفت : می ترسم یک وقت بلایی سر دلبر بیاره ..و اضطراب اون به منو و مامان هم منتقل می شد .

چند روز ی گذشت و خبری از صابر نشد …
گوشی من دست بابا بود و از خودش جدا نمی کرد و حالا هم یاد گرفته بود که پیام ها رو چک کنه تا چند روز بعد باز صابر پیام داد که دلبر عزیزم ؛ عشقم , بیا یک جا ببینمت خواهش می کنم باید باهات حرف بزنم …..
بابا فورا براش پیام داد جرات داری بیا دم در تا حسابت رو برسم نامرد ..این بار میدمت دست پلیس تا حالا حالاها توی زندان آب خنک بخوری ….
با این پیام دیگه تلفن من هیچ صدایی ازش بلند نمی شد …و دقیقا گوشی من شده بود مال بابا و ازش استفاده می کرد ..
اون روزا سیم کارت گرون بود و نمیشد به این سادگی عوضش کرد .
با اینکه مدت ها بود از صابر خبری نشده بود وقتی دانشگاه هم باز شد بابا اجازه نمی داد تنها از خونه بیرون برم .
از خونه تاکسی تلفنی می گرفت منو می برد دانشگاه و همون تاکسی سر موقع میومد دنبالم و بر می گشتم …راستش با حرفایی که اونا می زدن من از سایه ی خودمم می ترسیدم …
مدام منتظر بودم صابر بیاد سراغم …و کلا پیشنهاد پارسا رو فراموش کردم ..
.تا امتحاناتم تموم شد .
اغلب بچه ها ی دندونپزشکی کار آموزشی توی دانشگاه و جا های دیگه رو بر داشتن ولی من هنوز آزاد نبودم که هر کاری دلم می خواد بکنم ….
چون بابا از این مراقب ها خسته شده بود و ازم خواست بزارم آب ها از آسیاب بیفته و دلواپس من نباشن ….

در واقع خودمم دلم نمی خواست بیشتر از این اونا رو نگران خودم ببینم ..
اما موندن من توی خونه مساوی شد با محکوم شدنم به تنهایی و کار های خونه و منتظر شدن برای برگشتن اونا ..
تا با خوردن یک غذای خوشمزه دیگه منو تحسین کنن ..اما من که آروم و قرار نداشتم فقط در حال تحمل کردن بودم ..و از ترس اینکه باز خطایی نکنم که سرزنش بشم ، توی خونه ورزش می کردم تا از شر انرژی زیاد بدنم خلاص بشم اما نمی شد و باز خواب های آشفته و بی سر و ته می دیدم که ذهنم رو به خودش مشغول می کرد و بازم از یک حادثه می ترسیدم …
و حالا تنها آرزوی من این بود که یکم آرامش داشته باشم ..
بتونم چند دقیقه یک جا بی حرکت بشینم و فکر کنم ..
مدام راه میرفتم و بلند و تند حرف می زدم …
حتی طاقت خوندن چند سطر کتاب رو نداشتم ..اما تا اونجایی که ممکن بود از شب های مهتابی که حالا برای من کابوس شده بود فراری بودم …
تا یک روز جمعه رامین که با آذین و بچه ها خونه ی ما بودن به بابا گفت : پارسا یک نفر رو می خواد توی کتابفروشی بهش کمک کنه از من خواهش کرده از شما اجازه بگیرم دلبر بره اونجا کار کنه , البته برای یک مدتی کوتاه …

بابا ناراحت شد و گفت : دیگه چیکار کنم ؟ یک لقمه نون در میارم می خوریم احتیاج نداره که کار کنه ..
همین قدر که درسشو می خونه ازش ممنونم …
در حالیکه اصلا بهش فکر نکرده بودم برای اینکه از شر اون خونه و اسارت بابا خلاص بشم گفتم : بابا می خوام تجربه کسب کنم ..می خوام با دنیای بیرون بیشتر آشنا بشم …
یک مدت میرم اگر شما دوست نداشتین دیگه نمیرم ..ولی فکر کنم کتابفروشی محیط خوبیه برام ..
به هر حال برای یک مدت اجازه بدین دیگه ؛ چون بعدش فرصت این کارا رو ندارم … پرسید : تو دلت می خواد توی کتابفروشی کار کنی ؟ بابا تو داری پزشکی می خونی برای چی می خوای این کارو بکنی؟
اگر می خوای از خونه بری بیرون برو سر کار خودت ..دانشگاه به نظرم برات کافیه …
گفتم : آقا پارسا خودش این پیشنهاد رو به من داد و گفت برای اینکه از این حالت در بیای کتاب خونه برای تو بهترین جاست ..
سرم گرم میشه بزارین برم …اقلا پول تاکسی خودمو در بیارم و اینقدر به شما فشار نیاد …
و بالاخره بابا راضی شد و قرار بود رامین به پارسا خبر بده …
انتظار داشتم وقتی اینو فهمید تلفن بزنه ولی هیچ تماسی با ما نداشت تا روز چهارشنبه که رامین اومد دنبالم و منو با خودش برد کتابفروشی …
انتهای یک پاساژ یک مغازه ی بزرگ که خیلی بهتر از اونی که تصور می کردم بود ..
همه چیز تمیز و مرتب به نظر میومد طوری که میشد گفت می درخشید ..

وقتی ما وارد شدیم ,پارسا ته کتابفروشی پشت میزش نشسته بود و کتاب می خوند …
با صدای پای ما نگاه کرد ..همون طور خونسرد بدون اینکه صورتش تغییر کنه اومد جلو و گفت : سلام خوش اومدین بفرمایید …
چطوری رامین جان ؟من سرمو با نارضایتی تکون دادم یک لحظه از سردی رفتارش پشیمون شدم که قبول کردم
رامین گفت : خوبم امانتی آوردم …
گفت : شما چطورین دلبر خانم ؟
گفتم :خوبم مرسی ..راستش روی حرفای شما فکر کردم ..و اومدم شاید بزرگ بشم …
یک لبخند زد و گفت : بزرگ نشین ..توی دنیای بزرگ ها هم هیچ خبری نیست ؛؛ولی خوشحال شدم که قبول کردین ..
فکر کنم به شما احتیاج دارم … چای ؟ یا نسکافه ؟
مدتی بعد رامین رفته بود و پارسا داشت یادم می داد که چطوری جای کتاب ها رو پیدا کنم …
اون می گفت و من دنبالش میرفتم ..: این قسمت جلو؛ تمام کتاب هایی هستن که از ناشرین به اینجا تحویل میدن ..
اون قسمت تمام کتاب های شعر و این قسمت برای کتاب های قدیمی ..و؛ و اینا …
بعد دفاترشو نشونم داد که اگر کتابی رو پیدا نکردم به اونجا مراجعه کنم ..و فایلی که توی کامپیوترش داشت و طبقه بندی کتاب ها بطور منظم اونجا هم بود نشونم داد ….
و من با حوصله و دقت گوش دادم …

هنوز کارمون تموم نشده بود که دوتا دختر جوون همسن و سال من اومدن تو…
یکراست رفتن سراغ پارسا و کتاب خواستن ..برگشت و به من نگاه کرد ..
گفتم : تشریف بیارین من کمکتون می کنم … یکم گیج بودم ولی کتاب رو با یکم زمان پیدا کردم و قیمتش رو نگاه کردم و بعدام فروختم و پولشو گرفتم …
فکر می کردم شاهکار کردم و الانه که پارسا از هوش من تعریف کنه ..
ولی گفت : مشتری رو نباید معطل کنین ..باید طوری باشه که یکراست برین سراغ همون کتابی که می خوان مگر استثنا باشه ….
پارسا خونسرد و بی تفاوت بود و من بیشتر سعی می کردم تا رضایتشو جلب کنم
و اینطوری هر روز صبح با تاکسی خودمو می رسوندم به کتابفروشی و تا ساعت هشت و نه شب میموندم و اغلب بابا میومد دنبالم .
و پارسا وقتی که خاطرش جمع شد می تونم از عهده ی کار فروش بر بیام بیشتراوقات بعد از ظهر ها میرفت به دفتر مجله هایی که باهاشون کار می کرد …
و یا اگر بود پشت میزش می نشست و می نوشت …و برای من عجیب بود ..

با وجود اینکه ظرف مدت کوتاهی همه کار یاد گرفته بودم هیچوقت نشنیدم که کلامی برای تشویق من زده باشه ..
اصلا زیاد با هم حرف نمی زدیم ..و گاهی احساس می کردم منو نادیده می گیره …حتی گاهی که مشتری نبود و من می خواستم سر حرف رو باز کنم اون با یکی دو کلمه جواب می داد و باز هم سکوت می کرد …
تا یک روز که پارسا توی مغازه نبود و من داشتم به مشتری کتاب نشون می دادم ..
یک مرتبه چشمم افتاد به پشت ویترین ..انگار برق بهم وصل کردن صابر رو دیدم ایستاده بود و منو نگاه می کرد …
دستپاچه شدم واز مشتری پرسیدم : می خواین یا نه ؟لطفا زود تصمیم بگیرین ….
از بین کتاب هایی که روی پیشخون آورده بودم دوتا رو انتخاب کردن و پولشو دادن و رفتن …
اما وقتی دوباره به ویترین نگاه کردم کسی رو ندیدم ..
دویدم دم مغازه و توی پاساژ رو نگاهی انداختم …ندیدمش ..
برگشتم تو و درو قفل کردم ..
با خودم گفتم اگر مشتری اومد بازش می کنم …
پارسا گفته بود اگر دیر رسیدم درو قفل کن و برو ..زنگ زدم تاکسی تلفنی تا زود تر تعطیل کنم ..که پارسا از راه رسید ..

گفت : چرا به این زودی می خواستی تعطیل کنی ؟ …
گفتم : آقا پارسا راستش ترسیده بودم ..با اینکه فکر نمی کنم ترس داشته باشه ..
صابر رو دیدم می خواستم قبل از اینکه پاساژ خلوت بشه برم خونه …
گفت : مطمئنی اینجا رو پیدا کرده ؟
گفتم : نمی دونم ..شایدم به نظرم اومده بود ..نه ..ولی فکر کنم واقعا دیدمش ….
گفت : بشین اینجا آروم باش ..من خودم می رسونمت …
و رفت بیرون و تاکسی رو رد کرد و برگشت ….
چراغ ها رو خاموش کرد و درو قفل کردیم و از پاساژ اومدیم بیرون ..
یک مرتبه انگشتم رو گرفتم بالا و گفتم : اونجاست ..به خدا دیدمش ..و در یک چشم بر هم زدن غیب شد …
پارسا نگاهی کرد و به من گفت : نترس ..من اینجام نمی زارم اتفاقی بیفته ..
الانم به پلیس خبر میدیم ولی اول باید باباتون در جریان باشه ..نمی خوام دلت رو بد کنم ولی منم فکر می کنم یک منظوری داره که از دور تو رو تحت نظر داره و پدرتون بی خودی نگران نمیشه ..

احساس می کردم پارسا بیش از اندازه نگران شده و خیلی با احتیاط رفتار می کنه ..
نمی دونم چرا وقتی تحت حمایت اون خودمو دیدم حس خوبی بهم دست داد ..و کلا صابر رو فراموش کردم و تمام توجه ام به اون جلب شده بود …
که با نگرانی به اطراف نگاه می کرد و اولین باری بود که خونسرد به نظر نمی رسید …
قبل از اینکه راه بیفته گوشی خودشو داد به من و گفت به باباتون زنگ بزنین نیان دنبال شما و بگین که چه اتفاقی افتاده ..
یک وقت ناراحت نشن من شما رو می رسونم …
گفتم : وای نه تو رو خدا اگر به بابا بگم دیگه نمی زاره من بیام کتابفروشی …
با لحن جدی گفت : به هر حال باید بگیم ….
یکم مکث کردم و زنگ زدم و گفتم : بابا من دارم میام خونه با آقا پارسا میام ..
یک وقت شما راه نیفتین …
پرسید : چرا زود تعطیل کردین ؟
گفتم صابر آمده بود جلو در مغازه ..حالا میام و براتون تعریف می کنم ….
پارسا همینطور که می پیچید توی خیابون اصلی گفت : شما فکر می کنی ازت چی می خواد ؟
گفتم : به خدا نمی دونم اصلا فکر می کنم خودشم نمی دونه چی می خواد ..مدت هاست که ازش خبری نداشتیم ؛دیگه همه چیز تموم شده بود ، حالا چرا دوباره سر و کله اش پیدا شده برای منم شده معما …
پرسید : اختلافتون سر چی بود ؟
گفتم : اختلاف ؟ آقا پارسا بابام که سیر تا پیاز رو برای همه تعریف کرده …اصلا موضوع اختلاف و این حرفا نبود یک آدم کلاه بر دار ی که دخترای پول دار رو گول می زد و از خونه و ماشینشون استفاده می کرد ، تا هم بتونه از این طریق کلاه یک عده رو بر داره و هم از دخترای دیگه سوءاستفاده کنه …
الانم حدس می زنم به خاطر این دنبال من افتاده که فکر می کنه فردا من شغل خوبی دارم و آینده اش تامین میشه ..وگرنه چیز دیگه ای به نظرم نمی رسه

پارسا سکوت کرد و دیگه حرف نزد …
در حالیکه فکر می کردم سر این موضوع کلی با هم بحث می کنیم اون سری تکون داد و تا خونه ی ما ساکت موند ..
وقتی رسیدیم بابا نبود مامانم هم دم در منتظر ما شده بود
گفت : بابات خیلی عصبانی بود و رفت سراغ پدر و مادرش بلکه جلوشو بگیرن …
گفتم : ای بابا چقدر شلوغش می کنین ..بزارین بیاد جوابشو می گیره و میره ..دنیا که آخر نمیشه ..
مثلا می خواد چیکار کنه ؟
مامان حرف منو نشنیده گرفت و به پارسا گفت : باعث زحمت شما هم شدیم تشریف بیارین تو تا یزدانی بیاد … خیلی وقته رفته …
در حالیکه من اصلا فکر نمی کردم قبول کنه گفت : بله اگر مزاحم نیستم می خواستم ایشون رو ببینم …
مامان فورا براش چایی آورد و زیر دستی گذاشت ….
ومن روبروش توی یک سکوت محض نشسته بودم ..
بشدت تو فکر بود و انگار وجود منو احساس نمی کرد ..حتی با مامان هم حرفی نمی زد و سه تایی چشم مون به تلویزیون بود تا بابا برگشت …
از دیدن پارسا تعجب کرده بود و دست داد و نشست ..
پارسا گفت : چون دختر تون دست من امانت هست ..فکر کردم یکم با شما در این مورد حرف بزنم ..

بابا گفت : چی بگم آقا پارسا ..رفتم در خونه ی پدرش و باهاش حرف زدم بنده های خدا از دست این پسر چه ها که نکشیدن .
. با شرمندگی به من گفت ..از اینکه به حرف مادرش و قول صابر گوش دادم و اومدم خواستگاری دلبر جان معذرت می خوام ..
باور کنین من و مادرش آدم های ساده و پاکی هستیم ..و فکر کردم سر براه شده ..
خوب منم یک پدرم خواستم خونه و زندگی تشکیل بده و دست از اون کارای خطر ناک بر داره ..ولی قسم می خورم اختیار کارای اونو ندارم ..نمی تونم جلوشو بگیرم ..
فقط تا می تونین دختر تون رو ازش دور نگه دارین ..
اومده به ما التماس کرده که دوباره بیام با شما حرف بزنیم ولی دیگه من زیر بار نرفتم ..
راستش این طور که گفته خاطر دختر شما رو خیلی می خواد ..ولی بازم بهتون میگم من یکی که تو کار این پسر موندم …
والله نه مال حروم خورده نه ما توی تریبتش کوتاهی کردیم ..ولی وقتی افتاد توی این جامعه ی فاسد که همه چشمشون به تجملات و مال و منال همدیگه است این طوری شد …
به جای درس خوندن افتاد دنبال دخترای مردم ….حتی دیپلمشو هم نگرفت ..ولی پول داده و برای خودش مدرک خریده تا به همه نشون بده و کلاه برداری کنه ….
اینا رو گفتم تا دیگه برای کار پسرم منو مواخذه نکنین …

خوب شما بگو آقا پارسا من دیگه چی می خواستم بگم به اون پدر ؟
این دختر من بود که حرفم رو گوش نکرد و این مرتیکه ی الاغ رو توی این خونه راه دادیم …
پارسا گفت : راستش اومدم بهتون بگم که چند روز پیش یکی از مغازه دار های پاساژما به من گفت یکی مراقب کتابفروشیه و همش میاد و سرک می کشه …
نمی تونستم نگران نباشم .. گفتم شما رو در جریان بزارم ..
بابا گفت : پس دیگه دلبر نباید بیاد کتابفروشی مزاحم شما هم میشیم …
پارسا گفت : آقای یزدانی این که راه حل نمیشه ..وقتی تا شمال دنبال شما اومده ..ببخشید فضولی می کنم تو خونه تون هم امنیت نداره شما صبح میرین سر کار توی خونه تنهاست اقلا اونجا من هستم …
باید خودشو پیدا کنیم و باهاش حرف بزنیم یا بدیمش دست پلیس ..
دلبر خانم رو که نمی تونیم حبس کنیم که از زندگی کردن بیفته .. فردا دانشگاه باز میشه اونوقت چیکار می کنین ..
من فعلا یک مدت خودم میام دنبال ایشون و خودمم بر می گردونم ..و نمی زارم تنها توی کتابفروشی بمونن ..
البته بازم صلاح خودتونه ..من فقط پیشنهاد دادم ..
گفتم : من کارمو دوست دارم بابا خواهش می کنم قول میدم مراقب باشم و تنهایی بیرون نرم …
بابا گفت : صبح ها مسیر ما طرف پایین شهره اگر بیام اونو برسونم توی ترافیک گیر می کنیم ..ولی شب خودم میام دنبالش …
مامان گفت : راست میگه آقا پارسا منم وقتی تو خونه تنهاست می ترسم ..بهتر بره سر کار ….
و اینطوری صبح ها پارسا میومد و با هم میرفتیم کتابفروشی و بیشتر اوقات هم خودش برم می گردوند ..

ولی حتی یک بارِ دیگه در مورد صابر ازم نپرسید و حرف نزد ..
اما در حالیکه وانمود می کرد براش مهم نیست تمام حواسش به رفت آمد کسانی بود که از توی پاساژ رد می شدن . .و هر مردی تنها وارد کتابفروشی میشد از جاش می پرید و به من نگاه می کرد تا ببینه عکس العمل من چیه …
و اینطوری می فهمیدم که اونقدر ها هم که خودشو خونسرد نشون میده نیست ..و بدون اختیار همه ی توجه منو به خودش معطوف کرده بود..
یک هفته گذشت و خبری از صابر نشد ..و یکم از توجه ما نسبت به این موضوع کم شده بود
که یک روز پارسا مدت زیادی پشت میزش نشسته بود و مقاله ای رو تهیه می کرد …وقتی تموم شد.به من گفت : دلبر خانم من باید اینا رو ببرم دفتر مجله می خواین تعطیل کنیم ؟
گفتم : نه بابا من هستم تا شما برگردین ..اگر مشکلی پیش بیاد زنگ می زنم به بابام …
گفت : اصلا الان زنگ بزنین اگر کاری ندارن بیان اینجا تا من برگردم …
گفتم این کار با من نکنین معذب میشم ..این که نشد کار شما منو آوردی کمک حالتون باشم نمیشه که بد تر از کار و زندگی بیفتین …
اصلا درو قفل می کنم هر کس خواست بیاد تو درو براش باز می کنم ..نگران نباشین من از پس خودم بر میام ..

ساعت نزدیک چهار بود که پارسا رفت و من درو قفل کردم اصلا اون موقع روز زیاد هم مشتری نمی اومد ..
یک کتاب بر داشتم و شروع کردم به خوندن ..تا یکساعت و نیم بعد یکی زد به در یک پسر جوون بود با یک خانم مسن ..
درو باز کردم و اومدن و یک کتاب خواستن خریدن و رفتن بیرون اما تا اومدم درو ببندم صابر پاشو گذاشت توی پاشنه در و هل داد ..
دستپاچه شده بودم و نتونستم جلوشو بگیرم ..اومد تو و در و قفل کرد …
داد زدم چی می خوای عوضی؟ ..
اصلا بگو برای چی منو تعقیب می کنی ..
با ناراحتی گفت : تو بگو این مرتیکه کیه باهاش میری و میای ؟
گفتم : به تو چه ..چقدر پر رو و بی چشم رویی ؟ خدا رو شاهد می گیرم این بار ازت شکایت کنم به هیچ وجه رضایت نمیدم ..
گفت : دلبر می خوام یکم باهات حرف برنم لطفا یک فرصت دیگه بهم بده قول میدم جبران کنم کاری می کنم که از گذشته هیچی یادت نیاد ..
باور کن نمی خواستم اذیتت کنم قسم می خورم من می خواستم با تو زندگی کنم زنم باشی ..می دونم یک اشتباهاتی هم کردم ولی توام بی تقصیر نبودی ….
گفتم : اون موقع من نمی دونستم تو چطور آدمی هستی ولی الان که می دونم نه اینکه از تو خوشم نمیاد بلکه ازت متنفرم … آدم نامردی هستی ..منم انگار بچگی کردم و تو رو باورکردم ..
نمیشه صابر دیگه محال ممکنه ..از زندگیم برو بیرون و هر روز سر راه من سبز نشو …

گفت : به این آسونی ها هم نیست ..تو باعث شدی خونه ای که توش زندگی می کردم از دستم بره ..
ماشین رو ازم گرفت ..در نتیجه کلی بهم ضرر زدی ..
خوب من تاوان دادم توام بده ..نمی تونی منو نیمه ی راه ول کنی …
اصلا خودت بگو اینقدر تو و خانوادت بزرگش کردین من چیکار کردم با تو ؟ یک غلطی بود و تموم شد این بین دخترا وپسرا خیلی اتفاق میفته …
این تو بودی که اومدی آبروی منو بردی ..بعدم دوماه منو زندان کردین ..
تمام زندگیم بهم ریخت به خاطر تو ..کارای خودت رو نمی ببینی ؟ یک طرفه قاضی میری راضی بر می گردی؟ ..
حالام مثل آدم اومدم بهت میگم من تو رو می بخشم به شرط اینکه بیای با من زندگی کنی ….
گفتم خدای من,, تو منو می بخشی ؟ برو صابر ولم کن چیزی که برای تو اینقدر عادی و بی اهمیته برای منو و خانواده ام حیثیت محسوب میشه ..که تو ازش سر در نمیاری تموم شده صابر تو برای من وجود خارجی نداری
بمیرم هم حاضر نیستم با تو آب بخورم چه برسه به اینکه زنت بشم ..برو اون همه دختر خوشگل دور اطرافت هست برای چی دنبال منه بیچاره افتادی ؟ ..
یک دختر و پسر زدن به در خوشحال شدم و خواستم برم درو باز کنم ..
بازوی منو گرفت و گفت : حرف آخرت اینه؟ …
گفتم : آخر ِ،آخر برو گمشو از زندگیم بیرون دیگه نمی خوام چشمم بهت بیفته ..برو وگرنه داد می زنم اذیتم کردی سابقه هم که داری …
دماغشو کشید بالا و بازومو ول کرد و دستشو برد لای موهاش و زد کنار و گفت : خواهیم دید .. من پریدم درو باز کردم …
اون دونفر اومدن تو و صابر می خواست از کنارشون رد بشه که پارسا رو جلوی در دیدم ..
صابر مثل برق خودشو زد به شونه ی پارسا و رفت بیرون…
بلند گفتم: صابر بود …صابر بود …پارسا رنگ از روش پرید و دنبالش دوید …
ادامه دارد

پارت۷

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.