خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان ماه شب چهارده پارت ۱۲

رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار

برای مشاهده پارت ها به ترتیب واردشوید

چشمم رو باز نکردم ولی گوشم تیز شد که بفهمم کی اون موقع روز اومده خونه ی ما …
صدای مامان رو شنیدم که آیفون رو بر داشت ..و بعد با صدای بلند گفت : اینجا چی می خواین برین تو رو خدا درد سر درست نکنین ..
باباش خونه اس و خیلی هم عصبانیه …و بابا پشت سر هم می پرسید کیه؟ .. گفتم کیه ؟
از جام پریدم و از اتاقم رفتم بیرون ..
مامان آیفون رو زده بود و به من گفت : چیکار کنیم پدر و مادر صابر اومدن ..معلومه برای چی اومدن راهشون بدم ؟..
بابا گفت :در رو باز می کنی و بعد می پرسی ؟ تحویل بگیر دلبر خانم دردسری که درست کردی تمومی نداره …
مامان یک مرتبه طرفش براق شد و انگشتشو گرفت طرف بابا و گفت : : به اون خدای بالای سرم اگر از بچه ات دفاع نکنی دیگه رنگ منو تو این خونه نمی ببینی میگی نه امتحان کن ..
دست و پام می لرزید و آماده بودم که دق و دلمو سر اونا خالی کنم ..
ولی مادرش تنها با سری پایین و صورتی که غم و درد ازش می بارید گریه کنون اومد ..
طوری که حتی بابا هم نتونست حرفی بزنه ….

مامان ادب رو رعایت کرد و تعارف کرد ..
من از همون دور نگاه می کردم پام قدرت نداشت جلو برم …
چشمش به من که افتاد با گریه سری تکون و داد و گفت :خدا رو شکر که به صورت تو نریخته …
نمی دونم چی بگم ؛؛ای خدا این روزا رو هم دیدیم ….
بعد نشست و بدون مقدمه ادامه داد …خدا برای کسی نخواد که بچه اش رو توی زندان ملاقات کنه …
ما الان از زندان میایم ..به خدا صابر پشیمون شده ..التماس می کرد که رضایت شما رو بگیرم ..
به اون امام رضا که قفلشو گرفتم تا پسرم نجات پیدا کنه ؛ دلبر رو دوست داشت می خواست باهاش زندگی تشکیل بده نمی دونم چرا اینطوری شد ..
خانم یزدانی جان فدای شما بشم تا حالا ندیده بودم صابرم این طور اشک بریزه …
زندگیش نابود میشه نزارین توی زندان بمونه .. اون بد کرد شما بد نکنین ؛ بخشش از بزرگانه ….
تو راه فکر کردم تنها راه نجات بچه ام اینه که رضایت شما رو بگیرم ..
دیه هر چی بخواین بهتون میدیم خونه مون رو می فروشیم حتی اگر لازم باشه فرش زیر پامم می فروشم میدم ولی به خاطر خدا نزارین حبس بکشه
رضایت بدین من یک مادرم نمی دونین که چقدر عذاب می کشیم ..شرمنده ام ؛ به خدا خیلی زیاد؛؛ ولی کاری از دستم بر نمیاد ..
کاریست که شده …

مامان گفت : یعنی چی کاریست که شده ؟ شما می دونین ما چی کشیدیم ؟
والله از شما بیشتر صدمه دیدیم ..دختر من هنوز نمی تونه درست راه بره اگر دلشو دارین برین پاشو ببینین بعد بگین عذاب کشیدم ..
شاید شما نمی دونین که شاکی ما نیستیم ..اون کسی هست که بی گناه سلامتی خودشو از دست داده ..
ناقص شده و خودتون می دونین که جای اون سوختگی هرگز خوب نمیشه ما خجالت می کشیم توی صورت مادر و بچه هاش نگاه کنیم ….
بابا گفت : خانم پسر شما هنوزم دست بر دار نیست دروغ میگه پشیمون شده …
نمی دونین توی دادگاه چه تهمت هایی به دختر معصوم من زد ..
اون دلبر رو نمی خواست ..فکر می کرد اینطوری آینده اش رو تامین می کنه ..شما نمی دونین پسرتون چقدر کلاهبرداره ؟ ….
مادر صابر در حالیکه گریه اش شدید تر شده بود با بی قراری گفت : حق دارین ..هر چی بگین حق دارین ..
ما از شرمندگی تا حالا به خودمون اجازه ندادیم بیایم و مزاحم شما بشیم الانم باباش راضی نبود وحاضر نشد بیاد تو؛؛ می گفت از کارای صابر خجالت می کشه ..

به خدا با التماس آوردمش ؛ چیکار کنم مادرم دیگه ، نمیشه دست روی دست بزارم بچه ام نابود بشه …
والله نمی دونم ؛؛ نفهمیدم چرا صابر افتاد توی این کارا ..
دیدم پول دار شده ماشین شیک سوار میشه فکر کردم عرضه و وجود داره؛ خوشحال بودم ..
می فهمیدم با دخترای زیادی رابطه داره به خدا ناراحت بودم از این چیزا توی زندگی ما نبود ..
ولی به خاطر شکل و قد و بالاش دخترا ولش نمی کردن ..
مثل اینکه اونم پول زیر دهنش مزه داده بود و توی این کارای زشت و کثیف تا مرز غرق شدن رفت ..متاسفانه ما هم کاهلی کردیم و جدی نگرفتیم ..
پشتم رو کردم و بدون اینکه یک کلمه حرف بزنم برگشتم به اتاقم و گوشم رو گرفتم که دیگه صدایی نشنوم ..
حرف ها تکراری و بیهوده به نظرم می رسید …و منو یاد روزهایی مینداخت که ازش بدم میومد …
اون روز ها گول ظاهر صابر رو خوردم و قبل از اینکه بدونم اون کیه و چیکارس بهش دل سپردم …
یاد حرف فروغ خانم افتادم که می گفت : ببین اون پسر چی تو زندگیش کشیده که دلش سیاه شده …

راستی چرا صابر اینقدر بد بود ؟ آیا اونم می تونه کارای خودشو به گردن پدر و مادرش یا کسان دیگه ای بندازه ؟
در غیر این صورت همه ی آدما از روز ازل باید صبح تا شب بهم بدی کنن ؟
گوشی مو برداشتم به پارسا پیام بدم که مادر صابر اینجاست ..
اما دستم شل شد و رفتم تو فکر ؛؛ دیگه تصمیم نداشتم کاری بکنم که بعدا عواقب بدی برام ببار بیاره
با خودم گفتم ، ببین دلبر این کار تصمیم توست و نشونه ی عقل تو..اگر درست باشه یا غلط نتیجه اش برای خودته و نمی تونی به گردن کسی بندازی …
وقتی مادر صابر رفت مامان اومد سراغم روی تخت دراز کشیده بودم انگار تمام بدنم درد می کرد و سرم داشت می ترکید …
مثل موقع هایی شده بودم که ماه قرص کامل بود ..
مامان نشست کنارم و دستی به سرم کشید ..باز کمرشو گرفتم و سرمو گذاشتم توی سینه ای و پرسیدم : چندم ماهه..
گفت : نمی دونم برای چی ؟حالت خوب نیست ؟ گفتم : مامان دلم برای اون زن هم سوخت ..دلم برای صابرم سوخت و برای خودم برای پارسا … چی شد ؟ بهش چی گفتین ؟
گفت : چی می خواستی بگیم فعلا رفت تا ببینیم چی میشه ..منم موندم …

گفتم : مامان جون می خوام یک چیزی بهتون بگم ..می تونم بهت اعتماد کنم ؟
گفت : آره عزیرم معلومه چرا که نه من مادرتم …
اشکم گلوله ،گلوله اومد پایین و لبم رو گاز گرفتم و گفتم : نمی خوام دیگه این بار رو به تنهایی به دوش بکشم …
ولی قول بده به کسی نگین حتی به آذین؛.. گفت : بگو قربونت برم فدای سرت بشم خاطرت جمع باشه کمکت می کنم قول میدم بین خودمون می مونه …
گفتم : مامان ، من عاشق پارسا شدم ..چیکار کنم حالا ؟ دست خودم نیست ….
یکم سکوت کرد و آروم سرمو نوازش کرد و گفت :وای دلبر ؛ وای ،
اون چی ؟ اونم تو رو دوست داره ؟ بهت گفته ؟
گفتم : نمی دونم ..هیچی نگفته ؛ ازم فرار می کنه ولی حس می کنم که داره ..
اما برام فرقی نمی کنه من اونو دوست دارم ..تو رو خدا هیچی نگو ..
می دونم نمیشه ..می دونم کار محالیه ..درست نیست ؛؛..ولی واقعیت داره ….

سرمو که از توی سینه اش بلند کردم دیدم اشک های اونم صورتشو خیس کرده …
گفت : پارسا خیلی مرد خوبیه ..ما هم بهش مدیونیم ..
ولی خوب گذشته ای داره و دوتا بچه …اینا رو می خوای چیکار کنی ؟
گفتم : هیچی ..مامان اشتباه نکن می خوام کمکم کنی فراموشش کنم اونم می خواد همین کارو بکنه …
باز یکم سکوت کرد و آه عمیقی کشید و گفت : دلبر بزار خودت مادر بشی اونوقت حرف منو می فهمی ..که بهت بگم من فهمیده بودم ..
خیلی وقته از کارای پارسا این حدس رو زدم .. نباید میذاشتم بری کتابفروشی ..ولی خوب تو رو میشناختم فکر کردم اگر بگم نه،، باز داد و بیداد راه میندازی که جلوی همه ی کارای منو می گیرین ..
تازه این فقط یک مورد بود که بابات اجازه داده بود و نمی خواستم حالا من باهات مخالفت کنم .. دلیلی هم نداشتم جز یک حدس …
پرسیدم : متوجه ی منم شده بودی ؟
گفت : تو رو مطمئن نبودم اصلا فکرشم نمی کردم ..اما باید می کردم چون تو خیلی ساده ای مامان جون زود دل می بندی و همه رو باور داری ..
همیشه همین طور بودی که ما رو نگران خودت می کنی …

اما حالا احساس می کنم فرق کردی در مورد کارات فکر می کنی آروم شدی و منطقی تر حرف می زنی ..
پس منم بهت اعتماد می کنم ..تو دوسال دیگه دکتر میشی باید تخصص بخونی و جایگاه خودت رو توی زندگی محکم کنی ..
اما این زندگی توست خودت تصمیم درست رو بگیر منم کنارت هستم ..ببین دلبرم چه خوبی کردی به من گفتی ؟ این راهش بود مشورت کردن و سر خود تصمیم نگرفتن …
گفتم : مامان می خوام برای بچه های پارسا یک هدیه بخرم، شما چی صلاح می دونی ؟
گفت : خوبه ولی باید پنج تا بخری ؛؛ بچه ها این چیزا حالیشون نیست ، نمی تونی به یکی بدی و بقیه نگاه کنن …
گفتم آره خودم می دونم برای ملیکا و ماهان هم می خرم ولی چرا پنج تا ؟
گفت الهه دختر زهره خانم ….
گفتم : آهان راست میگین ..ولی وقتی ما رفتیم ویلاشون نبود برای همین یادم رفت ..
گفت اون روز با مادر بزرگ و پدر بزرگش رفته بود ساری …
گفتم : با من میاین ؟
گفت : آره بزار شام رو روبراه کنم با هم میریم .. من یکم خرید دارم …به بابات حرفی نزن با تاکسی میرم و بر می گردیم ..
این طوری می تونیم مادر و دختر با هم حرف بزنیم ..
گفتم: نصیحت ؟
گفت : نه درد و دل ….

وقتی مامان رفت احساس می کردم باری رو از روی شونه هام بر داشتن سبک شده بودم و حالم بهتر بود یک مسکن خوردم و آماده شدم که با مامان بریم خرید …
و فردا از صبح با ذوق و شوق همراه مامان کار کردیم تا شام درست و حسابی برای اونا تدارک ببینیم ..
آذین هم ملیکا رو از مدرسه بر داشت و اومد به کمک ما …
اما با همه ی ذوقی که داشتم می ترسیدم پارسا مریضی رو بهانه کنه و نیاد
این دلشوره از صبح به دلم افتاده بود اونقدر بی قرارش بودم و دلم تنگ شده بود که هر ثانیه به نظرم یکساعت می رسید …
برای همین زود دوش گرفتم و خودمو آماده کردم …
غروب وقتی که هنوز ما منتظر کسی نبودیم چون مهمونی شام بود زنگ در خونه رو زدن ..
ملیکا دوید و آیفون رو بر داشت وپرسید کیه و با خوشحالی درو باز کرد و گفت : پریا اومد ..
مامان اومدن …

دستپاچه شده بودیم …
فورا درِ هال رو به حیاط رو باز کردم تا ببینم پارسا هم اومده …
پریا و فروغ خانم جلو بودن و یک دسته گل توی دستهای پریا بود ..
دویدم جلو ..و سلام کردم و رو بوسی و گفتم : خیلی خوش اومدین فروغ خانم واقعا لطف کردین ..
بعد پریا رو بغل کردم و گفتم : برای چی گل آوردی خودت گلی ..
گفت : برای تو دلم برات تنگ شده بود بوسیدمش ..
ولی نگاهم به در بود ؛؛ که پارسا رو در حالیکه دست پدرام توی دستش بود توی چهار چوب در دیدم …
قلبم فرو ریخت ..
وای خدای من چقدر این مرد رو دوست داشتم …
دلم می خواست بغلش کنم ..رفتم جلو و دوباره نگاهمون در هم تلاقی کرد و وجودم رو به آتیش کشید …
ولی فورا سرشو انداخت پایین در حالیکه می فهمیدم اونم حال منو داره …

در حالیکه از لرزش صدام معلوم بود که چقدر هیجان زده شدم
گفتم: خوش اومدی خیلی منتظرتون بودم ..
همینطورکه سرش پایین بود گفت : ممنون شما خوبی بهتر شدین؟
پدرام بطرفم دوید و بغلش کردم و بوسیدمش ..
گفت : خاله دلبر تو قول داده بودی بیای خونه ی ما برامون قصه بگی بد قولی کردی …
گفتم : قرار بود تو بیای خونه ی ما یادت نیست ؟
در حالیکه صدای تپیدن قلبم رو می شنیدم و دستم می لرزید ..
گذاشتمش زمین و ادامه دادم …به نظرم تو بد قولی کردی ؛
با همون زبون شیرینش گفت : من می خواستم بیام ولی بابام اجازه نمیده ..
حتی پریا هم دلش می خواست بیاد پیش شما به بابا گفتیم گوش نکرد …
گفتم : حالا امشب براتون میگم ..خوبه ؟
پارسا دست اونو گرفت وگفت : آخه بابا جون نمی خواستم مزاحم خاله بشی ..
گفتم : نه بابا این چه حرفیه؟ خوشحال می شدم ..بچه ها حس خوبی بهم میدن ..مثل شما که آرومم می کنین …
برگشت و نگاهی به من کرد و گفت : ظاهرا که خوبین خوشحالم که آروم شدین…
مامان که جریان رو می دونست بدو اومد تا ما بیشتر از این حرف نزنیم …
تعارف کرد پارسا گفت : ببخشید؛؛ بچه ها صبر نداشتن دوساعته حاضر شدن و دلشون می خواست زود تر بیاین ..
مامان گفت : خیلی کار خوبی کردین خوش اومدین …

وقتی نشستن رامین هنوز نیومده بود ، پس پارسا داشت با بابا حرف می زد و من می خواستم چایی بریزم ولی دست و پامو گم کرده بودم و می ترسیدم آذین متوجه بشه ….
ناراحت بودم چون اشتیاقم رو برای دیدنش نتونستم پنهون کنم . مدتی بود با خودم مبارزه می کردم ولی دوباره همه چیز از اولشم شدید تر شده بود و من دیگه تردید نداشتم که سخت عاشق شدم …
وقتی رامین رسید خیالم راحت شد چون بابا دهنش گرم شده بود و ممکن بود هر آن یک چیزی که نباید می گفت رو بگه و منو خجالت زده کنه …
در واقع ترسم از این بود که در مورد مادر صابر حرفی نزنه که شب همه ی ما رو خراب کنه …
با اومدن آقای اسدی و زهره خانم دیگه همه جمع بودن و من مدام زیر چشمی پارسا رو نگاه می کردم ..
ولی حتی یکبارم نشد که بطور تصادفی به من نگاه کنه …
تا بعد از شام همه گرم گفتگو بودن که باز بابا مجلس رو دستش گرفت و حرف صابر و دادگاه رو کشید وسط و بالاخره جریان رو از سیر تا پیاز تعریف کرد و ادامه داد .. بهش گفتم زن حسابی ؛ می دونی اسید چیه ؟
خبر داری چه عواقبی داره ؟به خدا اگر بچه ی من این کارو کرده بود خودم ازش نمی گذشتم ؛ چقدر این دونفر درد کشیدن و هر دو ناقص شدن …

آهسته زدم توی پهلوی آذین و گفتم : تو رو خدا یکی بابا رو بگیره
بابا ادامه داد : دوتا خانواده رو اسیرخودش کرده بچه ی منو توی دادگاه بی گناه متهم کرده حالا ما بیایم و رضایت بدیم ؟ اصلا ما شاکی نیستیم ، واقعا خدا بهمون رحم کرد که زود دست این پسره رو شد ..
الان دلبر داره میره دانشگاه …اونجا نفر اوله ..استادش دکتر یاوری بین اون همه دانشجو دلبر رو انتخاب کرده که بره توی مطبش کار کنه ، خودش دکتره اما خواهرشو میاره تا دلبر دندونشو درست کنه
گفته تو از همه با هوش تری و از منم بهتر بلدی دندون درست کنی دلبر اگر می خواست می تونست پزشگی بره ولی خودش دندونپزشکی رو انتخاب کرد
حالا فکر کنین بچه ی من می افتاد زیر دست اون صابرِ نامرد …چی به روزش میومد
مامان گفت : خوب حالا اینا رو ول کنین حرفای خوب بزنیم چند وقته همه توی استرس بودیم اومدیم دور هم خوش باشیم …
بابا گفت : آره درسته ولی ،…
و باز ادامه داد و داشت جریان اونشبی که رفته بودیم خونه ی صابر رو تعریف می کرد ….

گفتم : آذین یک کاری بکن حالا از این طرف افتاده تمومش نمی کنه
آذین بلند گفت : ملیکا مامان اون آهنگی که باهاش می رقصیدی رو بزار تو و پریا و الهه برقصین ببینم کی بهتره ؛؛
مامانم شلوغش کرد؛؛ میوه بخورین ..فروغ خانم بفرمایید تو رو خدا آقا یزدانی از اون چایی های مخصوص خودتون دم می کنین ؟ …. ولی بابا به روی خودش نمیاورد و همچنان میون سر و صدا داشت برای پارسا و آقای اسدی حرف می زد و اون بیچاره ها هم مجبور بودن گوش کنن
به رامین اشاره کردم ..ولی یک مرتبه چشمم افتاد به پارسا چنان صورتش در هم بود و عصبی به نظرم رسید که فهمیدم بابا کار خودشو کرده .
طاقت نیاوردم می دونستم از چی ناراحت شده .
گوشیمو بر داشتم و رفتم به اتاقم و براش پیام دادم : لطفا به حرف بابا گوش نکن من جایی نمیرم کار کنم؛ قبول نکردم …
یک نفس راحت کشیدم و فکر می کردم پارسا رو از ناراحتی در آوردم که یک پیام برام اومد .
نگاه کردم ..زده بود چرا ؟ قبول کن برای پیشرفتت خوبه .
حرصم گرفت و براش نوشتم : فکر کردم شما ناراحت شدین ؛؛
زد نمی دونم برای چی این فکر رو کردین آخه به من ربطی نداره ..

بدنم سست شد و نشستم روی تخت ..وای خدای من چیکار کردم ؟ چقدر من احمقم ::
باز کار بچگانه ای که کرده بودم که از خودم بدم اومد
باز فکر نکرده یک خطای دیگه ازم سر زده بود ..حتما توی دلش داشت بهم می خندید .. و منو احمق تصور می کرد
حس می کردم کوچیک شدم ..و اون داره عمدا این کارو می کنه صورتم سرخ شده بود همون حالت بی قراری و اضطراب وجودم رو گرفت
دستم رو گذاشتم روی قلبم و پرده رو پس کردم ماه قرص کامل بود و توی آسمون می درخشید.
در حالیکه بغض گلومو گرفته بود گفتم : ببین ماه تو نمی تونی منو شکست بدی دیگه نمی زارم .
یک لحظه به ذهنم رسید اصلا شایدم اشتباه می کنم و اون به من علاقه ای نداره ….
دلبر؛ دلبر , آروم باش , اصلا چیزی نشده .. خوب فکر کن ..حالا فرض می کنیم تو رو دوست داره برای چی می خوای بهش نزدیک بشی ؟
اون که خودشم اینو نمی خواد ..چه برسه به بابا و مامان ..اصلا صلاح من نیست اون پدر دوتا بچه اس
عاقل باش دلبر ..ولش کن حالا اون می خواد برای من ناز کنه؟ … می ببینه دلبر کیه .در حالیکه می دونستم این منم که بی قرارم و نمی تونم جلوی فکر کردنم رو بگیرم ..باز همه چیز تند شده بود تصاویر اتفاقاتی که برام افتاده بود تند و سریع از جلوی چشمم می گذشت …

صدای موسیقی شادی فضای خونه رو پر کرده بود و من اصلا حال خوشی نداشتم .که آذین صدام کرد و گفت : بیا دیگه بچه ها دارن می رقصن ..برای چی اومدی اینجا ؟ چرا رنگت پریده؟ حالت خوب نیست ؟
گفتم : نه ؛ خوبم …ماه ؛ فکر کنم مال اون باشه
گفت : وای خوب شده بودی که قرصت رو بخور نزار اذیت بشی گفتم : باشه نگران نباش حواسم هست .
آذین به کسی حرفی نزن .
گفت : برو بابا به کی می خوام بگم ؟
و مدتی بعد در حالیکه پدرام و پریا التماس می کردن اونشب رو پیش من بمونن تا براشون قصه بگم و پارسا یواش در گوش اونا حرف می زد تا قانع بشن که این کار شدنی نیست ، رفتن .
در حالیکه با من مثل یک غریبه خدا حافظی کرد و رفت …
آذین هم رفته بود
به مامان گفتم من خوابم نمیاد شما خسته شدی خودم آشپزخونه رو مرتب می کنم و به زور بیرونش کردم و همینطور که به پهنای صورتم اشک می ریختم ظرف شستم ..و همه چیز رو مرتب کردم حدود ساعت دو نیم بود که خوابیدم در حالیکه اوقاتم تلخ بود و مامان اینو می فهمید ولی به روی من نیاورد
انگار همینو می خواست , دلش گرم شده بود که اتقاقی نخواهد افتاد ….

وقتی برگشتم به اتاقم دنبال گوشیم گشتم که پرتش کرده بودم روی تخت .گفته بودم خونه ی ما فقط دو خواب داشت و وقتی بچه ها خونه ی ما بودن اتاق من محل بازی می شد .
خیلی گشتم ولی پیداش نکردم ..و خوابیدم
صبح هم خیلی دیر با صدای زنگ تلفن بیدار شدم .
ممکن بود آذین باشه چون غیر از اون کس دیگه ای به من زنگ نمی زد .
خواب آلود در حالیکه به زور چشمم رو باز کرده بودم به دنبال صدای زنگ .
زیر تخت پیداش کردم و بدون اینکه نگاه کنم چشمم رو بستم و سرمو گذاشتم روی بالش و گفتم : بله آذین ؛؛ چیزی شده ؟
سلام؛؛ ؛ صدای پارسا بود ..
مثل اینکه برق بهم وصل کرده بودن از جام پریدم و نشستم …و با صدایی لرزان گفتم : سلام …
گفت : خواب بودی ؟
گفتم : بیدار بمونم برای چی غصه بخورم ؟
با لحنی آروم و مظلومانه گفت : دلبر نکن ..این کار با من و خودت نکن ..لطفا ..
می خوام باهات رو راست باشم , برو دنبال زندگی خودت خواهش می کنم فکری رو که درست نیست و برای تو به بی راهه میره نکن
آخه تو کی می خوای درس عبرت بگیری ؟
زبونم به حلقم چسبیده بود و قدرت حرف زدن نداشتم .
سکوت کردم و اشکم ریخت ..

می خواستم بگم من این بیراهه رو می خوام برم .. دوستت دارم و نمی تونم آدم پاک نیت تر از تو پیدا کنم ، نمی تونم کسی رو پیدا کنم که اینقدر مثل تو دوستم داشته باشه که خودشو سپر بلا های من بکنه ….
هر دو گوشی دستمون بود و حرف نمی زدیم .
بالاخره خودش گفت : چی بگم دیگه؛ من حرفم رو بهت زدم می دونم با هوشی و متوجه ی منظورم شدی .
التماست می کنم برو دنبال زندگی خودت ….
گفتم : نمی دونم چرا توی این دنیا همه می خوان برای من تعیین تکلیف کنن ، دلبر برو ..دلبر بیا ؛
دلبر دوست نداشته باش ..دلبر عاشق نشو …آخه تو باید به من بگی چه احساسی داشته باشم ؟
گفت : معلومه که نه..عقل و احساس در مقابل هم هستن تو باید عقل رو انتخاب کنی
گفتم : قبول ندارم ..عقل و احساس در کنار هم هستن عقل بدون احساس به در نمی خوره و احساس بدون عقل آدم رو توی دردسر میندازه
الان عقلم به من میگه که باید دنبال احساسم برم .
گفت : نمیشه دلبر ..من این کار با تو نمی کنم ..تو اول راه رو می ببینی؛؛ من تا آخرش ، بهت پیشنهاد می کنم بشین و تا آخر این میسر رو توی ذهنت برو .
خودت می فهمی که من چی میگم ..باور کن نمی خوام حتی یک لحظه ناراحت باشی ..
ولی دیگه نمی خوام ….و سکوت کرد ..
گفتم : باشه ..فهمیدم …دیگه منم اذیتت نمی کنم ..میرم دنبال زندگیم ..
و گوشی رو قطع کردم .
با حرص کوبیدم روی تخت و گفتم : ترسو ؛ ترسو ….

اون روز رو تمام مدت توی رختخواب بودم و فکر می کردم …
گاهی گریه و گاهی خوابم می برد ..و روز بعد رفتم دانشگاه .
سه تا مریض داشتم که باید روی دندونشون کار می کردم …
وقتی رفتم سالن دکتر یاوری هنوز نیومده بود .
همه ی دانشجو ها داشتن کارای اولیه رو انجام می دادن تا دکتر بیاد …
یک آقای جوون زیر دست من افتاده بود .
تقریبا همه ی دندون هاش خراب بود ولی یکی از اونا شکسته بود و اذیتش می کرد .
عکس گرفتم ..پوسیدگی به عصب نرسیده بود این بود آمپول بی حسی زدم و مشغول شدم .
همکلاسی هام مدام میومدن و در گوشم می گفتن دلبر نکن دوباره برات درد سر میشه .
ولی گوش نکردم …و این نشون می داد دوباره افتادم رو دنده ی لجبازی …
دکتر از راه رسید .روپوشش رو پوشید و از همون یونیت اول شروع کرد و اومد جلو تا به من رسید .
گفت : ببینم چیکار می کنی .
گفتم : چیزی نبود دارم پر می کنم
گفت : باشه بعد از کارت عکس بگیر من ببینم بعد مریض بره و رفت ..
راستش دلم می خواست بهم یک چیزی بگه و دعوام کنه ….
انگار دنیا هم با من سر لج افتاده بود .
تا ساعت یک بعد از ظهر سرگرم کار بودم .
داشتم وسایل رو تمیز و ضد عفونی می کردم که دکتر یاوری اومد و گفت : کارت خوب بود امروز؛خوب بگو ببینم چی شد تصمیم گرفتی با من کار کنی ؟
گفتم : نمی تونم دکتر معذرت می خوام یکی دیگه رو پیدا کنین ؛
پرسید : پدرتون اجازه نمیده ؟ عجیبه
گفتم : نه اتفاقا این اولین کاریه که باهاش مخالف نبود .
دستهاشو کرد توی جیب روپوشش و سرشو تکون داد و گفت : خوب ؟ خوب پس برای چی نمیای ؟ ..

پارت۱۳

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.