خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۹

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

وحشت زده از خواب می پرم و دستی به صورت عرق کردم می کشم،نفس هام سنگین شده و وجودم رو وحشت گرفته. از خوابی که حتی یادم نمیاد چی بود ! نمی دونم کی خوابیدم اما میگم ای کاش نمی خوابیدم.کابوسی که دیدم انقدر ترسناک بود که بی اراده اشکام جاری بشه و از ترس به خودم بپیچم.بدنم میلرزه،تا حالا کابوس ندیده بودم… همیشه خواب هام رنگی بود تا اینکه اون شب لعنتی هاکان اون کارو باهام کرد. از اون شب به بعد همه چیز یه شکل ترسناک به خودش گرفت حتی آسمون آبی بالای سرم .
اما امشب،اولین شبیه که کابوس می بینم،انگار قرار بود این ترس های شبانه هم به بدبختیام اضافه بشه.
نگاهی به پنجره که روشنایی صبح رو نشون میده می ندازم.نگاهم رو به سمت ساعت سوق میدم ساعت شش و نیم صبحه دیگه جرئت پلک زدن هم ندارم چه برسه به خوابیدن.
بلند میشم و به سمت پنجره میرم،بازش میکنم،یه پنجره ی سراسری که یه بالکن خیلی کوچیک داشت اما همون هم غنیمت بود.
پاهام رو روی موزائیک های داغ شده میذارم و دستم رو به میله ی آهنی بالکن می گیرم و چشم هام رو می بندم،نسیم صبح به جسم عرق کردم خنکا می بخشه و دلم رو فقط کمی آروم می کنه.
چشمم رو باز می کنم و سرم رو پایین میگیرم که نگاهم به هامون میوفته.روی زمین چمن کاری شده ی حیاط دراز کشیده و بی توجه به آفتابی که روش افتاده و باعث شده اخم هاش در هم بره به نقطه ی نامعلومی خیره شده.یعنی اون هم مثل من کابوس دیده ؟ اما من گناهکار بودم اون نبود.من قاتل بودم اون نبود،من احمق بودم اون نبود! تا این حد داغون،پریشون… اون همه برای هامون خوددار .. ضربه ی سنگینی بهش زده بودم؟اونقدر سنگین که بد بشه و به فکر انتقام بیوفته،اونقدری که خواب به چشمش حروم بشه و شب هاش با درد سپری بشه!
تو آدمی آرامش؟قلب داری؟ احساس داری؟ هامون هر کاری هم بکنه حق داره،اما تو چی؟ تو حق عذاب دادنش رو نداری!اون پریشونه تو حق نداری داغون ترش کنی،یادت نیست به خاله ملیحه گفتی کنیزتون میشم؟ تو سری خور میشم؟ الان چرا زبونت انقدر درازه؟ آخ هامون… آخ… اون قدر درد داری که با وجود تمام کارهات نمیتونم ازت متنفر بشم اما از ته دل می خوام یک روز من رو ببخشی،خواسته م زیاده، بی جاست اما می خوام یک روز هم شده من رو درک کنی،غم افتاده روی دلم رو ،عذاب وجدانم رو ،نا امیدیم رو،کابوس شب و روزم رو ،پر و بال شکستم رو… بعد از اون حتی اگه بمیرم هم مهم نیست.فقط بفهمم منو بخشیدی! کاش ببخشی،ای کاش..
در همین روزهای بارانی
یک نفر خیره خیره میمیرد

تو بدی کردی و کسی با عشق
از خودش انتقام میگیرد

****
قوری کوچیک سفید رنگ رو روی میز میذارم که همزمان صدای باز شدن در رو می شنوم. دستم برای ثانیه ای مکث میکنه و خوف به دلم میوفته اما دوباره با اخم خودم رو مشغول می کنم.
تخم مرغ داغ آبپز شده رو توی دست میگیرم و مشغول کندن پوست های نازک تخم مرغ میشم که حضورش توی آشپزخونه حس میشه .
لرزش دست هام رو مهار میکنم،صداش با همون غرور همیشگی،با همون صلابت… به گوشم میرسه:
_فرداشب دعوتیم.
دست از پوست کندن تخم مرغ می کشم،بر می گردم و خیره به صورت اخمالودش میگم:
_من که قرار نیست بیام؟
هامون: باید بیای!
با همین دو کلمه یعنی حق اعتراض هم نداری،اما من کی طبق حق پیش رفتم که بار دومم باشه؟
_من نمیام،حوصله ی زر زرای فامیل عطیقه تو ندارم .
نگاهش رو ازم میگیره و مثل هر بار که مقابلش می ایستم خنده ی تمسخر آمیزی می کنه.اخمام از خنده ش بیشتر در هم میره.
_جوک برات تعریف نکردم که میخندی.
خنده اش محو میشه،اما پوزخندش نه، درست مثل زهر کلامش:
_شجاع شدی! انگار درد کتکای روی صورتت کم شده که حالا برای من دم در آوردی!
مثل خودش پوزخند میزنم:
_نه اتفاقا دردش هست،من پوست کلفت شدم.
طوری میخنده انگار با همون خنده بهم میگه کجای کاری دختر جون ؟ مونده تا پوست کلفت شدنت. صدای پر تمسخرش اعصابم رو بهم می ریزه:
_تو هنوز با کمربندم آشنا نشدی،عـــــــزیزم .
دستش که به سمت کمربندش میره،چشم هام پر میشه از وحشت… یعنی میخواست بزنه؟
با لبخند محوی خیره به صورتم کمربند مشکی و چرمش رو باز میکنه و از دور شلوارش بیرون می کشه.
دستم رو بند کابینت آشپزخونه می کنم و قدمی به عقب بر میدارم.به سمتم میاد و با لحن مضحکی میگه:
_زبون درازی کن تا محکم تر بزنم .
رسما لال شدم،من کی کتک خوردم که بار دومم باشه؟با همون خنده ی عصبانی روی لبش به سمتم میاد و ادامه میده:
_دیشب جلوی کی زبون درازی می کردی؟فکر کردی فراموش کردم ؟
قدم دیگه ای به عقب برمیدارم،خدایا هامون گاهی اوقات زیادی ترسناک میشد،اون کبودی چهرش رگ های ورم کردش،خنده ی شیطانیش،کمربند توی دستش… همه و همه باعث شده بود یه ترس بدی از این مرد به دلم بیوفته.

دیگه جا برای عقب رفتن نداشتم،حالا هامون هم بهم رسیده و مقابلم ایستاده بود .
_ترسیدی؟خوبه!
با مکث حرفش رو کامل میکنه:
_بترس که قراره تا آخرین ثانیه ی عمرت اسیر من باشی.از من بترس چون من همون عزرائیلیم که جون نمیگیرم،زجر کش میکنم.
قدمی به عقب بر می داره،کمربند رو توی دستش فشار میده،دستش رو بالا میبره.با وحشت چشمام رو می بندم و دستم رو حائل صورتم می کنم ،هر لحظه منتظر یه ضربه ی سهمگینم. کمربند فرود میاد اما دقیقا کنار تنم و من از صداش با جیغ تکونی میخورم و چشم هام رو باز میکنم و اولین چیزی که می بینم اخم های در هم رفته ی هامونه . نزد اما وحشتش رو به دلم انداخت.گوشه ی لبش بالا میره و میگه:
_نمیخوام فرداشب کتک خورده جلوی فامیلام ظاهر بشی.امروزو ازت می گذرم اما اگه همچنان زبونت دراز باشه تضمین نمیدم جسم آش و لاش شدتو با خودم همراه نکنم. خرفهم شدی؟
با سکوت پر از حرفی نگاهش می کنم که با تحکم میگه:
_نشنیدم صداتو؟
لعنت به این بغض که اینطوری قصد شکستن غرورم رو داره،دستم رو مشت می کنم تا لرزشش مهار بشه و آروم زمزمه می کنم :
_فهمیدم .
بیخیال نمیشه و با همون تحکم ادامه میده:
_جلوی فامیلام زبونت کوتاهه،از عمم معذرت خواهی می کنی.
لب پایینم رو به زندون می گیرم تا لرزش چونم متوقف بشه،این بار صدام علنا میلرزه:
_فهمیدم .
نگاه عمیقی به سر تا پام می ندازه و میگه:
_خوبه! این میز مسخره رو هم جمع کن هنوز نفهمیدی من به چیزی که دستای نجس تو آمادش کرده لب نمیزنم ؟
این بار بغضمم طاقت نمیاره و می شکنه،گونه ام داغ میشه از اشکی که با درد از چشمم جاری شده. چی نصیبش میشد از خورد کردن من؟
نگاهش با تمسخر روی اشکم ثابت میمونه، اما من نگاهم خیره به کمربند توی دستشه.بابا اگه زنده بودی با هم هامون جرئت داشت این طور تن و بدنم رو بلرزونه؟ مامان اگه از همون اول دوستم بودی و خواسته هام رو درک میکردی انقدر ازت دور میشدم که هامون مثل یه آدم بی کس باهام رفتار کنه؟
نگاهش رو ازم می گیره ، دو قدم میره اما انگار چیزی یادش اومده،برمی گرده و با نفوذ میگه:
_حرف دیشبم نصفه موند،اون دختر بالا اومده یا نه،تو رو دیده یا نه هر اتفاقی که افتاده کار ندارم اما اگه بفهمم،اگه بفهمم زیرآبی میری و پشت من نقشه میکشی شک نکن زندگیتو بدتر از این جهنمی که توش هستی میکنم،خیلی بدتر!
این بار با تمون شدن جملش از آشپزخونه بیرون میره.تحملم از دست میره،تا اون لحظه به سختی جلوی خودمو گرفته بودم اما همین که سنگینی نگاهش از روم برداشته شد بی طاقت روی زمین می شینم و دستم و جلوی دهنم میذارم مبادا فریاد خورد شدنم به گوشش برسه. صورت وحشت زدم خیس میشه از اشک هایی که برای بیرون اومدن پلکهام رو آزرده کرده بودن.خدایا حواست به من هست ؟ حواست هست دیگه بریدم؟ حواست هست طوری خورد شدم که هر کاری می کنم مثل روز اول نمیشم ؟ حواست هست خستم؟حواست هست دلم مرگ میخواد ؟ دلم آرامش سابق رو میخواد؟ حواست هست دارم له میشم زیر دست و پای مردی که انتقام چشمش رو کور کرده؟
بی توجه به زمین سرد آشپزخونه دراز میکشم و جنین وار پاهام رو در آغوش می کشم.صدای بسته شدن در و چرخش کلید توی قفل رو می شنوم و بی اهمیت چشمام رو می بندم.نمیدونم چقدر از راهو اومدم اما کم آوردم،زانو زدم.دیگه نمیکشم خدا… همین جا کات بگو و قطع کن نفس این بنده ی فراموش شدت رو…
****
نگاهی توی آیینه به دختری می ندازم که آرام نیست،در واقع آرامشی نداره.موهای کوتاهش کمی بلند شده و اندام توپرش لاغر تر از همیشه .
مانتوی نسبتا بلند سیاهی که پوشیدم،تیپ سر و پا مشکیم به خوبی نشون از عذادار بودنم رو میده… عذادار برای کی؟ هاکان هم بازی بچگیهام؟ برادر شوهرم؟ آدمی که بهم ### کرد ؟ آدمی که کشتمش! اولین قاتلیم که برای مرگ مقتولش رخت سیاه پوشیده و عذاداری می کنه؟
ناراحتم ؟ از اینکه هاکان رو از دست دادم ؟ خوشحالم ؟ از اینکه به جزای کارش رسید ؟
حسم چیه؟نمی دونم! یه حس خنثی،حس می کنم دو روزه به وجودم آمپول بی حسی تزریق شده.نه می تونم اشک بریزم،نه بخندم،نه غذا بخورم.کاش اثرات این بی حسی ادامه داشته باشه ،حداقل امشب… تا بتونم تحمل کنم.
صدای باز شدن در میاد،سر برمی گردونم و هامون رو می بینم.
مقتدر تر از همیشه،تیپ سر تا پا مشکیش عجیب با چشم های شب زده اش ست شده و ازش یه مرد قدرتمند و با نفوذ ساخته.
نگاهی با اخم به سر تا پام می ندازه،لباسم مناسب ترین لباسی بود که داشتم.نمی دونم وقتی این طور وجودم رو کنکاش می کنه دنبال چه عیبی می گرده.هر لحظه منتظر تحقیر کردنشم… درست همون طوری که انتظار داشتم صداش رو می شنوم:
_با چه رویی به فامیل بگم زنمی؟زن هامون صادقی!
با پوزخند ادامه میده:
_حتی در حد منم نیستی!

عجیبه که حرفاش هیچ تاثیری نداره.بدون حرف سر برمی گردونم و شال نخی سیاه رنگم رو روی سرم مرتب میکنم.برعکس همیشه گوشواره ی بلند گوش سمت چپم نمایان نیست،موهام از یک طرف کج نشده لبهام خالی از هر رنگ و لعابی و صورتم به لطف سیلی های محکمی که خوردم قرمز و گوشه ی لبم زخم مشهودی نمایانه.
کفش های مشکیش رو به پا می کنه و منتظر به من خیره میشه.بدون حرف کفشامو می پوشم و بیرون میرم و بی توجه به هامونی که در حال قفل کردنِ دره پله ها رو یکی یکی طی می کنم و به حیاط می رسم.
چشمامو می بندم و چند نفس عمیق و پی در پی می کشم،درست مثل زندانی که بهش مرخصی دادن.اما همراه با زندان بانش اون هم به سمت جایی که بدتر از سلول انفرادیه.
صدای تمسخر آمیزش رو می شنوم،همون طور که به سمت در حیاط میره،میگه:
_زیاد به این هوا دل نبند،من زیاد به زندانیم مرخصی نمیدم.
در رو باز می کنه و بیرون میره،بدون اینکه جوابش رو بدم دنبالش کشیده میشم.
نگاهم رو می چرخونم تا ماشین شاسی بلند سیاه رنگش رو ببینم اما در کمال حیرتم هامون در یک ماشین که تنها شباهتش به ماشین گذشته رنگ سیاهش بود رو باز میکنه و سوار میشه.
یاد حرف محمد میوفتم وقتی که گفت هامون با دیدن یک بار بچه های نیازمند ماشینش رو فروخته تا بتونه براشون کاری بکنه! پوزخندی میزنم،خیرش به بقیه و شرش به من .
سوار ماشین ماشین میشم،هنوز در رو کامل نبستم پاش رو روی پدال گاز فشار میده.لب می گزم تا صدام بلند نشه.با لحن تندی شروع میکنه به حرف زدن:
_یه چیزی می مالیدی به اون صورت واموندت.عمدا می کنی؟ که چیو ثابت کنی؟ بدبخت فکر کردی فامیلای من دلشون به حال تو میسوزه؟ ولت کنم یه لگدم بهت میزنن.این طور مظلوم نمایی ها تاثیری رو من نداره امشب دست از پا خطا کنی،دهنتو وا کنی حرف نا مربوط بزنی محکم ترشو میخوری… !
دردناک تر از گریه میخندم و غمناک تر از فریاد زمزمه می کنم:
_فعلا که دارم به ساز تو می رقصم.دردت چیه؟ اینکه فامیلات بفهمن که اسطوره ی بینشون یه آدم وحشیه که به یه دختر هجده ساله رحم نمیکنه و اونو زیر دست و پاش له می کنه؟ فامیلات زخم روی صورتم رو ببینن،زخم هایی که حرفات،رفتارت به قلبم زدی چی؟ اونم می تونن ببینن؟

هامون:واسه من روضه نخون کوچولو،هر چی خوردی حقته! مثل اینکه هنوز متوجه ی غلطی که کردی نیستی؟

_چند بار بگم من هاکان رو نکشتم؟

هامون: هزار بارم بگی باور نمی کنم آرامش،اتفاقا هر بار با دروغ گفتنت بیشتر حالم ازت بهم میخوره.به جای اینکه خودتو خسته کنی دهن سگ مصبتو باز کن بگو اون شب چی شد ! چرا شد ؟
_مگه بگم باور می کنی ؟
هامون: اونو من تشخیص میدم نه تو !
_اگه بگم برادرت یه شارلاتا…
هنوز حرفم تموم نشده با پشت دست توی دهنم می کوبه و عصبی می غره:
_ببند دهنتو !
دستی به صورت سیلی خوردم می کشم و بی حرف به خیابون و آدم ها چشم می دوزم،صدای هامون رو می شنوم ولی انگار نمی شنوم.حتی درد سیلی که خوردم رو هم حس نمی کنم .لعنت به این احساس…
_شارلاتان تویی نه هاکان.هر غلطی کردی زیر سر تو بوده.هر کی نشناستت من یکی خوب می شناسم پس بفهم راجع به کی داری چه زر زری میکنی.اینو بفهم!
عجیبه که این روز ها زهرخند عجین شده با لب هام.حتی تحمل نداره بشنوه،چطور میخواد باور کنه؟
حرفی نمی زنم ،سکوت می کنم.به ظاهر خونسرد و از درون متلاشی شده،اما هامون عصبانیه،اون قدر عصبانی که حرصش رو سر پدال گاز خالی کنه.با سرعت می رونه و مسیر چهل و پنج دقیقه ای رو توی بیست دقیقه طی می کنه.ماشین روبه روی خونه ای نا آشنا پارک میشه.

ماشین روبه روی خونه ای نا آشنا پارک میشه.
همراهش پیاده میشم،به محض پیاده شدن از ماشین سرم گیج میره،مرزی تا سقوط ندارم که دستم رو تکیه گاه ماشین می کنم و چشمام رو می بندم.هامون حتی متوجه ی حال خرابم هم نشده،مطمئنم رنگ پریدم بدتر شده.بی رمق به سمت هامون می رم.
زنگ رو زده بود و در باز شده بود…نگاهم رو با بی تفاوتی از حیاط بزرگ می گذرونم و چشم به زنی می دوزم که برای استقبالمون تا جلوی در اومده. میشناختمش،خاله ی بزرگ هامون….در واقع همه مریم بانو صداش می زدن.تنها خصلتی که می تونستم روی این زن لاغر اندام و نسبتا میانسال بذارم یک کلمه بود،نفرت انگیز! زن خوبی بود،بد نبود،اما فضولی کردن هاش سوال پیچ کردن هاش،غیبت کردن هاش دقیقا نقاط ضعف من بود!از چنین آدم هایی بیزار بودم.
بهش می رسیم،نگاهی به من می ندازه،انگار از ازدواج منو هامون خبر داره.بدون اینکه مثل عمه خانم به روی خودش بیاره دست هامون رو می گیره روی پنجه ی پا بلند میشه و همون طوری که گونه های هامون رو می بوسه بدون هیچ سلام و احوال پرسی میگه:
_چه قدر لاغر شدی خاله جان،من بمیرم تو رو این طوری نبینم.دلم بیشتر از همه برای تو آتیش میگیره.بد داغی روی دلت موند،خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه.
و نگاه معنادارش رو به من می دوزه،دستم رو مشت می کنم.مادرم رو لعنت می کرد در حالی که من مستحقش بودم نه مادرم…تنها کسی هم که اینو می دونست هامون بود!
هامونی که جواب حرف های خاله ش رو با همون لحن سرد و صدای خش دارش میده:
_ممنون.
همین قدر کوتاه و سرد و انگار خالش می فهمه بیشتر از کوپنش نباید حرف بزنه .
ما رو به داخل راهنمایی می کنه،نگاه گذرایی به خونه ی نسبتا بزرگشون می ندازم به سمت نشیمن که میریم نگاهم روی جمع ثابت می مونه،خاله ملیحه، هاله،حتی عمه خانم و مونا خاله ی کوچیک هامون که هم سن خودش بود و مجرد …
همونجا ماتم برده که دستم توسط هامون کشیده میشه،همه به احتراممون بلند میشن اما کسی انرژی گرم برخورد کردن رو نداره.همه خیلی سرد سلام و احوال پرسی می کنن،البته با هامون!
من اونجا درست مثل یه موجود اضافه که کسی چشم دیدنش رو نداشت ایستاده بودم،نه عمه خانم نه خاله ملیحه نه هاله هیچ کدوم جواب سلامم رو ندادن.این وسط فقط دختر جوون و بلند قد عمه خانم که همراهش از خارج اومده بود برای بوسیدن صورتم قدم پیش گذاشت و مونا و دختر مریم بانو تنها به یک سلام زیر لبی بسنده کردن. جو سنگینی بود،جمع کمر شکنی بود.نگاه های بدی بود.همه ساکت بودن تا اینکه دختر عمه خانم جاش رو عوض می کنه و درست کنار هامون می شینه.نگاهم رو بهش می دوزم،تنها کسی که توی جمع برخوردش بهتر از بقیه بود،بدون توجه به من به هامون نزدیک تو میشه و گله وار میگه:
_فکرشو نمی کردم مامان همچین خبری بهم بده،ازدواج یهوییت اونم با همچین دختری!
لحنش تحقیر آمیز بود. سرم رو پایین می ندازم،خفه شو آرامش یه عمر با زبون درازت زندگی کردی،یه عمر هر کی هر چی گفت ده برابرشو گذاشتی تو کاسش الان تو حق حرف زدن نداری… باید یاد بگیری جلوی دهنت رو ببندی،اونا ندونن تو که می دونی مسبب همه ی این ها تویی! اونا ندونن تو که می دونی داغ رو تو روی دلشون گذاشتی.پس حق جواب دادن نداری،خفه خون بگیر!خفه خون بگیر و عادت کن به شنیدن این حرفا چون تو مستحق بدتر از اینا بودی ولی الان مادرت داره تجربه ای رو کسب میکنه که حق توئه.
اشکم رو مهار میکنم و با صورتی در هم رفته به صدای دختر که حتی اسمش رو هم نمیدونم گوش میدم،این بار آروم تر از بار قبل کنار گوش هامون پچ پچ می کنه:
_فکر می کردم اون بار که نشستی و باهام حرف زدی و ازمعیار های همسر آیندت گفتی یه فرقی با بقیه برات دارم اما الان می بینم تو همون هامون بدخلق و بدجنسی که فقط به خودت اهمیت میدی.
پوزخند روی لب های هامون رو خوب می تونم تشخیص بدم،سر برمی گردونه و خیره به دختره جواب میده:
_ببخشید اگه برای زن گرفتنم از تو اجازه نگرفتم.
جدی تر ادامه میده:
_تو مسائلی که بهت مربوط نیست دخالت نکن فروزان من آدم صبوری نیستم می دونی که؟
دختری که حالا فهمیده بودم اسمش فروزانه با حرص نفسی تازه می کنه و بی توجه به تهدید هامون میگه:
_فقط به یه سوالم جواب بده! تو فقط به خاطر علاقت به این دختر یه هفته بعد از مرگ برادرت عقد کردی؟
انگار جملش و بلند گفت که صداش به گوش عمه خانم رسید.
_این پسر عقلشو از دست داده،حتی حرمت برادرشم نگه نداشت.خدا می دونه هاکانم الان توی قبر از دست کارای این چطور داره عذاب می کشه.
با شنیدن کلمه ی قبر گریه ی خاله ملیحه در میاد،روسری شو جلوی صورتش می گیره و با صدا اشک می ریزه و ناله می کنه.

هاله با چشم های نم دار شونه های مادرش رو ماساژ میده و زیر گوشش حرف می زنه تا آرومش کنه اما عمه خانم انگار قصد دست برداشتن نداره که ادامه میده:
_همه ی ما دلمون آتیش گرفته اون وقت آقا به هفتم برادرش رفته ازدواج کرده اون هم با کی؟ دختری که باعث مرگ برادرشه،خانواده ای که برادرشو کشتن.دختره هم ماشالله زبونش درازه،نه خجالت میکشه نه عذاب وجدان داره،میدون بهش بدی می بینی یه چیزی هم طلبکاره.
لبخند تلخی کنج لب هام می شینه. این بار عمه ی هامون بر خلاف تمام حرف هاش یه حرفی رو راست گفت،من بی چشم و رو بودم.حقم بود حرف شنیدن و حرف خوردن ،حقم بود فریاد زدن و اشک ریختن،حقم بود کتک خوردن و دم نزدن چون من داغ بدی به دل همشون گذاشته بودم.اما دست خودم نبود،دلم نمی خواست حتی جلوی خودم اعتراف کنم که قاتلم،که آدم کشتم.دوست داشتم من هم داستان خیالی ساخته شده رو باور کنم،که اون شب رو پاک کنم. فراموش کنم.اگه کابوسش رو دیدم بگذرم ،اگه از ذهنم گذشت نگم من مقصرم بگم من بی گناهم.چون من این طور بار اومده بودم،یه دختر لوس و احمق و البته ترسو که هیچ وقت زیر بار اشتباهاتش نمی رفت.بچه که بودم اشتباهاتم ختم میشد به شکستن شیشه،ظرف ها و خرابکاری ها،بزرگ تر شدم و اشتباهاتم شد حماقت های جوونی،مجازی،موبایل،مخ زدن پسر های توی راه مدرسه،فرار کردن از زیر درس و پیچوندن و رفتن به طرقبه… اشتباهات من باید تا همین حد می بود،که اگه کسی بو برد بزنم زیرش و بگم من نبودم.اقتضای سنم این بود.هنوز زمان بزرگ رسیدنم نشده،زمان قاتل شدنم نرسیده.اعترافش حتی برای خودم هم سخته،اینکه چشم هام رو ببندم و اون شب رو به یاد بیارم… حرف های هاکان،اون چاقو… اون زخم… چشم هاش…
_خاله با توئه ؟ مگه کری؟
با شنیدن صدای هامون تکونی می خورم،فکر اون شب بدجوری حالم رو خراب کرده.یادآوریش بدجوری داغونم کرده.دلم بدجوری سوخته با فکر اون شب. با اعتراف این که من قاتلم!
لبم رو به دندون می گیرم تا نزنم زیر گریه… توجهم به مونا خاله ی هامون جلب میشه که منتظر نگاهم می کنه،در واقع نگاه کل جمع روم سنگینی می کنه حتی مریم بانو که ایستاده و به من چشم دوخته. با صدای ضعیفی میگم:
_متوجه ی سوالتون نشدم.
مونا: معلومه تو این دنیا سیر نمی کردی. پرسیدم مامانت چرا این کارو کرد ؟
سوال سختی بود،اون هم توی این شرایط… زیر سنگینی این همه نگاه.
دست هامو در هم می پیچم تا لرزشش مهار بشه،صدام بر خلاف بقیه روز ها ضعیف و شکست خورده ست و من علارغم تلاش هام نمی تونم لرزشش رو صاف کنم و با اعتماد به نفس جواب بدم . به سختی میگم:
_م… من… در واقع مامانم وقتی وارد خونه شد که من و هاکان داشتیم حرف میزدیم،یه سری حرف های بیخود راجع به یکی از دوست دختر های هاکان… مامانم اشتباه برداشت کرد…. فکر کرد هاکان از من سوءاستفاده کرده برای همین…

وسط حرفم میپره:
_چقدر مسخره،یه آدم چطور میتونه انقدر راحت آدم بکشه؟ببینم مادرت سابقه داره؟
سرم رو به طرفین تکون میدم،این بار توان مقابله با یک قطره اشک رو هم ندارم چون سرکشانه روی گونم جاری میشه .
_عمه خانم می گفت بد جوابشو دادی؟یه درصد فکر نمی کنی یک طرف قضیه مقصرش تویی؟ اینکه مسبب مرگ هاکان تو و مادر نمک نشناستی؟با چه رویی زبون درازی می کنی؟آخه من چطور این همه سال نمک نشناس هایی مثل شما رو نشناختم ؟ من چطور مار تو آستینم پرورش دادم؟
این صدای خاله ملیحه بود که با کینه می گفت و مخاطبش من بودم.خبر نداشت یه طرف قضیه نه،مسبب کل قضیه منم!
جواب نمیدم،برام سخته این جواب ندادن ها،برام سخته این سکوت کردن ها برام سخته تحمل کردن اما فقط مانتوم رو توی دست مچاله می کنم و با تمام توانم مقابله می کنم تا همونجا بالا نیارم.حالم اون قدر آشوب شده که حس می کنم تمام چیز هایی که خوردم و نخوردم دور معدم می چرخه،از اون بدتر حقیقت هایی که من سعی داشتم انکار کنم و حالا مثل پتک توی سرم کوبیده می شد و به حال خرابم دامن می زد .
هامون دست به سینه و با اخم به جمع نگاه می کنه،حتی یک کلمه هم نمیگه.توقع داشتم از من دفاع کنه؟ مسلما نه. همین که توی جمع شخصیتم رو خورد نمی کرد باید ممنونش می بودم؛خاله ملیحه با ناله ادامه میده :
_جوون مثل دست گلم،هاکانم الان زیر یه خروار خاک خوابیده من چرا زندم؟خدایا چرا جون منو نگرفتی تا این روزا رو نبینم؟تقاص کدوم گناهم انقدر سنگین بود؟
عمه خانم با پوزخند میگه:
_خدمت به جماعت منافق،گناه تو اینه ملیحه .
سرم رو پایین می ندازم،کار از یکی دو قطره گذشته،اشک هام برای بیرون اومدن با هم مسابقه گذاشتن!اینجا جای شکستن نیست،غریبی درست،گناهکاری درست،بدترین آدم روی کره ی زمینی درست،مسبب تمام اتفاقات بدی درست اما حق اشک ریختن نداری آرامش ،حق شکستن نداری. همه ی این حرفا جز یه مشت فکر پوچ ارزش دیگه ای ندارن،حالا که غریب افتاده بودم حق داشتم اگه غریبانه اشک بریزم.
هاله خطاب به عمش با نفرت میگه:

_از کجا می دونستیم عمه؟از کجا می دونستیم؟اومدیم ثواب کنیم گفتیم بی کس و کارن،گفتیم تنهان غریبن بذار دستشونو بگیریم از اون سگ دو زدن نجاتشون بدیم از کجا می دونستیم جواب خوبی اینه؟ از کجا می دونستیم همچین داغی به دلمون می دارن؟

عمه: الهی بمیرم برای هاکانم،حقش نبود به خاک بدیمش.
حرفاشون بدجوری وجودم رو متزلزل کرده،اون قدری که فکر می کنم از هم پاشیدم و هر تکه از وجودم به یه طرفی پرت شده.
مریم بانو برای تموم کردن بحث با اجبار لبخند میزنه و با بغض مشهودی میگه:
_سفره رو می ندازم،تموم کنید این بحثو .
رو به دخترش که تقریبا همسن من بود میکنه و میگه:
_تو هم بیا آشپزخونه کمکم مادر.
دختر سر تکون میده و به علاوه مونا و فروزان هم بلند میشن.
تحمل اونجا موندنم سخت شده،سرم رو زیر گوش هامون میبرم و زمزمه می کنم:
_میشه بریم؟
انگار این حرفا خلق و خوش وو تلخ تر کرده که بی توجه به حالم گزنده جوابم رو میده:
_نه بشین سر جات!
ناخواه می نالم:
_حالم بده.
سرش رو به سمتم می چرخونه،باز هم با این فاصله ی کم اسیر نگاهش میشم.اسیر چشم هایی که با بی تفاوتی بین صورتم می گرده ، بین اشک هام،بین زخم هام،بین غم چشمام.نگاه می کنه و اخماش در هم میره.خیره به چشمام طوری که صداش به گوش کسی نرسه زمزمه می کنه:
_برای چی حالت بده؟
سکوت می کنم.
_عذاب وجدان گرفتی؟
اشک می ریزم:
_توقع داری دلم به حالت بسوزه؟
لب می گزم تا فریاد نزنم:
_توقع داری ببخشمت؟
بی طاقت ناله می کنم:
_بس کن هامون .

بلند میشم،کسی نمی پرسه کجا میرم… خودمم نمی دونستم،فقط میخواستم برای دقیقه ای هم که شده نفس راحتی بکشم…
از زیر نگاه سنگینشون که بیرون میام دیگه دست خودم نیست. نه اشک هام نه حالم،نه غرورم خدایا امشب کی تموم میشه؟
میخوام به سمت در پا تند کنم که صدای حرف زدن از توی آشپزخونه متوقفم میکنه،همون جا می ایستم و گوش میدم صدای مریم بانو رو که با چه غلظتی حرف میزنه :
_خدا میدونه این دختره چه غلطی کرده،من یکی دوبار مادرشو دیدم هر بار از دخترش می نالید…هر چی هست زیر سر اینه فقط نمیدونم هامون چرا اینو عقد کرده.
فروزان: عقد نکرده،هاله بهم گفت صیغه اش کرده.
مریم بانو:حیف این پسر،این دختره وبال گردنش میشه ببین کی گفتم می شینه زیر پای هامون یه توله هم بند ناف خودش میکنه.البته بعیدم نیست از یکی دیگه حامله بشه بندازه گردن هامون… سابقه اشم خرابه.
چشمام رو با درد می بندم و دستم رو تکیه گاه دیوار میکنم و به صدای مونا گوش میدم:
_به نظرتون با هاکان رابطه داشته؟لابد مادرشم فهمیده زده هاکانو کشته.
فروزان: رابطه ای بوده باشه زیر سر همین دخترست من هم جنس خودمو خوب میشناسم.جنس این دختر خرابه خدا می دونه چه عشوه ای واسه هاکان اومده و اغفالش کرده وگرنه هاکان اهل این حرفا نبود . شاید شیطنت داشت اما محال بود بخواد با کسی رو هم بریزه… مگر اینکه همین ### از راه به درش کرده باشه
مریم بانو: الهی بمیرم،چطوری پرپرش کردن کاش حداقل قصاص میشد…اما هامون نذاشته اونم به خاطر همین دختره ی نمک به حروم.
مونا: خوب شاید این دخترو می خواسته.
فروزان: معلومه که نه،این دختر مگه چند سالشه؟ هفده هجده؟ هامون آدمیه که به همچین دختری محل بذاره؟ مالی هم نیست آخه.
مونا:ولی فکر کنم میونش با هامون خرابه،صورتشو دیدید؟بد کتک خورده،از وقتی هم اومد یه کلمه هم حرف نزد همش گریه می کرد.من یه بار قبلا دیده بودمش اصلا شبیه الانش نبود، یه انرژی تموم نشدنی داشت اما الان یه طوریه انگار اندازه ی یه آدم هفتاد ساله درد کشیده .
فروزان: اداشه بابا داره مظلوم نمایی میکنه همین دیشب حرفای سنگینی بار مامان من کرد.فکر کن دیگه احترام بزرگترم حالیش نیست ولی باز خوبه هامون تلافی میکنه.بدجور زدتش ایشالله که بدتر بزنه دختره ی ### رو…
دستمو جلوی دهنم میگیرم،این بار دیوار هم کفایت نمیکنه،میخوام زانو بزنم و با داد بگم کافیه دیگه کم آوردم اما انگار امشب همه چیز دست به دست هم دادن تا کمر به نابودی من ببندن،چون میانه ی راه جایی بین زمین و هوا کسی به بازوم چنگ میزنه و مانع سقوطم میشه.
از پشت پلک های لرزونم،محو و تار شده از وجود اشک های مزاحم به هامون خیره میشم.بازوم رو گرفته اما من میل عجیبی به سقوط کردن دارم که ای کاش رهام کنه. با وجود اون بغض سنگین صدام به سختی در میاد اما میگم:
_تو رو خدا ولم کن،ولم کن دیگه کم آوردم.ولم کن بذار خودمو بکشم دل همتون خنک شه هم من راحت بشم هم شماها…
صدای هق هقم به گوش کل اهل خونه می رسه که هر کدوم بیرون میان و به ما چشم می دوزن،میخوام بگم انتقامتو بد داری میگیری هامون صادقی اون قدر بد که منِ بچه توان مقابله باهاش رو ندارم.انگار با همون چشماش به عمق ذهنم نفوذ میکنه و میدونه میخوام گله کنم که فشار دستش رو دور بازوم بیشتر می کنه و با قدرتش سعی داره حرفش رو به کرسی بنشونه.
_ساکت،اینجا جاش نیست.
تا بخوام دهن باز کنم بر میگرده سمت مخالف و خطاب به فروزان با بدترین لحن ممکن میگه:
_یادم نمیاد چنین جسارتی بهت داده باشم که زر مفت پشت سر زن من بزنی.
فروزان که هیچ همه ی جمع از قدرت کلامش خفه میشن،اما هامون برمیگرده سمت مریم بانو و این بار با لحنش لرزه به تن اون می ندازه :
_تو چی خاله؟حرفایی که پشت سرم می زنی و جرئت داری تو روم بگو!
زن به اون بزرگی با ترس به تته پته میوفته:
_خاله من…
هامون :هیشش هیچ کدومتون حرف نزنید فقط گوش کنید.هاکان برادر من بود،بیشتر از همه ی شما خون به جیگر من شد،بیشتر از همه ی شما داغ به دل من افتاد اما حرمت حفظ کردم و پا به خونتون گذاشتم.اما شما حرمت منه داغدار رو با حرفاتون زیر سوال بردید.این دختر هر کی که باشه،هر چی که باشه اسم من روشه،مالکش منم! حق ندارید بهش بگید ###، چون نه تنها اینو بلکه شخصیت منو هم زیر سوال می برید.
با اتمام جمله ی هامون صدای پوزخند صدا دار هاله و لحن پر تمسخرش به گوش می رسه:
_جالبه،این همه حمایت اون هم از کسی که مسبب مرگ برادرت بود.فکر نمی کنی وقتی میگی داغ دیده ای اغراق می کنی؟ به نظر میاد خیلی زود برادرمون رو فراموش کردی . پشت سرت نمیگم هامون دارم جلو روت میگم،جلوی من حرف از دوست داشتن هاکان و خون به جیگر شدن نزن که عقم میگیره،برادری تو تا وقتی خوبه که زنده باشیم،وقتی بمیریم یه هفته هم حرمت نگه نمی داری.دیگه به همه ثابت شد.

نگاهم رو با ترس به هامون می دوزم،چنان با فک قفل شده به هاله نگاه میکنه که همه از نگاهش ترسیدن،بدتر از همه من که بازوم بین انگشتاش در حال خورد شدنه.
هر لحظه منتظر جواب دندون شکنی از هامونم،قدمی به هاله نزدیک میشه،لب باز میکنه اما هیچ حرفی نمیزنه فقط با اخم می غره:
_راه بیوفت میریم .
به سمت در هلم میده،صدای خاله مریمش هم نمیتونه جلوش رو بگیره.
_هامون به خدا اشتباه متوجه شدی،کسی منظوری نداشت… هاله هم فقط عصبانیه اونم مثل تو داغ دیده ست شام نخورده نرو خاله جون ناراحت میشم.
کفش هاشو می پوشه که آروم میگم:
_کیفم توی اتاقه.
درو با عصبانیت باز میکنه و بدون اینکه بازوم رو رها کنه میگه:
_به درک .
بی توجه به صدای پشت سرش به سمت در حیاط میره،هر چقدر تقلا می کنم بازوم رو رها نمیکنه اما جرئت حرف زدن هم ندارم.
در رو باز می کنه و وقتی بیرون رفتیم با قدرت می بنده،تمام حرکاتش عصبانی و از روی خشمه حتی نفس های کشدار و سنگینی که قفسه ی سینه ش رو بالا و پایین میبره.
در ماشین رو باز میکنه و وادارم می کنه بشینم،درد خودم از یادم رفته و تنها حسی که دارم ترسه.آره می ترسم،از خشم هامون می ترسم از این که دق و دلیشو سر من خالی کنه می ترسم. از عصبانیتش می ترسم .
سوار میشه،ماشین رو روشن می کنه و در نهایت پاش رو روی پدال گاز فشار میده،از ترس توی صندلی مچاله میشم،هر لحظه سرعتش بالاتر میره،انگار حواسش به خیابون نیست فقط حرصش رو سر پدال گاز و فشردن فرمون توی مشتش خالی می کنه .
توی اون کوچه های تاریک حواسم به روبه روعه که چشمم به پسر بچه ای میوفته که دست مامانش رو ول می کنه و بی حواس به سمت خیابون میدوه،هامون حتی متوجه ی پسر بچه هم نمیشه…
تمام انرژی تحلیل رفتمو جمع میکنم و درست وقتی فاصله ی کمی با پسر بچه داریم فریاد می زنم:
_هامون مواظب باش.
تکونی میخوره انگار چشماش باز میشه که ناگهانی پاش رو روی ترمز فشار میده،اگه دستم رو نگرفته بودم قطعا سرم به شیشه برخورد می کرد با این وجود به خاطر تکون شدید ماشین حس کردم رگ گردنم گرفت. آخی میگم و دستم رو به گردنم می کشم،به سمتم برمی گرده و با دیدن صورت در هم رفته م می پرسه:
_خوبی؟
سر تکون دادم:
_خوبم آخه حواست کجاست الان می زدی به بچه.
بدون این که جواب بده ماشین رو روشن می کنه و این بار آروم تر از بار قبل میرونه،مسیر زیادی نرفتیم که صدای سرزنش بارش به گوشم می رسه:
_اون آبغوره گرفتن چه صیغه ای بود جلوی جمع؟
متعجب از سوالش زمزمه می کنم:
_خودت گفتی .
_من گفتم بشین اون جا و مثل مادر مرده ها اشک بریز…!کاری هم باهات نکردم که این اداها رو در میاری .
باز هم همون زهر خند عجین شده با لب هام و باز همون صدای دلخور و بغض دار :
_دیگه میخواستی چی کار کنی؟ شخصیت من هر روز داره زیر دست و پای تو له میشه.
هامون: فکر نمیکنی بدتر از اینا حقته؟
بغض می کنم،نگاه از نیم رخ مردونه اش می گیرم و به خیابون پر ترافیک خیره میشم.کوتاه نمیاد و با همون لحن ادامه میده:
_بدتر از اینا حقته آرامش،چه توقعی داشتی؟اگه اونجا توی روی اونا وایستادم فقط به خاطر شخصیت خودم بود وگرنه برام مهم نبود اگه با حرفاشون سنگسارت می کردن.
این حرفاش به حال خرابم دامن میزنه،شیشه رو پایین می کشم و ریه هام رو از هوای آزاد پر می کنم.بی توجه به حالم ادامه میده:
_فکر کردی برای چی عقدت کردم؟ برای اینکه لحظه به لحظه ،ثانیه به ثانیه شاهد زجر کشیدنت باشم.چون می دونی آدمی به پستی تو توی عمرم ندیدم.
شالم رو باز می کنم و دستی به گردنم می کشم،چقدر نفس کشیدن سخت شده…
_اونقدر پستی که برات مهم نبود سر مادرت بره بالای چوبه ی دار،اگه من رضایت نمیدادم می خواستی خفه خون بگیری و اعدام شدن اون زن بدبختو به چشم ببینی .
دیگه هوای آزاد هم تاثیر نداره،چند شب جهنمیه دیگه رو قراره تجربه کنم؟
_بدترین آدم ها هم نمی تونن انقدر نسبت به مادرشون،به زندگیشون،به جرمشون بی تفاوت باشن… آخه تو چطور می تونی انقدر پست باشی؟
دستم به سمت دستگیره ی در میره،خبری از ترافیک نیست راه باز شده و ماشین سرعت گرفته.کشش عجیبی به باز کردن در و پرت کردن خودم دارم اما مثل همیشه شهامتش نیست…
_من مثل مادرت نیستم گه خوریاتو ببینم التماست کنم بس کنی،زندگی تو سیاه می کنم.مثل سگ اعتراف می کنی اون شب چی شد مثل سگ!
دستم رو جلوی دهنم می گیرم،حس می کنم هر لحظه ممکنه بالا بیارم،چطور ازش بخوام ماشین لعنتی رو نگه داره؟
_فکر کردی به حال خودت می ذارمت؟ برای مردن التماس می کنی،به پاهام میوفتی بکشمت!
بی طاقت دست دراز می کنم و به آستین کتش چنگ میزنم، سر برمی گردونه با دیدنم سرعت ماشین رو کم می کنه و بی ملایمت می پرسه:
_چه مرگته؟
به سختی میگم:
_نــگه دار !

انگار می فهمه چقدر حالم خرابه که بی حرف نگه می داره،هنوز ماشین کامل نایستاده در رو باز می کنم و به سمت جوب میرم و تمام محتویات معدم رو بالا میارم،چیزی نخورده بودم که انقدر حالم رو خراب کنه،پس دلیل این آشوب فقط حرف هایی بود که شنیدم.
حضورش رو بالای سرم حس می کنم.بی توجه عق میزنم تا شاید راه گلوم باز بشه،تا این بغض خفه کننده بیرون بریزه و راحتم بذاره…
اونقدر عق می زنم که بی رمق میشم،ببین هامون،بدبختی مو ببین و خوشحال باش،شکستنمو ببین و خوشحال باش که داری به بهترین نحو ممکن انتقام برادرتو میگیری.آخ که اگه قاضی بودی….می شدی ناعادل ترین قاضی شهر…
دستی روی بازوم می شینه و وادارم می کنه بلند بشم،چشمام سیاهی میره،از پشت سیاهی چهره ی در هم رفته ی هامون رو می بینم،نه پشیمونه نه نگران…اما انگار فقط ذره ای دلش به حالم سوخته که بدون زخم زبون زدن به سمت ماشین هدایتم می کنه.

وادارم می کنه بشینم و این بار وقتی پشت فرمون می شینه،هر چهار پنجره رو باز میکنه.سرش رو به پشتی صندلی تکیه میده و ده دقیقه ای بدون روشن کردن ماشین سکوت می کنه،انگار می دونه بیشتر از هر چیز به این سکوت نیاز دارم و من چقدر ممنونش بودم که حالم رو درک کرد و دست از زخم زبون زدن برداشت،چون یک کلمه… یک جمله ی دیگه مساوی بود تا نابودی کامل روانم.
چشمهامو می بندم،حرکت کردن ماشین رو حس می کنم،راه زیادی طی شده بود برای همین طول نمیکشه تا رسیدن… متوجهی رسیدنمون میشم از اونجایی که هامون پیاده میشه و ماشین رو میبره داخل. متوجه میشم اما حس باز کردن چشم هام رو ندارم،احمقانه بود اگر توقع داشتم هامون با ملایمت بیدارم کنه.از ماشین پیاده میشه و در رو چنان به هم می کوبه که هر جنبنده ی خوابی رو بیدار کنه.دستی به شالم می کشم و با کرختی از ماشین پیاده میشم.
****
طی کردن اون سه طبقه انرژی زیادی ازم تحلیل میبره،هامون در رو با کلید باز میکنه و خودش زودتر داخل میره.بی حوصله کفش هامو از پا در میارم و روی کاناپه ولو میشم.
میخوام چشمام رو ببندم که صداش رو می شنوم:
_بلند شو !
نگاهش میکنم،با یه بسته قرص و یه لیوان آب بالای سرم وایستاده.قبل از اینکه من حرفی بزنم خودش دستور میده:
_اینو که خوردی میری مثل بچه ی آدم غذاتو گرم می کنی و می خوری.
ناخواه زمزمه میکنم:
_تو چی؟
قرص رو روی میز می ذاره و جواب میده:
_تو لازم نیست به فکر من باشی،شکم خودتو سیر کن نمیری حوصله ی نعش کشی ندارم.
لبخند تلخی میزنم :
_یعنی فقط به خاطر اینکه حوصله ی نعش کشی نداری،داری بهم لطف می کنی؟مگه خودت همینو نمیخواستی؟
چشم هاش رو با کلافگی می بنده،انگار میل عجیبی به خورد کردنم داره اما جلوی خودش رو می گیره و بدون اینکه چیزی بگه به اتاقش میره و در رو محکم می کوبه.
نگاهم روی جلد قرص ثابت می مونه،بی خیال لج و لج بازی قرص رو میخورم و با پس زدن افکارم عزمم رو جزم می کنم و به آشپزخونه میرم و زیر لب غر میزنم،حقته آرامش وقتی با شکمت لج می کنی و به خودت گرسنگی میدی نتیجش میشه همین حالت تهوع های گاه و بی گاه…

بی حوصله به تلویزیون خاموش زل زدم،کاری که تمام این روزهای بی حوصلگی انجام می دادم.
توی این هفته فقط یک بار مارال اومده بود اما تقریبا هر روز باهم صحبت می کردیم.تنها هم زبون این روزهام که اگه نبود نمی تونستم تحمل کنم.روزها همین طور پشت سر هم می گذشت،رفتار هامون هر روز بدتر از روز قبل می شد،بارها خواستم بگم اجازه بده برم ملاقات مامانم ،بارها خواستم ازش موبایلم رو بگیرم اما هر بار با دیدن لحن تند و اخم های در هم رفته ش پشیمون شدم. نه حوصله ی دعوا داشتم،نه دلِ شنیدن حرف های درد آورش رو… ترجیح می دادم توی خلوتم عذاب وجدان بگیرم،عذاداری کنم،با خودم دعوا کنم،گریه کنم… اما با رفتارم اجازه ندم هامون خوردم کنه،هر چند همیشه یه بهانه ای داشت.
صدای چرخش کلید رو که می شنوم متعجب نگاهم به سمت ساعت بر می گرده،ساعت پنج عصر بود… سابقه نداشت هامون این ساعت خونه بیاد.
از جام بلند میشم،در باز میشه و هامون همراه یه پسر بچه داخل میاد.پسر بچه ی تقریبا هفت ساله با دمپایی های کهنه و لباس های سیاه شده .
در که بسته میشه زیر لب سلامی می کنم و جوابم رو با نیم نگاهی که هامون حواله م می کنه می گیرم .
نگاه پسر بچه رو روی خودم می بینم،لبخندی با اجبار تحویلش میدم که خجالت زده بهم سلام می کنه.هیچ وقت میونه ی خوبی با بچه ها نداشتم،دوستشون نداشتم،حوصله شونو نداشتم… اما نگاه این پسر بچه اینقدر مظلوم بود که ناخودآگاه قدمی بهش نزدیک بشم و روی زانو بشینم.دستی به سرش می کشم و با مهربونی میگم:
_سلام،چه پسر خوبی!اسمت چیه؟
انگار لحنم باعث میشه از اون حالت تهاجمیش بیرون بیاد و با لبخند بگه:
_محمد رضا!
ابرویی بالا می ندازم،نگاهم رو به هامون می دوزم تا شاید توضیح بده این کیه اما دریغ از اینکه نگاهم کنه چه برسه به توضیح.
بلند میشم،میخوام پسر رو به داخل راهنمایی کنم که هامون دستش رو می گیره و به سمت مبل ها می بره.دنبالشون میرم که لحن دستوری هامون متوقفم می کنه:
_برو یه چیزی حاضر کن بخوره!
اخمی بین ابروهام جا خوش می کنه،آدم با خدمتکارش هم انقدر تند رفتار نمی کرد.حالا نه این که محترمانه تقاضا کنه اما می تونست از تندی لحنش کم کنه .
مثل این چند وقت اخیر در جواب توهینش سکوت می کنم و به آشپزخونه میرم،صدای حرف زدن هامون و اون پسر بچه میاد. توی لیوان آبمیوه می ریزم و همراه بیسکوئیت توی سینی می ذارم و به نشیمن می رم .
همزمان با خروجم متوجه ی صدای محمد رضا می شم که با کنجکاوی می پرسه:
_عمو این خانم زنت بود؟
نگاه هامون به من میوفته،سری با نشون تایید تکون میده.محمد رضا بدون اینکه متوجه ی من بشه ادامه میده:
_پس چرا اینطوری باهاش حرف زدی؟
به روی خودم نمیارم،سینی رو جلوش می ذارم و برای این که هامون رو از جواب دادن خلاص کنم میگم:
_اینم خدمت مهمون افتخاری ما !
چشم هاش برق می زنه و سوالش رو فراموش می کنه ،اول چند ثانیه با خجالت به سینی نگاه می کنه اما بعد بی تعارف دست دراز می کنه و بیسکوئیتی برمی داره و با ولع مشغول خوردن میشه.روی مبل تک نفره کنار هامون می شینم ،سرم رو نزدیکش می برم و آهسته زمزمه می کنم:
_این پسر کیه هامون ؟
سر می گردونه و با اخم نگاهم می کنه،نا امید بودم از جواب دادنش که میگه:
_قراره یه مدت این جا بمونه.
حیرت زده از جوابش میگم:
_چرا؟
خشک جوابم رو میده:
_چون من میگم،اعتراضی داری؟
توی پَرم می خوره،صاف می شینم و با ترش رویی به گل های فرش نگاه می کنم که صداش به گوشم میرسه :
_براش شام آماده کن.بلدی که؟
پوزخندی می زنم و به رسم یادآوری جمله ی روز اولش میگم:
_آره،ازم خدمتکار خوبی ساختی!
با تمسخر جواب میده:
_بعید می دونم،گند زدی به کل لباسهام…حتی به درد خدمتکار شدن هم نمی خوری.
_تقصیر خودته که ماشین لباس شویی رو از کار می ندازی و لباسای مارکتو می ذاری جلوی من تا با دست بشورم.
هامون:باز که زبونت دراز شد!لازمه کوتاهش کنم؟
می خوام جواب بدم که صدای محمد رضا مانع میشه:
_عمو شما نمی خوری؟
اخم از چهره ی هامون پاک میشه،به سمت محمد رضا برمی گرده و با مهربونی میگه:
_نه عمو تو بخور.
دستی به سر پسربچه می کشه که لبخند خجولی میزنه و به من میگه:
_خوش به حالت خاله،عمو خیلی خوبه .
نمی تونم جلوی پوزخند صدادار و طعنه ی کلامم رو بگیرم :
_هه آره خیلی!
نگاه چپ چپ هامون رو به دل نمی گیرم و ادامه میدم:
_انقدر خوبه که آدم دلش میخواد صبح و شب بشینه نگاش کنه.
کنایه ی حرفم رو نمی گیره و دوباره مشغول خوردن میشه.
هامون بلند میشه و با جدیت میگه:
_بیا اتاق کارت دارم .
با ترس نگاهش می کنم،خدا می دونه باز می خواست چطور جواب یه حرف سادم رو بده،شاید داد و فریاد،کتک یا زخم زبون زدن!
بدون اینکه نگاهم کنه به سمت اتاقش میره،برعکس هامون انگار محمد رضا با همون سنش نگاهم رو درک کرده که می پرسه:

_از عمو می ترسی؟
لب می گزم.حتی این بچه هم فهمید چقدر ترسو شدم. باز همون لبخند اجباری رو تحویلش میدم:
_نه عزیزم،چرا باید بترسم؟
محمدرضا: عمو باهات قهره؟آخه بهت اخم می کنه .
خدایا این بچه چقدر فضوله؟بلند میشم تا باز بهونه دست آقا ندم و در همون حال هم جواب محمد رضا رو میدم:
_نه،عموت کلا بداخلاقه.
_اما خیلی مهربونه که!هر دفعه ازمون گل می خره،تازه ثبت ناممون کرد مدرسه برامون لباس خرید منم چون مریض شدم می خواد خودش خوبم کنه .
دلگیر از حرفش می خوام بپرسم چرا مریض شدی که صدای ناملایم هامون بلند میشه:
_آرامــــش!
به سمت اتاقش پا تند می کنم و وارد میشم،در رو محکم می بنده و با خشم میگه:
_کارت به جایی رسیده حرف منو پشت گوش می ندازی؟
بدون سرکشی زمزمه می کنم:
_ببخشید محمد رضا حرف می زد،نتونستم دل بچه رو بشکنم.
خداروشکر که فقط به اخم غلیظ بسنده می کنه.بعد از یه مکث طولانی به حرف میاد:
_یه مدت قراره اینجا باشه.
منتظر نگاهش می کنم تا ادامه بده،عادت داشت بین جملاتش وقفه بندازه.
_مریضه هواشو داشته باش!
متعجب از لحن متفاوتش که دور از خشونت و دستور دادنه می پرسم:
_چرا؟مگه چشه؟
با کلافگی نگاه ازم می گیره و جواب میده :
_بیماری قلبی داره.
دلم می گیره،مگه این بچه چند سالش بود؟مغموم زمزمه می کنم:
_تو می خوای عملش کنی؟
سر تکون میده.
_قبل از عمل میخوام آرزوهاشو برآورده کنم.
انگار که داره با خودش حرف می زنه که زمزمه وار زیر لب میگه:
_کاش زودتر می فهمیدم .
توی ذهنم سوالات زیادی چرخ میخوره،اما می ترسم بپرسم و تحقیر بشم،اما انگار هامون امروز یه فرق با بقیه روزهاش داره،انگار انقدر فکرش مشغوله که بدرفتاری رو فراموش کرده،دلو به دریا می زنم و می پرسم:
_این بچه کیه؟
با چهره ای در هم رفته بدون اینکه نگاهم کنه میگه:
_یه طفل معصوم که گیر یه لاابالی افتاد.
منتظر بهش چشم می دوزم،روی تخت می شینه و سرش رو بین دست هاش می گیره.مثل همیشه وقفه بین حرفاش رو از بین می بره و ادامه میده:
_این بچه رو از خونه انداختن بیرون!آخه یه آدم چطور می تونه انقدر پست باشه؟
هر چی بیشتر حرف میزنه،عذاب توی کلماتش بیشتر می شه:
_ننه ی احمقش می دونست پسرش مریضه اما ولش کرد و رفت پی هرزگی خودش.این پسر شبا توی خیابون میخوابه!بین دود و دم و کلی آدم کثافت حروم لقمه.اون وقت من… منِ خر هر روز دیدمش اما نفهمیدم مریضه،نفهمیدم کارتون خوابه!
حس می کردم عذاب وجدان داره به جنون می کشوندش،عذاب وجدان چی؟ اینکه نفهمید پسرک دست فروش کنار خیابون چه زندگی سختی داره؟
عذاب وجدان واقعی رو من باید تحمل کنم،منِ بی چشم و رو که قاتل برادر چنین مردیم!منِ احمق که جرمو انداختم گردن مادرم و دارم تحمل می کنم اون توی زندان باشه و من این جا…
هامون،آخ هامون… با من بدی،ازم متنفری اما هیچ وقت هیچ وقت نمیتونم منکر بشم که آدم خوبی هستی.همیشه بهت حسودیم میشه،به اینکه انقدر با وجدانی،به اینکه رابطه ت با خدا خوبه و نمازت قضا نمیشه،به اینکه بی خیال غرورت چهارشنبه شب ها میری حرم امام رضا.به عجزت وقتی سجده می کنی.به مهربونیت به این پسر بـچه!
سر بلند می کنه و با چشم هایی سرخ شده میگه:
_تا وقتی این جاست نذار بهش سخت بگذره!
لبخندی می زنم و از ته دل و رضایت مندانه میگم:
_خیالت راحت!
از بچه ها خوشم نمیومد درست،حوصله شونو نداشتم درست،اما وقتی برای هامون مهم بود دل منم می خواست که با رضایت کمکی بهش بکنم.
بدون اینکه بدنشو بالا بکشه روی تخت می خوابه و با همون لحن سرد همیشگیش می گه:
_برو بیرون می خوام بخوابم .
هیکل بزرگ و مردونه ش رو که توی قاب لباس های سیاه بود رو از نظر می گذرونم و بی حرف از اتاق بیرون میرم.
****

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.