خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۷

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

_من بهت غذا پختن یاد میدم،اون لباس هارو هم دیگه نمیشه کاریش کرد همه رو خشک کن اتو کن بذار سر جاش از اونجایی که فهمیدم هامون دل پری ازت داره. منتظره یه اشتباهه تا اذیتت کنه برای همین نباید عصبانیش کنی.
به تایید سر تکون میدم مارال همیشه بهترین راه رو نشونم میداد،نیم ساعت دیگه هم باهاش حرف میزنم و اون دستور پخت برنج و مرغ رو بهم میده. تلفن که قطع میشه از جا بلند میشم دیشب شام نخورده بودم و الان حسابی سرم گیج میرفت اما فکر کردن به غذا هم حالم رو بد میکرد.
به اجبار لباس ها رو توی بالکن آویز میکنم و بدون اینکه چیزی بخورم مشغول پختن غذا میشم.البته قبلش ماسکی از وسایل هامون بر میدارم تا بوی پیاز و مرغ به دماغم نخوره .
تمام دستورات مارال رو روی غذا پیاده می کنم . ساعت پنج عصر از پختن فارغ میشم . دیگه نمی تونستم تحمل کنم از توی یخچال پنیر و نون بیرون میکشم و با گردو میخورم .. تنها غذایی که بهش میل داشتم و حالم رو بهم نمیزد . با چند لقمه احساس سیری می کنم.بلند میشم و بعد از جمع کردن سفره،لباس های هامون رو اتو میزنم و به کمد بر می گردونم و در نهایت دستی به سر و روی خونه می کشم .
ساعت هشته که کارها تموم میشه،از فرط خستگی دلم می خواد بخوابم اما باید دوش می گرفتم. هامون همیشه ساعت هفت خونه بود اما مسلما برای کمتر موندن با من زیر یک سقف هم شده دیر تر میاد .
با این فکر لباس هامو برمیدارم ،حوله نداشتم اما جرئت دست زدن به حوله ی هامون رو هم نداشتم. ناچار بودم و از ناچاری مجبور بودم بدون برداشتن حوله حموم کنم.
دوش گرفتنم بیست دقیقه طول میکشه،به محض بستن شیر آب صدای برخورد در رو می شنوم.
استرس تمام وجودم و پر میکنه،حس اون بچه ای رو دارم که تکالیفش رو انجام نداده و حالا از تنبیه معلمش یک گوشه مچاله شده.
لباس هایی که برداشته بودم رو به سختی می پوشم و روسری رو دور موهام تاب میدم تا قطره های آب از روی موهام به روی گردنم نریزه.
با هزار ترس و لرز در رو باز می کنم و سرکی به بیرون می کشم .

هامون نشسته روی مبل با اخم هایی در هم و صورتی گرفته مشغول تایپ کردن چیزی روی صفحه ی موبایلشه اینو از حرکت انگشت شصتش روی موبایل تشخیص میدم.
از حموم بیرون میام و قدمی به جلو برمیدارم.
با صدایی آهسته زمزمه می کنم :
_سلام.
منتظر نبودم جواب بده،اما در کمال تعجب بدون اینکه نیم نگاهی حواله ام کنه آهسته تر از من جواب میده:
_سلام.
مردد همونجا وایستادم،نه نگاه می کرد نه دستور میداد،نه حرف میزد.ناچار از درموندگی میپرسم :
_شام بکشم؟
بی حواس در حالی که همچنان مشغول تایپ کردنه جواب میده:
_نه!
و من باز هم بی تکلیف می مونم.ناچار به آشپزخونه میرم و سرم رو با دم کردن چای مشغول می کنم.چای ساز رو به برق میزنم ، مثل یه آدم سرگردون دوباره به پذیرایی میرم.موبایلش دستش نیست اما عمیقا توی فکره.
دل به دریا میزنم و میگم:
_هامون!
سرش و میچرخونه و با اخم نگاهم میکنه،زیر نگاهش دست و پام رو گم می کنم.چی میشد اگه نگاه لعنتیش انقدر ترسناک نبود ؟
خودم رو جمع و جور می کنم و می پرسم:
_میشه درو باز کنی برم طبقه ی پایین لباس هامو بردارم ؟
نگاهش به لباس های تنم میوفته :
_اینارو از کجا آوردی؟
_توی کیفم داشتم وقتی خونه ی مارال بودم .
وسط حرفم میپره:
_کافیه ساکت شو!
از لحنش اخمام در هم میره،هنوز تکلیف خودم رو نمی دونستم پس دوباره می پرسم :
_میذاری برم پایین ؟
کوتاه و تلخ جواب میده:
_نه!
_چرا؟ من که نمیتونم با همین یه دست لباس سر کنم.
نیم نگاهی حواله ام می کنه و با صدای آغشته به خشم زمزمه میکنم :
_چون از طرز لباس پوشیدنت متنفرم .
متعجب میشم.به اون چه ربطی داشت؟
نمی تونم جلوی زبونم رو بگیرم،فکر میکنم همه چیز مثل سابقِ که این طور جسورانه میگم:
_آخه لباسای چه دخلی به تو داره ؟
انگار منتظر یه جمله بود تا منفجر بشه،چنان به سمتم هجوم میاره که توی همین چند قدم اشهدمو میخونم .
بهم میرسه و هلم میده،انقدر محکم که کمرم با ضربه ی سنگینی به دیوار برخورد میکنه و آخم بلند میشه،با چهره ای کبود شده از خشم گردنم رو بین انگشتاش حبس میکنه،از عصبانیت صداش وحشتناک تر شده:
_گوش کن عوضی!من نه مادرتم که هر غلطی که کردی ببخشمت نه عاشق سینه چاکتم که نتونم زبون درازتو کوتاه کنم.هنوز نفهمیدی پابه کجا گذاشتی!هنوز نفهمیدی مقابل کی وایستادی اما من بهت می فهمونم.طوری خر فهمت می کنم که دیگه جلوی من جرئت سر بلند کردن هم نداشته باشی چه برسه به زبون درازی . پس حواستو جمع کن. حواستو جمع کن چی از دهنت میاد بیرون،خداشاهده نه به اشک چشمت رحم می کنم نه به جون دادنت…

هر لحظه فشار دستش بیشتر شده و صداش اوج میگیره،طوری گردنم رو بین انگشت هاش فشار میده که هیچ دم و بازدمی وارد سینه ام نمیشه،احساس خفگی چهره ام رو کبود کرده و من فقط با چشمهایی گرد شده به هامونی که انگار قصد جونم رو داشت نگاه می کنم.
با مکث دستش رو از دور گردنم بر میداره،به سرفه میوفتم و با ولع هوا رو نفس می کشم. این مرد واقعا قصد جونم رو داشت… صدای سرفه هام اعصابش رو بهم میریزه ،با لحنی گزنده پرخاش می کنه:
_گمشو تو آشپزخونه!
خصمانه نگاهش می کنم اگه همین الان جلوش نمی ایستادم مطمئنا هر بار بدتر میشد.
نفس عمیقی می کشم و با عصبانیتی که خودش بهم سرایت کرده میگم:
_مثلا دکتری اما یه دکتر روانی.وحشی داشتی گردنمو خورد می کردی!
روی مبل می شینه و بدون اینکه نگاهم کنه خونسرد و در عین حال خشن زمزمه می کنه :
_صداتو نشنوم!
_چرا؟ مگه خودت نخواستی؟متوجه هستی که حیوون خونگی نگرفتی که بشینم یه گوشه و دم نزنم.من آدمم حتی اگه قبول کردم با یه زنجیری مثل تو ازدواج کنم باز هم آدمم و تو حق نداری هر دقیقه شخصیتمو خورد کنی .

با پوزخندی اعصاب خورد کن سر تاپام رو از نظر می گذرونه و رمزمه می کنه :
_آدم؟
نگاهم رنگ نفرت به خودش می گیره . من هر چی که بودم لایق این همه تحقیر هامون نبودم .
نمیخوام بیشتر باهاش هم کلام بشم اما برای لباس هام ناچار بودم:
_کلید پایین رو بده باید برم لباسامو بیارم .
با اخم نگاهی بهم می ندازه و دست کلیدی که کنارش روی مبل پرت کرده بود رو برمیداره. از بین انبوه کلید ها کلیدی و بیرون میکشه و به سمتم پرت می کنه. با اخم خم میشم و کلید رو برمیدارم که صداش به گوشم میرسه:
_لفتش نده !
و زیر لب باز با خودش زمزمه می کنه:
_دل پا گذاشتن توی اون خونه ی نحس رو ندارم .

کلید رو می چرخونم و وارد میشم،بدون اینکه نگاهی به پذیرایی و جای خالی مبل بکنم به سمت اتاقم میرم.تمام خونه بازرسی شده بود،هیچ اثری از اون شب باقی نمونده بود اما این خونه عجیب رنگ و بوی وحشت رو به خودش گرفته .
در کمدم رو باز میکنم و با دیدن لباس هام صدای هامون توی سرم می پیچه وقتی که گفت از لباس هام بیزاره . هنوز نفس هام تنگه و گلوم از حجم فشار زیر دست هاش درد میکنه،زیر لب وحشی نثارش میکنم و تند تند لباس هارو توی یک چمدون کوچیک جمع میکنم و بدون هیچ دلتنگی برای اون خونه بیرون میرم .
همزمان با بیرون رفتن من هاله با لباس های تماما مشکی از حیاط وارد راهرو میشه. با دیدن من نیم نگاهی با غیض حواله ام میکنه و از کنارم رد میشه. قبل از اینکه از پله ها بالا بره صداش میزنم:
_هاله…
برمی گرده،چشمهای آبی رنگش حس خوبی بهم منتقل نمیکنه اما حتی رنگ این چشمها باعث نمیشد من از هاله متنفر بشم،برعکس هنوز دوستش داشتم.دسته ی چمدون رو رها می کنم صدام زمزمه مانند از حنجره ام بیرون میاد :
_از من متنفری؟
بدون مکث جواب میده:
_آره متنفرم .
بغض می کنم :
_اما من که کاری نکردم .
با عصبانیت میخنده و با حرص میگه:
_به خاطر خدا بس کن آرامش فکر کردی من اون داستان احمقانه ای که ردیف کردین رو باور کردم؟ فکر کردی نمیدونم همه ی آتیش ها از گور تو بلند میشه؟ درسته نمیدونم چرا و چه اتفاقی افتاده ولی مسبب مرگ بردار من تو و مادرتی و من تا آخر عمر ازتون بیزارم،بزرگترین آرزوم اینه یک روز همین داغی که به دل ما افتاده شده به دل خودتون بیوفته بیینم تو که خودت رو الهه ی مقدس میگیری می تونی لحظه ای این حال خراب رو تحمل کنی.
دلم میگیره اما دلخور نمیشم لبخند تلخی روی لبم میاد، باید می نشستم و می گفتم تا بفهمه دل من هم کم آتیش نگرفته.می تونستم بگم و براش یادآوری کنم اون روزی که یکی توی مترو بهش دست درازی کرده بود و هاله تا چند روز اشک می ریخت و به جنس خودش لعنت می فرستاد؟باید حال خراب اون روزش رو یادآوری می کردم و فریاد میزدم من دامنم به دست برادر تو لکه دار شد،من آرزوهام به دست هاکان نابود شد،من زندگیم به دست هاکان سیاه شد . می فهمید ؟ خودش دختر بود مسلما میفهمید اما نه زمانی که یک طرف قضیه برادر دوقلوش باشه،که اگه نبود،که اگه هر کسی جز هاکان بود اول از همه به هاله می گفتم.از داغی که به دلم افتاده،از ترسی که دارم… از وحشتم،از نا امیدیم! مثل بقیه ی دختر ها نبودم،هیچ وقت نمی تونستم با گریه کردن خودم رو سبک کنم.حتی وقتی بچه بودم و بابام مرد گریه کردنم خلاصه شد توی همون اشک های روز اول.که ای کاش می بارید،صبح و شب می باریدم شاید آتیشی که هاله امیدوار بود به دلم بیوفته اما خبر نداشت که افتاده خاموش میشد.

مکث کوتاه رو از بین می برم و با عجز میگم:
_خواهش میکنم هاله برادرت به اندازه ی کافی آزارم میده تو دیگه رو تو از من برنگردون .

کنج لبهای زیباش زهر خندی می شینه و در نهایت مصمم میگه:
_من برادری ندارم.برادر من مرده!
نم توی چشم های قشنگش می شینه ، آخ که من خوب میشناسمت هاله تو جونت برای داداشت در میره،بیشتر هر کس توی دنیا برادرات برات عزیز بودن . هاکان رو من ازت گرفتم ،اما تو حتی اگه بخوای هم نمیتونی هامون رو ،حامیت رو نادیده بگیری.
انگار نمیخواد من بارونی شدن نگاهش رو ببینم برای همین خیلی سریع از پله ها بالا میره و من رو با عذاب وجدانی که قلبم رو به تلاطم انداخته تنها می ذاره.
**
با صدای داد و بیداد لای پلکم رو باز میکنم و اولین چیز که میبینم چهره ی برزخی هامونه.
کش و قوسی به بدنم میدم و خواب آلود زمزمه میکنم:
_عزرائیل هم بخواد قبض روح کنه سر صبح نمیاد.
این بار صدای خشونت بارش رو خیلی خوب میشنوم:
_بلند شو بهت میگم!
چشمام و باز نمیکنم تا مبادا خوابم بپره،تنها دلخوشیم همین خواب سر صبح بود که به لطف هامون همین هم داشت از من گرفته میشد.
وقتی می بینه عکس العملی نشون نمیدم ملافه ای که از پایین با خودم آورده بودم رو محکم از روم می کشه ،این بار دُز خشونت توی کلامش هزار برابر بیشتر شده:
_بلند میشی یا همینجا خفه ت کنم ؟
کلافه از جا بلند میشم و در حالی که از بیدار شدن بی موقع حسابی اوقاتم تلخه با ترش رویی میگم:
_چی میخوای؟
پیراهنی نشونم میده و با غیض می پرسه:
_این چیه؟
نگاهم به پیراهن رنگ و رو رفته ی توی دستش میوفته پس معلوم شد دردش چیه!سعی میکنم خودم رو نبازم بنابراین با جسارت میگم:
_سر صبحی بیدارم کردی که بپرسی این چیه؟ خودت نمی فهمی این چیه؟
با جوابی که دادم اعصابش بیشتر بهم میریزه،صورتش رو برای ثانیه ای به سمت مخالف برمیگردونه و با نفس های پی در پی سعی داره کمی هم شده آروم بگیره اما انگار موفق نمیشه که به سمتم برمیگرده و با خشونت یقه ام رو میکشه .

از روی مبل کنده میشم،نگاهم رو پایین میارم انقدر یقه ام رو محکم در دست گرفته که اگه سرش رو پایین بیاره آبرو برام نمیمونه اما هامون فقط خیره به چشم هام با خشونت کلامی کلامت سنگینش رو ادا میکنه:
_چه غلطی کردی هان ؟
_کاری نکردم فقط شستم اتو کردم و…
ادامه ی جمله ام با فریاد بلندش قطع میشه :
_منو دست انداختی؟
می ترسم و تند میگم:
_نه بخدا .
پیراهن رو نشونم میده و با همون تُن صدا لرزه به اندامم می ندازه:
_پس این چیه؟
ناچار شروع به توضیح دادن می کنم :
_خودت خواستی،من که گفتم بلد نیستم تو مجبورم کردی بشورم!
_یعنی باور کنم از عمد نکردی؟
مثل خودش جواب میدم :
_یعنی باور کنم الان به خاطر چهار تا تیکه لباس اینطوری عصبانی؟
انگار تحمل حاضر جوابیم رو نداره،خوب میفهمم چی میخواد!شکستنم رو،عذاب کشیدنم رو.
دستش از دور یقه ام رها میشه اما خیال پوچی بود اگه فکر می کردم بیخیال شده.چون انگشت هاش لابه لای موهام می لغزه.نفس توی سینه ام حبس میشه،قصدش رو نمیدونم تا زمانی که با قدرت موهام کشیده میشه و آخ از ته دلی روی زبونم جاری میشه.
موهام رو می کشه و توی صورتم کلمه به کلمه اش رو با نفرت ادا می کنه:
_زبونت رو کوتاه کن آرامش،تو هنوز اون روی منو ندیدی.تو هنوز نفهمیدی من کیم!هنوز جهنم واقعی رو تجربه نکردی.خودت دود این آتیش رو تحریک کنی اول از همه خودت می سوزی.پس مراقب حرف زدنت باش!.
اشک از گوشه ی چشمم به روی گونه ام جاری میشه،طوری موهام رو در دست گرفته که حس میکنه اگه رها کنه تمام موهام توی مشتشه.
با وجود دردی که توی سرم پیچیده همچنان از زبونم کار می کشم تا جوابش رو بدم:
_اون روی تو رو که همیشه می بینم،نیازی به نشون دادن نیست.
لبخند کجی می زنه :
_تنت میخاره نه ؟
_جز اینکه زور بازوی مسخرتو نشونم بدی عرضه ی دیگه ای نداری نه ؟ انتقامت در همین حده هامون صادقی؟همه ی حرفات بلوف محضه… تو رو چه به انتقام گرفتن تو فقط به درد همون بیمارای بدبختی میخوری که خبر ندارن دکتری که میخواد ویزیتشون کنه از صد تا مریض روانی هم روانی تره.

خودم می دونستم با حرفام آتیش خشمش رو بیشتر میکنم،اما دست خودم نبود همیشه همین بودم.تا حس میکردم غرورم داره خرد میشه از زبونم کار می گرفتم و بدون در نظر گرفتن عصبانیت طرف هر چی به ذهنم میومد و می گفتم.
هرم آتیشی که از فرط خشم از گردن و صورتش بیرون میاد رو حس میکنم.فشار دستش دور موهام اونقدر زیاد شده که این بار نمیتونم مانع اشک هام بشم.درد داشت،اینکه هر مردی از راه برسه و بخواد مردونگیش رو به رخ ضعف های زنونت بکشه درد داشت.

هامون:پس دلت یه بازی قوی تر میخواد آره ؟میخوای بهت بگم چه بلایی میتونم سرت بیارم تا اون زبونت کوتاه بشه ؟ هوم ؟

نگاهش رو روی تمام اجزای صورتم میچرخونه و خریدارانه و با خشمی که سعی در سرکوبش داشت ادامه میده:
_بفروشمت؟به درد من نمیخوری چون من دست به سمت جنس آشغالی که صد نفر دستمالیش کردن نمی برم اما میشناسم کسایی که رسم برخورد با آشغالا رو بلدن. ازت دلبر میسازن تا به سازشون برقصی و از هیکلت پارو پارو پول بلند کنن . تو که بدت نمیاد… جلب توجه!همه نگاه ها معطوف تو میشه… همه ی دستها به سمتت دراز میشه… هر کس یه فیضی ازت میبره آخرشم می ندازنت زیر دست و پاشون و مثل جنس دست دوم تف می کننت تو آشغال دونی.شاید هم تبدیل به شغلت بشه… هرزگی!شغل شریفیه،برازندته.

نگاه وحشت زدم رو میبینه و لذت میبره،این بار رسما لال شدم،بی توجه به حالم ادامه میده:
_چی فکر کردی خانم کوچولو ؟ انتقام من اینه که مجبورت کنم توی تختم ازم پذیرایی کنی ؟ با خودت فکر نکردی هامون صادقی دستشم به سمت جنس بنجل نمیره؟انتقام من اینه اگه دلت میخواد طعمشو بچشی فقط یک بار ، یک بار دیگه جلوی من زبون درازی کن تا ترتیبتو بدم .

با تته پته میگم:
_تو اینکارو نمیکنی هامون .
_با دشمنم میکنم،با قاتل برادرم بدتر از اینها هم می کنم .
به سختی زمزمه میکنم:
_چرا نمیفهمی وقتی میگم من هاکان رو نکشتم ؟
_اونی که نمیفهمه تویی،تویی که هنوز سعی داری با من بازی کنی .
_داری اذیتم میکنی هامون.
میخنده:
_پس فکر کردی برای چی اینجایی ؟
جوابی نمیدم،به صورتم نگاه میکنه،به اشکام به التماس نگاهم،اما هیچ واکنشی به حال خرابم نداره.فقط با چشم هاش تهدیدم میکنه و در نهایت با همون قدرتی که موهام رو به چنگ گرفته بود رها میکنه. روی مبل پرت میشم،با نفرت نگاهش میکنم. بلوزش رو که تا اون موقع توی دستش مونده بود رو توی سینه ام پرت میکنه و به اتاقش برمیگرده. لحظه ای بعد در حالی که کت سیاه رنگش رو به دست گرفته از اتاق بیرون میاد،فقط میخواست آرامش من رو بگیره وگرنه محال بود هامون حالا حالا ها لباس های سیاهش رو از تنش در بیاره.

بدون در نظر گرفتن من از خونه بیرون میزنه و در رو محکم بهم میکوبه و ثانیه ای بعد صدای چرخش کلید باز هم نشون از قفل شدن در رو بهم میده .
سرم رو بین دست هام میگیرم .. چی میشد اگه میتونستم برم یه جای دور ، دور از همه و اونقدر فریاد بزنم که تمام حرف های انباشته شده روی دلم بیرون بریزه،که سبک بشم.اونقدر سبک که دیگه هیچ دردی روی دلم سنگینی نکنه .
من هرچه قدر هم میخواستم خودم رو قوی بگیرم باز هم من یک دختر هجده ساله ی لوس بیشتر نبودم،دختری که رویاهاش این نبود،رویاهاش یه ازدواج رویایی و کاخ آرزوها و شاهزاده ی سوار بر اسب سفید بود نه یه جهنم با یه دیو دو سر که هر لحظه قصد خورد کردنم رو داشت.
هر چه قدر هم خودم رو بی تفاوت میگرفتم باز هم با هر کلمه ی هامون می شکستم و خورد می شدم .
شکستن دل
به شکستن استخوان دنده می ماند

از بیرون همه چیز
رو به راه است
امـــا
هر نفسی که می کشی
دردی ست که می کشی.

*
_بهت میگم درو قفل می کنه مارال.حتی موبایلمم ازم گرفته!
_پس چطوری ببینمت؟ ظهر نمیاد خونه بهش اصرار کنم اجازه بده ؟ بابا نگرانتم!
لبخندی می زنم :
_نگران من نباش،نگران جواب کنکوری باش که به زودی میاد امیدوارم به رویای همیشگیت برسی و پزشکی قبول بشی.
آه از نهادش بلند میشه :
_خدا کنه،ای کاش تو هم کنکور میدادی.
_من چه کنکور می دادم چه نمی دادم فرقی به حالم نمی کرد هامون محال بود اجازه بده برم دانشگاه.
_هیچ وقت فکر نمی کردم این طوری بشه.اشتباه کردی آرامش خیلی اشتباه کردی باید از همون اول همه چیز و می گفتی!مادرتم اشتباه کرد باید تشویق به جنگیدنت می کرد نه سکوت. ببین هیچ کس حرفاتونو باور نکرده حتی دادگاه! کاش یه ذره هم شده خودتو تبرئه می کردی.اگه همون روز اول از هاکان شکایت می کردی الان اوضاع این نبود.
حرف حق میزد،این من بودم که همیشه احمقانه ترین کار ممکن رو می کردم .نادم از اتفاقات گذشته جواب میدم:
_من اون قدر ترسیده بودم که اون روزهای اول جز مرگ به چیزی فکر نمیکردم مارال.هنوز که هنوزه کابوس اون شب دست از سرم برنداشته.هنوز از مردها وحشت دارم،ترسیدم،ترسیدم بیشتر از این بشکنم ترسیدم کسی باورم نکنه و من بمونم و رو سیاهی!

_هنوز هم دیر نشده به هامون همه چیز رو بگو !
_دیر شده!هامون اونقدر ازم بیزاره که محاله باور کنه راست میگم.فکر میکنه می خوام با تهمت زدن به برادرش خودم رو تبرئه کنم اگه همون روزها می گفتم شاید یه دردی دوا میشد اما الان نه !

_چی بگم جز اینکه ناراحتم!خیلی برات ناراحتم آرامش فکرم مدام درگیرته کاش حداقل می تونستم ببینمت.

_حال من دیدنی نیست رفیق،ببینی حال خودتم بدتر میشه.هرچند دارم مبارزه می کنم اما از چشمام مشخصه که چقدر نا امیدم… هر کاری هم بکنم بازنده منم.

مارال: الهی بمیرم.خیلی سخته آرام حتی یک لحظه هم نمیتونم تصور کنم جای تو باشم.بهت میگم بجنگ اما بعضی وقتا وقتی خودم رو جای تو تصور میکنم بهت حق میدم،به شخصه اگه جای تو بودم یا خودکشی میکردم یا اونقدر اشک می ریختم که از غصه بمیرم .

_بدبختی همینجاست که اشکی نمیاد.میدونی وقتی حالم خراب بود میزدم به کوچه خیابون سعی میکردم خوش باشم تا یادم بره.اما الان،نه اشکی هست نه خوشی.شدم مثل یه آدم کوکی که توی خونه ی هامون راه میره،گاهی فراموش میکنم چی شده،گاهی یادم میاد و آه می کشم.گاهی دلم میسوزه… گاهی بغض میکنم و خیره به یه نقطه میشم اما هیچ رقمه نمیتونم خودم رو آروم کنم.بزرگترین آرزوم شده مرگ.اینکه شب بخوابم و هیچ وقت بیدار نشم .

با شنیدن این حرف پرخاش گر بهم تشر میزنه:
_دختره ی احمق این چه مدل حرف زدنه؟ درسته گفتم اگه جای تو بودم خودمو می کشتم اما دلیل نمیشه تو به مردن فکر کنی.ایکبیری هر کی نخوادتت من می خوامت،هامونم دو سه روز تو رو سنگ رو یخ می کنه کم کم خودش خسته میشه.همه چی درست میشه نگران نباش .

تلخ میخندم:
_آره درست میشه،اما بهم بگو مادرم از زندان آزاد میشه؟دنیای دخترونم بهم برگردونده میشه ؟ این حال خرابم خوب میشه.مهر قاتل بودن از روی پیشونیم پاک میشه؟ نه مارال!حتی اگه هامون ولم کنه و من بخوام از این کشور هم برم باز خودم خوب میدونم من قاتلم.قاتل کسی که خانوادش خوبی رو در حقم تموم کردن،قاتل یه جوونی که یه زمانی هم بازی بچگی هام بود.من حق نداشتم مارال،هاکان هر کاری که کرده بود من حق نداشتم بکشمش اما اون لحظه انگار چشمم کور شده بود.وقتی اون حرفا رو زد دیوونه شدم نتونستم تحمل کنم.منِ احمق هر جای دنیا هم که برم از شر این کابوس خلاص نمیشم .
آه می کشم و شعری ناخودآگاه روی زبونم جاری میشه .


میخواهم بمیرم …
میخواهم یک میلیارد بار بمیرم ؛

و در جهانی برخيزم
که در آن هر انسانی
بیش از یک بار نميرد …

♪قصاص ♪سارگل, [۲۲.۰۷.۱۸ ۲۱:۱۶]
#پارت۶۷
مارال:امروز نا امید تر از دیروز شدی!
_برای اینکه امروز فهمیدم امید داشتن چقدر مسخره است.فردا این عقیده ام پررنگ تر میشه،روزهای بعدم همینطور.کم کم من می مونم یه قلب مرده و یه دل نا امید.

_این طوری نگو ان شالله درست میشه.
_اگه قرار بود با ان شالله،ماشالله درست بشه تا الان شده بود. خدا منو فراموش کرده. هر چقدر هر امید داشته باشم چیزی حل نمیشه..

صدای آهش به گوشم می رسه:
_چی بهت بگم جز اینکه امیدوارم توی همین مرحله ی سخت زندگیت یه امیدی بهت نشون بده که دوباره امید به دلت برگرده و بفهمی فراموش نشدی.

سکوت میکنم و مارال اینبار با کمی هیجان ادامه میده:
_اصلاگوش کن ببین چی میگم هامون ساعت چند میاد خونه ؟
متفکر جواب میدم :
_هشت ، نه ! قبل از این جریانات سر شب میومد خونش اما الان فکر کنم چشم دیدن منو نداره.
با همون هیجان ادامه میده:
_باشه من کشیک میدم هر وقت اومد کلیدش و ازش کش برو از زیر در بفرست بیرون منم سریع از روش یکی میسازم و از زیر برمی گردونم تو هم بذار سر جاش .
فکر بدی نبود اما خطر داشت :
_اگه هامون بفهمه؟
_آرامشی که من میشناسم توی این کارهای زیرزیرکی استاده الکی بهونه نیار خیلی خوب از پسش برمیای.

لبخند به لب سر تکون میدم :
_باشه ببینم چی کار می تونم بکنم .
_سعیتو بکن منم الان باید برم مامانم صدام میزنه ولی شب حتما پشت در خونتونم. مواظب خودت باش. ببینم هنوز مثل اون چند روزی که خونه ی ما بودی بد غذایی؟؟
بی حوصله جواب میدم:
_آره نمیدونم چه مرگم شده که از همه ی غذا ها متنفر شدم چند روزه فقط خودمو با نون پنیر سیر میکنم .

_خاک تو کله ی شعبون بی مخت کنن آخه چی بهت بگم؟پاک از دست رفتی حالا افسرده شدی به کنار انقدر به خودت گشنگی نده عین زنای حامله می مونی که تا بو به دماغشون میخوره عق می زنن و ناز می کنن .

با این حرف مارال لبخند روی لب هام خشک میشه و به یک باره چنان ترسی به دلم میوفته که قدرت نگه داری گوشی رو توی دستم ندارم.
صدای حرف زدن مارال و خداحافظیش میاد و من حتی نمیفهمم خداحافظی کردم یا نه !
چنان نیرویی ازم تحلیل رفته که فقط مات موندم . ممکن بود ؟
حتی فکرش هم عذاب آوره . سرم رو با ترس به نشونه ی مخالفت تکون میدم و هیستیریک از جا می پرم.به آشپزخونه میرم و همونطور دیوانه وار زیر لب با خودم حرف میزنم:
_احمق نشو آرامش تو همیشه توی این فصل اشتهات کور میشد. الانم فقط معدت بهم ریخته.تنبلی می کنی بخوای غذا بخوری وگرنه خیلی هم خوب می تونی .
قابلمه های برنج و مرغی که دیشب پخته بودم و دست نخورده باقی موند رو از یخچال بیرون می کشم و روی گاز می ذارم. ثابت می کنم که همه این ها یه فکر احمقانه است! انقدر این روزها شوک بهم وارد شده که زده به سرم افکارم هم دست خودم نیست .
تا گرم شدن غذا به جون ناخن هام میوفتم و با استرس گوشه های ناخنم رو می جوم.
بی طاقت غذای ولرم شده رو روی میز ناهار خوری توی آشپزخونه میذارم،قاشق رو بر میدارم و تند و بدون مکث برای خودم غذا می کشم و شروع می کنم .
لقمه ها رو بدون اینکه بجوم قورت میدم و در همون حال با خودم حرف می زنم:
_خیلی هم خوب می تونم غذا بخورم،مارال پرت و پلا میگه این فکر ها احمقانه است چنین چیزی ممکن نیست . نه ممکن نیست!

چند قاشق می خورم و وقتی سعی در قورت دادن لقمه ی دهانم دارم بی طاقت کنترل از کف میدم و به سمت دستشویی می دوم و تمام اون لقمه هایی که به زور قورت داده بودم رو بالا میارم .
حقیقت این بود که از همون وقتی بوی گرم مرغ به دماغم خورد حالم بد شد،دو هفته ای میشد دچار این حالت تهوع شده بودم اما مگه همش اثرات کم اشتهایی و زخم معده نبود؟مگه نه اینکه من همیشه از بوی غذای داغ بیزار بودم؟ مگه نه اینکه این فصل سال کم اشتها میشم ؟ پس الان این استرس چی بود ؟ هیچی جز یه خیال پوچ و ترسناک!

با چند نفس پی در پی سعی می کنم آرامش از دست رفتمو به دست بیارم.این افکار مالیخولیایی فقط مغز خودم رو داغون میکرد.
بلند میشم،صبح زود بیدار شده بودم و کار خاصی هم برای انجام دادن نداشتم از یه طرف هم معده ی آشوب شدم داشت آزارم میداد پس بهترین کار مفیدی که می تونستم اون لحظه انجام بدم،خوابیدن بود.

صدای چرخش کلید توی قفل در قلبم رو به تلاطم می ندازه،حس دختر بچه ای رو دارم که از پدر بداخلاقش می ترسه و از لمس حضورش از ترس خودش رو جمع می کنه .
تنها حسی که این روزها به هامون داشتم،ترس به علاوه ی حس معذب بودن! همون طور گیج روی مبل نشستم که قامتش رو می بینم،هیچ وقت نمی خواستم بفهمه تا چه حد ازش می ترسم،دوست داشتم فکر کنه من همون آرامش زبون دراز و جسورم.تنها دختری که در مقابلش می ایستاد.
سلامی زمزمه می کنم که جوابم رو میده،عجیب بود که هامون هر بار جواب سلامم رو واضح می داد در حالی که من ازش توقع داشتم رو برگردونه .
قیافش خسته و داغون تر از هر زمان به نظر میرسه،اینو حتی اگه از سر و وضع آشفته اش نشه فهمید از رگه های قرمزی که سفیدی چشمش رو در بر گرفته خیلی راحت میشه فهمید .
بدون اینکه حرفی بارم کنه به سمت اتاقش میره،مرددم برم توی اتاقش یا نه! دیشب شام نخورد،معلوم نبود امشب قراره چه سازی بزنه!
توی تردید دست و پا می زنم که صدای باز شدن در اتاقش میاد .
چشمم رو به اتاق میدوزم،با دیدن بالاتنه ی برهنه و عضلانی که بدون هیچ پوششی توی دیدم بود چشمام ناخودآگاه گرد میشه.هم تعجب می کنم هم تمام وجودم از نفرت پر میشه. از بدن برهنه ی مردها متنفر بودم،حالم از هر چی هیکل مردونه است به هم میخوره .به این فکر می کنم من اولین بار بود هامون رو این طور می دیدم،حقیقتا هامون حتی یک بار هم تیشرت آستین کوتاه نپوشیده بود و من حتی بازوهاش رو ندیده بودم اما الان… با بدنی نیمه برهنه از مقابل چشمم عبور میکنه و به حموم میره .
نفسی که تا اون لحظه حبس شده بود رو آزاد می کنم،حس می کنم از نفرت وجودم داغ شده،دستی به گونه هام می کشم.هرم آتیشی که از گونه هام بیرون میاد دلم رو زیر و رو میکنه.
چشم هام رو می بندم،توی اون تاریکی چشم های آبی رنگ هاکان جلوی چشمم میاد.نگاهش،تنش،حرف هاش ،اون شب… اون شب… اون شب…
پلک هامو روی هم فشار میدم ،اون قدر محکم که درد میگیرن اما مهم نیست.باید فراموش کنم.
لعنت به اون شب ،لعنت به هاکان،لعنت به من ، لعنت به هامون !
بلایی به سرم اومده بود که تا آخر عمر از تمام مردها فراری باشم،تنها مقصر هاکان نبود،هامون هم با رفتارش حس ضعیف بودن رو بهم القا می کرد و من از این حس بیزار بودم.از له شدن،از خورد شدن…
صدای شر شر آب میاد،چشمام رو باز می کنم و اولین چیزی که میبینم ساعت مشکی اسپورت که روی کاغذ دیواری خودنمایی می کنه و دقیقه هاش ،حتی ثانیه هاش برام زنگ خطره.
باید زودتر کلید رو از جیب هامون بر می داشتم و به دست مارال می رسوندم .
با این فکر مالشی به چشمهای ملتهبم که طبق معمول سوخت و نبارید،می دم و بلند میشم و به اتاق هامون می رم،استرس دارم و همین باعث شده دست هام بلرزه و اعصابم خورد بشه،کُتی که تنش بود همون طور روی تخت رها شده،برش می دارم. شامه ام پر میشه از عطر سردی که درست مثل هامون وجود آدم رو می لرزوند.دست توی جیبش می کنم و دسته کلیدش رو بیرون می کشم. کلید خونه اش یه فرق با بقیه داشت،کوچیک و در عین حال نوک تیز!
همون رو از لابلای کلید ها بیرون می کشم و کت رو سر جاش می ذارم. هنوز صدای شر شر آب میاد .به سمت در پا تند می کنم و به آرومی بازش میکنم،به محض باز شدن در نگاهم با نگاه ترسیده ی مارال تلاقی میکنه،با دیدن من نفس راحتی میکشه:
_ترسیدم.
فوری کلید رو به سمتش می گیرم :
_زیاد وقت ندارم مارال،اینو بگیر وقتی ساختی خیلی آروم از زیر در بفرست داخل.
سر تکون میده:
_خیالت راحت زود ردیف می کنم… تو خوبی دیگه؟
_خوبم نگران نباش.
سری تکون داده و با قدم های تند از پله ها پایین میره . در رو می بندم،حتی نتونستم دوستمو بغل کنم!! اینجا توی این چهار دیواری رسما زندانی هامون شده بودم.صدای شر شر آب قطع میشه،فوری به آشپزخونه میرم و خودم رو مشغول دم کردن چای نشون میدم. صدای باز شدن در حموم میاد و من حتی سر بر نمی گردونم تا مبادا دوباره با بالاتنه ی برهنه اش روبه رو بشم .
همونجا می ایستم تا چای دم بکشه،دو تا لیوان چای می ریزم و از آشپزخونه بیرون میرم.همزمان با من هامون هم از اتاق بیرون میاد .
طبق معمول تیشترت آستین بلند سیاه،که عجیب با چشم های شب زده و ته ریش بلند شدش ست شده .
روی مبل می شینه و با جدیت میگه:
_بشین!
سری به نشون تایید تکون میدم و سینی رو روی میز می ذارم و می شینم،درست روبه روش.
دستاش رو به هم قلاب میکنه و سرش رو پایین میبره،قطره ای آب از روی موهای نم زده و خیسش پایین می چکه.حال غریبی داره و گویا داره عذاب می کشه. بعد از مکث طولانی سر بلند میکنه و چشمهای سرخش رو به چشمام می دوزه.
سکوت کردم و منتظرم،بالاخره سکوت رو با صدای بم و کمی خش دارش می شکنه:
_اون شب چه اتفاقی افتاد ؟
جا می خورم،منتظر بهم چشم دوخته.سکوتم رو که می بینه نه فریاد میزنه نه حمله میکنه انگار قصد داره با در دیگه ای وارد بشه .

_بین تو و هاکان چیزی بوده؟
انگار لبهام به هم دوخته شدن،نپرسید هاکان اذیتت کرده،نپرسید هاکان آزارت داده،فقط پرسید بین تو و هاکان چیزی بوده؟ این یعنی یک سر قضیه منم!چی باید می گفتم وقتی جوابی جز سکوت نداشتم ؟ می گفتم برادری که حتی بهش شک هم نمیکنی چطور من رو آزار داده؟ باور می کرد؟ مسلما فکر می کرد دارم برای تبرئه خودم به برادرش تهمت میزنم درست همون حرفی که خاله ملیحه توی دادگاه زد ،سکوتم تسلیمش نمیکنه، به جلو خم میشه و دوباره شانسش رو امتحان میکنه:
_به من بگو آرامش،بگو اون شب چه اتفاقی افتاد؟ هاکان چطوری کشته شد ؟
انگار لال شدم حتی نمیتونم انکار کنم،کلی فریاد و حرف نگفته بیخ گلوم تلنبار شده،که اگه سدش شکسته بشه حرف هایی رو میزنم که چیزی جز پشیمونی نداره برای همین سکوت می کنم و سکوتم بالاخره هامون رو کلافه می کنه،بلند میشه و با قدم هایی بلند خودش رو به من می رسونه و به بازوم چنگ میزنه و وادارم میکنه بلند بشم.دوباره مقابلش قرار میگیرم،دوباره سرم برای دیدن صورتش بلند میشه،دوباره در مقابلش احساس ضعیف بودن می کنم ،اما مثل هر بار جسورانه چشم می دوزم تا ببینم این بار قراره چطور مجازاتم کنه.برخلاف تصورم فقط زمزمه میکنه:
_حرف بزن آرامش!اون شب چی شد ؟
واقعا اون شب چی شد ؟ هیچی یادم نمیاد جز یه کابوس دردناک!
نفسی راست میکنم و میگم:
_تمام ماجرا همونی بود که توی دادگاه شنیدی.
_هر دوتامون میدونیم تمام اون حرف ها دروغ بوده!بگو آرامش،من نمیخوام هر دومونو محکوم به این زندگی نکبتی کنم،پس حرف بزن بگو اون شب چی شد !
توی چشمهاش زل می زنم،دقیقا همون چشم های شب زده برام مثل پرده ی سینما خاطرات اون شب رو نشون میده.دوباره یادآوری اون شب لعنتی و اینکه من یه قاتلم!یه قاتل ترسو که سکوت کردم،آره یه قاتل…! دختر هجده ساله ی سرخوش… کی فکرش رو می کرد ؟ قسم میخورم حتی کابوس هامم انقدر وحشتناک نبود .
فراموش می کنم باید جلوی هامون قوی باشم،چشمهام این اجازه رو بهم نمیدن،وجدانم که سعی می کردم خاموشش کنم. ذهنم که سعی می کردم خاطرات اون شب رو ازش پاک کنم،قلبم که حالا سیاه و کدر شده بود .
چشمهام میبارن،اول نم نم و در نهایت مثل رود… سیل… یا هر چی که بشه به این اشک های بی امان تشبیه کرد.
با ترس گریه میکنم،با عذاب وجدان…
نگاه هامون روی صورت خیس از اشکم مات می مونه.نه نگران میشه،نه دلواپس… فقط با اخم به اشکهام زل میزنه و در نهایت با نفرت میگه:
_لعنت به تو !
ته دلم به این حرفش پوزخند میزنم،من همینطوریش هم لعنت شدم هزاریم بخوام به خودم بقبولونم که همه چیز درست میشه،شادم،خوشحالم… باز هم تنها خودم خبر دارم که ته دلم چه خبره! که عذاب وجدان چه بلایی سر روانم آورده،عادت به اشک ریختن نداشتم،هیچ وقت تحت هیچ شرایطی اما الان اگه دارم جلوی روت زار میزنم برای مهر بدبختی هست که به پیشونیم خورده و تو نمیبینی .
***

نگاهم آزردش میکنه،اما اشکهام براش لذت بخشه،نمیگه اما من میفهمم عذاب کشیدن من رو دوست داره. برای همین عقدم کرده،به قول خودش فقط برای اینکه زجرم بده .
ته دلم از این ضعفی که نشونش دادم و اجازه دادم به خواستش برسه از خودم متنفر میشم . با پشت دست صورتم رو پاک میکنم .. عجیبه که اون لحظه به فکر ترمیم غرور خرد شده ی خودمم .
حق به جانب جوابش رو میدم :
_آره لعنت به من!اصلا هر چی که تو میگی من هستم!قاتل، آدم کش،### اما تو چی آقای دکتر ؟ تو که نماز صبحت قضا نمیشه،تو که مظهر یه مرد واقعی هستی تو چرا ؟ یک درصد احتمال بده اون داستان هایی که برای گناهکار نشون دادن من توی ذهنت ساختی واقعیت نداشته باشه.دلت نمیسوزه از اینکه دوتامونو به خاطر یه خیال پوچ این طوری آزار میدی؟خستم هامون… من دختری نیستم که بتونم توی چنین زندگی دومم بیارم! شاید فکر کنی لوسم یا ضعیف اما من تحمل جنگ و دعوا اخم و تخم جنابعالی رو ندارم چون تاحالا چنین چیزایی ندیدم حتی آمادگیشم نداشتم..ازم حقیقت میخوای ؟ حقیقت رو گفتم تو قبول نمی کنی!

_یعنی باور کنم بی گناهی ؟
_باور تو برام مهم نیست همین که انقدر عذابم ندی برام کافیه!من صد بار گفتم الانم برای بار صد و یکم میگم من بی گناهم .
قدم کوتاهی نزدیک تر میشه،دقیقا ضرب المثل “با یک من عسل هم نمیشه خوردش ” مصداق حال اون لحظشه.طوری اخم درهم کرده که هر چه قدر بیشتر به صورتش کنکاش می کنم بیشتر میفهمم هیچ راه نفوذی به این مرد وجود نداره .
دستش رو بالا میاره،حیرت زده میشم وقتی به آرومی تره ی مو افتاده توی صورتم رو به پشت گوشم هدایت میکنه،اما وقتی درد عجیبی توی سرم حس می کنم تمام تعجبم پر میکشه،این بار هم میخواد با کشیدن موهام حرصش رو خالی کنه.

بینمون رو میشکنه،با تحکم،قدرت،نفرت و خشم:
_می بینم که ناله می کنی از زندگیت خانم کوچولو.من که هنوز کاری نکردم!
موهام رو رها میکنه،اونقدر محکم که روی مبل پرت میشم هر کاری هم بکنم نمی تونم جلوی وحشت نگاهم رو بگیرم. این هامون دست کمی از یه شیر بزرگ که جلوی روم دندون های نیشش رو نشونم میده،نداره.
_بهت گفتم با من بازی نکن!
قدمی به سمتم میاد و من از ترس فقط به بالش رنگی مبل چنگ میزنم:
_گفتم سعی نکن منو دور بزنی !
با یه قدم دیگه روبه روم قرار میگیره،بازوم رو میکشه و وادارم می کنه روی پاهای بی رمقم بایستم .. با پوزخندی که گویای خیلی حرفا هست ادامه میده :
_توی دو روز به ناله افتادی،خبر نداری قراره هر روز آرزوی مرگ کنی…!
و پشت بند حرفش سیلی محکمی به گوشم میزنه،اونقدر محکم که زمین میخورم و گرمای خون رو گوشه ی لبم حس می کنم. بیشتر از اینکه دردم بگیره،دلم میگیره. از این سیلی های ناحقی که میخورم،چه از زندگی چه از هامون !
بازوم رو می کشه و وادارم میکنه بلند بشم.
چشم هام از اشک تار می بینن اما با تمام نفرتم بهش چشم می دوزم.بازوم رو بین انگشت هاش فشار میده و بدون کوچک ترین رحمی میگه:
_دردت اومد ؟ بهش عادت کن چون این فقط مقدمه بود !
و تا به بخوام به خودم بیام سیلی دوم رو نثار گونه ی سمت چپم میکنه،محکم تر از بار قبل!چشم هام سیاهی میره اما هامون اجازه ی سقوط کردن هم بهم نمیده .
هر دو بازوم رو توی دست هاش فشار میده،به سختی جلوی بسته شدن پلک هام رو گرفتم.
بی توجه به حالم تک خنده ای میکنه:
_درد داشت ؟ به اندازه ی دردی که برادرم کشید هست ؟
صداش اوج میگیره و این بار تمام خونسردیش پر میکشه و جاش رو به یه خشم بزرگ میده.خشمی که فریاد میشه و مثل پتک توی سر من کوبیده میشه:
_نیست لعنتی می فهمی؟این دردا برای تلافی دردی که به هاکان دادی کافی نیست .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.