خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۶

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

حق می دادم ،خیلی هم زیاد.اما برای نجات خودم باید وانمود می کردم:
_چه حقی ؟ فقط به خاطر یک تهمت که زاییده ی ذهن خودشه؟گناه من این وسط چیه ؟
حس می کنم می فهمه،اون هم مثل هامون با یک نیم نگاه همه چیز رو می فهمید.حتی نقش بازی کردنم رو،حتی گناهکار بودنم رو!
با اطمینان زمزمه می کنه :
_هامون اشتباه نمی کنه.
_چرا؟ هامون بنده ی خدا نیست ؟ وحی بهش نازل شده که من قاتلم؟
سکوت می کنه،شاید اون هم مثل هامون من رو لایق هم صحبتی نمیدید.
اما بعد از مکثی طولانی وقتی صداش رو می شنوم می فهمم که یک فرق های کوچیکی بین هامون و این رفیق گرمابه و گلستان وجود داره:
_من نمی خوام دخالت کنم،اگه می بینی اینجام فقط وجدانم من رو اینجا کشونده وگرنه دشمنِ داداشم دشمن منم هست.اگه بهم بگه الان روزه یا شب نه نمیارم،اونقدری هامون رو می شناسم که بفهمم اهل تهمت زدن به کسی نیست،تا از یه چیزی مطمئن نباشه بروزش نمیده .

هجوم اشک هایی که تا اون لحظه به سختی جلوشون رو گرفته بودم رو به پشت پلکم احساس می کنم.نمی ذارم اون اشک ها طبل رسواییم بشم،اما می فهمم چشمام رو نم زده.
بغض صدام رو مهار می کنم :
_پس سرپوش بذار روی وجدانت،بذار دشمن بهترین دوستت به حال خودش باشه. اگه قاتلم یا آدم بدیم دارم مجازات میشم،شک نکن تا آخر عمرم نمی تونم مثل هم سن و سالام شادی بکنم ،چون مادرم الان به جرم قتل توی بازداشته،معلوم نیست فردا چه حکمی براش صادر میشه،من… منِ بدبخت مثل آواره ها توی پارک نشستم. زندگیم شاهانه است. فقط منو به حال خودم بذارید!

عزم رفتن می کنم تا بیشتر از این خورد نشم،کوله ی سیاه رنگم رو روی دوشم می ندازم و به قصد فرار پا تند می کنم . چند قدمی نرفتم که صداش متوقفم می کنه :
_صبر کن !
می ایستم،اما برنمی گردم .
_میریم خونه ی من .
اخمی بین ابروهام جا خوش می کنه :
_لازم نکرده به خاطر وجدان دشمن داداشت رو به خونه ات راه بدی .
صداش لحنی مشابه صدای هامون رو به خودش می گیره،با این تفاوت که صدای هامون بم تر و قدرت کلامش هزار برابر بیشتره .

_نمی تونم اجازه بدم تو خیابون بمونی،نمی شناسمت درست.دشمن داداشمی درست!اما من یه خواهر دارم درست هم سن و سال تو.نمی تونم اجازه بدم یکی مثل خواهرم شب رو تو پارک زیر نگاه یک مشت لاشخور بگذرونه .

لبخند محوی روی لبم میاد،یکی مثل محمد که از روی غیرت نمی ذاشت منی که هیچ کاره ام توی خیابون بمونم ،یکی مثل هاکان که…

سکوتم رو تعبیر به رضایت می کنه و با لحنی آروم تر ادامه میده :
_اگه با حضور من مشکل داری می تونم ببرمت خونه ی مامانم.
تردید دارم،از یه طرف حس بی خانمان بودن و از یک طرف حس سربار بودن.
ناچارا به طرفش بر می گردم،از اینکه بخوام موافقت کنم خجالت زدم اما چاره ای نداشتم .
تنها سرم رو تکون میدم،مثل من سر تکون میده و میگه :
_ماشین رو اون طرف پارک کردم.
دنبالش میرم ،شاید زیادی کله خر بودم که باز هم داشتم اعتماد می کردم،اون هم به کسی که
نمی شناسمش .. اما جز این هم چاره ای نداشتم،درست از همون شبی که هاکان به حریمم دستبرد زد کل زندگیم دچار اجباری ناخواسته شد و من محکوم شدم به زندگی در دنیایی اجباری .

****
نگاهم رو به ساختمون بلند با بنای نه چندان شیک اما قابل قبول می ندازم،نخواستم که برم خونه ی مادر محمد و مزاحم کسایی که آشنایتی باهاشون ندارم بشم ،هرچند محمد هم غریبه بود اما به اوضاع واقف بود و نیاز نبود دلیل بی خانمان بودنم رو توجیه کنم .
صدای قفل شدن ماشین پرایدِ محمد رو که می شنوم نگاه از ساختمون می گیرم،فکر می کردم وضع مالی دکتر ها اون هم دکتر هایی مثل هامون یا محمد که تحصیلات خارجی داشتند و جون کلی آدم رو نجات داده بودن،خیلی بهتر از این ها باشه . بهتر از این ساختمون وسط شهر و این ماشین پراید.
پشت سرش با سری پایین افتاده میرم،در بزرگ سورمه ای رنگ رو با کلید باز می کنه ،خبری از آسانسور نیست.همونطوری که پشت سر محمد از پله ها بالا میرم یاد غر زدن های هاله میوفتم ،همیشه از اینکه ساختمون آسانسور نداشت غر میزد و دلش می خواست همون دو طبقه رو هم به آسودگی طی کنه . چقدر هاله خوب بود ،چقدر با هاله بودن خوب بود،چقدر شوخی های خرکی با هاکان خوب بود.چقدر نصیحت ها و اخم های هامون خوب بود!
نمی فهمم چند طبقه پله رو طی کردم ،وقتی به خودم میام که محمد روبه روی تک واحد اون طبقه می ایسته و با کلید در رو باز میکنه ،تشکری زیر لب می کنم که صدام حتی به سختی به گوش خودم میرسه .
قدم به خونه ی غریبه می ذارم و اطراف رو وارسی می کنم ، خونه کاملا مرتبه و انگار نه انگار اینجا خونه مجردی یه پسر جوونه .

نگاهم رو به ساختمون بلند با بنای نه چندان شیک اما قابل قبول می ندازم،نخواستم که برم خونه ی مادر محمد و مزاحم کسایی که آشنایتی باهاشون ندارم بشم ،هرچند محمد هم غریبه بود اما به اوضاع واقف بود و نیاز نبود دلیل بی خانمان بودنم رو توجیه کنم .
صدای قفل شدن ماشین پرایدِ محمد رو که می شنوم نگاه از ساختمون می گیرم،فکر می کردم وضع مالی دکتر ها اون هم دکتر هایی مثل هامون یا محمد که تحصیلات خارجی داشتند و جون کلی آدم رو نجات داده بودن،خیلی بهتر از این ها باشه . بهتر از این ساختمون وسط شهر و این ماشین پراید.
پشت سرش با سری پایین افتاده میرم،در بزرگ سورمه ای رنگ رو با کلید باز می کنه ،خبری از آسانسور نیست.همونطوری که پشت سر محمد از پله ها بالا میرم یاد غر زدن های هاله میوفتم ،همیشه از اینکه ساختمون آسانسور نداشت غر میزد و دلش می خواست همون دو طبقه رو هم به آسودگی طی کنه . چقدر هاله خوب بود ،چقدر با هاله بودن خوب بود،چقدر شوخی های خرکی با هاکان خوب بود.چقدر نصیحت ها و اخم های هامون خوب بود!
نمی فهمم چند طبقه پله رو طی کردم ،وقتی به خودم میام که محمد روبه روی تک واحد اون طبقه می ایسته و با کلید در رو باز میکنه ،تشکری زیر لب می کنم که صدام حتی به سختی به گوش خودم میرسه .
قدم به خونه ی غریبه می ذارم و اطراف رو وارسی می کنم ، خونه کاملا مرتبه و انگار نه انگار اینجا خونه مجردی یه پسر جوونه .
متوجه ی کنکاش کردنم میشه که صداش از پشت به گوشم میرسه :
_مادرم هر ازگاهی میاد و حسابی از خجالت خونه در میاد وگرنه من این قدر ها هم مرتب نیستم.
سر تکون داده و با تردید می پرسم:
_اینجا موندن من براتون دردسر نشه؟

_آدمی نیستم که چیزی از کسی مخفی داشته باشم همسایه هامم میدونن مشکلی نیست.

توی دلم میگم :خداکنه،تجربه ی من یه دختر هجده ساله ثابت کرده هر چه ادعا بیشتر،خطرناک تر !
از سکوت بینمون استفاده میکنه و سعی داره مهمون نوازیش رو به رخم بکشه ،باید باور می کردم تمام حرف هاش از روی تعصب و انسان دوستیه؟

محمد:تا تو مستقر بشی شام رو سفارش میدم ،این خونه فقط یه اتاق داره می تونی اونجا بمونی برات ملافه و بالش نو میارم،کلید هم روی دره اگه خواستی می تونی قفلش کنی.

یعنی من اگه در رو قفل می کردم نمی تونست قفل رو بشکنه؟شاید هم یه کلید اضافه داشته باشه.سعی دارم خودم رو از این فکر های آزار دهنده دور کنم،فردا روز دادگاه بود و من از الان باید عادت می کردم به متهم نبودن.
بدون لرزشی در صدام می پرسم:
_آقا محمد ؟
حرکات تند شصتش روی صفحه ی موبایل متوقف میشه ،سرش رو بلند می کنه و منتظر به من چشم می دوزه. با کمی این پا و اون پا کردن به حرف میام :
_هامون چی؟ بفهمه من اینجام… ؟
تا لب باز کنه و بخواد جواب بده صدای موبایلش بلند میشه،عقب نشینی می کنم. لبخند کمرنگی کنج لبش جا خوش کرده. صفحه ی موبایلش رو که اسم هامون روش خودنمایی می کنه رو بهم نشون میده و میگه:
_حلال زاده است .
به اجبار می خندم و در دل اعتراف می کنم این روزها حتی اسم هامون هم ترسناک شده،نمیخوام مثل احمق ها چشم به محمد بدوزم و به مکالمه اش گوش بدم،کفش هام رو از پا می کنم و سر به زیر به سمت تنها اتاق اون خونه میرم .. گرسنه ام بود اما شام نمی خواستم به جاش آرامش می خواستم ،حس امنیتی که الان از من سلب شده بود.
در رو می بندم و بدون در نظر گرفتن اینکه اینجا اتاق محمده و شاید لباسی لازم داشته باشه قفلش می کنم.دلم راضی نمیشه. صندلی روبه روی میز کامپیوتر رو برمیدارم و زیر دستگیره میذارم.تا حدی خیالم راحت میشه.
برام مهم نیست سر شبه و من از صبح چیزی نخوردم،میلم به غذا چنان کم شده بود که دلم جز چند لقمه نون و پنیر چیزی نمی طلبید. چشم رو هم می ذارم و سعی می کنم چند ساعت باقی مونده به دادگاه رو کمی هم شده بخوابم .

*********

دست در جیب شلوار سیاه و خوش فرمش فرو برده و با اخمی سازگار با ابروهای مردانه اش به نقطه ای نامعلوم خیره شده.صدای نفرین های مادرش را می شنود اما برعکس همیشه نه توان تصلی دادن را دارد،نه حوصله اش را .. فقط می شنود ولی انگار نمی شنود . اصرار مادرش و هاله بر قصاص بود اما دلِ او با این حکم آرام نمی گرفت.مردانگی اش قبول نمی کرد اجازه بدهد پای یک بی گناه به چوبه ی دار برسد و گناهکار واقعی برای خودش راه برود و زندگی کند.
دقیقا از همان نقطه ی نامعلوم که به آن خیره شده بود،قامت محمد و با کمی فاصله چهره ی آرامش را می بیند.
دستش مشت می شود،فکش قفل شده و صورتش به کبودی میزند،تنها کسی که متوجه خشم هامون می شود محمد است. قدم های آخرش را تند تر برمی دارد و دست بر شانه ی هامون می گذارد :
_داداشم…
تیر نگاه هامون ،حرفش را نیمه تمام می گذارد.با خشم به محمد خیره شده که با صدای آرامش رسما کوه آتشفشان میشود:
_سلام.
گردنش چنان به سمتش می چرخد که آرامش ناخودآگاه قدمی به عقب بر می دارد.اما نمی بازد،مثل همیشه زیادی در مقابل چشمان هامون گستاخ است .
_میشه حرف بزنیم؟
صدای اعتراض ملیحه که همراه با خشم و بغض به گوش میرسد ،نگاه هر دو را به آن طرف می کشد .
_چه حرفی؟ چه حرفی مونده که بخوای بزنی؟ مادر نمک به حروم تو آتیش به جیگر من انداخت می فهمی؟داغ اولاد رو به دل من گذاشت. داغ پسر جوون بیست و چهار ساله مو به دلم گذاشت،تا زمانی قصاص نشه دلم آروم نمیگیره. رضایتی در کار نیست،تو هم با اینجا موندنت بیشتر خون به دلم نکن که توی دادگاه برای قصاص اون زن جلوی قاضی خون گریه می کنم .

هاله که تا اون موقع می صدا اشک میریخت بلند میشود و با دست گذاشتن روی شانه های مادرش او را دعوت به آرامش می کند .
ملیحه روی صندلی می نشیند اما همچنان گارد گرفته به آرامش خیره شده است ،آرامشی که برای بیان حرفش این پا و آن پا می کند و در آخر بیان می کند :
_خاله می دونم غم روی دلت چقدر بزرگه اما با قصاص مادر من هاکان برنمی گرده.خودت که می دونی من چقدر بی کسم،می دونی کسیو ندارم. مادرم نباشه من چطور زندگی کنم ؟ توروخدا شکایتتو پس بگیر به خدا تا عمر دارم کنیزیتو می کنم دم نمی زنم. تو سرم بزنی سرمو بلند نمی کنم فقط نذار مادرم تو این سن سرش به چوبه ی دار برسه.
صدای هامون ادامه ی التماسش را خفه می کند :
_کافیه!
سر آرامش به سمت هامون برمی گردد همگی ساکت شدن و تحت تاثیر نگاه هامون فقط انتظار می کشند،حتی آرامش هم دست از التماس برداشته و فقط مظلومانه به مرد بلند قد و اخمالود می نگرد.
زیاد مکث نمی کند و سکوت را با کلام محکم می کند:
_قبوله!
ملیحه و هاله شتاب زده از جا می پرند و آرامش فقط گیج و گنگ به این فکر می کند که چی قبول است؟
قبل از اینکه صدای کسی در بیاید ادامه می دهد :
_حالا که حاضری برای قصاص نشدن مادرت کنیزی بکنی پس قبوله.مادرت توی زندان می مونه اما از اعدامش تبرئه میشه.تو هم دوباره به اون خونه برمی گردی اما به عنوان یه زیر دست و تو سری خور.
بغض در گلوی آرامش چنان چنبره می زند که همه متوجه می شوند،دخترک مغرور و فخر فروش حالا باید تو سری خور و کلفت خانواده ی صادقی می شد و دم نمی زد ؟
صدای اعتراض ملیحه بلند میشود:
_چی داری میگی هامون ؟ این دخترو می خوای بیاری تو خونه ی من بکنیش آیینه ی دق ؟
هامون نیم نگاهی به مادرش می اندازد و محکم جواب می دهد :
_می برمش خونه ی خودم.
تعجب در نی نی چشمان همه موج می زند،حتی محمد هم با این هامون و تصمیماتش غریبه است.
اما هامون مثل همیشه مصمم به نظر می رسید ،تصمیم آنی نبود چند شب بود که به این موضوع فکر می کرد.
ملیحه را مات برده،این بار هاله اعتراض می کند :
_با دختر نامحرم زیر یک سقف می خوای شب و صبح تو بگذرونی؟
جواب بعدی هامون خطاب به هاله است اما مثل پتک بر سر همگی کوبیده میشود:
_پس عقدش می کنم .
ملیحه که روی صندلی نشسته بود با شنیدن کلمه های آخر دوباره مثل برق از جا می پرد :
_اسم دختر قاتل برادرت رو می خوای بیاری تو شناسنامه ات ؟
سکوت می کند ،اما نه آنقدر طولانی که کسی متوجه ی تردیدش بشود :
_صیغه اش می کنم.
دوباره ملیحه با ناله روی صندلی می نشیند،این وسط تنها آرامش است که با لب گزیدن سعی در پنهان کردن فریاد نهفته در گلویش را دارد .
دختری که تا دیروز کسی حق نداشت به او بگوید بالای چشمت ابروست حالا وسیله ی انتقام خانواده ی صادقی شده و مثل توپ بینشان پاس می شود .
محمد قدمی به هامون نزدیک شده و برخلاف بقیه یواش صدایش را به گوش می رساند :
_زده به سرت؟
هامون همانگونه که دستانش قلاب شده بر پشت سرش شدند،سرش را می چرخاند و مثل محمد زمزمه می کند:
_فقط این طوری عدالت برگذار میشه .
قبل از اینکه محمد حرفی بزند در دادگاه باز میشود و سربازی نامشان را می خواند .

ملیحه مثل مرغ سرکنده به سمت هامون می رود و دستان پسرش را در دست می گیرد و سعی در به کرسی نشاندن حرف خودش را می کند :
_هامون،مادر… بذار این دادگاه همونطور تموم بشه که انتظارش رو می کشیدیم. این دختر رو وبال گردنت نکن!بذار قاتل پسرم قصاص بشه.

هامون در ظاهر بی احساس و عاری از هر دلسوزی به مادرش خیره شده ،اگر متهم این دادگاه قاتل واقعی بود شک نداشت خودش مشتاق تر از همه در پی قصاص بود اما قاتل کس دیگری بود و متهم کس دیگری!
سرش را به طرفین تکان داده و تنها جواب می دهد :
_به من اعتماد کن مامان.
ملیحه برعکس همیشه با شنیدن این جمله نه تنها دلش قرص نمیشود بلکه رنگ تردید به چهره اش می نشیند و نارضایتی در چشمهایش بیداد می کند.اما به ناچار سکوت می کند و حرفی نمی زند،هامون در همان حالی که پسرش بود،بزرگترش نیز بود حتی اگر می خواست هم نمی توانست روی حرفش حرف بیاورد .

نگاهم ماتِ دستبند دور دست های مادرمه،صدای وکیل سرسخت هامون رو می شنوم اما درکی از کلمه هایی که برای بیشتر متهم کردن مادرم به کار می بره رو ندارم.
چشم هام گره خورده به چشم های بی فروغ مادری که به جرم داشتن دختری مثل من محکوم شده بود. توی این چند روز عجیب غبار پیری به چهره ش نشسته بود . از هر زمانی شکسته تر و ناامید تر .
اما من لبخند به لب دارم،لبخندی اطمینان بخش و در عین حال تلخ.
دوباره از نو صدای هامون توی سرم می پیچه ، قبل از ورود به دادگاه سد راهم شد و با اخم گفت:
_ازت نمی پرسم قبول می کنی یا نه چون حق انتخاب نداری. مگر اینکه انقدر بی چشم و رو باشی که بخوای سر مادرتو بی گناه بفرستی بالای چوبه ی دار. رضایت میدم اما نه برای آزادی مادرت برای گذشت از قصاص… بخوای زرنگ بازی در بیاری و کاری که میخوام رو نکنی این دادگاه رو دوباره به جریان می ندازم خیلی سخت تر از این بار .

در جوابش سکوت کرده بودم اما هامون راست میگفت من حق انتخابی نداشتم. نه جرئت شکستن سکوتم رو داشتم نه تحمل قصاص مادرم رو. من هامون رو خوب میفهمم،می فهمم هدفش انتقام گرفتن از منه .. با قصاص مادرم دلش آروم نمیگیره این شکنجه شدن منه که آتیش دلش رو خاموش میکنه.هنوز که هنوز نفهمیدم هامون از کجا می دونه قاتل برادرش منم ؟
صدای فریاد هاله من رو از قعر افکارم بیرون نمیکشه :
_یعنی چی که می گذری داداش ؟ مامان تو یه حرفی بزن!به همین راحتی دارین اجازه میدین خون برادرم پایمال بشه ؟ به همین راحتی با مرگ برادرم کنار اومدین؟ مامان مگه تو نگفتی تا زمانی که قاتل پسرت قصاص نشه آروم نمیگیری ؟ حالا چی شده که دم از رضایت میزنی ؟

خاله ملیحه جواب تمام داد و فریاد های هاله رو تنها با اشک چشمش پاسخ میده.
معلوم بود هامون به وکیلش اعلام کرده قصد گذشتن از قصاص مادرم رو دارن و من طوری در هپروت بودم که متوجه نشدم .
قاضی با اخم به هاله میده:
_اگه همین طور نظم دادگاه رو بهم بزنید مجبورم بیرونتون کنم .
هاله بی اهمیت صداش را بلند تر کرد :
_من داد نزنم کی میخواد از حق برادرم دفاع کنه ؟ آقای قاضی برادر من مرده،این زن کشتتش داغ دل من آروم نمیشه اما همون طوری که خون برادرم ریخته شد این زن هم باید تاوان پس بده،نفس برادرم رو قطع کرد نفسش باید بشه .منم عضوی از این خانوادم اجازه نمیدم انقدر راحت از قاتل برادرم بگذرین .

هاله با فریاد هاش رسما اونجا رو روی سرش گذاشته بود ،قاضی هم در نهایت دستور داد بیرون ببرنش .. هاله اما دست برنداشت دو زن به سمت در می کشوندنش،اما همچنان فریاد می زد :
_هامون اگه رضایت بدی دیگه نمیگم برادری دارم ،اگه خون برادرم رو بی حرمت کنی نمی بخشمت.شنیدی هامون ؟ نمی بخشمـــت.

صداش با بسته شدن در اتاق قطع میشه،حالا تنها صدایی که میاد صدای گریه های خاله ملیحه ست .
لحظه ای نگاهم به نگاه خشمگین هامون گره می خوره ،تمام وجودم از سردی نگاش میلرزه انگار داره با نگاهش بهم میگه مقصر تمام این ها منم.
مقصر همه ی این ها من بودم اما من نخواستم و کاش شجاعت اینو داشتم که بلند بشم و جلوی قاضی همه چیز رو بگم. آب که از سر من گذشته بود، دقیقا از همون لحظه ی اول که کلنگ نابودی به پایه ی کاهگلی زندگیم خورد تا همین امروز که دیگه نه پایه ای بود و نه خونه ای من مونده بودم و یه سرگردونی و یه تاریکی مطلق. اگه می گفتم تهش برای من مرگ بود این طوری دیگه نیاز نبود به عنوان وسیله ی انتقام زن صیغه ای و در واقع کنیز هامون بشم و هر روز توی جهنمی که قرار برد برام بسازه،بسوزم.

صدای وکیل دوباره رشته ی افکارم رو پاره میکنه :
_اگه قاضی محترم اجازه بدند من به وکالت اولیای دم چند تا سوال از متهم داشتم.
قاضی با پایین آوردن سرش اجازه رو صادر میکنه. وکیل هامون که فهمیده بودم فامیلش منتظری هست قدمی به سمت مادرم بر می داره و روبه روش می ایسته.
دلم برای مظلومیت و سر پایین افتاده اش بی تاب میشه و بی تابیم زمانی به اوج میرسه که منتظری سوال اول رو میپرسه :
_چرا آقای هاکان صادقی رو به قتل رسوندید ؟
همه در سکوت به مادرم چشم دوختن ،حتی صدای گریه ی خاله ملیحه هم قطع شده.
سکوت و سکوت و درنهایت صدای بغض دار مادرم :
_به خاطر به سوتفاهم.
_یعنی یه سوتفاهم تونسته شما رو یک شبه قاتل یک پسر جوان بکنه ؟
اشکی که از گوشه ی چشم مادرم جاری شده رو به وضوح می بینم.حال خرابم خراب تر میشه.
ته دلم یه نفرت بی سابقه از خودم موج میزنه.
صدای مادرم نفرتم رو به اوج می رسونه :
_من توی زندگیم فقط دخترمو دارم،شوهرمو خیلی سال قبل از دست دادم.برای آسایش دخترم هر کاری کردم تمام زندگیم وقف دخترم بود،حرف زدن های دروغین هاکان و آرامش رو شنیدم و فکر کردم واقعیته. اینکه هاکان دختر منو…

هنوز حرف مادرم تموم نشده خاله ملیحه مثل برق از جا میپره:
_آخه زن تو با خودت نگفتی هاکانِ من شیر پاک خورده؟ می دونستی که هاکان آرامش رو مثل خواهرش می بینه،پسر من نامرد نبود که بخواد بلایی سر دختر تو بیاره.قبل از اینکه قضاوت کنی سبک سنگین می کردی پرونده ی هاکان من سنگین تره یا دختر تو ؟ دختری که خودت هم از دستش نالون بودی که مبادا شب از خونه ی پسر غریبه در بیاره. تو حتی نمی تونستی دخترتو
کنترل کنی،اون وقت اینجا سعی داری با خراب کردن پسر من خودتو تبرئه کنی ؟

دستم رو به صندلی روبه روم میگیرم مبادا پس بیوفتم. حرف های خاله ملیحه چنان روی دوشم سنگینی می کرد که حس خرد شدن داشتم. اگه الان می گفتم همین پسر شیرپاک خورده ی تو به من ### کرد چی میشد ؟ جز اینکه خودم بیشتر از این انگ ناپاکی می خوردم ؟
صدای دفاع مادرم میاد :
_دختر منم شیر حروم نخورده ملیحه!به اقتضای سنش شیطنت داشته وگرنه من همیشه به دخترم اعتماد داشتم .

صدای قاضی اینبار بحث رو خاتمه میده:
_نظم دادگاه رو بهم نزنید.آقای وکیل ادامه بدید!

منتظری سری تکون داده و سوال دوم رو می پرسه :
_رابطه ی مقتول با دختر شما تا چه حد بود؟اونقدری بود که به دل شما شک بندازه که بینشون رابطه ای هست ؟

مادرم همون طور که اشک گوشه ی چشمش رو پاک میکنه جواب میده :
_خانواده ی ما ارتباط نزدیکی با خانواده ی صادقی داشتند،برای همین آرامش و هاکان هم از بچگی هم بازی بودن.رابطشون مثل خواهر و برادر بود مثل دو تا دوست. هیچ وقت حس نکردم دخترم رابطه ای با هاکان داشته باشه .

_اما همیشه به دخترتون شک داشتید چون روابط آزادی با جنس مخالف داشت و همیشه از شما سرپیچی میکرد درسته ؟

لب میگزم،لعنت به گذشته ی سیاهی که برای خودم ساخته بودم .
مادرم این بار لرزش صداش کمتر میشه و محکم تر جواب میده:
_این دادگاه برای من تشکیل شده نه دخترم.جرمم رو قبول دارم و هر مجازاتی هم که داشته باشم نه نمیارم.

_اما خانواده ی مقتول علاقه ی زیادی دارن که بفهمن انگیزتون از قتل چی بوده ؟ علاوه بر اون باید به دادگاه ثابت بشه که شما فقط به خاطر یه سوتفاهم غیرمنطقی هاکان صادقی رو به قتل رسوندید.

کاسه ی صبرم لبریز میشه اونقدری که درونم جوشش عجیبی احساس می کنم. سرم رو پایین میندازم و پلک هام رو روی هم می فشارم .
از جا بلند میشم و مثل تمام این چند روز صدام رو بدون لرزش،بدون حس عذاب وجدان،بدون ذره ای ندامت به گوش بقیه می رسونم:
_می خوام حرف بزنم.
نگاه همه به زوم روی من شده،سنگین ترین نگاه متعلق به هامونه که دست به سینه نگاهم می کنه . انگار منتظره برم و اعتراف کنم قاتل منم نه مادرم!

قاضی اجازه صادر میکنه و من به جایگاه میرم.نفسی عمیقی می کشم و بازدمش رو بیرون میدم و خیره به چشم های چین افتاده ی قاضی که نشون از سن بالاش رو داره به حرف میام،انگار نه انگار زیر نگاه سنگین هامون عرقی سردی روی تیرک کمرم نشسته :
_مقصر اصلی منم نه مادرم.هاکان رو من کشتم!
سکوت همه جا حکم فرما میشه. با لبخند تلخی به مادرم که مرزی تا سکته نداره نگاه می کنم همه جا سکوت شده و همه به من چشم دوختن.هامون با اخم نگاهم می کنه و خاله ملیحه با اشک .
نگاهم و به قاضی می دوزم و ادامه میدم:
_درسته من دختری بودم که توی این جامعه سعی داشتم کمی هم شده خوش باشم و مثل بقیه خوشی کنم.مانتوهام کوتاه بود،موهام طبق مد کوتاه شده بود حتی دست به ابروهام می بردم و سرم مدام توی گوشی بود و با هزار نفر چت می کردم .. با خیلیاشون تلفنی حرف می زدم و با یه عده ی کمشون قرار می ذاشتم. نه مخفیانه و در خفا.بلکه جلوی چشم همه. اما خدای بالا سرم شاهده که من ### نبودم!من فقط یه دختر بودم با کلی عقده و حسرت که سعی داشتم از یاد ببرمشون .
هاکان،کسی بودکه برام فرقی با یه دوست تخس و زبون دراز نداشت،رفتارم باهاش نه غلط انداز بود نه صمیمانه!تا اینکه نگاه های هاکان تغییر کرد. بارها و بارها دیدم نگاهاش روی ظرافت های دخترونه ام چرخ میزنه و به چشم هام به طرز غریبی نگاه می کنه. دیدم اما باور نکردم! جدی نگرفتم،فراموش کردم تا اینکه یک شب… وقتی کسی توی اون ساختمون نبود به خونمون اومد. خسته بودم برای همین به اتاقم رفتم… هنسفری توی گوشم بود که دستی روی پام نشست.
به اینجای حرفم که رسیدم مکث کردم و با بغض ادامه دادم:
من نخواستم ،اشک ریختم التماس کردم اما اون به من…

صدای فریاد هامون صدام رو قطع می کنه :
_خفـــــه شو!
برمی گردم،صورتش از عصبانیت کبود شده.
صدای نفرین های هاله ملیحه بلند میشه:
_الهی روز خوش توی زندگیت نبینی،هم پسرمو کشتن هم الان دارن بهش تهمت میزنن .
هامون بدون در نظر گرفتن دادگاه به سمتم هجوم میاره و یقه ام رو می گیره. رو محکم به دیوار می کوبه،چشمهاش قرمز و تمام رگ های صورتش نمایان شده.

چنان خشونتی در صداش موج می زنه که از ترس تمام تنم منقبض میشه:
_برادرمو کشتی بس نبود که حالا بهش تهمت می زنی ؟ برادر من نامرد نبود اما تو یه دختر احمق و دم دستی بودی.خدامیدونه کجا چه غلطی کردی و حالا داری می ندازی گردن هاکان بدبخت.

می ترسم. از خشم هامون خیلی می ترسم اما من گناهکار نبودم که خودم رو ببازم:
_من حقیقتو گفتم برادر تو نامرد بود یه نامرد به تمام معنا اونی که نمک خورد نمکدون شکست هاکان بود .
صدای عربده ی هامون همزمان با غش کردن مادرم میشه،نگاهم مات روی قامت زمین خورده ی مادرم می مونه. از زیر دست هامون فرار می کنم و به سمت مادرم می دوم . از چشم هاش اشک جاری شده و دستاش سرد سرده. ترسیده به رنگ و روی پریده اش نگاه می کنم .
خیره به نگاهم به سختی به حرف میاد :
_بهت گفتم حرف نزن ،گفتم با ریختن آبروی خودت کمر منو خم نکن… نمی بخشمت آرامش… شیرمو حلالت نمی کنم.

پشیمون از کارم با اشک شونه هاش رو تکون میدم و اسمش رو فریاد می زنم.چشمای دلخورش هر لحظه بی رمق تر و در نهایت بسته میشه . فریاد می زنم و کم کم چهره ی مادرم محو و محو تر میشه و با یک بار پلک زدن گویا از خواب بیدار میشم. مادرم ایستاده بود،هامون و خاله ملیحه هم سر جای قبلیشون نشسته بودن و دادگاه روال خودش رو داشت .
نفس حبس شده ام رو آزاد می کنم و ته دلم خداروشکر میکنم که همش یه خیال واهی بود .
صدای قاضی حواس پرت شدم رو به کل جمع می کنه:
_نمیخوای حرف بزنی دخترم؟
حس می کنم لال شدم،حس می کنم هیچ کلمه ای توی ذهنم نیست.همین قدر تهی و پوچ!
وکیل هامون متوجه ی ترسم میشه و به سمتم میاد این بار منم که زیر نگاه سنگینش قرار گرفتم .
_نیازی به ترس نیست،هرچیزی که اون شب اتفاق افتاده رو برای ما تعریف کنید .
سرم رو می چرخونم،مادرم با التماس،هامون با خشونت و خاله ملیحه با اشک نگاهم میکنه .
یاد خیال چند دقیقه ی قبل میوفتم،تصور وحشتناکی بود!خیلی زیاد .
لب های خشکیده ام رو تر می کنم و با صدایی تحلیل رفته شروع می کنم،همون دروغ ها ،همون نمایشنامه ی مسخره .
وکیل سعی داره با سوال های هوشمندانه زبونم رو به حقیقت باز کنه اما موفق نمیشه،روبه روی من دو مسیر بود و وقتی این مسیر رو انتخاب کردم حق جا زدن نداشتم!جرئت برگشتن هم نداشتم چون من با هر قدم پل های پشت سرم رو خراب کرده بودم و حالا با برگشتنم سقوط می کردم .
وقتی سکوت وکیل نشون از اتمام سوال هاش رو داره،دوباره به سر جای قبلیم برمی گردم .
قفسه ی سینه ام از حجم این همه استرس و کشمکش به طرز غریبی بالا و پایین میره،گوش هام چنان داغ شده که هیچ صدایی رو نمی شنوم تا اینکه بلند شدن هامون و خاله ملیحه توجهم رو جلب میکنه و بعد از اون صدای مردی که کنار قاضی بود ضربان قلبم رو به اوج می رسونه.
_حکم دادگاه: متهم خانم زهرا علوی به دلیل نداشتن شواهد و دلایل مستحکم و کافی برای قتل عمد و همچنین عفو اولیای دم طبق ماده ی ۲۵۷و ۲۰۸ قانون مجازات اسلامی، مجازاتِ وی به پرداخت دیه ی کامله تبدیل میشود.
اگر متهم سرکار خانم زهرا علوی شرایط پرداخت دیه را نداشته باشد حکم ایشان از قصاص به حبس تا زمان پرداخت دیه تبدیل میشود.
لذا قابل ذکر می باشد به دلیل شبهات موجود پرونده ی قتل خانم زهرا علوی بسته نشده و دادگاه ایشان شش ماه بعد دوباره برگزار خواهد شد.ختم جلسه!

در رو با کلید باز میکنه و بدون ملایمت گوشه ی آستینم رو میگیره و به داخل هلم میده.
اخمی بین ابروهام خط انداخته اما روی زبونم هیچ اعتراضی جاری نمیشه.به محض بسته شدن در حیاط سر و کله ی هاله پیدا میشه،اشاره ی نفرت باری به من میکنه و برعکس همیشه در مقابل هامون سرکش میشه:
_کار خودتو کردی نه؟گذاشتی قاتل برادرم زنده بمونه که چی بشه ؟ این دختره رو عقد کنی؟هامون کی تونستی انقدر بی فکر بشی که برادر خودت رو فراموش کنی ؟
کم کم صداش بغض دار شده و همچنان با صدایی اوج گرفته ادامه میده:
_با کدوم منطق دخترِ قاتل برادرم رو صیغه میکنی و به خونه ات راه میدی؟علاوه بر داغی که روی دلمون افتاده باید رذالت رو هم تحمل کنیم ؟ فک و فامیل بیان و این دختره رو تو خونه ات ببینن…
حرفش توسط صدای محکم هامون قطع میشه:
_کافیه هاله،کشش نده!
_چرا؟ نکنه فکر کردی مثل هر بار باید سرمو پایین بگیرم بگم چشم؟ بهت گفته بودم هامون گفتم اگه از قاتل برادرم بگذری ازت نمی گذرم. حالا هم تو دیگه برادر من نیستی فکر می کنم هامون هم همراه هاکان مرد.من دیگه برادری ندارم.
حرفاش هیچ بویی از واقعیت ندارن و هامون این رو خوب می فهمه،هر چند این لحن هاله براش غریبه است اما سعی می کنه تا خواهر داغ دارش رو درک کنه :
_من هر کاری می کنم به خاطر هاکانه،فقط همین قدر بدون هاله من برادرم و فراموش نکردم .
قبل از اینکه هاله برای جواب دادن لب باز کنه هامون دوباره با گرفتن آستینم من رو به جلو هدایت می کنه و بی ملاحظه میگه:
_راه بیوفت.
بغض می کنم اما اشک نمیریزم،اشک ریختن درمانی برای دردم نبود.در مقابل چشم های هاله درست مثل برده پشت سر هامون کشیده میشم .. از جلوی واحد خودمون با یک آه حسرت بار می گذرم،به قول هامون قرار بود من جهنم زندگیمو توی طبقه ی سوم این ساختمون تجربه کنم.

در رو با کلید باز می کنه و این بار هم به وسیله ی آستین مانتوی سیاه رنگم من رو به داخل هل میده و تنها فکری که اون لحظه به سرم میاد اینه که هامون حتی رغبت نمی کنه دستم رو بگیره.
کفش هام رو از پا در میارم،در که پشت سرم بسته میشه خوف عجیبی به دلم میوفته،حس تنهایی بدی گریبانمو گرفته و گویا قصد خفه کردنم رو داره .
دو قدم به سختی جلو میرم،قدم سومم همزمان میشه با صدای عاری از احساس هامون :
_صبر کن .
صبر می کنم،حضورش دقیقا پشت سرم حس میشه و قامت بلندش به روی تن ضعیفم سایه انداخته .
برگشتم به همون دورانی که هیچ ترسی از هامون نداشتم،حداقل توی اون لحظه دلم می خواست که این طور باشه.نمی خواستم تو سری خور و زیر دست هامون باشم . نفسی صاف می کنم و برمی گردم،جالب بود که با این ظرافت این طور با اعتماد به نفس مقابلش ایستادم.
قدم به زور تا روی سینه اش می رسید و من باز خودم رو بابت این قد کوتاه لعنت کردم.گویا توقع داشت سرم رو پایین بگیرم که پوزخندی روی لبهاش نشست.
نگاهم روی ریش بلند شده اش ثابت میمونه،ریشی که در عین نشون دادن عذاداریش ،عجیب به ابهت چهره اش اضافه کرده بود . از هر زمان مقتدر تر و باز هم ته دلم از اینکه انقدر در مقابلش ضعف دارم به خودم لعنت می فرستم.
مکثش رو بیشتر از این طولانی نمی کنه و به حرف میاد،خشک،غیر قابل نفوذ:
_موبایلت…!
با همین یک کلمه دستور میده و مثل خودش با یک کلمه مخالفت می کنم:
_نمیدم .
سرش رو برمیگردونه و می خنده،اما نه یک خنده ی دوستانه،خنده ای عصبانی آغشته به تمسخر.
همونطور نگاهش می کنم که غیر منتظره دستم رو می گیره و می چرخونه. صدای آخم بلند میشه و هجوم اشک به چشمم رو حس می کنم حالا من پشت بهش ایستادم و اون با فاصله ی کم پشت سرمه. می دونست عادت دارم موبایلم رو همیشه توی جیب راستم بذارم،بدون اینکه دستم رو رها کنه موبایلم رو از جیبم بیرون میاره.
فورا اعتراض می کنم :
_مگه زندانی آوردی ؟ به موبایلم چیکار داری ؟
فشار دستش رو بیشتر میکنه ،اشک از چشمم جاری میشه و صدام رنگ و بوی نفرت پیدا میکنه :
_دستمو شکستی وحشی !
سرش رو از پشت به سمت گوشم میاره و زمزمه می کنه :
_اینجا زندانه،منم مأمور عذابتم!عصبانیم کنی وضعت از اینی که هست بدتر میشه پس مطیع باش! دست از سرکشی بردار .
فشار دستش بیشتر میشه ،صدام از فرط درد ضعیف و خش دار شده:
_که چی بشه ؟ منو بکنی یه تو سری خور و زیر دست فقط به جرم اینکه مادرم قاتل برادرته؟؟
این بار برای جواب دادن مکث نمیکنه :
_چون تو قاتل برادرمی .
_از کجا انقدر مطمئنی ؟
نمی بینمش از پوزخندش رو حس می کنم :
_با من بازی نکن!هیچ وقت.

فشار محکم تری به دستم میده و در نهایت رهام میکنه. همون طوری که دستم رو ماساژ میدم با خصومت نگاهش می کنم. موبایلم رو توی جیب شلوار سیاه و خوش دوختش فرو میبره و بدون در نظر گرفتن من به اتاق میره هاج و واج ایستادم می دونستم این طبقه دو تا اتاق داره،درست مثل خونه ی ما و برعکس خونه ی خاله ملیحه که سه تا اتاق خواب داشت .. قبلا به خونه ی هامون سرک کشیده بودم و می دونستم یکی از اتاق ها رو اتاق مطالعه اش کرده و اتاق دیگه رو اتاق خواب. این وسط تکلیف خودم رو نمی دونستم پس ناچارا روی مبل های راحتی و اسپورت سفید نشستم و یکی از بالشتک های رنگی روی مبل رو بغل گرفتم ذهنم به چند ساعت قبل برگشت :
_دست از زر زر کردن بردار من نه دل رحمم نه عاشق که اشکات دلم رو بسوزونه.فقط به فکر اعصاب خودمم که صدای فین فین تو گند زده بهش .
با دلخوری نگاهش می کنم که بی تفاوت ماشین رو پارک میکنه،کمربندش رو باز کرده و جعبه ی دستمال کاغذی رو به طرفم پرت می کنه :
_بگیر اشکاتو پاک کن،نمیخوام یکی ببینه و فکر منه به زور آوردمت محضر.
دستمالی از جعبه در میارم و جواب میدم :
_نه که نیاوردی .
_اعتراض داری همین الان کنسل کنم و دوباره پرونده ی مادرتو به جریان بندازم،تو که جز خودت کسی برات اهمیت نداره پس زیاد فرقی به حالت نداره اگه سر مادر بی گناهتو پای چوبه ی دار ببینی .

_اگه برام مهم نبود الان اینجا نبودم .
پوزخند میزنه ،آمیخته به تحقیر و تمسخر :
_اگه مهم بود جرمت رو گردن می گرفتی.
نفسم رو بیرون می فرستم به امید اینکه بغضم راه گلوم رو باز کنه . خدا می دونه تا کی قرار بود این حرف های هامون وجودم رو بسوزونه !
از ماشین پیاده میشیم ،با سری پایین افتاده و پاهایی لرزون پشت سرش میرم و قدم به محضر می ذارم .
کسی توی محضر نیست جز یه پسر جوون و یه مرد ریش سفید که پشت میز نشسته بود،انگار منتظر ما بود که بدون حرف لای دفتر بزرگش رو باز میکنه و میگه :
_شناسنامه هاتون !
هنوز نفهمیده بودم،صیغه ی موقت مگه نیازی به شناسنامه داشت ؟ شاید هم داشت من از کجا باید می دونستم ؟ طبق دستور هامون شناسنامه و گواهی فوت پدرم رو آورده بودم بنابراین وقتی عاقد این رو گفت به دستش دادم و مغموم روی صندلی نشستم.
فکر میکردم روزی که پا به محضر بذارم خوشحالم!لباس سفید تنمه و از ته دل می خندم،آرامش دارم و خوشبختم من حتی توی کابوس های شبانم هم نمی دیدم روزی با لباس سیاه و چشم هایی به اشک نشسته،بخوام صیغه ی مردی بشم که من رو برای انتقام می خواد،مردی که از من متنفره و متقابلا من هم حسی بهش ندارم.
خبری از کفش سفید عروس و دست گل نیست ،خبری از دامادی کنار گوش عروسش پچ پچ کنه هم نیست. حتی یک لبخند کوتاه هم نیست. اگه این خطبه شوم نبود پس چی بود ؟
نشستن هامون درست کنارم رشته ی افکارم رو پاره میکنه. سرش رو خم می کنه و کنار گوشم میگه:
_عقد موقت نیست،دائمه وای به حالت اگه فکر احمقانه به سرت بزنه و جواب رد بدی .
با تعجب چشمهای نم زدم رو به نگاهش می دوزم و با تعجب زمزمه می کنم :
_چی گفتی ؟
_همین که شنیدی،جلوی بقیه گفتم صیغه چون مادرم غصه نخوره که شناسنامه ی پسرش رو قراره اسم یه ### سیاه کنه.اما من احمق نیستم که صیغه ات کنم تا هر وقت که دلت خواست بتونی فرار کنی این فقط سند زندانی بودن تو میشه.تا وقتی من نخوام خلاصی نداری.
چشم هام دوباره پر میشن و اشک هام گونه هام رو تر می کنن.یعنی من الان باید سند زندانی شدن خودم رو امضا می کردم ؟
عاقد اشک های چشمم و لباس سیاهم رو می بینه و با چاشنی از تعجب می پرسه:
_مشکلی داری دخترم ؟
بهش نگاه می کنم،قبل از اینکه لبم به گلایه باز بشه سوزش عجیبی رو توی پهلوم حس می کنم که صورتم در هم میره . بر میگردم و به هامونی که با نگاهش تهدیدم میکنه نگاه می کنم. با چشم هاش بهم میگه که اگه دست از پا خطا کنم انگار قبر خودم رو با دستهای خودم کندم .
سرمو می چرخونم تا نگاه سنگینش کمتر اذیتم کنه و با صدای ضعیفی میگم:
_مشکلی ندارم،می تونید خطبه ی عقد رو جاری کنید.
آره عاقد بخون خطبه عقدی رو که عروسش منم و دامادش مردی که فقط دنبال انتقامه .
بخون و خط بکش دور تمام رویاهای بچگیم ،بخون و بذار یادم بره برای این روز چقدر آرزوهای شیرینی داشتم.
بخون عاقد،هر بار بپرسی عروس خانم بنده وکیلم میگم بله اما بله ای از اجبار،از روی ترس و بدبختی .
بخون عاقد که داری خطبه ی عقد برای اسیر ترین عروس دنیا رو می خونی.

صدای هامون من رو از فکر چند ساعت قبل بیرون می کشه . مقابلم ایستاده،درست مثل پادشاهی که به کنیز تازه اش نگاه می کنه سر تا پام رو از نظر می گذرونه و با جدیت میگه:
_مسلما اینجا برای خوابیدن و استراحت نیومدی !

دستم رو به پاهام می گیرم و بلند میشم ،حالا با فاصله ی چند قدم روبه روش ایستادم،جواب میدم:
_نه،منتظرم بگی!چیکار باید بکنم تا دلت خنک بشه؟غذا پختن بلد نیستم،لباس شستنم همین طور . توی عمرم سوزن به دست نگرفتم.کار خونه نکردم،تمیز کاری هام بی دقته… شلخته ام . از من چی می خوای بسازی هامون ؟

دست هاش رو پشت سرش قلاب کرده،قدمی به سمتم میاد و روبه روم می ایسته . سرم رو برای دیدن صورتش بالا می برم،پوزخند کنج لبش یعنی نقشه هایی برام کشیده،با حرفی که میزنه تمام جسارتم پر می کشه:
_نترس من ازت یه خدمتکار خوب می سازم .

صدای شکستن غرورم رو زیر پاهای هامون می شنوم ،اخمی ما بین ابروهام می شینه :
_اما من خدمتکارت نیستم.
قدمی دیگه نزدیک میشه. حالا رسما در مقابلش یه موجود ضعیف دیده میشم،با خونسردی زمزمه می کنه :
_شام امشب ساعت ۹ آماده باشه ، تمام لباس های توی کمدم هم باید شسته بشه ،لباسشویی خرابه مجبوری با دست بشوری.یه لک هم روی هیچ کدوم نبینم!دوست ندارم خاک روی زمین بشینه پس شب که بر می گردم همه جا باید از تمیزی برق بزنه. این جا اتاقی برای موندن نداری،می تونی روی کاناپه بخوابی یا روی زمین اما متاسفم که بالش و پتوی اضافه ندارم تا بهت بدم.اگه دلت می خواد حرفامو فراموش نکن،هر اشتباه کوچیک یه تاوان بزرگ داره .

نفس هام سنگین شده،حس می کنم یه وزنه ی صد کیلویی روی قفسه ی سینه ام گذاشتن.همیشه انقدر بی رحم بود و من ندیدم ؟ این مردی که روبه رومه هیچ شباهتی به هامون گذشته نداره.درسته هیچ وقت باهام خوب نبود اما بد هم نبود،با وجود تلخی هام باز هم هوام رو داشت.اگه مریض بودم می فهمید،اشتباه می کردم بهم گوشزد می کرد،توی سرما لباسم نازک بود بهم تذکر میداد،اما این هامون زیادی غریبه و بی رحمه.
با صورتی درهم و دلی پر میگم :
_می خوای منو بکشی ؟
می خنده ،کوتاه و مختصر:
_نه می خوام زجرت بدم .
بغض می کنم اما نمی شکنم ، سری به نشونه ی تایید تکون میدم :
_باشه ،اما موبایلمو پس بده .
_که هر زمان دلت خواست زنگ بزنی و با دوست پسرات درد و دل کنی؟
چقدر خوب بلد بود شخصیت یک آدم رو زیر پاهاش له کنه.صدام ناخواه اوج میگیره:
_چه فکری راجع من کردی هامون ؟ که بین این همه دغدغه می تونم به فکر این چیزا هم باشم ؟ من فقط می خوام با مارال حرف بزنم همین! دوستی به جز اون ندارم،اگه میخوای تماس هامو چک کن اس ام اس هامو بخون اما من توی این خونه بدون هم زبون می پوسم.من هنوز جوونم نمی تونم خودمو به در و دیوار اینجا عادت بدم.

حرفام هیچ تاثیری روش نداره،اون اول و آخر کار خودش رو می کرد.
اخم بین ابروهای پهن و مردونه اش جا خوش کرده،خبری از خونسردی چند دقیقه قبل نیست. صداش خش دار و زخمی به گوشم میرسه:
_هاکان هم جوون بود،اما الان زیر یه خروار خاک دفنه. دلت به حالش سوخت که الان دلم به حالت بسوزه ؟
ساکت میشم . طوری مصمم میگفت انگار هیچ شکی نداشت که کار منه!
_من هاکان رو نکشتم .
با صدای کنترل شده ای تلخ و بُرنده دستور میده:
_ساکت شو!
ساکت میشم ، نگاه نفرت بارش کافی بود دیگه نیازی به زخم زبونش نبود . تند نگاهم میکنه و
بدون حرف از خونه بیرون میره و همون لحظه صدای چرخش کلید توی قفل در یعنی آغاز زندانی بودن من .
*

سردرگم به اطراف نگاه می کنم حتی لباس هامم طبقه ی پایین بود،فقط دو دست لباس توی کوله ام داشتم که اون ها هم مال مارال بود. دقیقا پنج روز از روز دادگاه می گذره و من درمونده تر از همه جا به مارال پناه برده بودم. با این که بعد دادگاه محمد منتظرم بود اما نمی خواستم وبال پسری بشم که هیچ شناختی باهاش ندارم و علارغم میلم سر افکنده به خونه ی مارال رفته بودم اما بر خلاف تصورم هم مادرش هم پدرش با خوشرویی تمام این پنج روز رو ازم پذیرایی کردن هر چند،مهمون نوازی اونا باعث نمیشد من از بودن توی جمعشون احساس غریبی نکنم .
تا اینکه امروز هامون به گوشیم اس ام اس زد و فقط یک جمله ی کوتاه دستوری گفت:
_آدرس خراب شده ای که هستی و بفرست یک ساعت دیگه اونجام.
همین! همین قدر تند و گزنده.
مانتوم رو از تنم بیرون میارم،تیشرت سفید مارال تنمه بیخیال عوض کردن شلوارم شالم رو از سرم بیرون میارم و دستی به موهام که نامرتب تر از همیشه ست می کشم،بدی موی کوتاه این بود که تا یه خورده بلند میشد اذیتت می کرد نه می تونستی ببندی نه باز بذاری .
پا به اتاق هامون می ذارم،هامون هم درست مثل محمد هیچ شلختگی توی اتاقش پیدا نیست همه چیز مرتب سر جاشه.
در کمدش رو باز می کنم و با سیلی از لباس در انواع رنگ مواجه میشم،همه هم مارک!معلوم بود وقتی خارج کشور بوده اینا رو خریده.آخه یکی نیست بهش بگه من اینا رو با دست بشورم که فاتحه اش خونده است .
ناچارا شونه بالا می ندازم، خودش خواسته بود!
تند تند لباس ها رو از سر چوب کار بیرون میکشم،برای اولین بار بود می خواستم لباس بشورم.حتی نمی دونستم چطوری و با چی باید بشورم!
دل رو به دریا زدم و با سیلی از لباس غرلند کنان به آشپزخونه رفتم .
تشت بزرگی از کابینت پایین پیدا می کنم و تمام لباس ها رو می ریزم توش. میگردم دنبال تایت اما پیدا نمی کنم ناچارا کلی مایع روی لباس های نو می ریزم و شروع می کنم .
با حرص،عصبانیت،خشم،بی حوصلگی به لباس ها چنگ میزنم.همه ی لباس ها با هم. می شورم و زیر لب به هامون ناسزا میگم،می شورم و به اقبال بدم لعنت می فرستم،می شورم و سرم گیج میره از فرط گرسنگی و بی حالی،با معده ای آشوب که این روزها عجیب سر ناسازگاری باهام برداشته.
حواسم به کل از لباس ها پرت شده بود و وقتی به خودم میام با آب رنگی روبه رو میشم.
با چشمهای گرد شده پیراهن سفید هامون رو از آب بیرون می کشم،می شد گفت کمی مایل به سورمه ای شده مطمئنا رنگ شلوار سورمه ای رنگ کتون هامون رو به خودش گرفته. بقیه لباس ها رو چک می کنم هیچ کدوم وضع بهتری نداشتن. هم خنده ام می گیره هم گریه ام،از یه طرف از کارم راضیم و با بدجنسی ته دلم میگم که هامون حقشه از یه طرف هم از عکس العملش می ترسم. این همه لباس مارک به دست من خراب شده بود.
کلافه نفسی بیرون می فرستم و تمام لباس ها رو توی سینک می ریزم و شروع به آب کشی می کنم.
تمام دستام تاول زده و چشم هام سیاهی میره،بی توجه لباس ها رو آب می کشم.ساعت دو ظهر بود و با وجود این آفتاب سوزنده مطمئنا لباس ها تا عصر خشک می شد . تشت سنگین شده از لباس رو بلند می کنم،همون لحظه درد عمیقی توی کمرم می پیچه و تشت ناخواه از دستم رها می شه .
آخی از اعماق دلم بیرون میاد،با حرص لگدی به تشت می زنم که چند تیکه لباس بیرون میوفته.
زیر لب غر می زنم :
_اصلا به من چه!خسته شدم فوقش دو تا داد میزنه نمی کشتم که.
با این فکر دست به کمر و ناله کنان از آشپزخونه بیرون میرم،چشمم که به تلفن خونه ی هامون میوفته چشمام برق میزنه.
درد کمرم یادم میره بدو به سمتش میرم و شماره ی مارال رو می گیرم . بعد از پنج بوق صداش توی گوشی می پیچه :
_بله؟
_الو مارال منم آرامش!
هیجان زده و با جیغ میگه:
_آرامشش چی شد ؟ بلایی که سرت نیاورد ؟؟
آهی از دلم رفت و برگشت:
_نه فقط رفتیم محضر.
_برای صیغه؟
_برای عقد.
صداش متعجب به گوشم میرسه:
_باورم نمیشه!هامون عقدت کرد ؟ اما تو که شناسنامه ات…
وسط حرفش می پریم:
_قبلش رفتیم شناسنامه و گواهی فوت بابام رو از خونه برداشتیم. خودمم تعجب کرده بودم برای یه صیغه ی ساده این چیزا لازم نیست اما وقتی رفتیم محضر فهمیدم میخواد عقد دائمم کنه تا یک وقت نتونم فرار کنم.
_خدای من چقدر بی رحم !
صدای ناله ام بلند میشه :
_دارم اذیت میشم مارال!کلی لباس انداخته جلوم که بشورم همشون رنگ گرفته می ترسم بیاد و باز اذیتم کنه.غذا هم که بلد نیستم بپزم مامانم هر چقدر تلاش کرد بهم یاد بده گوش نکردم الان مثل خر توی گل موندم.
با خنده ی کوتاهی جواب میده:
_اصلا نمیتونم در حال لباس شستن تصورت کنم،فکر کن یه دستمال بستی به پیشونیت پاچه های شلوارتم دادی بالا زیر لبم غر میزنی و حرصتو سر لباس ها خالی می کنی.

می خندم ،الحق که خوب منو شناخته. از سکوت استفاده میکنه و این بار دلسوز و خواهرانه بهم گوشزد میکنه:

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.