خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۴۴

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

منتظر جواب خاله ملیحه هستم اما هیچ صدایی ازش تشخیص نمی‌دم.سکوت کرده،اون هم کسی که باید سنگین‌ترین حرف‌ها رو بزنه.
باز هم عمه‌ی هامون می‌گه:
_من خودم رو کوچیک نمی‌کنم برای امشب شام بیاین خونه‌ی ما به هامون هم بگو هر چه‌قدر هم که حرمت بشکنه باز یادگار برادرمه دوستش دارم.
بالاخره خاله ملیحه می‌گه:
_هامون نمیاد آبجی،منم این روزا اوضاعم خوب نیست بمونه برای وقت دیگه‌ای.
موبایلم توی جیب می‌لرزه مثل مجرم‌ها می‌ترسم و موبایل رو از جیبم بیرون میارم.مارال بود،ریجکت می‌کنم و دیگه منتظر جواب عمه‌ی هامون نمی‌مونم.اعصابم به قدر کافی خورد بود با شنیدن این حرف‌ها مخم کاملا داغ کرد.به قدری که توی دلم اون عمه‌ی عجوزه رو بی نصیب نذاشتم. آدم‌ها گاهی سواد دارن اما دریغ از ذره‌ای شعور.
* * * * *
با هیجانی که زیر پوستم دویده روی تخت دراز می‌کشم و به سقف زل می‌زنم.
شاید بهتر باشه به جای وقت تلف کردن حاضر بشم اما بیش‌تر از حاضر شدن به خواب نیاز دارم و برای خوابیدن به فکری راحت و آسوده.صورتم رو می‌چرخونم و به مانتوی سبز رنگم نگاه می‌کنم. پس وسایلم رو دور نریخته هنوز هم هامون سابقه که اگه نبود چطور می‌خواست بفهمه من به دنبال چی به اون خونه رفتم تا صبح برام با پست بفرسته!
می‌تونم به همین دلیل جزئی دل خوش باشم وقتی دلایل زیادی برای دل‌سردی دارم؟
نگاهم به پلاستیک خریدی که از دیروز کنج اتاق جا خوش کرده میوفته حتی به خودم زحمت باز کردنش رو هم ندادم.
گوشی روی شکمم می‌لرزه،برش می‌دارم و به پیامی که روی صفحه افتاده خیره می‌شم:
_هشت اون‌جام.
یعنی یک ساعت و ده دقیقه ی دیگه کوتاه و مختصر جواب می‌دم:
_باشه.
دلم نمی‌خواد بلند بشم،اصلا دلم نمی‌خواد به مهمونی محمد و طهورا برم. هم به خاطر مارال،هم به خاطر خودم.محمد لابد می‌خواد بهم بگه برگرد خونه اون لحظه هم من باید یک نگاه به هامون بکنم و بگم:این آقا تمام وسایلم و دور انداخته.اون وقت هامون هم می‌گه:اگه دور انداختم پس اون مانتوی سبزی که تنته رو کی سر صبحی به دستت رسوند؟
پس بهتره دور اون مانتوی سبز رو خط بکشم تا اگه محمد گفت برگرد من هم قاطع بگم:برنمی‌گردم من حتی مانتویی که اون فرستاده رو نمی‌پوشم منم که از زندگیم پاکش کردم،حتی وسایل‌هاش رو.این‌طوری حداقل موضع خودم رو حفظ می‌کنم.
انگار دقیقه‌ها با هم مسابقه گذاشتن،نمی‌دونن من خسته‌م،خوابم میاد.
با بدنی کرخت شده بلند می‌شم و موهای خیسم رو با حوله خشک می‌کنم،باید یه سشوار برای خودم بخرم.بی‌خیال موهای نم‌دارم بلند می‌شم و بدون نگاه کردن به مانتوی سبز پلاستیک خریدم رو باز می‌کنم و مانتوی جدیدم رو بیرون می‌کشم. خوب شد خریدمت! می‌پوشمش و جلوی آینه می‌ایستم.وقتی این مانتو اون همه رنگ بندی داشت به چه دلیلی دست روی قرمز گذاشتم؟ ممکنه به این‌خاطر باشه که هامون این رنگ رو دوست داره.
بی‌حوصله مشغول آرایش صورتم می‌شم کاش می‌شد ازش بپرسم دیشب رفته خونه‌ی عمه‌ش یا نه!
حتما رفته،وقتی زن فتنه‌گرش نباشه حتما می‌ره.لابد اون‌جا همه‌گی با هم متقاعدش کردن که یه دختر خوب و نجیب رو بگیره… آخی میگم و عقب می‌کشم خط چشم لعنتی توی چشمم رفت کورم کرد. چشمم قرمز می‌شه و اشکی ازش می‌چکه. این هم یک بهونه برای باریدن.
با دستمال دورچشمم روپاک می‌کنم و دوباره می‌کشم. به درک اگه یه خورده زیاده روی کردم. عمری به خاطر هامون مراعات کردم و حالا می‌خوام عادت کنم به خودسری!
تقریبا آرایش صورتم تموم شده که صدای گریه‌ی یلدا بلند می‌شه.با لبخند به سمتش می‌رم.
_بیدار شدی مامانی؟
منو که می‌بینه آروم می‌گیره که تنها نیست.
بغلش می‌کنم و به خودم فشارش می‌دم این دختر توانایی این‌و داشت که تمام غم‌هام رو ازم دور کنه حتی غم نبودن هامون رو.
_می‌دونی برات لباس خریدم کوچولوی من؟با یه کفش‌های کوچولو موچولو.قربون پاهات بشم من..
تا بهش شیر بدم و حاضرش کنم عقربه‌ها هم روی هشت رسیدن و درست رأس ساعت میسکال هامون روی گوشیم میوفته. لباس یلدا هم قرمز بود با یه گل موی قرمز که حسابی عروسکش می‌کنه. هنوز باورم نمی‌شه لباس‌های این فسقلی از مال من گرون‌تر شد ولی ان‌قدر بهش میومد که اصلا از پولی که روش داده بودم پشیمون نشدم.
کفش‌های پاشنه‌دارم رو می‌پوشم و در رو باز می‌کنم.می‌بینمش،تکیه زده به ماشینش سرش پایین افتاده بود که با صدای باز شدن در سر بلند می‌کنه.
با دیدن بلوز آبی آسمونی تنش دلم می‌لرزه.مشابه همون بلوزی بود که از خونه‌ش برداشتم،همونی که بی‌نهایت بهش میومد،همونی که من عاشقش بودم.
نگاهش از نوک پا تا فرق سرم رو بررسی می‌کنه.
یلدا با خندیدنش نگاهش رو از من به خودش جلب می‌‌کنه. اخم بین پیشونیش جاش رو به لبخندی روی لبش می‌ده.بی‌اختیار نزدیک می‌شه و با لحن مهربونی که فقط مختص به یلداست می‌گه:
_بابایی!

یلدا رو بغل می‌گیره و به عادت همیشه توی گردنش نفس عمیقی می‌کشه و با لذت به حرف میاد:
_می‌دونی چقدر دلم برات تنگ شد فسقل بابا؟
عجیبه اگه به دخترم حسادت کنم؟
سلامی می‌کنم تا کمی هم به من توجه کنه.جواب سلامم رو می‌ده و با خونسردی ظاهری می‌گه:
_هوا خیلی خوبه،با یلدا منتظر می‌مونیم تا لباس‌تو عوض کنی و آرایش صورتتو هم کمرنگ‌تر کنی.
این هم دیکتاتوری هامون،زبونم بدجور به زخم زبون زدن تمایل داره اما نمی‌گم که به تو ربطی نداره و به جاش مثل خودش خودم رو خونسرد نشون می‌دم:
_فکر کنم دیگه باید خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم.
موفق می‌شم عصبیش کنم.
_با این مدل لباس پوشیدن؟
نگاهی به خودم می‌ندازم،مانتوم تنها یک وجب از مچ پاهام کوتاه‌تر بود،نه بدن نما بود و نه تنگ و کوتاه.اخمی بین ابروهام خط می‌ندازه.
_اگه ناراضی هستی کنار زنی مثل من راه بری می‌تونم با تاکسی بیام،یا اصلا نیام.اگه اصرار محمد نبود…
_سوار شو!
کلامش خشم داشت،تحکم،آغشته به دستور اما من ته دلم لبخندی پیروزمندانه می‌زنم به سمت ماشین می‌رم و موقع عبور کردن از کنارش حرف زمزمه‌واری که زیر لب با خودش زد رو می‌شنوم:
_آدمت می‌کنم.

قدم‌هام متوقف می‌شه، به سمتش برمی‌گردم و حیرت زده می‌پرسم:
_چی‌گفتی؟
خودش رو نمی‌بازه و با این‌که اعصابش خورده اما آرامش ظاهری صورتش رو حفظ می‌کنه و جوابم رو می‌ده:
_گفتم دیگه بزرگ شدی خودت می‌تونی برای خودت تصمیم بگیری منم که… کاره‌ای نیستم.
جمله‌ی آخرش رنگ و بویی از تهدید داشت،انگار حرفاش رو داشت با قاشق طلا به خوردم می‌داد و منتظر بود تلافی همه رو سرم در بیاره.
خیره نگاهش می‌کنم و با مکث سوار می‌شم و از گوشه‌ی چشم زیر نظر می‌گیرمش با فاصله‌ی زمانی کوتاهی بعد از من سوارشده و یلدا رو به آغوشم می‌سپاره.
نمی‌تونم به خودم اعتراف نکنم،در حد مرگ دل‌تنگ نشستن توی ماشینش و نفس کشیدن توی هوایی بودم که عطر هامون داخلش پخش شده.
ماشین رو روشن می‌کنه اما انگار توی دلش با خودش جنگ داره چون با حالت کلافه‌ای خاموشش می‌کنه و به سمتم برمی‌گرده.معلومه توی نقش بازی کردن نتونسته پیروز بشه و حالا می‌خواد اعلام شکست کنه.
نگاهش رو به صورتم می‌دوزه و بی‌پروا می‌گه:
_چه نیازی بود ان‌قدر خوشگل بشی؟
قلبم بنای تپیدن رو از سر می‌گیره و دست‌پاچه می‌شم،خون به صورتم می‌دوه و بی‌تاب نگاهم رو ازش می‌دزدم،انگار من هم باید به خودم اعلام باخت کنم،توان بازیگری مقابل هامون رو ندارم.با صدایی آروم جواب می‌دم:
_بزرگش نکن.
_بزرگش نمی‌کنم،منو نگاه کن دارم با تو حرف می‌زنم.
نگاهش می‌کنم، با تعصب حرفش رو ادامه می‌ده:
_فقط چشم های من حق دارن تو رو ان‌قدر خوشگل ببینن تو که نمی‌خوای شبِ محمد و به خاطر درگیر شدن با کسایی که نگاهت می‌کنن خراب کنم؟

دلم از شنیدن این حرف‌ها اون هم با صدای بم هامون زیرو رو می‌شه.انگار ما زن‌ها گاهی نیاز داریم غیرتی شدن عشقمون رو ببینیم اما چرا صدایی آزار دهنده به من می‌گه این غیرت از روی ناموس پرستیه نه عشق؟
نگاهم گستاخ شده و به چشم‌هاش دوخته می‌شه. با اطمینان جواب می‌دم:
_من زیاده روی نکردم تو که نمی‌خوای از ماشینت پیاده بشم و…
دستش رو به سمت صورتم میاره،با نشستن انگشتش روی لب‌هام صدام قطع شده و نگاه گستاخم رنگ می‌بازه.
با انگشتش رنگ قرمز رو از روی لبهام پاک می‌کنه و من مات برده فقط نگاهش می‌کنم.طرح لبخندی محو روی لب‌هاش نقش می‌بنده و زمزمه می‌کنه:
_ببین دارم باهات مدارا می‌کنم،بهتر نیست تو هم مدارا کنی بری و مانتو تو عوض کنی؟
گر گرفته سرم رو عقب می‌کشم تا دستش رو از روی لبم برداره،صاف می‌شینم و یلدا رو توی بغلم جا‌به‌جا می‌کنم و با صدایی تحلیل رفته‌ای که زور می‌زنه تا مقاوم باشه می‌گم:
_بریم.
صدای نفس عمیقش رو می‌شنوم،استارت که می‌زنه تازه می‌فهمم هامون تا چه حد عوض شده.مردی که من روز اول شناختمش باید الان یک سیلی به گوشم می‌زد و وادارم می‌کرد تا کاری که اون می‌خواد رو انجام بدم،اون مرد به خاطر حفظ ناموسش باید توی خونه زندانیم می‌کرد و حتی موبایلم رو ازم می‌گرفت تا هوای طلاق گرفتن از سرم بپره.
با وجود این‌که عاشق هامونِ جدیدم اما الان دلم بی‌نهایت هامون قدیم رو می‌خواد تا دست و پام رو به خونه‌ش ببنده اجازه نده برم،تا اگه گفتم طلاق داد بکشه و من خفه خون بگیرم.
این هامون تمام تصمیمات رو به عهده‌ی خودم گذاشته و حتی قصد طلاقم رو داره.
هنوز از محله‌ی ما دور نشدیم که سکوت رو می‌شکنه:
_حالت چطوره؟
بی‌فکر طعنه می‌زنم:
_با احوال‌پرسی‌های ‌شما…
متوجه‌ی طعنه‌ی کلامم می‌شه و نیم نگاهی بهم می‌ندازه و می‌گه:
_خودت نخواستی تو زندگیت باشم منم به خواست تو احترام گذاشتم.
دلم از این جواب می‌گیره و ته دلم با دلخوری بهش می‌گم:باید بفهمی خواست من جدایی از تو نیست.
طرح لب‌خندی مصنوعی روی لبم می‌شینه درست مثل دلقک‌های سیرک که ماسکی خندون روی صورت دارن.با همون خنده‌ی تصنعی می‌گم:
_حق با توئه.
سکوت می‌کنه درست مثل من و من چه‌قدر از این سکوت پراز فریاد بیزارم.
* * * * *

ماشین رو اواسط شاندیز روبه‌روی یک باغ رستوران بزرگ پارک می‌کنه،نگاهم رو اطراف می‌چرخونم. محمد جای قشنگی رو انتخاب کرده بود،رستوران سنتی و بزرگی که با طبیعت بکر و سرسبز.
هامون در ماشین رو برام باز می‌کنه و یلدا رو از آغوشم می‌گیره پیاده می‌شم و با نگاهم اطراف رو کنکاش می‌کنم، اولین چیزی که جلب توجه می‌کنه چراغ‌های پایه بلندیه که جلوه‌ی خاصی به اطراف داده ،علاوه بر اون آبشاری که جلوی ورودی رستوران بود و تا اون سر باغ امتداد داشت درخت‌ها از آب آبشار خیس خوردن و بوی خاک نم زده باعث می‌شه ناخواسته نفس عمیقی بکشم. همزمان دستم قفل توی دست مردونه و بزرگ هامون می‌شه.
لبخند محوی روی لبم می‌شینه.با اون کفش‌ها باز هم قدم ازش کوتاه‌تره و اون لحظه تنها چیزی که خوشیم رو زائل می‌کنه همین مسئله‌ی کوچیک و ناچیزه.
سرش رو پایین میاره و کنار گوشم زمزمه می‌کنه:
_از کنارم جُم نمی‌خوری دختر کوچولو.حالا که موفق شدی با این سرووضع بیای بیرون بهم می‌چسبی تا همه بفهمن یه مرد باهاته.
از خدا خواسته دست دیگه‌م رو دور بازوی عضلانی‌ش حلقه می‌کنم و بهش نزدیک‌تر می‌شم.رضایت‌مند لبخند می‌زنه و درست مثل یک خانواده‌ی خوشبخت دوشادوش هم وارد می‌شیم. .از همون بدو ورود نگاهم به محمد میوفته،انگار بزرگ‌ترین تخت رستوران امشب رزرو محمد بود.
با دیدن ما از جا بلند می‌شه و با همون روی بشاش همیشگی می‌گه:
_به به داداشم،خوش اومدین.خوش اومدی زنداداش
بقیه هم متوجه‌ی حضور ما می‌شن و یکی یکی به احترام‌مون بلند می‌شن،بعد از سلام احوال پرسی با محمد اولین نفر با طهورا چشم درچشم می‌شم. با رویی گشاده و صورتی خندون می‌گه:
_چطوری خانم صادقی؟
هر چه‌قدر سعی دارم مثل سابق باهاش صمیمی برخورد کنم نمی‌تونم بعد از توهینی که به شخصیت مارال کرد دیگه احترامی برام نداشت.
با لحنی نه چندان صمیمی می‌گم:
_ممنون،تبریک می‌گم از خدا می‌خوام زندگی خوبی رو شروع کنید.
رو به مهراوه می‌کنم و با این‌کار اجازه‌ی پاسخی به طهورا نمی‌دم.کارم شاید بی‌ادبی باشه اما نه به اندازه‌ی کاری که طهورا با مارال کرد.
به ترتیب با مهراوه و نامزدش،ستاره و باقی همکاری‌های هامون خوش‌وبشی می‌کنم بعضی‌ها رو می‌شناسم و بعضی‌ها رو هامون بهم معرفی می‌کنه.
از نگاه کنجکاو و سنگین همکارهای خانمش هیچ خوشم نمیاد،یک جورهایی انگار دارن آنالیزم می‌کنن تا بلکه به وجه اشتراکی بین من و هامون برسن.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.