خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان قصاص پارت ۴۰

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

یه فایل صوتی!می‌زنم روی دانلود،همچنان هیچ عکسی روی پروفایلش نداره،بدون نام…آخرین بازدید نیمه شب.نگاهی به ساعت می‌ندازم.نیم ساعت از نیمه شب گذشته.یعنی اون هم مثل من دلتنگ شده؟یعنی اون هم بی‌اختیار شده؟اما نه…من عاشقم اون نیست.منم که دلتنگم اون فقط نگرانه…
آهنگ دانلود می‌شه،دنبال هندزفریم می‌گردم و دست آخر توی کیفم پیداش می‌کنم.
آهنگ رو پلی می‌کنم و با قلبی آشوب گوش می‌دم.

“این رابطه درگیر چی‌شد که این جوری راحت بهم خورد/می‌شه مگه این‌جوری دل کند؟ مگه ‌ می‌شه آنقدر بد آورد…! /
هجوم بی‌رحمانه‌ی اشک رو به چشمم احساس می‌کنم.من که به اندازه‌ی کافی دلتنگ هستم،با این آهنگ می‌خوای به جنون برسم؟می‌خوای که تسلیم بشم؟
“از بهترین روزای عمرم،غیر از شب‌و دلشوره چی موند؟/یه قصه ی دیگه‌م تموم شد بازم یکی رفت‌و یکی موند”
انگشت اشاره‌م رو بین دندون‌هام می‌گیرم و فشار می‌دم تا مبادا صدای هق‌هقم یلدا رو بیدار کنه،مبادا دخترم بیدار بشه و ببینه قلب مادرش مرزی تا از کار افتادن نداره.
“به خدا تمومِ این شبا به سرم هوای تو زده میدونم که حاله هردومون بده/به خدا برام همه کسی منو دست هر کسی نده/ به خدا کسی به جات نیومده”
آنلاین می‌شه،طولی نمی‌کشه که بالاخره بالای اون صفحه‌ی لعنتی نوشته می‌شه در حال تایپ…بالاخره پیامی که شب‌ها حسرتش رو می‌خوردم برام فرستاده ‌می‌شه:
_حالت چطوره؟
“اندازه ی صد ساله رفتی/ اما هنوز عادت نکردم/ خواستم بگم نرو عزیزم/ خواستم ولی جرات نکردم/دنیا چقد کوچیکه حتی…جایی برای ما دوتا نیست/دریا همون دریاست ولی حیف، حالش مثه گذشته ها نیست.”
کنترل اشک‌هام از دستم خارج شده،باید بنویسم حالم خوب نیست،دلتنگم،داغونم،کم آوردم،دلم تو رو می‌خواد،هوای تو هم به سرم زده داره دیوونه‌م می‌کنه.اما همه‌ی احساسم رو پشت یک کلمه‌ی دروغین پنهان می‌کنم:
_خوبم.
“به خدا تمومِ این شبا به سرم هوای تو زده میدونم که حاله هردومون بده/به خدا برام همه کسی منو دست هر کسی نده/ به خدا کسی به جات نیومده”
پیامم خونده می‌شه اما جوابی نمیاد،چقدر درد داره کلی حرف داشته باشی و حتی یک کلمه‌ هم نتونی بگی.
با تأخیر پیام می‌فرسته:
_من خوب نیستم.
لب‌هام و روی هم می‌فشارم و می‌نویسم‌:
_چرا؟
چی می‌شه اگه مثل دو ناشناس پیام بدیم و فردا که همو دیدیم به روی خودمون نیاریم که ‌شب قبل هر دو دلتنگ بودیم!
نگاهم خیره به وضعیت در حال تایپ مونده،خوب نیست.حال اونم مثل من خوب نیست. چهار دقیقه در حال تایپ و در آخر یک کلمه:
_بی‌خیال.
می‌نویسم:
_باشه.
پاسخ می‌ده:
_داری گریه می‌کنی؟
دستم رو بالا میارم و به صورتم می‌کشم،گونه‌هام خیسه.حتی با یک پیام هم عمق حالم رو می‌فهمه.خدایا من این مرد و می‌خوامش…اگه ازم بپرسن بدترین درد دنیا چیه بی‌شک می‌گم عاشقی.دندونت درد بگیره،میکِشی.سرت درد بگیره،قرص می‌خوری،می‌خوابی.اما امان از روزی که قلبت سر ناسازگاری برداره،به هیچ طریقی نمی‌تونی آروم نگهش داری.
اشکی روی صفحه‌ی موبایلم می‌ریزه و با همون حال تایپ می‌کنم:
_نه گریه نمی‌کنم.
چه دروغ مضحکی!
_تو می‌دونی کی اولین بار گفته مردها گریه نمی‌کنن؟
چند لحظه‌ای به متن پیامش نگاه می‌کنم و در نهایت جواب می‌دم:
_نمی‌دونم.
منتظرم دلیل سؤالش رو بگه،چند دقیقه‌ای می‌گذره و پیامش روح رو از تنم جدا می‌کنه:
_می‌دونی الان به جای خودت بالش‌ت تو بغلمه؟
دستی روی قلبم می‌ذارم،آروم بگیر لعنتی کم مونده صدات گوش فلک و کر کنه.قلب افسار گسیخته‌م می‌کوبه،هر بار متن پیامش رو می‌خونم تند تر می‌کوبه.انگار قصد داره صداش رو به گوش هامون برسونه.
پیام دومش میاد:
_ببخشید،باید این پیام‌و برای زنم می‌فرستادم.تازگیا زیاد اشتباه می‌کنم.
چه اشتباهی؟چه اشتباهی هامونم؟کم در حقم مردونگی کردی؟این بار نامردی کن!به زور نگهم دار،دست و پام‌و ببند حبسم کن. حتی اگه داد و بی‌داد کنم،بدون دوستت دارم.
با دست‌هایی لرزون تایپ می‌کنم:
_زنت ترکت کرده؟
جوابش زود میاد:
_آره،ول کرده و رفته.طلاق می‌خواد.
چنان بی‌رمق می‌شم که گوشی از دستم رها می‌شه.برش می‌دارم،دستام علنا می‌لرزه و بارها کلمات رو اشتباه می‌نویسم اما در نهایت می‌نویسم و بدون فکر ارسال می‌کنم:
_لابد دوستش نداشتی!
انگار قصد جونم رو کرده،جواب می‌ده:
_داشتم.

موبایل رو به قفسه‌ی سینه‌م می‌چسبونم بدون کنترل خودم اشک می‌ریزم،حتی توان خفه کردن هق‌هق هام رو هم ندارم.
مگه خودت نگفتی زندگی با من انتخاب تو نبوده؟مگه از سر اجبار باهام نموندی؟مگه بین من و خانوادت گیر نکرده بودی؟ کار رو برات آسون کردم،رفتم.پس با این حرف‌ها می‌خوای چی و ثابت کنی؟
صدای پیامش میاد اما من دیگه توان نگاه کردن به صفحه‌ی موبایلم رو ندارم،می‌ترسم ببازم،می‌ترسم طاقت نیارم و بخوام برگردم،برگردم و سربار زندگی مردی بشم که فقط از روی مردونگی باهام می‌ساخت.
نگاهی به یلدا می‌ندازم،غرق خوابه،حتی صدای هق‌هق من هم بیدارش نکرد.
چه خوب که هست،چه خوب که توی این تنهایی حداقل یلدا هست.
دوباره صدای پیام میاد،نگاهی به صفحه‌ی موبایل می‌ندازم و دو پیام آخرش رو می‌خونم:
_داری تلافی روزهایی که اذیتت کردم رو در میاری؟
پیام دومش:
_اگه فردا شبم بگذره و اینجا کنارم،روی تخت‌مون،تو بغلم نباشی منم مثل خودت بی‌رحم می‌شم.
نفسم حبس می‌شه،لبم رو چنان بین دندون‌هام فشار می‌دم که دهنم طعم خون می‌گیره.تایپ می‌کنم:
_باز پیام و اشتباه فرستادی؟
خیلی زود جواب می‌ده:
_با خودتم آرامش.
جوابی نمی‌دم،فقط مسخ شده به متن پیامش نگاه می‌کنم که باز گوشی توی دستم می‌لرزه،یک پیام جدید:
_فردا ساعت دو توی مطبم باش،حرف می‌زنیم.
به فردا فکر می‌کنم،به اولین روز کاری.در کمال خوشبختی فروشگاه از ساعت یک و نیم تا چهار بسته بود،می‌تونستم توی این ساعت برم اما توانش رو داشتم؟

جرئت تایپ کردن متنی رو ندارم… اون هم منتظر من نمی‌مونه و پیام آخرش رو می‌فرسته:
_دخترمم بیار،دو منتظرم.
طوری نوشته دو منتظرم انگار به رفتنم اطمینان داره.
مگه نه این‌که مارال بهش گفت مشهد نیستم؟شاید باور نکرده،اصلا شاید فهمیده.
صفحه رو قفل می‌کنم و نگاهم رو به سقف می‌دوزم.هیچ پیش‌بینی از عکس‌العمل هامون ندارم.برعکس اون من نشناختمش،حتی نمی‌تونم حدس بزنم فردا چه واکنشی داره.
هزار و یک احتمال رو در نظر می‌گیرم و آخر با فکری مشغول،خواب که نه،فقط بین کابوس‌هام به دست و پا میوفتم.
* * * * *
تمام خرید‌های مشتری و توی دو تا پلاستیک می‌ذارم و نگاهی به سیستم می‌ندازم و مبلغ کل رو براش می‌خونم.
کارتی به سمتم گرفته می‌شه،بدون سر بلند کردن از سیستم کارت رو می‌گیرم اما طرف مقابل کارت رو ول نمی‌کنه.
سرم رو بلند می‌کنم و مستقیما به چشم‌های مردی که از نگاهش معلومه دردش چیه نگاه می‌کنم.
سنش بالاست،چیزی حدود سی و هشت.با لبخندی معنادار می‌گه:
_شمارت‌و نمی‌دی؟
تنم می‌لرزه،امروز این سومین مزاحمی بود که پای صندوق اذیت می‌کرد.شاید هامون برای همین اجازه نمی‌داد کار کنم.
یک مدت توی خونه‌ی امنم نشسته بودم و از آدم‌های مزاحم غافل بودم،واقعا هرروز باید تحمل‌شون کنم؟
با چشم‌غره کارت رو از دستش می‌کشم،مبلغ رو دوباره براش می‌خونم و در آخر اضافه می‌کنم:
_چیز دیگه‌ای که لازم ندارید؟
_چرا شمارت رو.
عمدا گوشه‌ی مقنعه‌م رو با دست چپم مرتب می‌کنم تا چشمش به حلقه‌م بیوفته اما این جماعت پرو تر از این حرف‌هان.
کارت می‌کشم و با ترش‌رویی می‌گم:
_به سلامت!
می‌خواد حرفی بزنه که مصطفی به این سمت میاد،بی میل پلاستیک خریدهاش و برمی‌داره و می‌ره.
مصطفی،مسئول بررسی جنس‌های مغازه،حساب کتاب،رسیدگی به امور و زیر نظر گرفتن دوربین‌ها رو داشت.
صندلیش رو عقب می‌کشه،از صبح اوقاتش تلخ بود و حالا بدتر از چند ساعت قبل!
دختری چند قلم چیپس و پفک مقابلم می‌ذاره و با صدایی نازک می‌گه:
_حساب کنید لطفا!
سری تکون می‌دم و در حینی که خریدهاش رو ثبت می‌کنم و توی پلاستیک می‌ذارم نگاهی هم به ساعت می‌ندازم یک ساعت دیگه…کاش این یک ساعت نگذره،کاش این عقربه‌ها از کار بیوفتن.
دختر حساب می‌کنه و می‌ره.نگاهی به شیوا می‌ندازم،اون هم مثل من صندوق داره اما حرفه‌ای و تر و فرز،البته من هم برای روز اول بد نبودم،اگه فکرم راحت بود شاید بهتر می‌تونستم کارم رو انجام بدم اما فکر به یک ساعت آینده تمام تمرکزم رو گرفته بود.
تصمیم گرفته بودم برم،مرد یک بار شیون هم یک بار…باید امروز حرفم رو، رو در رو می‌زدم.
در فروشگاه باز می‌شه و مارال همراه با یلدا وارد می‌شه،با دیدنم سری با لبخند تکون می‌ده و به سمتم میاد.بلند می‌شم و شرمنده می‌گم:

_اذیت که نکرد؟
بچه رو توی بغلم می‌ندازه می‌گه:
_چرا این بچه این مدلیه؟یه دقیقه نمی‌شینه شالم رو درست کنم.وای آرامش تو با این چطوری می‌خوای کار کنی؟
پشت میزم می‌شینم و جواب می‌دم:
_بغلی شده ولی کم‌کم عادتش می‌دم.
مارال رو به مصطفی که چپ‌چپ نگاهش می‌کرد لبخندی می‌زنه و در کمال پررویی صندلی جلو می‌کشه و کنارم می‌شینه.
معترض به حرف میام:
_چی‌کار می‌کنی مارال؟می‌خوای روز اولی اخراجم کنن؟
با خاطر جمعی می‌گه:
_نترس بخوان اخراج کنن به علی‌آقا می‌گم،این طوری نگاهش نکن یه جورایی به گردن همه حق داره با این سنش همه ازش حساب می‌برن.گذشته از این‌ها ترافیک وحشتناکه مطب شوهرتم که اون سر دنیاست،جمع کن زودتر بریم.
سری به علامت منفی تکون می‌دم:
_خودم می‌رم،تو به کارت برس!
_کاری ندارم،از صبح که با دخترت ‌تو خیابونا چرخیدم یکمم با خودت می‌چرخم.ولی جون من این فتنه خانم و بخوابون دستم بی‌حس شد بس بغلش گرفتم.
با خنده نگاهی به چهره‌ی مظلوم یلدا می‌ندازم.مشتری میاد مارال هم سکوت می‌کنه.یه زن و شوهر بودن که تقریبا از هر جنس مغازه خریده بودن.هامون هم همین‌طور بود،نمی‌پرسید چی لازمه همه چیز رو می‌خرید و هیچ وقت هم من‌و با خودش نمی‌برد.
تا براشون حساب کنم بیست دقیقه‌ای طول می‌کشه.یعنی لحظه به لحظه بیشتر به موعد نزدیک می‌شیم.
خیلی زودتر از اون چیزی که فکر کنم بچه‌ها جمع و جور می‌کنن و ساعت یک و بیست دقیقه همه مرخص می‌شیم.
در حال جمع کردن وسایلمم که مارال روسری آبی رنگی رو با چند قلم لوازم آرایش به سمتم می‌گیره و با چشمکی شیطنت آمیز می‌گه:
_برو یه کم به خودت برس بفهمه چی‌‌و داره از دست می‌ده.
چشم‌غره‌ای به سمتش می‌رم و بی‌اعتنا به دست درازشده‌ش کیفم رو روی دوشم می‌ندازم و یلدا رو توی بغلم جابه‌جا می‌کنم.
صدای معترض‌ش به گوشم می‌رسه:
_شد یه بار به حرف من گوش بدی؟
از مصطفی خداحافظی می‌کنم و سقلمه‌ای به پهلو‌ش می‌زنم و می‌غرم:
_راه بیوفت.
همراه با پشت چشمی که برام نازک می‌کنه وسایل رو توی کیفش می‌ذاره و دنبالم راه میوفته.سوار ماشینش می‌شیم،نگاهم باز روی ساعت میوفته.یک و سی دقیقه‌ی دیگه.یعنی فقط نیم ساعت فرصت داشتم خودم رو جمع‌وجور کنم.
تا رسیدن به مقصد به یلدا شیر می‌دم تا بخوابه،حق با مارال بود.هم طولانی بودن مسیر هم ترافیک سر ظهر،هم آفتاب هر دومون و کلافه کرد.
دست آخر با ده دقیقه تأخیر ماشین رو جلوی مطب پارک می‌کنه.به سمتم برمی‌گرده و می‌پرسه:
_می‌خوای بیام بالا؟
جوابم منفیه.
_نه بی‌زحمت یلدا رو ببر خونتون،نمی‌خوام چشم هامون بهش بیوفته و گیر بده که ازم بگیرتش.
سری تکون می‌ده.
_باشه،پس اومدی بیرون بهم خبر بده.نگرانم!
سری تکون می‌دم و از ماشین پیاده می‌شم،چند لحظه‌ای خیره به ساختمون آشنای مطب می‌مونم.بار آخر از همین ساختمون با اشک بیرون اومدم و تصمیم گرفتم برای همیشه از زندگی هامون برم.
اون روز قسم خوردم جا نزنم و امروز،روزیه که باید به قسمم عمل کنم.

سنگینی نگاه مارال رو حس می‌کنم و برای این‌که رفیقم نفهمه چقدر توی دلم تردید دارم به سمت ساختمون مطب هامون قدم برمی‌دارم.
فکر می‌کردم با فرار همه‌چیز حل می‌شه،به خیال خودم می‌خواستم برم و پشت سرم رو نگاه نکنم.این هم از عاقبت خیال باطلم.
بدون استفاده از آسانسور راه پله‌ها رو در پیش می‌گیرم.برای اولین بار دعا می‌کنم کاش هامون بد بود،این‌طوری شاید کوچک‌ترین حقی برای طلاق داشتم اما حقیقتا ان‌قدر خوب بود که اگر تنهایی اقدام به طلاق می‌کردم قطعا به بن‌بست می‌رسیدم.بهانه‌ای نداشتم.
جلوی در مطبش می‌ایستم،در نیمه بازه.نفس عمیقی می‌کشم و وارد می‌شم.
خبری از منشی و بیمارهاش نیست،نگاهم روی در بسته‌ی اتاقش مات می‌مونه. از پشت همین در بسته می‌تونم حدس بزنم روی صندلی‌ش لم داده و با اخم به ساعت زل زده.
آهسته قدم برمی‌دارم و با هر قدم به خودم اطمینان و اعتماد به نفس تلقین می‌کنم.عمیق نفس می‌کشم،همزمان با برداشتن آخرین قدمم در اتاقش باز می‌شه.
ناخواسته کمی فاصله می‌گیرم اما نگاهم ثانیه‌ای از روش برداشته نمی‌شه.چرا حس می‌کردم اگه ببینمش ظاهری آشفته داره؟مثل همیشه شیک بود و آراسته.با بلوز سفید و شلوار مشکی خوش دوخت،حتی خوش‌تیپ‌تر از همیشه.
از جلوی در کنار می‌ره و با ابرو اشاره می‌کنه که داخل برم،از کنارش عبور می‌کنم و باز به این فکر می‌کنم که اصلا شبیه بقیه‌ی زوج‌ها نیستیم.عزیزم و جانم پیش‌کش،دریغ از یک سلام خشک‌وخالی!
روی صندلی می‌شینم و اون هم با تأخیر صندلی مقابلم رو اشغال می‌کنه،انتظار سختی برای حرف زدنش می‌کشم من حتی عکس‌العملش رو هم نمی‌دونم.بالاخره صدای بم و مردونه‌ش بعد از یک هفته توی گوشم می‌پیچه:
_یلدا کجاست؟
همین؟یلدا؟پس من چی؟با تأخیر جواب می‌دم:
_نیاوردمش،می‌خواستم باهات حرف بزنم.
سری تکون می‌ده و من تازه توی رفتارهاش ردی از عصبانیت رو می‌بینم،پس اون‌قدرها هم خونسرد نیست و همه‌ی این‌ها آرامش‌ِقبل از طوفانِ.
به جلو خم می‌شه و صاف و بی‌پروا به چشم‌هام زل می‌زنه،لحنش به ظاهر آروم و در واقع سرشار از خشونته:
_خوبه،مثلا می‌تونی از این هفت روز شروع کنی.اصلا بذار من بپرسم…کجا بودی؟
می‌خوام جواب بدم که صداش بالاتر می‌ره و خشم توی کلامش علنی می‌شه:
_نگو،بذار خودم بگم!بی خبر از شوهرت پا شدی رفتی خونه‌ی مرد غریبه‌ای که معلوم نیست چی‌کارست!
دهنم از حیرت باز می‌مونه،بلند می‌شه و این بار رسما کنترل صداش رو از دست می‌ده:
_با این‌که می‌دونستی من راضی نیستم رفتی صندوق‌دار فروشگاهی شدی که هر آدم چشم‌ناپاکی به بهانه‌ی خرید متلک بارت کنه.به خیالت بزرگ شدی؟بذار اینم من بهت بگم هنوز بچه‌ای آرامش هنوزم بچه‌ای!
طوری کیش‌وماتم می‌کنه که دهنم از حیرت باز می‌مونه.نبض کنار شقیقه‌ش می‌پره،صورتش کبود شده و قفسه‌ی سینه‌ش بالاو پایین می‌ره.می‌دونست؟اما از کجا؟به سختی لب باز می‌کنم:
_من خونه‌ی مرد غریبه‌ای نرفتم،همسایه‌ی مارال طبقه‌ی پایین خونه‌ی مادرش رو بهم اجاره داد تا اون پیرزن شب‌ها تنها نباشه.
نگاه بدی بهم می‌ندازه:
_اگه یک شب کلید می‌نداخت و میومد داخل؟اگه اذیتت می‌کرد…
وسط حرفش می‌پرم:
_آدم بدی نیست.
با فریاد جوابم رو می‌ده:
_از کجا می‌دونی؟؟؟ چند بار سادگی؟هاکان هم آدم بدی نبود.
تنم از این حرف می‌لرزه،انگار از جمله‌ی آخرش پشیمون می‌شه.کلافه نفسش رو فوت می‌کنه و پشت گردنش رو می‌فشاره.
چهره‌ی علی‌آقا جلوی چشمم میاد،اون زن داشت و سه تا بچه.هیچ وقت هم مستقیم توی چشم آدم زل نمی‌زد،آدم خوبی به نظر می‌رسید اما هاکان هم..
اجازه نمی‌دم حرف‌هاش روم تأثیر بذاره.مثل خودش بلند می‌شم و با دو قدم کوتاه مقابلش می‌ایستم.
حرف‌هام رو سبک سنگین ‌ می‌کنم و در آخر می‌گم:
_عصبانی نشو!دیگه به خاطر من عصبانی نشو هامون.
به چشم‌هاش زل می‌زنم،همون چشم‌های سیاه و شب زده که الان از فرط عصبانیت برق گذشته رو نداره.مثل خودش بین جملاتم فاصله می‌ندازم و با مکث می‌گم:
_من طلاق می‌خوام،اقدام کردم اما به تنهایی چنین حقی ندارم.
سکوت می‌کنه،از سکوتش استفاده می‌کنم و ادامه می‌دم:
_من تصمیمم رو گرفتم،می‌خوام…می‌خوام از زندگی‌ت برم بیرون…می‌خوام…
با سری پایین افتاده ادامه می‌دم:
_می‌خوام ازت جدا بشم.
هیچ پاسخی جز سکوت دریافت نمی‌کنم،طاقت نمیارم و برای دیدنش سر بلند می‌کنم،برعکس چند لحظه قبل هیچ ردی از عصبانیت توی صورتش نیست.نگاهم می‌کنه،بانفوذ،عمیق و معنادار!قدم کوتاهی به سمتم برمی‌داره و رخ به رخم می‌ایسته.
نامحسوس فاصله می‌گیرم اما اون خوب می‌فهمه،با صدایی گرفته می‌پرسه:
_اگه حرف‌های اون روزم تو مطب…
نمی‌ذارم جمله‌ش رو تموم کنه:
_حرف‌هایی که اون روز توی مطب زدی همش حقیقت بود،هنوزم برای من از همه‌ی مردهای عالم مردتری.اما کافیه…تو حق زندگی داری،مجبور نیستی یک عمر با کسی سر کنی که انتخابت نبوده.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.